horn bick.


خنگعلی و بوق دوچرخه:

( عهد کرده بودم در مورد انتخابات جاری چيزی نگويم تا بهانه​ای بدست خنگعلی​ها ندهم که رای نياوردنشان را به گردن تحريمی​ها نياندازند ولی امروز به اين نکته فکر ميکردم که مجلس خبرگان مهمتر است يا شورای شهر؟ و آنهم نه شورای شهرهای سراسر ايران بلکه فقط تهران! از کجا به کجا رسيده​اند؟ کارشان به اينجا رسيده که ميگن اجازه بدهيد ما هم يک بوقی بزنيم.... بگذريم. خدا يک جو عقل به بعضی​ها بدهد و يک پول درست و حسابی به من)

يکی بود يکی نبود. دو تا دوست بودند بنامهای زورعلی و خنگعلی. اين دوتا يک مدتی با هم رفيق بودند ولی بخاطر يک دوچرخه رابطه شان خراب شد. ماجرا از اينجا شروع شد که يکروز اين دوتا رفيق مشغول بازی بودند چشمشان به يک دوچرخه بی​صاحب افتاد. فوری پريدند و سوار آن شدند و در يک چشم بهم زدن آنرا صاحب شدند. کمی که دور شدند سر و کله صاحب بيچاره دوچرخه پيدا شد و هرچه داد و بيداد کرد عهده انها نيامد. آنها ميگفتند: زکی! اين دوچرخه خودمان است. مادام العمر سوارش ميشيم. اصلا اين موهبتی بود الهی که از طرف خدا به مارسيد. تو اگر اعتراضی داری برو به خدا اعتراض کن.
بيچاره صاحب دوچرخه به گوشه​ای خزيد و نظاره​گر بقيه ماجرا شد.
... مدتی گذشت و گذشت. توی اين مدت گاهی زورعلی سوار ميشد و خنگعلی پياده دنبال دوچرخه ميدويد و گاهی برعکس. ولی از آنجائيکه زورعلی قلدرتر بود بيشتر خودش سوار ميشد و اين خنگعلی بدبخت را دنبال خودش ميکشاند. تا اينکه يکبار زورعلی تصميم گرفت به خنگعلی اجازه سواری ندهد و هيچوقت از دوچرخه پياده نشود.
اين بود که خنگعلی شروع کرد به اعتراض کردن. ولی گوش زورعلی به اين اعتراضها عادت کرده بود و از دوچرخه پايين نمی​آمد.
خنگعلی گفت: ببين. تو خودت هم ميدانی که هيچکدام از ما صاحب واقعی اين دوچرخه نيستيم. پس بيا از آن قانونمند استفاده کنيم. درچارچوب قانون اساسی.
زورعلی گفت: نچ! نميشه! مال خود خودمه!
خنگعلی گفت: پس بيا يک کاری بکن. تو سوار دوچرخه بشو ولی من را هم ترک خودت سوار کن
زورعلی گفت: نچ! تو خيلی خيکی و من خسته ميشم دوترکه رکاب بزنم
خنگعلی نااميدانه پيشنهاد داد: پس اجازه بده من عقب تو بنشينم و خودم هم رکاب ميزنم
زورعلی باز هم با قلدری گفت: نچ! اوفینا! میخواهی عقب من بشینی؟ و آبروی من را پیش مردم ببری؟ نمیشه. برو دنبال کارت.
خنگعلی گفت: اصلا تو بنشين پشت من. فقط اجازه بده من هم سوار دوچرخه باشم.
زورعلی گفت: نچ! محال است قبول کنم.
خنگعلی که همه درها را به روی خود بسته ديد و فهميد که از پس کله شقی زورعلی برنمی​آيد گفت:
زورعلی جان! بیا و مردانگی کن. حالا که نمیگذاری من هم سوار بشم پس لااقل اجازه بده يک بوقی بزنم!
زورعلي جواب داد: خنگعلی جان! من خودم برات بوق ميزنم ولی چون خیلی اصرار میکنی اجازه ميدم که به صدای آن گوش کنی!!



Report


گزارش عين​الله از نوسازی :

عارضم حضور شما٬ چند روز پيش مشرف شده بوديم ولايت آب و هوايی عوض کنيم . بع پسر! نميداني چه خبر شده! ولايت ما شده يه دسته گل. همه جا نو و نوار شده. همه اهالی از دم (از صدقه سر کدخدا) پولدار شده​اند. آبادی پر شده از قهوه​خانه و مسافرخانه. عمارتهای چند طبقه درست کرده​اند به چه گندگی! خلاصه اهالی از خوشی دارند تلف میشن. دیگه نميدانند غم و غصه چيه. همه​شون شکمو شده​اند و هی ميخورند. می​ترسم همين روزها چند نفر از پرخوری منفجر بشن.
قيافه آدمها عوض شده. خانمهای روستا که يک زمانی مثل گلابی بودند لاغر شده و هيکلشان شده مثل نی قليان. آدم دلش ميخواد با آنها يه دم بکشه. مردها هم عوض شده​اند. ديگه از کلاه نمدی و گيوه خبری نيست. ماشالله همه خوش تیپ و خوش هيکل شده​اند. راستش را بگم٬ من اصلا آدم خپل و کوتاه​ قد و بد قیافه نديدم. همه شده​اند قهرمان زيبايی اندام .

حالا کجاش رو ديديد؟! گذشت آن زمان که ما تو آبادی برای خبر کردن اهالی جار ميزديم. الان يه چيزی دادن دست مردم به اسم موبايل. من تابحال نديده بودم. اينها اين چیز را میگذارند توی تنبانشان و با خودشان همه جا ميبرند. توی کوه توی صحرا توی کشتزار و باغات و غبره حتی توی مستراح. بوسيله آن موبايل با هم حرف ميزنند و از حال و احوال هم باخبر ميشن. جل الخالق.

آقا جاده رو بگو! چقدر اتوبان ساختند. بین دوتا کوچه بغل دستی چند تا اتوبان عریض کشیدند و سی چهل تا پل زیر گذر و دوربرگردان. اصلا خبری از ترافيک و دود و دم نيست. اصلا فایده نداره باید خودتان بروید و ببینید.

