۱۳۸۷/۰۱/۰۵

اولین نوآوری در سال جدید به ثبت رسید:

مژده٬ مژده
دستگاه خوشبو کننده باد معده برای اولین بار ساخته شد.

در راستای فرمایشات نوروزی مقام معظم رهبری مبنی بر اینکه امسال باید سال ابتکار و شکوفایی و نوآوری باشد و همه آحاد ملت از زن و مرد٬ پیر و جوان٬ باسواد و بیسواد موظفند در طول سال جاری لااقل یکی دو مورد ابتکار و نوآوری داشته باشند٬ اینجانب باکمال افتخار اولین نوآوری و ابتکار خویش را به پیشگاه مقدس مقام عظمای ولایت تقدیم میدارم.

همانطور که میدانید فرمول شیمیایی باد معده از چهار اتم هیدروژن و یک اتم کربن تشکیل شده که به آن گاز متان میگویند و خیلی بدبو است و حال آدم از آن بهم میخورد. البته این گاز مشتعل شونده است که دانشمندان هسته‌ای ما میتوانند از آن برای سوخت موشکهای دوربرد استفاده کنند که فعلا به بحث ما مربوط نمی‌شود.

این گاز به دو دسته عمده تقسیم میشود: بدون صدا و با صدای مهیب
خوشبختانه دستگاهی که من آنرا نوآوری کرده‌ام را میتوان برای هردو نوع آن استفاده کرد.
این دستگاه از چند قسمت تشکیل شده:
یک عدد بلوتوث که در مناقذ تحتانی نصب میگردد. این قطعه مخصوصا برای کسانی مفیدتر است که بادمعده‌شان با صدای مهیب همراه است و آبرویشان را می برد. به هنگاه وقوع صدای مربوطه٬ بلوتوث بطوراتوماتیک به کار می‌افتد و سیگنالی را به یک دستگاه سر و صدا کننده دیگر مخابره میکند. مثلا بلوتوث میتواند یک ضبط صوت را روشن کند و یا صدای بوق ماشین شما را بکار اندازد تا صدای اولیه تحت الشعاع صدای دومی قرار گیرد.
خب این از حل مشگل صدا.
و اما با بوی بد آن چکار کنیم؟













این هم ساده است. یک شیشه اودکلن بردارید و به سرش یک سنسور گاز متان متصل کنید و بوسیله دو تا سیم از یک باتری قلمی به آن برق برسانید. حالا همه تشکیلات را توی شورت‌تان با احتیاط تعبیه کنید. مواظب باشید باطری قلمی به جایی فرو نرود و گم شود.
طرز کار دستگاه به این شکل است که به محض خروج گاز متان٬ سنسور وجود آنرا تشخیص میدهد و با استفاده از فشار خروجی گاز متصاعد شده٬ نیرویی به سر شیشه اودکلن وارد میکند که فییییییششششش٬ اوکلن از شیشه بیرون می‌آید و در نتیجه به مشام اطرافیان بوی خوب میرسد. هرچه فشار خروجی گاز معده بیشتر باشد نیروی وارده به سر شیشه اودکلن هم بزرگتر خواهد بود و هوای مطبوع تری را ایجاد میکند.
این بود ابتکار و نوآوری ما
.

۱۳۸۷/۰۱/۰۲

ویژه نامه نوروزی کیهان تورنتو منتشر شد

مقام معظم رهبری سال 87 را سال دشمن و ریاست محترم جمهور سال آینده را سال تعویض روغن دستگاههای سانتریفوژ اعلام نمودند.

۱۳۸۷/۰۱/۰۱


خوشا نوروز و وصف بی‌مثالش:

فرارسیدن نوروز را به همه شما هموطنان عزیز تبریک میگویم.
امیدوارم سال جدید٬ سال خوشبختی و سربلندی ایران و ایرانیان باشد.
لبانتان همیشه خندان
دلهایتان همواره شاد٬
و تن‌تان تندرست٬
و زندگی‌تان درسایه آزادی و امنیت

۱۳۸۶/۱۲/۲۵

همراه شدی ای عزیز؟

حالا خوب شد؟
دلت خنک شد؟ راحت شدی؟
چقدر گفتم به این اراذل و اوباش اعتماد نکن و جاهای خلوت نرو؟
تا کی میخواهی به حرف بزرگترها گوش ندی و اشتباهات گذشتگان را تکرار کنی؟
اصلا بگو ببینم چگونه به این حکومت اعتماد کردی که درموقع شمارش آرا امین مردم است و صادق و راستگوست؟
خدا بیامرزد ننه بزرگ من را. هروقت برایش میهمان سرزده از راه می‌رسید٬ تنها کاری که میکرد به تعداد میهمان‌ها٬ چند کاسه آب جوش به داخل دیگ آبگوشت اضافه میکرد.
حالا شمارش آرا در این حکومت هم شده مثل دیگ ننه بزرگ من. رای دادن شما تاثیری در روند انتخابات نمیگذارد. هرجا کم بیاورند٬ چند تا صفر ناقابل جلو اعداد میگذارند تا اسلام تضعیف نشود و آبروی نظام نرود.

