بای ذنب قتلت؟
به کدامين گناه کشته شد؟
از ديروز که خبر کشته شدن اکبر محمدی اين جوان شهرستانی که هفت سال از بهترين سالهای عمر کوتاهش را در بازداشتگاههای دستگاه ظلم و ستم سپری کرد را شنيدم بسيار افسرده شدم و در طول روز مرتبا به ياد مظلوميت و بی گناهی اين جوان می افتادم.
دلم نمی​خواهد افسردگی ام را به شما منتقل کنم ولی فقط اين چند جمله را نوشتم تا ادای احترام به روح اين عزيز مظلوم بکنم.
نظام جور و ستم ولايت فقيه راه برگشتی برای خودش باقی نگذاشته. اميدوارم آه مظلومان و آنها که صدایشان به جایی نمیرسد سرانجام آتشی بر تار و پود نظام جور براندازد که تا بنيان ظلم و تعدی خاکستر شود. من معتقد به سنت تاريخ هستم. معتقدم آه مظلوم کاخ ستم را ويران ميکند.






نمونه سوالات امتحان تاريخ:

تا بحال فکر کرده​ايد مثلا در صد سال آينده وقتی نوه و نتيجه های شما به مدرسه ميروند در امتحان نهايی درس تاریخ سال پنجم دبستان به چه سوالاتی پاسخ خواهند داد؟
من امروز يکسری از اين سوالات امتحان مربوط به صد سال آينده را از يک جايی گير آوردم که بدرد نسل آينده ميخورد. همين امروز از اينها يک پرينت بگيريد و در يک جای امنی قرار دهید تا در آينده وقتی بچه ها ميخواهند امتحان بدهند لازم نباشد همه کتاب تاريخ معاصر را بخوانند. کافی است جواب همين سوالات را حفظ کنند . حتما بيست ميگيرند:

۱) بعد از خاندان پهلوی کداميک از سلسله های زير زمام امور را در دست گرفتند: (۲ نمره)
سلسله آشوريان
سلسله اشکانيان
سلسله صفاريان
سلسله آخونديان
جواب: سلسله آخونديان درست است

۲) سلسله آخونديان چند سال در ايران فرمانروايی کردند؟ (۱ نمره)
جواب: کمتر از سی سال

۳) چند تن از پادشاهان دوره آخونديان را نام ببريد(۴ نمره)
جواب: اکبر شاه- سلطان علی- آغا محمد خان اصلاحچی- محمود خالی بند

۴) در زمان کدامیک از پادشاهان آخوندیان بود که خوابگاه دانشگاه تهران را به توپ بستند و روزنامه ها را تعطیل کردند؟(انمره)
جواب: در زمان آغا محمد خان

۵) آغا محمد خان در برابر ظلم و جور بازماندگان مغول و تاتار و لباس شخصی ها چه اقدامی انجام داد؟(انمره)
جواب: هیچی. لبخند میزد .

۶) وقتی قشون امپراطوری آتازونی هواپيمای ایر باس ایران را در آسمان خليج فارس منفجر کردند سلاطين آخونديان چه کردند؟(۲نمره)
جواب: هيچی. قطعنامه اتش بس را امضا کردند و جام زهر را سر کشيدند

۷) وقتی قشون طالبان به کنسول ايران در هرات حمله کردند و همه دیپلمات های ايرانی را تير باران کردند حکمفرمايان ايران چه کردند؟(۱نمره)
جواب: هيچی. اولش يه خورده ناراحت شدند ولی بعدا فراموشش کردند.

۸) وقتی قشون بريتانيا و آتازونی به مقتدا صدر که از متحدان آخونديان بود حمله کردند فرماندهان نظامی آخونديان چه کردند؟ (۱نمره)
جواب: هيچی. يک فرستاده به درباه امپراطوری آتازونی فرستادند و از مقتدا صدر اعلام برائت کردند.

۹) وقتی قشون بنی اسرائيل به حزب الله لبنان که از متحدان اصلی آخونديان بود حمله کردند و زمين و زمان را به آتش کشيدند سلاطين ايران چه کردند؟(۱نمره)
جواب: هيچی. اولش يه خورده هارت و پورت کردند ولی بعدش اعلام کردند هرگونه حمايت مالی و نظامی به حزب الله را تکذيب ميکنيم. اصلا حزب الله کيه؟ ما که نمی شناسيم.

۱۰) وقتی قشون آتازونی و متحدانش به ايران حمله کردند سلاطين ايران چه کردند؟(۱نمره)
جواب: هيچی. اولش يه خورده ناراحت شدند ولی بعدش فلنگ و بستند و جیم شدند.

۱۱) واقعه تاريخی هاله نور را بصورت اختصار شرح دهيد(۲نمره)
جواب: به عقيدی مورخان وقتی شاه محمود خالی بند برای اولين بار در زير نورافکنها و پرژکتورها قرار گرفت امر بر او مشتبه شد و گفت يک هاله نور سراسر بدن مرا احاطه کرده بود.

۱۲) علت اصلی انقراض سلسله آخونديان چه بود؟(۳ نمره)
جواب: درس نگرفتن از تاريخ


گزارش سفر به تاجیکستان

من تازه از سفر تاجيکستان برگشته​ام. تاجيکستان خيلی جای خوبيه. آدم احساس ميکنه رفته توی دهات خودش. همه ساده و بی آلايش هستند. اینقدر مردم ساده​ای هستند که اسم شهرشان را گذاشتند دوشنبه و مثلا نگذاشتند استراسبورگ یا سانفرانسیسکو. اسم رئیس جمهورشان را هم گذاشتند امامعلی رحمانف و نگذاشتند مثلا کاندولیزورایس. مردم اونجا بخاطر مهمان نوازی خارجی حرف نمیزدند بلکه مثل خودمان فارسی حرف میزدند که این از برکات انقلاب است. رئیس جمهورشان اینقدر آدم خاکی و فروتنی است که برای استقبال از ما با زیر شلواری و دمپایی آمده بود. بجای مراسم تشریفات در فرودگاه و خواندن سرودهای ملی دو کشور آهنگ بابا کرم دوستت دارم را گذاشته بودند که یه خورده رقصیدیم و سرحال شدیم. بعد پیاده از فرودگاه رفتیم بسمت محل اقامت امامعلی. توی راه امامعلی دعوت کرد بریم توی قهوه خونه دوتا چای بخوریم. جاتون خالی رفتیم هم چای خوردیم و هم یه پک قلیان کشیدیم. موقع بیرون آمدن از آنجا هرکس پول چای خودش را حساب کرد.
اینقدر این دو سه روز که در آنجا بودم بمن خوش گذشت که قابل توصیف نیست. همه چیز ساده و خودمونی برگزار شد. مثلا جلسات را بجای اینکه در کاخ ریاست جمهوری و روی صندلی و مبل برگزارکنیم با ابتکار امامعلی و موافقت من وسایلمون شامل یه زیر انداز- چراغ پیک نیک- فلاسک- قابلمه غذا و مقداری میوه و تخمه و دیگر خرت و پرتها را توی صندوق عقب ماشین میگذاشتیم و یا علی مدد. میرفتیم توی کوه و دشت و صحرا. اول غذا میخوردیم و بعد یه خورده دراز میکشیدیم یعنی چرت میزدیم. بعد بلند میشدیم میرفتیم توی رودخانه اون نزدیکی آبتنی. از آبتنی که برمیگشتیم خسته و گرسنه میشدیم. با چند تا کلوخ کوره سیب زمینی درست میکردیم و جای شما خالی دلی از عزا درمی آوردیم. دیگه کم کم که هوا تاریک میشد وسایل مون رو جمع میکردیم و برميگشتيم محل اقامت امامعلی که توی يه مسافرخانه بود ميخوابيديم و ديگر وقت برای مذاکره و اينجور صحبتها نبود.