حالا من اين چيزا را که ميگم بعضی​ها باور نميکنند. دليلش اينه که ما ايرانی​ها خيلی عوضی هستيم و همينطوری يه زرزر هايی ميکنيم نه آمار سرمان میشه و نه عدد و رقم و نه دلمان برای ولایتمان میسوزه. آقاجان به چه زبانی بگم که ولايت ما ديگه آباد شده ؟
ولی نميدانم چرا با وجود اين همه نوسازی و پيشرفت٬ خیلی از اهالی٬ آرزوی خارج شدن از آنجا را دارند!

ماجرای لبخند
(نوشته محمد پورثانی)


باور كنيد وقتي از پله‌هاي عكاس خانه بالا مي‌رفتم، به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم اين بود كه كارمان با عكاس مربوطه به كتك كاري بكشد و با دماغي خون آلود از كلانتري محل سر در بياوريم!
مراحل مقدماتي به خوبي وخوشي انجام شد و دست بر قضا طرز برخوردمان هم خيلي دوستانه بود. بدين ترتيب كه بنده پس از عرض سلام خدمت جناب عكاس عرض كردم. دوازده تا شش در چهار مي‌خوام با يه كارت پستال رنگي و ايشان هم با علامت سر، آمادگي خود را اعلام داشت.
عرض كنم تصاوير شش در چهار را براي تكميل پرونده‌ي استخدامي لازم داشتم و كارت پستال رنگي را مي‌خواستم قاب كنم بگذارم روي سر بخاري!
عكاس مورد بحث كه البته چند لحظه بعد بنده دو تا از دنده‌هاي او را به ضرب «هوك راست» براي هميشه مرخص كردم با خوشرويي گفت: اطاعت... ولي ده تومن مي‌شه ها!
آب دهان را به علامت تعجب(!) قورت دادم و گفتم:
اگر اشتباه نكنم، شما تا چند روز پيش، تابلويي توي ويترين نصب كرده بوديد كه دوازده تا عكس 6×4 با يك كارت پستال رنگي هشت تومان، درسته؟
ـ بله، ولي همان طوري كه ملاحظه فرموديد، فعلاً اون تابلو را برداشتيم تا بدهيم مجدداً «با خط نستعليق» نرخ فعلي را بنويسند!
ـ نكند افزايش قيمت سيمان و شكر روي كار عكاسي هم اثر گذاشته و ما خبر نداريم!
طرف، موضوع گران شدن تهيه‌ي عكس غير فوري را با كمال بي‌ربطي ربط داد به افزايش دستمزد كارگر و پرداخت حق بيمه‌ي اجباري و گران شدن لوازم يدكي، يك دست شمع و پلاتين و تسمه پروانه اتومبيل كه هفته گذشته بابت تعويض آن چهار صد تومان داده بود و بالاخره پس از مذاكراتي طولاني قرار شد نه حرف بنده باشد نه حرف ايشان، بلكه دوازده تا عكس شش در چهار را با يك كارت پستال رنگي نُه تومان حساب كند. و نتيجتاً پس از توافق، وارد اتاقي شديم كه دوربين و نورافكن‌ها به حالت قهر پشتشان را به يكديگر كرده بودند.
آقاي «فتو» براي اين كه نشان بدهد تا چه حد به حرفه‌ي خود وارد است كراوات بنده را به اين دليل كه چون رنگ روشني دارد و توي عكس آن چنان كه بايد و شايد نمود ندارد با كراوات گل باقالي رنگ مستعملي كه عين لاشه‌ي گوسفنديخ زده به چنگك چوب رختي آويزان بود عوض كرد و پس از چرخاندن صندلي، دور بازوهايم را گرفت و به زور امر كرد: بفرمائيد!
چندين بار هم نورافكن‌ها را عقب و جلو برد و صورت مدل(!) را تقريباً با فشار كج و راست كرد و بالاخره بعد از ور رفتن هاي مكرر به آلات و ادوات توي جعبه دوربين فرمان بي‌حركت داد.
حرارت ناشي از روشنايي نورافكن‌‌ها و رنج محكم بودن گره كراوات و خشك شدن رگ‌هاي گردن چنان بود كه هر لحظه آرزو مي‌كردم قال قضيه كنده بشود، ولي زهي تصورات باطل و خيال خام!
‌آقاي عكاس ضمن اين كه خط سير نگاهم را مشخص مي‌كرد، گفت: لطفاً يه كمي لبخند بزنيد.
همان طوري كه تنم به طرف راست و گردنم به طرف چپ متمايل بود، بدون اين كه كوچكترين حركتي به ستون فقرات بدهم، پرسيدم آخه چرا؟!
ـ براي اين كه توي عكس اخم كرده و عبوس مي‌افتيد و اون وقت هر كسي آن را ببيند به شما خواهد گفت اون عكاس بي‌شعور، عقلش نرسيد بهت بگه لبخند بزن؟
ـ چشم.........بفرمائيد!
به زور نيشم را باز كردم و بي‌صبرانه انتظار مي‌كشيدم شاسي مربوط به عدسي دوربين را كه همانند سرسيم ديناميت در دست گرفته بود فشار بدهد. ولي نه تنها فشار نداد بلكه بي‌اختيار با دلخوري آن را ول كرد روي هوا. آمد به طرفم و كمي سرم را بيشتر به سمت چپ خم كرد. و گفت: توي لبخند كه نبايد دندون‌هاي آدم معلوم باشه جانم!
گفتم: بفرمائين خوبه؟
ـ نه عزيزم، دندون به هيچ وجه معلوم نشه كه توي عكس عين دراكولا بيفتد، سعي كنيد لب‌هاتون كمي به طرفين كشيده بشه! ببينيد اين طوري، هوم......
عكاس مربوطه پس از گفتن اين حرف خودش لبخندي زد و بنده عضلات صورت را طبق دستور ايشان به همان حالت درآوردم، ولي فايده‌اي نبخشيد و طرف ضمن نگاه كردن به ساعتش گفت: آقا جون بنده كار دارم زود باش!
ـ قربونت برم، بنده كه حاضرم، جنابعالي هي كج و راستم مي‌كني و مي‌گي لبخند بزن!
ـ يعني سركاريه لبخند ساده هم بلد نيستيد بزنيد؟!
ـ اين طوري خوبه، اوم....
ـ نه نه بازم ساختگيه!
ـ حالا؟1
ـ استغفرالله ....خير سر امواتت زور نزن، لبخند بزن، بازم نشد!
ـ پس مي‌فرمائيد چه خاكي به سرم بريزم؟ برم ترياك بخور؟
ـ لازم نيست خاك به سرتون بريزيد يا ترياك بخوريد. فقط يه لبخند بزنيد!
ـ آخه مگه زور زوركي هم مي‌شه لبخند زد؟ تا دل كسي خوش نباشه كه نمي‌تونه بخنده، آقاي عكاس!
ـ بله ....اما آدم اگر بخواد مي تونه عين هنرپيشه‌هايي كه جلوي دوربين الكي لبخند مي‌زنن و خودشونو خوشبخت و موفق نشون مي‌دن، لبخند بزنه.
ـ آخه آقاي عكاس، خودت مي‌گي هنرپيشه، بنده كه هنرپيشه نيستم بتونم خودمو به قيافه‌هاي مختلفي دربيارم.
ـ يه لبخند ساده هم كاري داره كه شما با اين هيكل نتوني بزني؟ حيف نون! (البته اين جمله را خيلي آهسته گفت كه نشنوم!)