۱۳۸۶/۱۲/۲۲

۱۳۸۶/۱۲/۱۹

روز زن را چگونه گذراندید؟

خدا لعنت کند هر کسی که این روز زن را اختراع کرد. بدبختی خودمان کم بود٬ این هم به آن اضافه شد. من نمیدونم چند روز در سال را روز زن انتخاب کرده‌اند؟ من که حسابی قاطی کرده‌ام. یک روز٬ روز مادر است. یک روز٬ روز زن است. یک روز٬ روز تولد خانم است. یک روز تولد سالگرد ازدواج است. یک روز٬ روز والنتاین است. یک روز٬ روز هشتم مارس است که روز برابری حقوق زنان است.
من از ترس اینکه مبادا این روزهای عزیز را فراموش کنم و خدای نکرده بخاطر سهل انگاری مورد مواخده قرار نگیرم و جنگ و دعوایی نشود و لنگه دمپایی به ملاج ما نخورد٬ همه این روزهای مهم را در تقویم دیواری خانه‌مان٬ یک علامت ضربدر قرمز زده‌ام و از یکروز قبل با خودکار روی کف دستم علامتهایی میگذارم تا خرید هدیه برای عیال عزیز و دلبند را فراموش نکنم.
دیروز میدانستم که علامت قرمز بر روی تقویم٬ یعنی اعلام خطر٬ یعنی خطر جنگ و دعوا٬ یعنی خطر اصابت دمپایی و کاسه و بشقاب و ملاقه های دوربرد ٬ یعنی خطر قهر حاج خانم و انزوای سیاسی٬ یعنی خطر تصویب قطعنامه های متعدد علیه اینجانب٬ ونهایتا تحریم‌ و تنبیه‌های همه‌‌جانبه و بالاخص خوابیدن بر روی کاناپه.

بهرحال٬ با دیدن علامت قرمز بر روی تقویم٬ شصتم با خبر شد که باید خبرهایی باشد. صبح زود از خواب بیدار شدم و لباسهایم را پوشیدم و برای خرید هدیه از خانه بیرون زدم. از فروشگاه عطر و ادکلن فروشی٬ یک ادکلن زنانه خریدم که قیمتش سه رقمی بود و آنجای آدم را می‌سوزاند ولی چاره‌ای نبود. مگر چاره‌ای دیگر هم بود؟ مگر همین پارسال نبود که مرا بجرم خرید عطر شابدوالعظیمی از فروشگاه BAY ٬ مورد بازجویی و شکنجه قرار دادند و نزدیک بود جان به جان‌آفرین تسلیم نمایم؟

خلاصه٬ ادکلن را خریدم و به مغازه گلفروشی رفتم و یک دسته گل بسیار بزرگ سفارش دادم که بیشتر شبیه دسته گل تشییع جنازه بود. آخه دو سال پیش بخاطر هدیه یک شاخه گل به همسر عزیز و دلبندم نزدیک بود از پنجره به بیرون پرتاب شوم که امدادهای الهی به کمکم آمد و مرا نجات داد. از آن روز تصمیم گرفتم موقع خرید گل٬ هرچه گل و درخت و درختچه و علف توی مغازه گلفروشی هست را یکجا سفارش دهم.

خلاصه سرتان را درد نیاورم٬ گل و ادکلن را خریدم و شاد و خندان به خانه برگشتم. خیالم راحت بود که دیگر هیچ عذر و بهانه‌ای در کار نیست و همه چیز و خوب و مرتب پیش خواهد رفت. اما زهی خیال باطل. همین که به خانه رسیدم دیدم توی آپارتمان ما٬ تظاهرات شده. عیال عزیز و دلبند به همراه مادر و خواهران عزیز و دلبندش پلاکارد گرفته‌اند و بمناسبت هشت مارس و احقاق حقوق زنان٬ بین اتاق خواب و آشپزخانه در حال راهپیمایی بودند و علیه مردها شعار میدادند. همین که مرا دیدند طنین شعارهایشان بلندتر شد و تبدیل به جیغ‌های فرابنفش گردید.
جلو رفتم و با حالتی رومانتیک دسته گل و ادکلن را جلو بردم و گفتم: عزیزم٬ تولدت مبارک!
آخه من نمیدانستم که هشتم مارس٬ روز تولد زن نیست بلکه روز مبارزه زنان است. من علامت قرمز را در تقویم دیده‌بودم و حدس میزدم لابد یا روز تولد عیال است یا تولد مادرش
حالا تا اطلاع ثانوی باید روی کاناپه بخوابم .