روز آخر با هم رفتيم بازار که سوغاتی بخريم. برای همه سوغاتی خريدم. اول از همه برای مقام رهبری يک متر پارچه متقال خريدم که بجای اون چفيه بپوشد و دماغش را با اون فین کند. برای آقای مصباح يزدی يک دستمال يزدی خريدم. برای آقای هاشمی يک جفت جوراب از اون جوراب پنج تومنی ها که تا يکبار میپوشه نوک انگشت پاش ميزنه بيرون خريدم تا يه خورده خحالت بکشه. برای آقای خاتمی يه کلاه ترکمنی گشاد خريدم بپاس اين هشت سال کلاهی که سر مردم گذاشت. برای آقای جنتی يک الک با سوراخهای ريز خريدم که خيلی بدردش ميخورد. آخه کار شورای نگهبان الک کردن عناصر ناباب است. برای همه وزيران و اعضای هيئت دولت هم از یکی از دستفروشی های بازار دوشنبه به تعداد آنها زير پوش مردانه خریدم تا بين آنها تقسيم کنيم.
اميدوارم چمدانم را که توی فرودگاه مهرآباد دزديدند هرچه زودتر پيدا شود و ما از خجالت زن و بچه و فاميل و آشنا بيرون بياييم

(برگرفته از همان دفترچه يادداشت)

اگر گفتيد اين حاج آقا از چی داره عکس ميگيره؟





ضرب المثلهای ايرانی(۲):



بعد از نوشتن مطلب اخير در مورد ضرب المثلهای ايرانی دوستان لطف کردند و تعداد زيادی ضرب المثل را ايميل کرده​اند که از همه متشکرم. بخصوص جناب لقمانعلی که يک ليست بلند و بالا را تهيه کرده است. راستش بد فکری نيست که در لابلای طنزهای سياسی و اجتماعی هرچند گاه يکی از آن ضرب المثلها را بنويسيم. بخصوص ضرب المثلهايی که در زبان محاوره ما هست ولی در نوشته های رسمی و ادبی جايی ندارند.

با اجازه شما امروز برویم سراغ ضرب المثل معروف زير :

نشاشیدی شب درازاست
يا

شب دراز است و خواجه بيدار

اين ضرب المثل را موقعی بکار ميبريم که کسی مثلا ديگران را بخاطر انجام کاری مسخره ميکند غافل از اينکه خودش هم بزودی مرتکب آن کار ميشود.

خاستگاه ضرب المثل:

احتمالا یادتونه که دستشويی و توالت های خونه های قديمی در گوشه حياط ساخته ميشد و از اتاق خواب تا آنجا کلی فاصله بود. فرض کنيد شما در يک شب سرد زمستانی ميخواهيد از زير کرسی گرم بيرون آمده و به توالت مستقر در گوشه حياط برويد. خب. اولا هوا سرد است و بايد بجای زير شلواری حتما کت و شلوار و پالتو و شال و کلاه بپوشيد . ثانيا اينقدر فاصله توالت از اتاق خواب زياد است که تا رسيدن به آنجا ممکن است کار از کار گذشته باشد. بنابر اين عواملی مانند اينها باعث ميشد که در قديم مردم برای دستشويی رفتن موقع خواب زورشان بيايد و همينطوری با مثانه پر به رختخواب بروند. مثل الان نبوده که بدليل نزديکی دو قدمی دستشويی به اتاق خواب هی زرت و زرت به انجا بروند.

در نتيجه جيش کردن در موقع خواب در قديم بيش از دوران کنونی بوده و در بین کوچکترها امری متداول.

بالاخره هرکس در طول عمر خودش يکبار يا چند بار توی خواب لحاف و تشک را خيس کرده. من خودم آخرين باری که يادم مياد مربوط به چند سال پيش است که برای شرکت در يک جشن عروسی رفته بوديم يکی از روستاهای دور افتاده. شب ديرهنگام که ميخواستيم بخوابيم برای رفتن به دستشويی آفتابه بدست بطرف توالت واقع در گوشه حياط راه افتادم ولی يک سگی عصبانی در گوشه حياط بود که من ترسيدم يک دفعه بمن حمله کند و تا بخواهيم برادری خودمان را ثابت کنيم سرمايه اسلام ما را گاز بگيرد. حالا بيا و درستش کن!. بهمين دليل از خير دستشويی رفتن گذشتم و با خودم گفتم صبح که همه بيدار شدند به دستشويی ميروم.
در نیمه های شب خواب ديدم رفته​ بودم شمال. داشتم در سواحل دریاچه خزر آبتنی میکردم. همینطوری که امواج دریا بتن و صورتم میخورد احساس کردم که احتياج به رفتن به دستشويی دارم. لذا با خودم گفتم چه اشکالی داره آدم توی دريا جيش کنه؟ ... همينکه شروع کردم يکدفعه از خواب بيدار شدم و ديدم ای داد بيداد! لحاف و تشک و زير شلواری امانتی خيس شده! حالا چجوری اين قضيه را ماست مالی کنم؟ يواشکی بلند شدم بچه صاحبخانه را که توی همون اتاق بود بغل کردم و آوردم سر جای خودم گذاشتم و خودم رفتم جای او بخوابم که همه خيال کنند اون بچه اونجا را خيس کرده ولی با کمال تاسف ديدم لا مصب بچه جای خودش را کثیف کرده!