بنده هم خودم را زدم به آن راه كه مثلاً نشنيدم. گفتم: عجب گيري افتاديم هان.....اصلاً بي‌لبخند بنداز، شايد رئيس كارگزيني دلش برام بسوزه زودتر شغلي بهم بده!
ـ نمي‌شه جانم ......بزن مي‌خوام برم به مشتري‌هاي ديگرم برسم!
ـ بنده كه مي‌زنم ولي سركار قبول نداري، بفرمايين!
مجدداً به زور لبخندي زدم ولي عكاس ضمن اين كه براي نشان دادن ميزان انقلاب دروني عين قاپ بازهاي سابق محكم با كف دست مي‌زد به رانش گفت: آقاجان، اين پوزخنده، نه لبخند!
ـ ديگه اونش به شما چه ربطي داره آقاجان؟ بنداز تمومش كن بريم دنبال بدبختيمون دِ .....خوشش مي‌‌آد خون آدمو كثيف بكنه!
عكاس با شنيدن اين حرف با ناراحتي تا وسط اتاق آمد و گفت:
ـ شايد جناب عالي برات اهميتي نداشته باشه ولي من عكس مزخرف به دست كسي نمي‌دم كه به شهرتم لطمه بخوره، بنده بيست و پنج سال آزگاره توي اين خيابان عكاسم و خيلي از رجال مملكتتون مي‌آن اينجا عكس مي‌اندازن، اون اوايل هنرپيشه‌هاي فيلم فارسي واسه‌ام سر و دست مي‌شكستند، فهميدي؟ بدبختي اين جاست كه اگر مغازه آدم شمال شهر نباشه، همه خيال مي كنند از اين عكاس آشغال‌هاست!
ـ حالا مي‌فرماييد بنده چكار كنم؟
ـ يه لبخند بزنيد، حاضر....اينجا رو نگاه كنين، بي‌حركت، لبخند.
ـ آقاجون، نمي‌آد، درست مثل اينه كه كسي ادرار نداشته باشه ولي بهش دستور بدن زور زوركي يه كاري بكنه، خوب نمي‌آد، نمي‌آد ديگه! خوب، وقتي نمي‌شه چه خاكي به سرم بريزم، مي‌فرمائيد برم خودمو بكشم؟ خودمو از بالاي اين ايوون بندازم توي پياده رو؟!
ـ آقاي محترم(!)‌لبخند زدن چه ربطي داره به ادرار؟ يه كمي عفت كلام داشته باشيد،
نا سلامتي اينجا آتليه عكاسيه نه توالت عمومي.
اين بار عكاس لحن كلامش را عوض كرد و گفت:
ـ دوران گذشته را در ذهن مجسم كنيد. خود به خود يك نوع حالت انبساط خاطر و لبخند توي صورتتون ظاهر مي‌شه!
ـ بله وقتي كسي خاطرات خوشي توي زندگي نداره چطور ممكنه اون‌ها رو به ياد بياره؟ اصلاً جناب عالي تمام حرف‌هاتون زوره!
ـ غير ممكنه خاطره خوشي توي زندگي كسي رخ نده. شما از ابتدا ماجراهايي رو كه از بچگي براتون رخ داده در نظر مجسم كنيد حتماً چندتاي آنها خوشحال كننده بوده، چشماتونو هم بذاريد و فكر كنيد.
ـ اطاعت.......
حسب الامر عكاس چشم‌ها را هم گذاشتم سنين طفوليت را به ياد آوردم كه پدرم فوت كرده بود. با اين كه به علت صغر سن نمي‌دانستم زنده بودن با مردن چه فرقي دارد از ديدن اشك خواهر و مادر و ساير بستگان، بغض بيخ گلويم گير كرده بود، بعداً هم اخراج از كلاس به جرم بدي خط و مصيبت مشق و تكاليف مدرسه و غراي پيدا كردن كار كه به رئيس كارگزيني و مؤسسه‌اي مراجعه مي‌كردم، مي‌گفت، متأسفانه تا اطلاع ثانوي استخدام ممنوعه.... و پيدا كردن يه پارتي و خريد كادو براي پارتي با اولين حقوق(!) و بعداً هم مصيبت اجاره نشيني و شب عروسيم كه بر سر مهريه كار به زد و خورد كشيد! و برادر عروس با مشت زد توي آبگاهم و كم كم به دنيا آمدن بچه توي بيمارستان و دعوا با حسابدار زايشگاه بر سر گراني صورتحساب عمل سزارين و گرفتاري سرخك و مخملك....بچه و بعدش هم فاجعه ثبت نام در كودكستان، دعوا با متصدي شركت تلفن كه وديعه را پنج سال قبل گرفته بودند ولي نمي‌خواستندبه خانه ما سيم بكشند و باز پيدا كردن پارتي و دادن انعام و خلاصه جور نبودن دخل و خرج و دادن استعفاء و با «خرما» چاي خوردن به علت گراني قند و گير نيامدن عمله و بنّا و گراني مصالح ساختماني و جريمه صد تومني توقف ممنوع كه هر چه به ستوان مربوطه مي گفتم: جناب سروان جون(!) چون بچه‌ام مريضه مجبور بودم جلو دواخونه نگه دارم نسخشو بپيچم.....به خرجش نمي‌رفت و خلاصه همين طور كه داشتم توي مكافات مشكل ترافيك سير مي كردم كه صداي آقاي عكاس درآمد و گفت:
ـ آقا جون، مگه مي‌خواي فرمول اتم كشف كني كه داري آنقدر به حافظه‌ات فشار مي‌آري آخه جانم ما هم كار و زندگي داريم، اگر بخواهيم واسه هر عكس بي‌قابليتي (!) آنقدر معطل بشيم كه حسابمون تمومه.
زود باش آقا جون (!) الهي رو آب بخندي....بخند راحتم كن!
ـ والله هر چي دارم مي‌گردم نقطه‌ي روشن و خوشحال كننده‌اي توي زندگيم گير نمي‌آرم كه منجر به لبخند طبيعي بشه.
جناب عالي هم كه مي‌فرمايين مصنوعيش به شهرت بيست و پنج ساله‌ي مغازه تون لطمه مي‌زند، اين طوري خوبه؟!
ـ آخه اين لبخند شما عين له له سگ مي‌مونه. مي‌فرماييد نه بلند شين خودتونو توي آيينه ببينين!
راستش اسم «سگ» را كه آورد بي‌اختيار از جا بلند شدم با همان ستون فقرات خواب رفته و گردني كج، شترق خواباندم زير گوش عكاس!
او هم نامردي نكرد مثل كشتي گيرها رفت زير دو شاخم بلندم كرد و محكم كوباند زمين. و در اثر اين غلطيدن هاي متوالي نورافكن ها يكي پس از ديگري سقوط مي‌كردند. وساير مشتري‌ها با شاگرد عكاس موقعي آمدند توي اتاق كه ماها حسابي از خجالت همديگر درآمده بوديم...طرف تمام رخت و لباسم را پاره كرده بود جز كراواتي كه به خودش تعلق داشت!
توي كلانتري، بنده مي گفتم: جناب سروان ايشون به من توهين كرده و عكاس ضمن اين كه صورت متورم و دندان‌هاي شكسته‌اش را نشون مي‌داد اصرار داشت پرونده برود پزشكي قانوني! خوشبختانه در اثر نصايح مسئولان كلانتري پرونده به دادسرا محول نشد و عجب اين كه وقتي صورت خون آلود يكديگر را مي‌بوسيديم از ديدن آرواره طرف كه عين بلال ريخته شده بود چنان لبخندي بر روي لب‌هايم نقش بسته بود انگار كه بليتم برنده جايزه‌ي ممتاز شده!
همين طور كه از كلانتري بيرون مي‌آمدم نگاهم كرد و گفت: خب مرد حسابي اين لبخند را مي‌خواستي زودتر بزني!