۱۳۸۶/۱۲/۱۸

از دامن زن ٬ مرد به معراج می‌رود
(امام خمینی)

خدا قسمت کنه سفر ملکوتی معراج را. آنها که مشرف شده‌اند میدانند که چه جای خوبی است.
الحق که عالم ملکوت اعلی است. در آنجا چیزی از مادیت و مشکلات روزمره زندگی دیده نمی‌شود. اوج کمال و بندگی است. خلاصه خیلی کیف میدهد.
سفر به معراج٬ کار هر کس نیست. باید بطلبد. اگر او بخواهد و او بطلبد٬ بقیه چیزها هم درست میشود. خوشا به سعادت بعضی‌ها که دائم توی مسیر زمین و معراج کار میکنند.

برای رفتن به معراج بعضی‌ها٬ دربستی میرن. بعضی‌ها هم دو ترکه سوار میشن و میرن. بعضی‌ها که خیلی دیگه دهاتی‌اند٬ بصورت دسته جمعی با مینی بوس میرن.

مسئلتن. آیا این رابطه در مورد مردان هم صادق است؟ یعنی آیا درست است که بگوییم از شلوار مرد٬ زن به معراج میرود؟


۱۳۸۶/۱۲/۱۷

۸ مارس٬ روز چهانی مبارزه با استعمال «زن» گرامی باد

«زن» خیلی چیز خوبیه ولی خدا نکند که آدم را معتاد کند. فیل را از پا می‌اندازد چه برسد به ما یک موجود فسقلی.
بچه که بودم٬ یک همسایه‌ای داشتیم که چند تا پسر و دختر دم بخت داشتند. پسرها همه رشید و تنومند٬ ولی دخترها همه قلمی و نازک نارنجی.
چند سال که گذشت٬ همه آنها ازدواج کردند و هر از گاهی برای دیدن خانواده‌ می‌آمدند. قیافه‌ها دیدنی بود. همه اون دخترهای قلمی شکمشان زده بود بیرون و حسابی چاق و تپل شده بودند اما اون پسرهای چهار شانه و تنومند همگی لاغر و مردنی بودند عین معتادها دولا دولا راه میرفتند.
با دیدن اون وضعیت اسف بار من تصمیم گرفتم هروقت بزرگ شدم٬ هرگز لب به «زن» نزنم و دور و بر این چیزای مخدر و خانمانسوز نروم.
ولی حیف که نشد... امان از دست رفیق بد. کمر درد داره میکشه ما رو.
لامصب٬ درمان هم نداره. هربار ترک کنی باز دوباره گرفتارش میشی.
امان از دست این زن.

۱۳۸۶/۱۲/۱۴

سرماخوردگی هم سرماخوردگی قدیم:

عرضم حضور با سعادت شما یکی دو روز است حسابی سرما خورده‌ام و گلویم گرفته و صدایم مثل صدای مقام معظم رهبری شده.
امروز رفتم پیش یک دکتر کانادایی.
آقاجان! دکتر٬ هم دکترهای ایرانی خودمون. این دکترهای کانادایی هیچ چیزی حالی‌شون نیست.

یادش بخیر٬ توی تهران که بودیم٬ هروقت سرما میخوردیم فوری می‌رفتیم پیش دکتر.
ملاک خوب یا بد بودن یک دکتر در ایران به مفصل بودن نسخه و زیاد بودن داروهای تجویزی بود. معمولا برای یک سرماخوردگی ساده٬ سه تا پنی سیلین میدادند که روزی یکی را باید میزدیم. دو بسته آموکسی سیلین یا مشابه‌اش را که اسمش را فراموش کردم میدادند که هر شش ساعت یکبار میخوردیم. دو سه بسته استامینوفن کدئین دار میدادند که مثلا تب‌بر باشد و کوفتگی و سردرد را از بین ببرد. یک شربت آنتی هیستامین میدادند که ضد حساسیت بود. یک شربت سینه هم که از بدیهیات بود. البته بنا به سفارش خودمان چند قلم هم به این لیست بلند و بالا اضافه میشد و آن یک بسته قرص جوشان مولتی ویتامین بود و چند بسته قرص های ب کمپلس و....
خلاصه وقتی از داروخانه برمیگشتیم جنس‌مان جور جور بود و حدود یک کیلو قرص و شربت با خودمان به خانه می‌بردیم.

اما وای بحال کسی که توی کانادا سرما بخوره و پیش دکتر بره. آدم از کار خودش پشیمان میشه و صدبار خودش را لعنت میکند که چرا سرماخورده و هزار بار لعنت میکند که چرا پیش دکتر آمده.
لامصبا این دکترهای اینجا هیچ خیر و برکتی از دستانشان نمی چکد. همینکه می‌فهمند سرما خورده‌ای میگویند: خب٬ این که چیز مهمی نیست. کمی استراحت کن. خوب میشی!. نه دارویی نه قرصی نه شربتی. هیچی!