خب از اینجا میتوان نتیجه گرفت که بابا جون بعضی از اتغاقات در زندگی هست که ممکن است بسراغ همه ما بیاید. ما نباید دیگران را بخاطر چنین موضوعاتی شماتت کنیم. مثلا یکی از بدترین عادات در بین ما ایرانی ها شماتت دیگران بخاطر مسائل اخلاقی است. مثلا وقتی کشف میکنیم که مثلا فلانی با منشی یا کارمندش ریخته روی هم فورا چنان این قضیه را بوق و کرنا میکنیم که آبروی طرف برای همیشه از بین میرود درصورتیکه غافل از این هستیم که همین اتفاق ممکن است برای خود ما نیز بیفتد. چرا اینقدر بی ظرفیت و کم جنبه هستیم.

اینکه کسی فکر کند چون تا بحال در خواب نشاشیده دلیل بر امتیاز نیست. بگذار مدتی بگذرد آنوقت خواهیم دید چقدر ادعاها پوچ و توخالی هستند. تاریخ نشان داده که همه میشاشند. پس یه خورده از خودخواهی ها کم کنیم و مردم دار باشیم.

آداب فين کردن:

فين کردن از مستحبات موکد است و نقل شده کسی که دماغش را فين نکند و بگذارد چلمش همينطوری از دماغش آويزان شود و حال مردم بهم بخورد خداوند او را در آتش جهنم سرخ کرده از او همبرگر يا هات داگ درست خواهد کرد.
فين کردن دو قسم است: فين کردن با تجهيزات (مانند دستمال يا هرپارچه تمیز و يا آستين پيراهن) و فين کردن بدون تجهيزات يعنی با دست خالی.

در موقع فين کردن با دست خالی بهتر است به بيت الخلا رفته و دو انگشت شصت و سبابه را در دو طرف بينی قرار دهید . حالا نفس عميقی بکشيد و آنرا در سينه حبس کنيد سپس در يک لحظه ناگهانی با تمام توان و قدرت فين کنيد. البته مواظب باشيد کش شلوارتان پاره نشود.
بايد دقت کرد که بجای فين کردن در بيت الخلا نبايد در کنار پياده رو يا روی ديوار مردم اينکار را کرد. در ضمن از چسباندن چلم خود به ديوار مردم خودداری کنيد.

اما در باب فين کردن با دستمال هرگز نبايد مانند اين خارجی​های بی نزاکت با صدای بلند فين کرد. حقير یکسال شخصا مشرف شده بودم به يک رستوران . در حين غذا خوردن يک خارجی که روبروی من نشسته بود دستمالش را درآورد و به هنگام فين کردن آنچنان صدای شیپوری از خود بيرون آورد که من حالم بهم خورد و از ادامه اطعام منصرف شدم. این چه طرز فین کردن است؟ اگر به دماغ خودتان رحم نمیکنید لااقل به پرده گوش مردم رحم کنید. بنابر این فين کردن در مجامع عمومی بايد حتی المقدور بدون صدا باشد . البته بعقیده بعض از علما استعمال اگزوز و صدا خفه کن در موقع فين کردن بلا اشکال است.

موارد ديگری هم هست که از حوصله این وبلاگ خارج است. محققان و پژوهشگران ميتوانند به منابع مختلف آن مراجعه نمايند.

نامه احمدی نژاد به خانم مرکل:

عزيزم مرکل مهربان و دوست داشتنی

خيلی دلم برات تنگ شده. آخه تو کجايی بی وفا؟ عاشق کشی هم حدی داره. شاعر آلمانی ميگه:
تو ای پری کجايی
که رخ نمی نمايی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشايی

مرکل جان!
راستش از وقتی که هاله ما را ترک کرد و رفت اوضاع ما خيلی قمر در عقرب شده. تو هم که بجای اينکه حالی از ما بپرسی با جرج بوش می پری. خودم توی تلويزيون ديدم که داشت شانه هايت را مشتمال ميداد. آخه بی وفا. مثلا ناسلامتی ما همنژاد هم هستيم. شما آريايی هستيد و ما هم ظاهرا آريايی هستيم. ما فارسی حرف ميزنيم و شما به زبان آلمانی حرف ميزنيد که مثل زبان فارسی خودمونه فقط شما زياد آخ و اوخ ميکنيد ولی ما نميکنيم. شما رودخانه راين داريد. ما هم کرخه داريم. شما از صهيونيستها و يهوديها خوشتون نمياد. ما هم مثل شما از آنها بدمون مياد.

حالا که اين قدر اشتراکات داريم من ميگم بيا با هم متحد بشيم و کلک اسرائيل رو بکنيم. نظرت چيه؟ اگر شما اينکار را بکنيد يعنی اسرائيل را از روی نقشه حذف کنيد قول ميدهم هرکاری از دستم بربياد واست انجام بدهم. پول نفت را به سر سفره آلمانی ها می​آوريم. اگر غنی سازی دوست داريد ولی بلد نيستيد بکنيد يا روی تان نميشه از کسی بپرسيد ما خودمون واستون مجانی مجانی غنی سازی ميکنيم. اگر شما در اداره کشور آلمان مشکلی داريد و وقت نداريد به همه استانهای آلمان سرکشی کنيد من خودم اين کار را براتون انجام ميدهم.
اگر خسته هستی و دلت مشتمال میخواد :آخ روی چشم!

مرکل جان! ما که نمرديم. هرمشکلی داشتيد يه ندا بده.
دوستدار تو
محمود
بوس. بوس بوس




تفاهم نامه:

اين عکس را که ميبينيد مربوط است به امضای تفاهم نامه همکاری. البته فکر نکنيد اين تفاهم نامه بین دو کشور مختلف امضا شده. خير. اين تفاهم نامه بين دو سازمان دولتی در جمهوری اسلامی به امضا رسيده که الحمدلله بعد از ۲۷ سال تلاشهای دیپلماسی به نتيجه رسيده و به ميمنت و مبارکی قرار شده لااقل دو تا از سازمانهای متخاصم با هم تفاهم داشته باشند.

به بخشی از مفاد اين تفاهم نامه توجه فرماييد:

بموجب اين تفاهم نامه مقرر گرديد که هردو سازمان بازرسی و ديوان محاسبات حق حاکميت و تماميت ارضی يکديگر را برسميت شناخته و با هم روابط مسالمت آميز مبتی بر احترام متقابل داشته باشند.
با امضای اين سند همکاری مقرر گرديد هردو سازمان بازرسی و محاسبات در اسرع وقت نسبت به افتتاح سفارتخانه و کنسولگری در خاک طرف متقابل اقدام نمايند و تسهيلات اخذ رواديد را برای ورود کارمندان هر دو نهاد به ساختمانهای يکديگر فراهم نمايند.