تغییرات اساسی:

من هم با براندازی و تغيير رژيم مخالفم. با براندازی نرم و پنبه​ای هم مخالفم. اصلا همين وضعيت خيلی هم خوبه. قانون اساسی هم لازم نيست عوض بشه يا تغيير بکنه . همه چیزش خوبه فقط تنها نقطه ضعفش اينه که قانون اساسی ما جلد ندارد. بايد يک کاغذ کادو و مقداری مشمع پلاستيکی و یک چسب نواری بگيريم و آنرا جلد کنيم.

مسئولين ما هم از دم خوبند لازم نيست عزل و نصبی در سطوح مختلف مديريت داشته باشيم فقط چندتا تغيير در ظاهر افراد بايد ايجاد کنيم تا همه چیز تکمیل شود. مثلا بگيم خامنه​ای ريشش را از ته بزند و بجای عبا و عمامه کت شلوار بپوشد و يا لااقل يک پالتو بلند پشمی با يک شلوار گرمکن و کفش آديداس بپوشد. اينجوری خيلی بهتر است.
احمدی​نژاد هم موهايش را بلند کند و ژل بزند و يه عينک دودی ( از اون​ها که اندازه نعلبکی هستند) بزند و البته آن کاپشن را بياندازد توی سطل زباله و بجای آن يک زيرپوش رکابی بپوشد.

دو سه تا بمب اتمی و یک سینی کیک زرد هم بايد تهيه کنيم و همیشه توی يخچال داشته باشيم يک وقت ميهمان سرزده مياد خجالت نکشيم. خوب نیست توی خونه چیزی نداشته باشیم.

البته بد نيست چند تا تغيير کوچولوی ديگر هم انجام بدهيم البته خیلی هم لازم لازم نیست ولی اگر انجام شود بد نیست:
راديو تلويزيون برود زير نظر رئيس جمهور. رئيس جمهوری و رهبری و شورای نگهبان در هم ادغام بشوند بروند زير سازمان آب و فاضلاب استان ابرقو.
وزارت اطلاعات و روزنامه اطلاعات در هم ادغام بشوند و بروند تحت پوشش تربيت بدنی. تربيت بدنی برود زير نظر سازمان بهزيستی و آن هم برود زير نظر کارخانه کفش ملی.
ارتش و سپاه در هم ادغام بشوند بروند زير نظر کميته امداد و ان هم برود زير نظر سازمان غله .
وزارت خارجه برود زير نظر سازمان تجهيزات و ماشين​آلات کشاورزی.
سازمان انرژی اتمی برود زير نظر سازمان هواپيمايی و هردو آنها بروند تحت مديريت نهضت سوادآموزی.
سازمان ملل برود زير نظر آموزش پرورش و آنها بروند زیر نظر بخشداری گرمسار.
مجلس برود زير هاشمی و هاشمی برود زير کروبی و او برود زیر شاهرودی و او بیفتد روی رهبری و همگی بصورت دسته جمعی بروند زير چرخ تريلی هيجده چرخ تا ما از شر همه​ شون خلاص بشيم!
اوسا غنضنفر بنا