خلاصه٬ توصیه میکنم توی این دو سه روزه زیاد به این وبلاگ ما نزدیک نشوید. میترسم شما هم ویروس بگیرید و خدای نخواسته مریض شوید
از ما گفتن. خود دانید.

۱۳۸۶/۱۲/۱۳

قطعنامه تصویب شد.
جشن بگیرید.

امت قهرمان و همیشه در صحنه٬
در پی تلاشهای شبانه روزی مقامات سیاسی کشور عزیزمان و به مدد کمکهای الهی و عنایات امام زمان باز هم به یک پیروزی دیگر دست یافتیم و لازم است دوباره جشن بگیریم.
اینجانب این پیروزی بینظیر را به مقام عظمای ولایت تبریک و تهنیت عرض مینمایم. بی تردید اگر رهبری داهیانه معظم له نبود٬ هرگز ما به این پیروزیهای درخشان نائل نمی‌شدیم. اینجانب از صمیم قلب از رهبر معظم انقلاب تشکر و قدردانی میکنم و به ایشان و رئیس جمهور محبوب خسته نباشید میگویم.
همینطوری ادامه دهید که دارد به جاهای خوبی میرسیم.
امیدوارم این پیروزیها همچنان ادامه داشته باشد.
به امید روزی که بالاخره قدرتهای استکباری به ما حمله کنند و حساب ما را برسند و مردم از دست ما راحت شوند.


۱۳۸۶/۱۲/۱۱


گزارش سفر احمدی نژاد از عراق:

(فرض کنید احمدی نژاد از عراق برگشته ومیخواهد در یکی از پایگاههای بسیج در جنوب تهران سخنرانی کند. او گزارش سفرش را با آب و تاب برای آنها نقل میکند و از اینکه همه مردم دنیا طرفدار ما شده‌اند و دلشان میخواهد انقلاب اسلامی را برای آنها صادر کنیم:)


«... امروز ایران اسلامی تبدیل شده به بزرگترین ابرقدرت دنیا. الان زورمان از همه بیشتر شده. اگر امریکا را یک فوت بکنیم اون رو باد می‌بره. استعمار پیر یعنی انگلیس رو یک هل بدیم٬ صد متر عقب عقب میره تا با کله بخوره زمین. اسرائیل را که دیگه نگو. همچی میزنیم تا بفهمه یک هالوکاست چند منه! بقیه هم که دیگه جوجه‌اند و قابل زدن نیستند.
خلاصه همه از ما حساب میبرند. امروز مردم مستضعف دنیا دلشان میخواهد که زیر سایه ولایت فقیه زندگی کنند و مثل شما برادران و خواهران از زندگی در ایران لذت ببرند.

من در سفرهای قبلی که به نقاط مختلف دنیا داشتم داشتم این حقیقت را با چشم خودم دیدم. این را در همین سفر اخیر به عراق را هم دیدم. در بغداد که مردم آنجا به زبان اسپانیولی حرف میزدند٬ هر وقت که چشمشان به من میافتاد فوری می‌خندیدند ودستشان را از شکمشان میگرفتند و با همان زبان اسپانیویی میگفتند: محمود٬ محمود!
شما ببینید عظمت انقلاب اسلامی را. آیا غیر از این است که خدا با ماست؟ والا مردم عراق را چه به این حرفها. آنها هشت سال به ما بمب و موشک زدند.

من در این سفر هروقت تشنه‌ام میشد٬ به زبان خارجی میگفتم: واتر! واتر!
یک دفعه میدیدی صد تا بطری آب میگذاشتند روی میز مذاکره. آیا اینها معجزه نیست؟
این مردم عراق همان مردمی هستند که امام حسین را تشنه شهید کردند. نامردها یک قلپ آب به امام حسین ندادند.
حالا از زمانی که ما انرژی هسته‌ای درست کردیم و جشن هسته‌ای اعلام کردیم اینها طرفدار ما شده‌اند و برایمان آب می‌آورند.
البته خودمانیم ها. تقصیر امام حسین هم بود. اگر امام حسین هم مثل ما به انرژی هسته ای دست یافته بود هیچوقت آن قوم ظالم اینچنین برخوردی نمیکردند .

در یکی از جلسات که با مقامات عراقی داشتم آنها اصرار میکردند که ترو خدا بما هم یاد بده چجوری میشه همینطوری پیروز شد و جشن ملی اعلام کرد؟»

۱۳۸۶/۱۲/۰۷

مقررات اولیه زندگی در کانادا:

از روزی که آن دانشجوی هموطن در داخل آسانسور ممه‌های یک خانم را بوسید٬ من توی این فکر هستم که اگر مقررات و ضوابط اجتماعی در کانادا را برای آن بیچاره توضیح میدادند و تفاوتهای رفتارهای فردی و جمعی اینجا را در مقایسه با ایران٬ برایش گوشزد میکردند٬ هیچوقت دچار آن لغزش و خطا نمیشد. از این رو٬ در نظر دارم هر از گاهی بعضی از نکات اولیه را برای هموطنان تازه وارد و همچنین آنهایی که در آینده قصد دارند به اینجا مهاجرت کنند شرح دهم.