هر دو نهاد متعهد شدند از دخالت در امور داخلی يکديگر بشدت پرهيز کنند و دیگر زنگ درب یکدیگر را نزنند و فرار کنند.
هردو نهاد متعهد شدند کارمندان يکديگر زا بصورت توريست چند روزی را به نهاد طرف مقابل اعزام دارند و وسايل تفريحات سالم مثل منقل و انبر و ذغال و ديگر وسايل مورد نياز را فراهم نمايند.

مقرر شد روزهای جمعه همه کارمندان دو نهاد برای شرکت در نماز دشمن شکن جمعه خود را به ستاد برگزاری نماز جمعه معرفی نمايند.
هر دو طرف متعهد شدند و به يکديگر قول دادند که از اين به بعد برف پشت بام خود را يواشکی توی حياط ديگری نمی ريزند و سطل آشغال خود را داخل سطل آشغال طرف مقابل خالی نميکنند.
بر اساس مفاد اين تفاهم نامه مقرر گرديد روسای جمهور هر يک از دو نهاد ياد شده به اتباع و کارمندان خود گوشزد کنند که اينقدر صدای ضبط خود را بلند نکنند و موجبات اذيت و سلب آسايش اتباع نهاد مقابل نشوند.

در صورت نقض هريک از تعهدات فوق الذکر طرف ديگر خود را محق ميداند تا با استفاده از همه فن آوريها و تکنولوژی هسته​ای و نظامی همه پايگاههای طرف مقابل را بمباران نمايد.
خداوند به طرفين خير و برکت اعطل نمايد.

آشنايی با ضرب المثلهای فارسی:
قصد دارم گاه گاهی بعضی از ضرب المثلهای فارسی را که خيلی مهجور مانده​اند را در اين وبلاگ معرفی و تفسير کنم. شما هم اگر ضرب المثل فارسی خوبی پيدا کرديد بنويسيد تا از همديگر يه خورده چيز ياد بگيريم و اينقدر به سر و کول هم نپريم:

من در وبلاگ آقا مجيد برای اولين بار به يک ضرب المثل برخوردم که خيلی برايم جالب بود. و تصميم گرفتم آنرا در اينجا بيان کنم. آن ضرب المثل پر محتوا اين است:

بعضی از مسگری، فقط کون‌جنباندنش را بلدند!

آقا اين ضرب المثل خيلی گويا و پر محتواست. فکر نميکنم در هيچ زبانی چنين چيزی وجود داشته باشد. بايد آنرا با آب طلا نوشت و قاب کرد و زد روی ديوار محل کار و زندگی خودمان. اصلا بايد بصورت بيلبوردهای بزرگ در میادین و خيابانها و اماکن عمومی نصب کرد تا مردم با خواندن آن يه خورده آگاه شوند و دست از کارهای حاشيه​ای بردارند.
همه بدبختی ما مال اینه که در دوران کودکی و مدرسه بجای اینکه از این ضرب المثالها یادمان بدهند از ما میخواستند درباره مسائل خصوصی مان انشا بنویسیم. تابستان خود را چگونه گذرانده​اید. یکی نبود بگه آخه به تو چه مربوطه که من تابستانم را چگونه گذراندم. گیریم فهمیدی. خب به چه درد تو میخورد. بخاطر همین برخوردها بود که امروزه ما نسل فضولی بارآمده​ایم و میخواهیم زیر و بم همدیگر را کشف کنیم.


و اما خاستگاه تاريخی اين ضرب المثل:
در زمانهای نه چندان دور که ظروف چينی و ملامين و پلاستيکی زیاد متداول نبود مهمترين ظروف ايرانی ها از نوع مسی بود و طبعا صنعت مسگری و سفيدگری بسيار پررونق. با توجه به آنکه ظروف مسی را با وسايل ابتدايی و بضرب و زور چکش و سندان ميساختند لذا شغل شريف مسگری کار هرکس نبود. اصولا مسگرها صنعتگر و هنرمند ان ماهری بودند. آنها با يک قطعه ورق مس و يک چکش و يک سندان کوچک آنقدر تلق و تلوق راه می​انداختند که ابتدا بصورت مدور و سپس بصورت مثلا ديگ پلو درمی​آمد. در آخرکار هم آنها را به شاگردشان ميدادند تا بوسيله چرخش پا آنها را در مخلوطی از ماسه و شن آنقدر بسابد تا جلا پيدا کند. اين کار سابيدن یک ظرف مسی مثلا ديگ کار شاگرد يا وردست مسگر بود که نیاز به هیچگونه مهارت خاصی نداشت جز قر دادن.. همانطور که در اين تصوير ميبينيد شاگرد مسگر دو پاهه رفته توی ديگ و در حالی که دستش را از ديوار ميگيرد کمرش را قر ميدهد تا ديگ هم بهمراه آن بصورت نيمدايره بچرخد و سابيده شود.

حتما اين شاگرد مسگرها هرجا ميرفتند بادی به غبغب می انداختند و ميگفتند ما هم مسگر هستيم ! در صورتيکه آنها از مسگری فقط قر دادنش را بلد بودند اين که نشد مسگری. اينکار را عمه من هم بلد است انجام بدهد.
اگر ما این چیزها را یاد گرفته بودیم دیگر امروز شاهد آن نبودیم که یک گنجشک را بجای بوقلمون به ما قالب کنند. طرف يه آمپول زن ساده توی يک درمانگاه است. وقتی کيف سامسونيت اش را باز ميکند و گوشی طبابت را به ما نشان ميدهد ما خيال ميکنيم که مدرک فوق تخصص قلب و عروق اش را از امريکا گرفته است . فوری ميگوييم: آقای دکتر ميشه ما رو يه ويزيت مجانی بکنيد؟

دستگاه شمارش صلوات:




توی بيشتر بانکها دستگاهی هست بنام اسکناس شمار. خيلی دستگاه خوب و مفيدی است. همينطور فر و فر اسکناسها را ميشمرد و اصلا هم اشتباه نميکند. در ضمن موقع شمارش اسکناسها با شما کاری ندارد و شما ميتوانيد در حين شمارش پولها با ديگران يا با تلفن صحبت کنيد يا دور و اطراف را نگاه کنيد.