فرض کنيد يک خانه خيلی خيلی قديمی و درب و داغون داريم بطوريکه ظاهر و باطنش مايه خجالته. پی آن نشست کرده٬ سقف آن از حصیر و نيرچوبی و کاهگلی است که تیرهای چوبی اش شکسته و سقف خانه شکم داده و هر لحظه ممکن است سرمان خراب شود. با يک بارش باران چيکه ميکند و شرشر آب باران سرمان ميريزد. پنجره​های چوبی آن در اثر سرما و گرما کج و معوج شده و چاه فاضلاب آن پر شده و زده توی مطبخ. نيمی از کاهگل​های ديوار حياط فرو ريخته و موشهّای گنده و خپل در زير سقف حصيری اتاقها لانه کرده​اند و هرلحظه ممکن است يکی از آنها بيفتد توی کاسه آبگوشت ما.

اين خانه از جد و آباد ما به ارث رسيده . دلمان ميخواهد در همين خانه آبا و اجدادی​مان زندگی کنيم ولی واقعا با اين وضعيت که نميشه! هر شب که زير آن سقف ميخوابيم نميدانيم آيا صبح زنده هستیم یا آوار سقف روی سرمان خراب ميشه ( حالا بگذريم از رفتن هزارپا توی گوش​مان و رژه سوسکها روی بالش و لحاف​مان). نه امنيتی نه بهداشتی نه دلخوشی نه آبرومندی. خدا نکند يک ميهمان غريبه بيايد خانه ما٬ از خجالت مثل برف آب ميشيم ميرويم زير زمين.

کم​کم همه ما اعضای خانواده به اين نتيجه ميرسيم که: آقاجان! اينطوری نميشه. بايد يک فکر اساسی بکنيم. اگر ميخواهيم اينجا زندگی کنيم بياييد پولهايمان را روی هم بگذاريم و اين خانه کلنگی را بکوبيم و از نو بسازيم. هرکس چيزی ميگويد و پيشنهادی ميدهد. سرانجام به اين فکر ميافتيم که از اوسا غضنفر بنا بخواهيم يک توک پا بيايد خانه ما و برآورد قيمت کند که چقدر ميگيرد اينجا را بصورت اساسی درست کند. با چه قيمتی و در چه مدت و با چه شرايطی.

اوسا غضنفر يک آدم بيسواد است که بنايی را از کارگری ساده شروع کرده و مدتی کاهگل درست ميکرده و گل لگد میکرده ولی چرخ روزگار او را به جايی رسانده که همه اهالی محل او را می شناسند و به او را « اوسا غضنفر معمار» صدا ميکنند. اوسا غضنفر خيال ميکند واقعا معمار است مثل همان اصلاح​طلبهای ما.

بالاخره اوسا غضنفر وارد ميشود. نگاهی کارشناسانه به زوايای مختلف ساختمان می​اندازد. از مستراح و چاه فاضلاب ديدن ميکند و با دسته بيلش طول و عرض و عمق آنجا را اندازه ميگيرد و بدون اينکه چيزی را يادداشت کند الکی يک چيزهايی را زير لب زمزمه ميکند که مثلا دارم محاسبات رياضی را توی ذهنم انجام ميدهم. بعد از جيبش قوطی سيگارش را درمی​آورد و يک سيگار هما روشن ميکند. چند تا پک عميق به سيگار ميزند و ميگويد:
«عرض کنم خدمت شما (کمی مکث ميکند و همه ساکت هستند و منتظرند ببينند نتيجه محاسبات فنی چيست)... اين خانه هيچی​اش نيست. ساختمان محکم و قرصی​ايه. صد سال ديگه هم عمر ميکنه. هيچ عيبی هم نداره. نميخواد زياد پول خرج کنيد. اگر خيلی دلتان ميخواهد تغييری بدهيد و کاری انجام بدهيد من يکروز با يک کارگر افغانی ميام همان يک قسمتی از ديوار حياط را که کاهگلش ريخته را دوباره ماله کشی ميکنم و درست و حسابی تحويلتان ميدهم.»

هرچه ما ميگوييم عموجان! اينجا از پای بست ويران است بايد از چند متر زير پی شروع کنيم و همه چيز را بطور اساسی درست کنيم ٬ باز اين مش غضنفر بنا حرف خودش را ميزند ميگويد همين خانه با همين وضعيت خوب است فقط بايد يه خورده اصلاحات در آن ايجاد کرد.
حالا بنظر شما به اين مش غضنفر چی بگيم؟
اشکال در کجاست؟

دوستان عزيز توجه کنيد:
ظاهرا يک دانشجو در ايران بضرب چاقو کشته شده اين هم لينک خبر:
( حالا خوبه اين خبر تکذيب بشه و ما خيط بشيم!!!)