۱-اولین چیزی که شما باید رعایت کنید این است که در کانادا٬ خانمها «نورچشمی» هستند. نه حق دارید آنها را کتک بزنید٬ نه حق دارید اذیتشان کنید٬ نه حق دارید بدون رضایت آنها٬ آنها را ببوسید یا کار دیگری کنید. همه آن کارهایی که توی خیابانهای تهران با خانم‌های بیچاره میکردید را کلا فراموش کنید. در اینجا٬ اعمالی همچون انگشت رساندن٬ مالیدن و مالااندن٬ تنه‌زدن٬ متلک گفتن و بلند کردن قدغن بوده و جرم سنگینی محسوب میشوند.
هیچگاه با دیدن یک خانم خوشگل٬ احساساتی نشوید وکنترل خودتان را از دست ندهید. اینجا مثل ایران نیست که از اون طرف خیابون داد می‌زدید: بپا خوشگله٬ نخوری زمین! جیگرتو بخورم بفرما خدمتتون باشیم.

۲- اگر توی یک فروشگاه یا توی خیابان٬ یک بچه تپل مپل بامزه‌ای را دیدید٬ هیچوقت مثل توی ایران نروید زرتی لپش را بکشید یا ماچش کنید و بگویید ماشالله!.
این خارجی ها ندید بدید هستند و زود زنگ میزنند پلیس که یکنفر به بچه آنها تعرض کرده.
پس با بچه‌ها هم کاری نداشته باشید.

۳- هیچوقت حیوانات را نزنید. اینجا حیوان آزاری جرم است. مبادا مثل توی ایران هر وقت که سگی را دیدید بگویید چخه! و سنگ و کلوخ بطرف آن پرت کنید.
ضمنا هر وقت که آبگوشت خوردید هیچگاه استخوانها را جلوی سگهای خارجی‌ها پرت نکنید.

۴- و اما میرسیم به مردها.
در رابطه با مردها هیچ جرمی متوجه شما نیست. میتوانید لپ‌شان را بکشید ولی اسراف نکنید.

۵- در ایران حرف مفت زدن مالیات نداشت ولی متاسفانه در اینجا گاهی الکی حرف زدن و مخصوصا توصیه و سفارش غلط به دیگران کردن میتواند عواقب خیلی بدی را برای شما ایجاد کند. مواظب حرف زدن خودتان باشید.
مخصوصا اگر شما در رشته و یا حرفه‌ای هستید که دیگران میتوانند برروی حرف شما حساب کنند.
این مورد را مفصلا خواهم نوشت. فقط بدانید که اینجا الکی حرف زدن هزینه دارد. سنجیده حرف بزنید تا دیگران علیه شما ادعایی نکنند.

۱۳۸۶/۱۲/۰۶

بازهم جشن ملی:

محضر مبارک مقام معظم رهبری
با سلام و تحیات٬
همانگونه که استحضار دارید مراسم دشمن شکن اسکار با حضور برخی از عناطر خودفروخته به ابرقدرتها و استکبار جهانی در هالیود برگزار گردید و عده‌ای از برادران و خواهران عزیز بعنوان بهترین هنرمندان فیلم و سینما انتخاب گردیدند.

اگرچه ما از این قرتی بازیها سر در نمی‌آوریم ولی هرچه باشد٬ بهرحال میتوان آنرا بهانه‌ای یافت برای برگزاری چشن ملی و اعلام پیروزی غرورآفرین نظام مقدس جمهوری اسلامی بر استکبار جهانی. کی به کیه؟ همینجوری برای خودمون اعلان پیروزی میکنیم و شیرینی بین خودمون تعارف میکنیم تا این خارجی‌ها یه خورده حرص بخورند و حالشان جا بیاید.
خدا را چی دیدید؟ شاید از سال دیگه خودمون اسکار رو در قم برگزار کنیم و آفتابه زرین و نعلین بلورین را بین خودمان توزیع کنیم.
بهرحال فردا دوباره مملکت تعطیله. بخاطر پیروزی غرورآفرین اسلام بر کفر جهانی در صحنه اسکار.