اخیرا ادیسون دستگاهی اختراع کرده بنام دستگاه صلوات شمار. این دستگاه خیلی مهمتر و ضروری تر از دستگاه اسکناس شمار است.
تا قبل از اختراع دستگاه صلوات شمار ما خيلی مشکلات داشتيم که خوشبختانه توسط آن حل شدند. مثلا فرض کنيد نذر کرديم شوهر دختر دايی مان حناق بگيرد و به رحمت ايزدی برود تا ما با دختر دايی مان ازدواج کنيم. برای عملی شدن اين حاجت شرعی لازم است يکصد و بيست و چهار هزار و هفتاد و دو و نيم صلوات بفرستيم. خب. انجام اين کار به همين سادگی ها هم که فکر ميکنيد نيست. خيلی اتفاق افتاده که شما يکصد و بيست هزار و چهل تا صلوات فرستاده​ايد که يک دفعه تلفن زنگ ميزنه. وقتی صحبت تلفنی تمام ميشه ديگه يادتون نيست چند تا صلوات فرستاده بوديد و چند تا باقی مانده لذا بايد از ابتدا شروع بشمارش کنيد که در اين صورت اگر تلفن مرتب زنگ بزند و شما مجبور باشيد کار شمارش را از ابتدا شروع کنيد احتمالا زمانی پروژه شمارش صلوات شما باتمام ميرسد که دختر دايی را يکی ديگه گرفته و شما مجبوريد برويد سراغ خود دايی. (منظورم علی دايی نيست)

اين دستگاه از نوع خارجی خودش بمراتب پيشرفته تر است و هنوز خارجی ها نتوانستند اسرار تکنولوژی آنرا کشف کنند. اگر اين دستگاه را ببريد توی يک مسجد يا يک حسينيه. وقتی همه با هم صلوات ميفرستند از روی اين دستگاه که تعداد صلواتها را نشان میدهد براحتی ميتوانيد بفهميد چند نفر توی اون مسجد حضور دارند که صلوات فرستاده​اند.
در آينده قرا است بجای سرشماری از شهرها و روستاها از اين دستگاه استفاده کنند. اگر مردم يک شهر با هم صلوات بفرستند ميتوان تعداد ساکنين آنجا را ظرف ايکی ثانيه بدست آورد.


این دستگاه کاربردهای دیگری هم دارد. شما میدانید که علما هروقت چشمشان به یک خانم خوشگل و مامانی میافتد زیر لب میگویند: اللهم صل علی محمد و آل محمد. که نتیجتا دستگاه آنرا ثبت خواهد کرد. حالا اگر یکی از این دستگاهها را توی جیب علما بیاندازیم در پایان روز میتوانیم از روی دستگاه نصب شده بر حاج آقا تعداد خانمهای خوشگل را در جامعه آماری بدست آوریم.

از این دستگاه برای ایمنی در برابر صدمات ناشی از شبکه برق فشار قوی و ضعیف هم میتوان استفاده کرد. همانطور که میدانید بعد از قطع برق و مدتی خاموشی بمحض اینکه دوباره برق وصل میشود همه صلوات میفرستند. حالا اگر این دستگاه را به یخچال و فریزر منزلتان متصل کنید بمحض شنیدن صلوات دستگاه ميفهمد که اين صلوات با صلواتهای دیگر فرق دارد. این صلوات يعنی اینکه برق دارد وصل ميشود لذا برای اينکه موتور يخچال شما نسوزد يه خورده لفتش ميدهد بعد به برق اجازه عبور را ميدهد که درنتيجه يخچال شما سالم خواهد ماند و شما پولدار ميشويد.
حسینیه اردبیلی‌های مقیم مرکز
امروز با خودم فکر میکردم دیدم این وبلاگ ما خیلی شبیه حسینیه اردبیلی‌های مقیم مرکزه. (حسینیه‌ها دو نوعند. یکسری از آنها دولتی اند و از پول نفت اموراتشان میگذرد ولی یکسری از آنها هم هستند که همینطوری الله بختکی تشکیل شده‌اند و همه چیزشان را از این ور و آن ور جور کرده‌اند. وبلاگ من شبیه حسینیه‌های از نوع دوم است.)
حسینیه‌ها معمولا زمینشان را از سازمان اوقاف مجانی میگیرند. تیر‌آهن و آجر و سیمانشان را یک مومن خیر تقبل کرده. پنجره
قیرگونی پشت بام را یه خانمی وصیت کرده که بجای ورثه خرج حسینیه کنند. فرشها و سماور و استکان و نعلبکی و بقیه مخلفات را هم از یک جایی کش رفته‌اند. خلاصه بدون پول و بدون سرمایه نقدی یک حسینیه تشکیل میشود.
وبلاگ ما هم همینطوره:
- زمین و فضایش را مرحوم بلاگ اسپات وقف کرده تا وبلاگ نویسان از این فضای مجانی استفاده کنند و به روح آن خدابیامرز فاتحه بفرستند.
- ساختمان و قالب اینجا را یه مومنی درست کرده و گفته اسمش را نبریم ولی خودمان یه دستی به سر و رویش کشیدیم و گچکاری و نقاشی‌اش کار خودم است.
- عکسها و تصاویر را از انبار عمومی حاج آقا فلیکر مجانی استفاده میکنیم.
- اون تمثال مبارک خودمان را که میبینید و خیلی هم خوش تیپه کار یک هنرمند ایرانیه که از سفر شابدوالعظیم برگشته و اون را برامون سوغاتی آورده
- آرشیو این وبلاگ را حاج حسن آقای نروژی هدیه کرده که خداوند انشالله با مارکس و لنین محشورش کند. آدم خوب و خدانشناسی است.
- کامنت دونی اینجا را مرحوم هالواسکن به این وبلاگ اهدا کرده بدون هیچگونه چشمداشت. فقط از ما خواسته براش دعا کنیم هرچه زودتر خداوند او را شفا دهد و از بیمارستان مرخص کند. بیچاره بواسیرش رو عمل کرده و حالش خیلی وخیمه. شاید همین روزها دار فانی را وداع کنه.
- قالب کامنت دونی اینجا را حاجیه خانمی از استرالیا درست کرده که خداوند صد در دنیا و هزار بار در آخرت به او نصیب کند و دو سه تا حوری بهشتی به او پاداش دهد. البته حوری ها را اگر نخواست میتواند به این حسینیه هدیه کند.
- لینک و پینک اینجا توسط مرحوم مغفور بلاگ رولینگ انجام شده که خداوند روحش را غریق رحمت کند
-شمارنده يا کنتورش را هم از کنار يک خانه قديمی کش رفتيم و اينجا نصب کرديم. خيلی کنتور خوبيه. اصلا پول آب و برق برامون نمياد
خلاصه می بینید که همه در اجر و ثواب اینجا سهیمند و ما خودمان هیچ‌کاره هستیم.
شما هم کمکهای نقدی و جنسی(بخصوص جنسی!) خودتان را به این حسینیه فراموش نکنید
ملت اتوبوسی:

آدم که بد شانس باشه کنار دريا هم که برود آب دريا خشک ميشود. هر بار قبل از اينکه سوار اتوبوس شوم با خودم فکر ميکردم : يا شانس و يا اقبال. خدا کنه صندلی بغل دستی ما يه خانم خوشگل باشه که تا مقصد با همديگه حرفهای استراتژيک و سوق الجيشی بزنيم و مشکلات جهان اسلام را حل کنيم ولی چشم تون روز بد نبينه هربار يه نر غول گيرمون می افتاد به چه گندگی. يه بار هم از خوش شانسی ما يه آخوند اصل آمد پيش ما نشست و حداقل بيست دقيقه​ای ما را نصيحت اخلاقی کرد و طرز خواندن نماز وحشت و طریقه غسل میت را برایم تشریح کرد و يه روضه حضرت رقيه را هم واسم خواند کلی اشک ريختم! بعد ظاهرا چون شب قبل خوب نخوابيده بود و شب زنده داری کرده بود شروع کرد به چرت زدن و خرناس کشيدن. وقتی خوابش ميبرد کله مبارکش بطرف شانه من خم ميشد. هر چه خودم را کنار ميکشيدم و جا خالی ميدادم فايده​ای نداشت. لامصب نزديک بود مرا با حاج خانمش اشتباهی بگيرد و خلاصه پرده عصمت ما را پاره کند.

رديف پشت سرم يک خانواده روستايی نشسته بودند با شونصد تا بچه ريز و درشت. من نميدونم اون همه بچه را چطوری بدون فاصله سنی درست کرده بودند و چطوری آن همه را در چهارتا صندلی نشانده بودند. يکی از آنها يه نوزاد کوچک بود که مرتب گريه ميکرد. نه گريه معمولی بلکه با تمام وجودش چنان گريه ميکرد که همه امت اتوبوس نشين از شنيدن آن جيغ های گوشخراش دچار بیماری افسردگی و دیگر بیماریهاریهای گوش و حلق و بینی شدند بطوريکه کم کم فضا غير قابل تحمل شده بود. برگشتم نگاهی به رديف عقب کردم با کمال تعجب ديدم پدر و مادر بچه آرام و بی خيال نشسته و دارند از پنجره مناظر اطراف را نگاه ميکنند. مثل اينکه اين صداهای گريه بچه برایشان امری عادی بود. چنان بی خيال بودند که آدم فکر ميکرد دارند سمفونی بتهون را گوش ميدهند. اصولا در جامعه خيلی از مردم همينطورند. ساکت و بی خيال.

آقا اين گريه های بچه آنقدر آزار دهنده شده بود که کم کم دخالتهای بيگانگان و بقيه افراد حاضر در اتوبوس را برانگيخت. همه برای حل اين مشکل وارد عمل شدند و دست به تحرکاتی ميزدند. يه پيرزن سالخورده از اون گوشه خطاب به مادر بچه گفت: ننه. حتما رودل کرده و شکمش نفخ کرده. يه خورده عرق نعناع بريز توی شيشه بده بخوره ساکت ميشه.
يه خانم پر افاده از اون جلو غر ميزد که آقا اين چه وضعيه اتوبوس که جای بچه نيست. گوشم کر شد از اينهمه جيغ و ويغ. يه جوری ساکتش کن.
يه برادر بسيجی هم چند رديف جلو تر بود مرتب با صدای بلند داد میزد: جمال جد سادات بلند صلوات برفس. آخه صلوات فرستان هم روشی است برای ساکت کردن صدای دیگران.
يه معتادی هم اون عقب روی بوفه نشسته بود هی ميگفت: حتما بچه گوشش درد ميکنه. ميخوای چند پک دود سيگار به گوشش فوت کنيم شايد ساکت بشه.
یه آقایی که کت شلواری بود و لی ته ریشی نیمه اسلامی - نیمه غربی داشت و احتمالا طرفدار اصلاح طلبان سابق بود میگفت: با بچه یه خورده حرف بزنید و گفتگو بکنید شاید از خر شیطون بیاد پایین و کمتر گریه کنه. نمیدونست که بچه که گفتگوی تمدنها سرش نمیشه.
یه آقای سیبیلو هم حرفهای قلنبه سلمبه ای میزد که هیچکس منظورش را نفهمید: طبقه خورده بورژوازی بچه را به پرولتاریا انتقال انقلابی بدهید تا دیالیکتیک آن تضاد پیدا نکند....
خلاصه هر کسی چيزی ميگفت و رهنمودی ميداد.
آخر الامر مادر بچه در اثر فشارهای جهانی مستقر در اتوبوس وارد عمل شد و شروع کرد به عوض کردن پوشک بچه. آخه بچه خودشو کثيف کرده بود. همینکه پوشک را عوش کردند بچه ساکت و آروم شد. بوی عطر دل انگیز پوشک بچه سراسر فضای اتوبوس را فرا گرفته بود. در همين موقع برادر بسيجی فرياد زد: برای سلامتی خودتون صلوات برفس.
با صدای صلوات بچه دوباره شروع کرد به گريه کردن.
خلاصه تا رسيدن به مقصد کلی دنياديده شديم و کلی چيز ياد گرفتيم.

ايران پيما

- جمال جد سادات بلند صلوات برفس!
- لال از دنيا نری دويم صلوات را بلندتر ختم کن!
- برای سلامتی خودتون و خانوادتون و همچنين برای سلامتی آقای راننده سيم صلوات را جلی تر ختم کن!

مسافرت با اتوبوسهای بين شهری هم واسه خودش عالمی دارد.

قبل از سوار شدن به اتوبوس ظاهرا بايد بليط تهيه کرد ولی همه ما ميدانيم که تهيه بليط اتوبوس در ايران مخصوصا در ايام تابستان و يا تعطيلات عيد نوروز کار ساده​ای نيست ولی از قديم گفته​انده مشگلی نيست که آسان نشود مرد بايد هراسان نشود


يکی از امتيازات زندگی در ايران اين است که انجام هر کار ساده​ای نياز به مهارتهای پيچيده و قابليتهای فيزيکی و متافيزيکی دارد و لذا بعد از مدتی زندگی کردن در ايران بصورت اتوماتيک شما به اين مهارتها دست می يابيد و الا بدون آنها کلاهتان پس معرکه است.
مثلا همين تهيه بليط را نگاه کنيد. در کشورهای خارجی تهيه بليط اتوبوس اصلا کار سختی نيست. اين خارجی ها کله شان را مثل بزغاله پايين می​اندازند و يکراست ميروند جلو دکه فروش بليط. پولشان را ميدهند و بليط شان را ميگيرند و دوباره مثل بزغاله سرشان را می​اندازند پايين و ميروند سوار اتوبوس ميشوند. بهمين سادگی ولی در ايران که اينطوری نيست.
در ايران برای تهيه بليط اولا بايد مجهز به انواع و اقسام مهارتهای رزمی و ورزشهای دفاع شخصی نظير کاراته و جودو و بوکس و کشتی کج و امثالهم باشيد که در مصاف اهريمنان کم نياوريد و با سر و صورت خونين و چشمان اشک آلوده و با دست خالی به خانه برنگرديد. ضمنا بايد مهارتهايی نظير تردستی جادوگری مشتمال دادن شکلک در آوردن و غيره را نيز بلد باشيد