لطفا فقط به اين نکته فکر کنيد که چرا ما در مورد « کتک خوردن » يک دانشجوی ايرانی در کاليفرنيا قشقرق براه می​اندازيم ولی در مورد کشته شدن ( و نه کتک خوردن) دانشجويی ديگر سکوت ميکنيم؟
تفاوت از کجا تا کجاست؟


بياييد کمتر هارت و پورت کنيم:

بار ديگر دست جنايتکار امپرياليسم جهانی از آستين خودش بيرون آمد و فاجعه​ای ديگر آفريد. نيروهای مزدور امريکايی که ملبس به لباس پليس بودند سحرگاه دیروز در يک يورش دژخيمانه و ناجوانمردانه به کتابخانه دانشگاه کاليفرنيا حمله کردند و با کمال بی​شرمی از يکی از هموطنان ما کارت شناسايی خواستند که منجر به فاجعه​ای تلخ و فراموش نشدنی گرديد.
ای آزاد​مردان و شيرزنان جهان بپا خيزيد. ای سران کشورهای منطقه و شيخ نشينان حوزه کارائيب و حومه بخود آييد و دست از حمايت امريکای جهانخوار برداريد. ديديد با اون همشهری ما چه کردند؟ ای خاک بر سرتان!
اینجانب ضمن شدیدا محکوم کردن این قبیل اعمال وقیحانه که دل و قلوه و جیگر سفیده و دنبلان ما را جریحه​دار کرد ٬ عزای عمومی اعلام ميکنم و از فردا صبح بعنوان اعتراض به این عمل ددمنشانه پرچم ها نيمه افراشته و شلوارها نيز تا نيمه پايين خواهند آمد بطوريکه نصف دوتا لپ مورد نظر نمايان شود تا بدينوسيله حال امريکائی​ها را بگيريم.

خب. بعد از اين مقدمه که حق امریکائی​ها را کف دستشان گذاشتم اجازه دهيد نکته​ای را خدمتتان عرض کنم:

مدتهاست که عادت کرده​ام هروقت پليس يا هر نيروی مسلح را در خيابان و معابر عمومی ميبينم سريعا مسير عبورم را طوری تغيير ميدهم تا حتی​الامکان از مواجه شدن با اين موجودات پرهیزکنم. مثلا اگر يک پليس از اينطرف پياده رو ميرود من سعی ميکنم از سمت ديگر بروم. چرا؟ بخاطر اينکه او قدرت دارد مسلح است و من ندارم. از شما می​پرسم اگر من از کنار یک پلیس بگذرم و او همینطوری دلش خواست خدای نکرده زبانم لال یک انگشتی بکند من چکار کنم؟ آیا میتوانم یکی بخوابانم بیخ گوشش که صدای شتلق آن گوشش را کر کند؟ معلومه که نه. اگر هم بخواهم شکایت کنم که باید از کار و زندگی بیفتم تا در دادگاه ثابت کنم که تقصیر من نبوده که او انگشتش به یکی از اماکن مقدسه من خورده. این مسئله نه بخاطر ترس است بلکه بخاطر عدم توازن قدرت است.
اگر درس حساب و احتمالات يادتان باشد ميدانيد که احتمال الکی گيردادن آن پليس به شما هرچند هم کم باشد ولی مطلقا صفر نيست و عقل حکم میکند به لحاظ وجود همين احتمال ولو جزئی از مسيری برويم که کمتر کارمان به پليس بخورد. طوری زندگی کنيم و طوری رفتار کنيم که کمتر بهانه برخورد به پليس بدهيم.
من اگر جای آن دانشجو بودم اولا بدون کارت شناسایی به آن محل نمی​رفتم و ثانیا به محض اولین تذکر انجا را ترک میکردم و نمیگذاشتم کار به خشونت کشیده شود.
هارت و پورت کردن گاهی اوقات خوب است ولی نه همه جا و نه برای هرکس.





مجوز راديو!

آدم نميداند در موزد بعضی از مسائل تاريخ معاصر ايران بخندد يا گريه کند.
هيچ ميدانستيد داشتن راديو نياز به اخذ مجوز داشت؟
روزی هم نسل آينده با مطلع شدن از وضعيت فعلی ما همين احساس را خواهند داشت. آنها تعجب خواهند کرد از اينکه در زمان ما ماهواره داشتن جرم محسوب و يا سايتهای اينترنتی فيلتر شده و از همه خنده​دارتر اينترنت با سرعت برای مردم ممنوع شده باشد.

البته بعضی ها معتقدند اخذ مجوز برای داشتن راديو بخاطر آبروريزيهايی بوده که بعضی عوام الناس ميکرده​اند. مثلا راديو چون محصول اجنبی​ها بوده و نجس٬ آنرا داخل حوض ميکردند تا حسابی آبکشی شود و بمحض اتصال به برق٬ بومب! جرقه ميزد و دود از راديوی بيچاره بلند ميشد و گاهی باعث اتش سوزی می​شد
بخاطر همين کارها بوده که دولت از دارندگان راديو تعهد ميگرفته که راديو را شست و شو ندهند و در شبکه برق ايجاد اختلال ننمايند!.



معنی ثانيه چيست؟


سخنگوی وزارت خارجه کشورمان در پاسخ به تهديدات نظامی اسرائيل گفته: پاسخ ايران به اسرائيل به ثانيه هم نميکشد!
خب. شايد اسرائيلی​ها از اين حرف حسابی بترسند و همه نقشه های جنگی​شان را پاره کنند و خلاصه از ترس پاسخ ايران شلوارشان را خيس کنند ولی خودمانيم ٬ما که يک عمر توی اين مملکت بزرگ شديم خوب ميدانيم معنی ثانيه چيه.
در همه دنیا ثانیه واحدی از سنجش زمان است که یک شصتم دقیقه محسوب میشود ولی در ایران این واحدها معنای دیگری دارد.
مثلا ما در محاورات روزمره میگوییم: یک دقیقه وایسا اینجا الان برمیگردم. یکدفعه میبینی نیم ساعت ایستاده​ای همانجا ولی طرف برنگشته
و یا مثلا اگر قرار است جلسه​ای راس ساعت يازده صبح تشکيل شود محال است تا قبل از ساعت يازده و نيم شروع شود. عده​ای ادعا ميکنند توی ترافيک گير کرده​اند عده​ای ميگويند پنچر شده بودند. عده​ای بهانه می​اورند که ساعتشان عقب مانده بوده عده ديگری هم ميگويند آدرس محل جلسه را اشتباه متوجه شده بودند. يک عده​ای هم که غايب هستند بعدها ادعا ميکنند ما فکر ميکرديم جلسه ساعت يازده شب تشکيل ميشود.
ما که با خودمان تعارف نداريم ولی تصور بکنيد خدای نکرده اسرائيل مراکز هسته​ای ما را بمباران کند و ما بخواهيم جواب دندان شکنی به او بدهيم ببينيد چه اوضاعی خواهد شد.