رئیس چمهور محبوب
محمود احمدی نژاد

۱۳۸۶/۱۱/۲۸

come back home

ماموریت به وطن:

کار دنیا رو می بینید؟
خانه و کاشانه خودمان را ول کردیم آمدیم خارج تا مثلا توی یک محیط آزاد و پیشرفته زندگی کنیم و کمتر حرص بخوریم.
هنوز تازه در اینجا سر و سامان گرفته بودم که اخیرا از سوی شرکتی که در آن کار میکنم برای نظارت فنی در یک پروژه بزرگ در جنوب ایران انتخاب شده‌ام.
حالا ما با چه زبانی به این خارجی‌های زبان نفهم بگوییم اوضاع ما کیشمیشی است و بروند یکنفر دیگر را انتخاب کنند؟
اصلا آنها میفهمند اوضاع کیشمیشی یعنی چی؟
بنظر شما اگر یک نامه‌ای برای رئیس شرکت بنویسم و بگویم :
اینجانب اعلام میدارد که دیگه نمیرم ولایت بخاطر اینکه اوضاع آنجا کیشمیشی است و ممکن است ترتیب مان را بدهند . اصلا من چه هیزم تری به شما فروخته ام که میخواهید این بلا برسرما بیاید؟ ها؟
از همه بالاتر اینکه اگر به انجا برگردم چه خاکی به سر این وبلاگ بریزم؟ آنجا که اینترنتش ذغالی است.
لطفا از ما بیرون بکشید و یکنفر دیگر را برای این ماموریت انتخاب کنید.

Dear Mr. Boss,
This side, Mollah, has announcement that I am not ready to go back Velayat, because our situation is very very raisiny.
I don't know what kind of wet wood I sold you that you want to get rid of me.
If I go there, what kind of soil should I pour on my weblog head? ha? Their internet works with coal.
Therefore, please pull out from us and find another person to go that Kharab-shodeh.

With total thanks,
your small,
Mollah


۱۳۸۶/۱۱/۲۶

روش نظرخواهی در جمهوری اسلامی:


ای مردم! آیا شما حاضر بودید در مسئله هسته‌ای تسلیم دشمن میشدیم؟
- نَ...خیر
- آیا دلتان میخواهد بدبخت شویم؟
- نَ...خیر
- آیا خسته‌اید؟
- نَ...خیر
- آیا خواب‌تان می‌آید؟
- نَ...خیر
- آیا سرتان درد میکند؟
- ن..خیر
- شکم تان قارقور میکند؟
- ن...خیر
- آیا از دشمن خوشتان می‌اید؟
- نَ..خیر
- از ما بدتان می‌آید؟
- (معلوم نیست مردم میگویند: بعله یا نخیر. خرتوخر میشود و صدا واضح نیست)
- آیا مشکلی دارید؟
- نَ..خیر.

خب. دیدید؟ این هم رای مردم. دیگه چی میخواهید؟

۱۳۸۶/۱۱/۲۴

سیر تحول والنتاین:

- والنتاین در عصر حجر
در دوران غارنشینی٬ انسان‌های نخستین زندگی ساده‌ای داشتند. لباس‌شان یک تکه پوست بزغاله بود که فقط قسمت‌های حساس را می‌پوشاند و بقیه جاهای بدن آنها بدون پوشش باقی می ماند. تازه٬ همین تکه پوست هم هنگام راه رفتن و یا دویدن زرتی می‌افتاد و همه جای آنها معلوم می‌شد. آخر در آن زمان‌ها هنوز کمربند نیز اختراع نشده بود.
شبها که زن و مرد از شکار حیوانات برمی‌گشتند٬ هریک در گوشه‌ای از غار می‌نشستند و با سنگ چخماق آتشی روشن میکردند و ازآنجایی که تلویزیون و ماهواره نداشتند و هنوز اینترنت‌شان وصل نشده بود٬ وهیچ وسیله سرگرمی نداشتند و مجبور بودند همدیگر را برو بر نگاه کنند. در همین موقع بود که آن دسته از انسان‌های نخستین که شکم‌شان سیر شده بود و گرمای آتش تن‌شان را گرم کرده بود٬ به این فکر می‌افتادند که بروند و عاشق شوند.
مثلا اگر یک مرد غارنشین چشمش به یک خانم بی حجاب در آن طرف غار می افتاد که در کنار آتش لمیده٬ فورا از جا برمی‌خاست و جلو میرفت و میگفت: سلام٬ ببخشید سنگ چخماق‌ بدم خدمتت‌تون؟
خانمه هم ابتدا یک نازی میکرد و لبخندی میزد ولی دو سه دقیقه بعد کار تمام میشد اینطوری بود که عاشقان غارنشین٬ وقتی میخواستند دل معشوقه‌هاشون را بدست بیاورند٬ چند تا سنگ چخماق خوشگل با یک بسته هیزم هدیه میدادند و به همین سادگی اسلام پیاده می شد.

اما هرچه زمان گذشت و گذشت٬ دل بدست آوردن خانمها سخت‌تر و پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر شد. دیگر هیچ خانمی با هدیه گرفتن یک تکه سنگ و یا چوب٬ به شما لبخند نمیزند حتی ممکن است آنرا بکوبد توی ملاج شما.
با هدیه دادن یک شاخه گل رز هم کار درست نمیشود. این چیزها هم مال دوران پارینه سنگی بود که خانمها زیبایی طبیعت را دوست داشتند. پوشاک و کفش و لباس زیر و نظایر آنها هم دیگه از مد افتاده و خانم‌ها چشم‌شون از این چیزها سیر شده و برایشان جالب نیست.
توی این دوره زمانه٬ فقط یک چیز خانم‌های عزیز را خوشحال میکند و آن‌هم یک بسته اسکناس است اسکناس.
عشق و عاشقی و اینجور قرتی بازیها هم همه بهانه‌است ای عزیز.