ثانبا همه کارها که با زور و کتک کاری حل نميشه. شما بايد پارتی داشته باشيد. البته اين کار ساده​ای نيست. ممکن است شما در اداره مثلا گذرنامه پارتی داشته باشيد که طبعا بدرد تهيه بليط از ترمينال غرب تهران نميخورد. بايد برای همه نقاط مختلف ايران پارتی داشته باشيد. البته بعضی از خارج نشينان ممکن است بگويند آقا جان پول خرج کن پارتی خودش رديف ميشه. در صورتی که اين فرمول در مورد ايران صدق نميکنه. پول شرط لازم است ولی کافی نيست. شما بايد کاری کنی که اون ممد آقای بليط فروش دلش بخواهد به شما بليط بفروشد. اگر او دلش نخواهد ارتش امريکا هم نميتواند او را از جايش تکان بدهد. لذا بايد از هوش و استعداد سرشاری برخوردار باشی تا بتوانی از سد اون ممد آقای بيسواد بليط فروش بسلامت بگذری.
مثلا:
- ممد آقا سلام. يه بليط واسه اصفهان ميخواستم
- نداريم
- ممد آقا. من دانشجو هستم بايد به دانشگاه برسم. فقط يه نفرم. همراه ندارم.
- بوفه جا داريم! ميخوای؟
- راستی ممد آقا شاپور خان سلام رسوند. ميدونی من پسر خاله شاپور خان هستم.
- کدوم شاپور؟
- همون که اتوبوس قرمز داره( الکی! همه اتوبوسها قرمزند ديگه)
- يه نفری؟
- بله. دستت درد نکنه

خب بدين ترتيب بليط رو ميگيری و با نهايت خوشحالی از اين فتح و موفقيت عظيم بطرف اتوبوس روانه ميشوی. خوب که به بليط نگاه ميکنی ميبينی بی انصاف از اون رديف عقب به تو داده
آخه اصولا در ايران بليط اتوبوسها را ابتدا از رديف آخر به مشتری ميفروشند و رديفهای جلو توسط مافيای راننده و شاگردش بفروش ميرسد.

در قسمت بعد جريانات داخل اتوبوس را پی خواهيم گرفت.

نانوایی سنگکی:

یکی از نقاط دیدنی و باستانی سرزمین عزیز ما ایران نانوایی سنگکی است. تاریخ پیدایش این مکان تاریخی به عصر اشکانیان میرسد. از آن زمان تاکنون برای یک لقمه نان اشک مردم درمی آید.

معماری و طرح این بنای باستانی از اصول معماری سنتی- اسلامی اقتباس شده و در دوران صفویان و قاجاریه به تکامل رسیده است. در صحن و سرسرای این بنای با عظمت چند گونی آرد بروی هم چیده شده که نشان از سیستم انبارداری پیشرفته در زمان سلجوقیان است و با گذشت قرنها هنوز دست نخورده باقی مانده است. کف این بنای تاریخی همواره از ریگهای هم اندازه و سیاه رنگ و مقدار زیادی تکه های سوخته نان سنگک مزین شده است. برروی دیوار این اثر تاریخی تعداد زیادی میخ بصورت معکوس بطوری که نوک تیز آنها بسمت بیرون واقع شده ردیف گردیده تا نان های کنجد دار و برشته شده را به آنها آویزان کنند.

نانوایی سنگکی از این جهت مورد توجه جامعه شناسان و مورخان و پژوهشگران واقع شده که در واقع هر نانوایی سنگکی آیینه کوچکی است از مساثل فرهنگی اجتماعی اخلاقی و سیاسی ایران. با مطالعه دقیق بر روی نانوایی سنگکی پاسخ بسیاری از سوالات پیچیده سیاسی و اجتماعی پیدا میشود.

هرگاه که به نانوایی سنگکی وارد میشوید باید بدانید که سیستم انجا بصورت سلطانی اداره میشود. در آنجا مقام معظم شاطر سلطان است و مشتریها رعیت سلطان. درست است که نانوایی بدون مشتری معنایی ندارد ولی این تفکر در ذهن همه بخوبی جا افتاده که حضرت شاطر اینقدر قدرت دارد که به هر کس که دلش خواست زودتر نانش را بدهد و اگر از کسی هم بدش آمد میتواند به او بگوید: آقا بیخودی معطل نشو. خمیر برای شما نمیرسه!

در هر نانوایی سنگکی همواره یک ترازو که سمبل عدالت و دادخواهی است وجود دارد ولی هیچگاه از آن استفاده نمیشود. چون نان را دانه ای به مردم میفروشند. ترازو مال زمانهای خیلی قدیم بوده که ما یادمون نمیاد.
در نانوایی سنگکی مظاهر تمدن مثل صف بچشم میخورد ولی خاصیتی ندارد. صف یعنی احترام به وقت دیگران و رعایت حقوق بقیه ولی همین اصول اولیه دمکراسی را نه مردم رعایت میکنند و نه حضرت شاطر.
بعضی از آقازاده ها و افراد وابسته به مافیای شاطر همینکه وارد نانوایی میشوندباصدای بلند به شاطر سلام و علیک غلیظی میکنند و یکراست میروند کنارتنور یعنی همانجا که شاطر دارد روی پارو خمیرها را با انگشتان هنرمندش پهن میکند. بعد از چند لحظه صحبتهای درگوشی با یکدیگر نان برشته و سفارشی را بدون رعایت نوبت گرفته و از نانوایی خارج میشوند.
مردم هم حقوق یکدیگر را رعایت نمیکنند. رمز موفقیت شما در صف نانوایی این است که هم مواظب باشید بغل دستی یواشکی از شما جلو نزند و هم مواظب جیب و مسائل ناموسی خود باشید که خدای ناکرده به شما نمالند.

نان کنجد دار مال اغنیاست. نان برشته دو آتیشه مال مافیای قدرت است که هیچوقت شما چهره آنها را در نانوایی نمیبینید ولی شاطر و دستیارش نان آنها را برایشان کنار میگذارند. نان های خمیر و سوخته مال مردم معمولی است.