ابتدا مسئولين ما خبر بمباران مراکز ياد شده را از رسانه​های خارجی ميشنوند. فورا شماره تلفن مقامات محلی را ميگيرند تا ببينند اين شايعات درسته يا نه ولی معمولا مسئولين محلی يا در سفر زيارتی هستند و يا در جلسه تشريف دارند و دسترسی به آنها حتی برای خدا هم ميسر نيست.
بعد از تاييد خبر توسط مقامات محلی فورا هيئت حقيقت ياب از تهران راهی منطقه ميشود تا گزارش دقيقی از محل را به مقامات رده بالای کشوری اطلاع دهد. دو سه روز بعد درحاليکه همه دنيا عکسهای خبری بمباران مراکز هسته​ای را منتشر ميکنند مقامات ايرانی شديدا انرا تکذيب ميکنند و دو سه تا روزنامه​های داخلی را بخاطر انتشار اين خبر جعلی و تشويش اذهان عمومی توقيف ميکنند.
ولی يک دو هفته بعد تلويحا يک چيزهايی بصورت مبهم عليه اقدامات جنايتکارانه صهيونيسم از صدا و سيما پخش ميشود. مردمی که به اينترنت و رسانه​های خارجی دسترسی ندارند متوجه ميشوند يک خبرهايی شده ولی نميدانند دقيقا چه اتفاقی افتاده. دو سه روز بعد ائمه جمعه از مردم ميخواهند در راهپيمايی ميليونی شرکت کنند و اقدامات اخير اسرائيل را محکوم کنند. مردم به راهپيمايی ميروند و عليه اسرائيل شعار ميدهند و آدمک بوش را آتش ميزنند ولی دقيقا نميدانند چه اتفاقی افتاده.
يکی دو هفته بعد فرماندهان نظامی موفق ميشوند از فرمانده کل قوا حضرت آيت الله خامنه​ای( صلوات) وقت ملاقات بگيرند تا اوضاع را به سمع مبارک برسانند. در اين جلسه قبل از اينکه فرماندهان موفق به طرح موضوع شوند بعضی از آنها با ديدن آقا از خود بی​خود ميشوند و شروع ميکنند به هق هق گریه. آقا هم دست نوازش به سر آنها ميکشد و چفيه مبارک را به آنها ميدهد. آنها آنقدر مجذوب شخصيت روحانی آقا ميشوند که يادشان ميرود برای چه کاری خدمت ايشان مشرف شده​اند. خلاصه جلسه با شعار روح منی خامنه​ای بت شکنی خامنه​ای تمام میشود

... همين جوری دو سه ماهی ميگذرد. يکروز مقامات کشوری ديگه تصمصم ميگيرند پاسخ اسرائيل را بدهند. تا موشکها را نشانه ميگيرند بسمت تل​آويو يکدفعه يک نفر عطسه ميکند. فورا کار متوقف ميشود. ميگن ممکن است اين موشک اشتباهی بخورد سر فلسطينی​ها. يک مدت صبر کنيد.
....دو سه ماه بعد دوباره می​آيند موشکها را شليک کنند يکدفعه ميشنوند که يکی از علما به رحمت ايزدی پيوسته و مرحوم شده. همه کارها ميخوابد و در مملکت عزای عمومی اعلام ميشود.
چند ماه بعد ميخواهند اينکار را انجام بدهند ولی مقارن شروع ماه رمضان است و حال این کارها نیست. چند ماه بعد ايام محرم و صفر است بايد عزاداری کنند. چند ماه بعد ايام دهه فجر است و جشن پيروزی انقلاب که سر مسئولين حسابی شلوغ است.
خلاصه اين قضيه اينقدر طول ميکشد تا اصل قضيه فراموش شود و خيال همه راحت.
خطبه های بلاگ​آباد:


و اما بعد.
من امروز آمدم اينجا تا تبريک بگم. تبريک به پيشگاه مقام معظم رهبری. تبريک به علمای اعلام. نبريک به ملت هميشه در صحنه.
تبريک بخاطر پيروزی برادران و خواهران دمکرات در آمريکا. حقيقتا اين از الطاف الهی بود و مرهون امدادهای غيبی . ما از حضرت بقيت الله تشکر ميکنيم که هميشه در صحنه انتخابات حضور دارند و صندوق آرا را شخصا شمارش ميکنند.
ما از ملت هميشه در صحنه امريکا نيز تشکر ميکنيم که با حضور گسترده خود در حوزه​های اخذ رای مشت محکمی به دهان ابرقدرتهای غرب و شرق و در راس آنها امريکای جنايتکار زدند.
ما همچنين از امت سلحشور دمکرات تشکر ميکنيم که با حضور ميليونی خود در انتخابات با ارمانهای مقدس مقام معظم رهبری تجديد بيعت کردند و بدون اينکه از حمايت​های معنوی شورای نگهبان برخوردار باشند به فضل الهی و دعاهای شما ملت در انتخابات پيروز شدند.

و اما چند تذکر و توصيه به برادران دمکرات:

عزيزان! حال که شما در اين نبرد حق عليه باطل پيروز شديد فورا بايد دست بکار شويد و ريشه آمريکا و صهيونيسم بين الملل را از جا بکنيد و بياندازيد بيرون.
اولين کاری که بايد بکنيد عزل مديران فاسد و جايگزينی انها توسط نيروهای مخلص حزب​الهی و بسيجی و متعهد است. وزير غربزده بدرد شما نمی​خورد. همه انها را بیرون بریزید. نماینده بی​حجاب بدرد نمی​خورد. به همه آنها اولا با زبان خوش و ملایمت تذکر بدهید که مقنعه بپوشند و اگر از این امر سرباز زدند محکم بخوابانید بیخ گوششان تا ادب بشوند.