۱۳۸۶/۱۱/۲۰

انتخابات ما و انتخابات بعضی‌ها:

قسمت اول:
انتخابات قبل از انقلاب را بخوبی به‌یاد ندارم که چگونه بود و چگونه برگزار میشد. اما شنیده بودم که اصولا بدون موافقت دربار٬ کسی را به مجلس راه نمیدادند. بعدها از طریق کتاب خاطرات اسدالله علم (وزیر دربار شاه) فهمیدم که شخص اعلیحضرت در مورد کاندیداهای نقاط مختلف کشور اعمال نظر میکرد و مثلا دستور میداده عباسقلی خان از فلان شهرستان حتما باید رای بیاورد!
این طریقه انتخابات در قبل از انقلاب بود.
اصولا انتخابات به معنی امکان برگزیدن آزادنه یک گزینه از چندین گزینه مختلف و مخالف است. زمانی که خردسال بودم یکروز پدرم در حالی که به شاه فحش میداد شناسنامه‌اش را از خانه برداشت تا برود رای بدهد. ظاهرا شاه یک حزب راه انداخته بود به‌نام حزب رستاخیز و گفته بود: همه ملت ایران باید عضو این حزب بشوند. هرکس مخالف است بیاید پاسپورت بگیرد و از کشور خارج شود!
بهرحال٬ من تاریخ نگار نیستم ولی شک ندارم که آنچه که در قبل از انقلاب انجام میشد اصلا معنای «انتخابات» را نداشت. بیشتر تمایل به انتصابات را داشت. مردم هم از ترس و یا از روی نادانی و یا از روی ناچاری میرفتند پای صندوقها تا مهری به شناسنامه‌هایشان بخورد.
انقلاب که پیروز شد٬ قرار بود «میزان رای ملت باشد». همه فکر میکردیم که مملکت مال خودمان شده و از این پس خودمان سرنوشت کشورمان را رقم خواهیم زد. این بود که شور و هیجان بی سابقه‌ای در بین مردم و مخصوصا جوانان بوجود آمده بود. همه به فکر پیشرفت و بهبود اوضاع کشور بودند. هرکس به میزان توانایی خودش برای سازندگی و سر و سامان دادن به اوضاع تلاش میکرد غافل از اینکه سکانداران نااهل٬ کشتی انقلاب را به ورطه گمراهی و نابودی می‌راندند.
عده‌ای داوطلبانه در چهارراه‌ها٬ می ایستادند و کار عبور و مرور وسایط نقلیه را پیگیری میکردند(چون پلیس راهنمایی و رانندگی منحل شده بود و مردم خودشان به برقراری نظم کمک میکردند).
یادم هست من به همراه تعدای از جوانان محل اعم از دختر و پسر برای کمک به روستاها به مناطق دور افتاده کشور میرفتیم. در بین ما همه نوع گرایش سیاسی بود ولی نقطه مشترک همه٬ امید به بهبودی و سعادت میهن انقلاب زده‌مان بود. ما در روستاها مستقر میشدیم و هر گروه کاری را انجام میداد. عده‌ای چاههای آب را با ریختن کلر ضد عفونی میکردند. عده‌ای دامها و احشام روستائیان را مجانی واکسن میزدند. حتی بادم هست چند بار به همراه یکی دو نفر به خانه روستائیان مراجعه میکردیم و در حالیکه پمپ سم روی دوش‌مان بود٬ داخل طویله آنها میشدیم و آنجا را سم پاشی میکردیم. وقتی از داخل طویله بیرون می‌آمدیم٬ لبخند زن روستایی یا پیر مرد عصا بدست دهاتی٬ بهترین دستمزد ما بود. شاید برای بسیاری از شما تعجب آور باشد که چندین ماه در روستاهای مختلف همین کارها را میکردیم. شب و روز کار میکردیم بدون اینکه یک ریال از جایی حقوق بگیریم. امکانات را از فرمانداریها و بخشداریها و ادارات بهداری و کشاورزی میگرفتیم. آن صحنه‌ها در زندگی فقط یکبار اتفاق می‌افتد. هرگز فراموش نمیکنم عده‌ای از دختران دبیرستانی را به روستایی برده بودیم تا در چیدن گندم‌های یک پیرمرد بی بضاعت دهاتی کمک کنند. داس به اندازه کافی نبود.مجبور شدند با دست خالی گندم بچینند.
همین زنانی که امروز به جرم بدحجابی دستگیر می‌شوند٬ آن روزها دخترکانی بودند که در زیر تابش سوزان آفتاب در حالیکه عرق از سر و صورتشان میرخت با دست ساقه‌های گندم را می‌گرفتند و به امید استقلال و خودکفایی و هزاران امید دیگر آنها را می‌چیدند.