در نانوایی غیر از شاطر و دستیارش که با یک چوب بلند نانها را از تنور بیرون می آورد نفر سومی هم هست که به آن خمیرگیر میگویند. این خمیرگیرها معمولا آدمهای شیره ای هستند و کارشان تهیه خمیر و پرکردن تغار است. این افراد توی عالم خودشان هستند و با کار کسی کاری ندارند.همیشه چرت میزندد و مرتب در مسیر توالت در رفت و آمد هستند و معمولا منتظر خلوت شدن نانوایی
هستند تابه آن قسمت پشت تنوربروند و خودشان را بسازند

با وجود همه مشکلات و کمبودها و عدم رعایت بهداشت همه ما نان سنگک را دوست داریم. نان سنگک را شاید بدین خاطر بیشتر دوست داریم که هم سنخ خود ماست. همرنگ سنتها و باورها و رفتارهایمان است. واقعا هم خوشمزه است.

فضاپيمای ديسکاوری از قم به هوا پرتاپ شد

فرض کنيد فضاپيمای ديسکاوری بعد از پرتاب از فلوريدا ناگهان در فضا غيب شود و در گوشه‌ای از بيابانهای قم سالم بزمين سقوط کند. روستائيان اطراف آنرا پيدا ميکنند و قبل از اينکه آنرا اوراق کنند و قطعات آنرا در بازار قراضه فروشها بفروشند برادران بسيجی و سپاهی منطقه را محاصره ميکنند و ديسکاوری را منتقل ميکنند داخل يک پادگان و در ضمن روستائيان روستاهای اطراف را
دستگير کرده و تحويل دادگستری تهران ميدهند تا بجرم تلاش برای براندازی و فروش اسرار محرمانه محاکمه شوند.
حالا فرض کنيد برادران عزيز بسيجی ميخواهند فضاپيمای ديسکاوری را خودشان بهوا پرتاب کنند. بهمين منظور مراسم باشکوهی
ترتيب ميدهند. همه مسولين و سفرای کشورهای مختلف هم هستند. چند تا گاو و گوسفند بپای دیسکاوری قربانی میکنند و اسپند دود میکنند و صلوات میفرستند. خبرنگارهای داخلی و خارجی هم قرار است بطور مستقيم مراسم را لحظه به لحظه گزارش کنند.
لحظه پرتاب نزديک ميشود. از بلندگو شمارش معکوس آغاز ميشود:
هشت- هفت- شش- پنج- چهار- سه- دو- يک...
ناگهان يک طلبه گوشکوبی که يک چفيه هم به گردنش انداخته به وسط ميدان ميدود و داد و بيداد ميکند: دست نگهداريد! مگر از روی جنازه ما رد بشيد تا بتونيد اين گوشکوب رو بهوا پرتاب کنيد. اين کار حرام است. معصيت است.... لااقل اون کلاهک رویش را برمیداشتید. همینطوری ختنه نشده که نمیشه
بدنبال اين حرف، مسولين حاضر دستور توقف را ميدهند. همه متفرق ميشوند و قرار ميشود مشکلات غير شرعی آنرا خدمت مراجع عظام و مقام رهبری مطرح کنند و راه حلی برای آن پيدا کنند.
... سالها ميگذرد. علما در مورد پرتاب يک چيز نوک تيز بسمت آسمان و احتمال اصابت به ماتحت ملائک و فرشتگان همچنان با هم اختلاف دارند. فرقه‌های مختلف و جناحهای موافق و مخالف شکل ميگيرد. درگيری و زد و خوردهای فرقه‌ای همچنان دارد... و در همين حال که فضا پيمای ديسکاوری دارد خاک ميخورد کشورهای حوزه خليج فارس و حتی افغانستان و بنگلادش زرت و زرت فضاپيما بهوا ميفرستند .ماتحت همه فرشته و ملائک آسمان سوراخ سوراخ شده ولی در ايران هنوز در مورد اينکه آيا با آب قليل بايد . فضاپيما را آبکشی کرد يا بايد آنرا داخل آب کر فرو کرد بحث و اختلاف است.
لطفا شلوارهاتون را بالا بکشيد
جريان کنفرانس برلين را يادتون هست؟ آن موقع در ايران بودم و به خارج نيامده بودم و هنوز با بعضی از عتيقه‌های ايرانی مقيم خارج کشور آشنا نشده بودم.
اين کنفرانس برای شناخت امکان اصلاحات در ايران تشکيل شده بود و صاحبنظرانی مثل اکبر گنجی و دکتر سحابی و اشکوری و بقيه که اسمشون يادم نيست در اين کنفرانس سخنرانی کردند.
در يکی از اين جلسات که بحث‌های نظری و تئوريک سياسی در جريان بود عده‌ای از همان عتيقه‌های ايرانی که دربدر دنبال اخذ پناهندگی بودند وارد جلسه شدند و شروع کردند به دادن شعارهای سياسی و دفاع از آزادی و حقوق بشر و اينجور چيزها. در ميان آنها يه خانم محترم و عزيزی که ظاهرا پرونده پناهندگی‌اش بدجوری گير کرده بود ناگهان در ميان جلسه شلوارش را پايين کشيد تا بدينوسيله نظم جلسه را بهم بزند و با اينکار مدرکی برای پرونده خودش درست کند و اظهار کند اگر با اينکاری که من کرده‌ام بمن پناهندگی ندهيد در موقع برگشت به ايران حکومت مرا اعدام خواهد کرد.
اتفاقا حکومت ايران از اين کار خيلی خوشش آمد و با کمال تعجب بعد از بيست و چند سال اين صحنه سکسی را از تلويزيون رسمی کشور پخش کرد.
مشکل حکومت ايران با افرادی مثل گنجی و سحابی و امثالهم است نه با چند نفر عتيقه که الکی شعار ميدهند. حکومت ايران بخوبی ميداند که خيلی از اين عتيقه‌هايی که در خارج از کشور هارت و پورت ميکنند الکی و توخالی‌اند. از نظر حکومت ايران آنهايی خطرناکند که الکی فيلم بازی نميکنند بلکه حرفی برای گفتن دارند.
اينروزها در وبلاگستان عده‌ای شلوارشان را پايين کشيده‌اند و الکی شعارهايی ميدهند که واقعا نه به آن حرفها اعتقادی دارند و نه در حدو اندازه اثبات صحت همان چيزی که ادعايش را ميکنند هستند. اينها دنبال درست کردن پرونده خودشون هستند. سعی هم ميکنند ما را يکجوری به مقابله خودشون بکشند.
باباجون! ما نه وقتش را داريم و نه علاقه‌ای به اون کارها. شلوارتون را بالا بکشيد. برويد يک جای ديگه.