منظورم از نوشتن این سطور یادآوری همبستگی عمومی بی‌نظیر مردم بود که در اوایل انقلاب در اوج خود قرار داشت ولی کم کم آنقدر دایره خودی‌ها تنگ و تنگ‌تر شد تا امروز علی ماندّه است و حوضش.
اولین انتخابات مجلس از آزادی نسبی‌ای برخوردار بود. حتی انتخابات اولین رئیس جمهور هم نسبتا آزاد بود. تا آنجا که یادم هست خیلی چهره‌های مختلف اعم از سکولار و مذهبی و لیبرال وتندرو و غیره در بین کاندیداها بودند.
خوب به یاد دارم که بعضی از گروه‌های افراطی چپی که فاقد پایگاه مردمی بودند٬ از کاندیدا شدن در انتخابات خودداری و انتخابات را تحریم کردند. درصورتیکه راه برای مشارکت در انتخابات برای آنها باز بود.
فضای سیاسی کشور آنقدر ملتهب شد که در انتخابات بعدی٬ عده‌ای را به نام وابسته به طاغوت و گروههای ضد انقلاب رد کردند. متاسفانه کمتر کسی به این روند اعتراض کرد. کم کم دایره حذف به گروههای لیبرال هم رسید. باز هم جناح‌های سیاسی ذی‌نفع اعتراضی نکردند و حذف شدن غیر خودی را به نفع خود می‌پنداشتند.
هرچه قدرت دافعه انقلاب بیشتر میشد٬ آن شور و همبستگی ملی در بین مردم کمتر و کمرنگ‌تر گردید. همه را از صحنه راندند. عده‌ای را کشتند٬ عده‌ای را فراری دادند٬ عده‌ای را زندانی و شکنجه کردند٬ زنان را تحقیر کردند و مردان را اسیر درآوردن یک لقمه نان. حس میهن دوستی و ملی‌گرایی را در ملت کشتند و از بین بردند.
امروزه جز عده‌ای فرصت طلب و تملق‌گو دیگر کسی با آنها نیست.
ادامه دارد....

۱۳۸۶/۱۱/۱۹


طبق آخرین خبر:
اصلاح طلبان در انتخابات شرکت میکنند ولی به «گوگوش» رای میدهند:

همان سالهای اوایل پیروزی انقلاب٬ من در دو سه تا از انتخابات٬ آن دوران ناظر وزارت کشور بودم. از روی کنجکاوی در موقع شمارش آرا خیلی علاقه داشتم همه برگه‌های باطله را بخوانم. بعضی از آنها سفید بودند. تعدادی از آنها اسم کاندیدای مورد نظرشان را غلط نوشته بودند . یا اسامی افرادی را نوشته بودند که اصلا در لیست انتخابات نبودند ولی تعداد بسیار زیادی از آنها برگه‌هایی بودند که کلمه «گوگوش» را نوشته بودند.
کم کم در انتخابات شرکت کردن و به گوگوش رای دادن٬ یک روش انتقاد شده بود. در آن سالها٬ آن بخش از مردم که خیال میکردند عدم وجود مهر انتخابات در شناسنامه‌هایشان ممکن است عواقب ناخوشایندی را برایشان بدنبال داشته باشد٬ با بی میلی در انتخابات شرکت میکردند ولی به گوگوش رای میدادند تا هم مهر انتخابات توی شناسنامه‌شان بخورد و هم یک اعتراض و مبارزه منفی کرده باشند.

حالا که مقام معظم همه خوابهای خوش اصلاح‌طلبان را بهم ریخت٬ این اصلاح طلبان عزیز نه جرات و شهامت اعتراض را دارند و نه حاضرند در نوع نگاه خویش به این حکومت اصلاح ناپذیر تجدید نظر کنند. نه میتوانند انتخابات را تحریم کنند و نه راهی برای شرکت کردنشان باقی مانده.
بنظر من بهتر است بروند توی انتخابات شرکت کنند و یواشکی به گوگوش رای بدهند.

۱۳۸۶/۱۱/۱۸

مخفف اسامی کشورها:
I.T.A.L.Y. = I Trust And Love You

H.O.L.L.A.N.D. = Hope Our Love Lasts And Never Dies

C.H.I.N.A. = Come Here.. I Need Affection

F.R.A.N.C.E. = Friendships Remain And Never Can End

I.R.A.N.=Inja Ride Ahamadi Nejad
(از ایمیل های رسیده. آقاجان! میدونم قدیمیه ولی برای ثبت در تاریخ اینجا گذاشته ام)

راه اندازی سایت مشروطه

برای خواندن مطلبی درباره دروغگویی روحانیون از وبسایت مشروطه دیدن فرمایید. لینک اینجا