مسئله بعدی بستن مراکز فساد و فحشا است. باید فورا هالیود را تعطیل کنید. فیلمسازها بايد در مورد واقعه کربلا و پانزده خرداد و راهپيمايی ميليونی بيست و دو بهمن فيلم بسازند نه در مورد شهيدان تايتانيک و مزخرفاتی مانند ترميناتور و رامبو. هنرپيشه​های زن را بفرستيد سبزی پاک کنند و آشپزی کنند. يک آبگوشت خوشمزه درست کردن اجر و ثوابش هزار مرتبه بالاتر است از نعوذبالله ماچ و بوسه کردن با مرد نامحرم در فيلمهای آنچنانی .

کار بعدی که بايد انجام بدهيد اين است که اون جرج بوش را از کاخ سفيد بيرون کنيد. اول با زبان خوش بگوييد برود و اگر نرفت او را انقدر اذيت کنيد تا کلافه شود و مجبور شود اسباب کشی کند و از کاخ سفيد برود. مثلا هرروز وقت و بی​وقت برويد زنگ درب کاخ سفيد را بزنيد و الفرار. سرظهر موقعی که خوابیده بروید جلو خانه او توپ بازی کنید و سر و صدا راه بیاندازید. سطل آشغالش را بريزيد توی پياده رو. چرخ ماشينش را پنچر کنيد و با تيرکمان همه شيشه پنجره​ها را بزنيد خرد کنيد. سيم تلفن را از بيرون قطع کنيد و شير گاز را از داخل کوچه ببنديد.

کار مهمتری که وجود دارد تخریب مظاهر طاغوتی است. اون مجسمه آزادی که یک خانمی درحالیکه در دستش یک مشعل گرفته ولی حجابش را رعایت نکرده را با سیم بکسل بکشید پایین. همین چیزها باعث بدآموزی به جوانان ما شدند و هی میگویند آزادی٬ آزادی.

در ضمن يک خواهش شخصی هم داشتم. اون خانم مونيکا لوفينسکی را پيدا کنيد و بگویید یه دقیقه بیاد پيش ما ببينم احکام شرعی سيگار کشيدن را بلد است يا خير.
اخلاق حرفه​ای:

فرض کنيد خدای ناکرده خانه شما آتش گرفته. سراسيمه به آتش​نشانی زنگ ميزنيد کسی گوشی را برنمی​دارد ولی در عوض اين نوار ضبط شده را ميشنويد:
«همشهری عزيز. بدليل پرداخت نکردن حقوق و اضافه​کاری توسط شهرداری از خاموش کردن آتش تااطلاع ثانوی معذوریم. بگذارید خانه​تان خاکستر شود.»

فرض کنید خدای نکرده یکی از بستگان شما در اتاق مراقبتهای ویژه بستری است و با مرگ دست و پنجه نرم میکند و شما از پشت دیوار شیشه​ای ضربان قلب او را که بر روی مانیتوری بصورت منحنی​های کج و معوج دیده میشود با اضطراب و دلهره نظاره​گر هستید. در همین موقع پزشک جراح از اتاق بیرون میاید و خطاب به شما میگوید: یا بقیه پول درمان را پرداخت کنید و یا اینکه ماسک اکسیژن را از روی صورت بیمار برمیدارم و او را میفرستم جهنم!

فرض کنید خدای ناکرده دست یا پای شما در اثر حادثه​ای شکسته شده . برای مداوا پیش شکسته بند میروید و آنرا گچ میگیرند. یک ماه بعد برای ادامه مداوا به همان شکسته بند مراجعه ميکنيد ولی در مورد اجرت کار با طرف دعوايتان ميشود. طرف هم لج ميکند و ميگويد: حالا که بقيه پول را نميدی ميزنم دوباره دست يا پايت را ميشکنم تا مثل روز اول بشه!

فرض کنيد خدای ناکرده کارتان به دادگاه افتاده. برای تسهيل کارها مجبوريد وکيل بگيريد. بخشی از پول را اول ميدهيد و بقيه را منوط به ابلاغ نهايی رای دادگاه و حصول نتيجه ميکنيد. در روز دادرسی وکيل به شما ميگويد: حالا که پول مرا نميدی من هم عليه تو حرف ميزنم تا به زندان بيفتی و يه خورده آب خنک بخوری!

فرض کنيد شما ساختمانی را میخواهید بسازید. برای اینکار به يک مهندس يا معمار رجوع ميکنيد. در جريان ساخت بين شما و آن مهندس يا پيمانکار اختلاف مالی ايجاد ميشود. مهندس يا معمار هم لج ميکند و ميگويد: حالا که پول مرا نميدی من هم يکی از ستونهای ساختمان را خراب ميکنم تا سقفش ببريزد سرت و حالت جا بياد!

فرض کنيد خدای ناکرده سارق و يا دزد ی به خانه شما وارد شده و قصد سرقت اموال شما را دارد. به پليس زنگ ميزنيد. يکی از آنها ميگويد: چون قرارداد ما را تمديد نکرده​اند ما در حال اعتصاب هستيم و نميتوانيم کاری برای شما انجام بدهيم. خودتان با يک چوبی چيزی حساب درد را برسيد.

خسته شديد از بس فرض کرديد؟
ديگه فرض نکنيد چون الان توضیح میدهم:

حتما توی اخبار بارها شنیده یا خوانده​اید که فلان شرکت معتبر اتومبیل​سازی مثلا همه مدلهای سال قبل خود را بدلیل اشکال در سیستم ترمز و یا خطر احتراق در باک بنزین جمع​آوری کرده و یا فلان شرکت تولید کننده شکلات از همه مردم درخواست میکند که از مصرف فلان محصول مشخص بدلیل ایجاد مسمومیت خودداری کرده و آنها را برگردانند و مثالهایی از این قبیل.

راستی چرا این اتفاقات در کشور ما رخ نمیدهد؟ چرا مثلا یکبار ما نشنیدیم که ایران خودرو بگوید مثلا پیکان​های تولیدی ما را برگردانید. فراموش کردیم سیستم ترمز نصب کنیم و یا یادمان رفته برای آنها اگزوز یا میل لنگ یا فرمان بگذاریم ؟!
اگر چنین اشتباهاتی رخ دهد مسئولین میگویند: این سوسول بازی​ها چیه؟ مردم ما خودشان یه پا مکانیک​اند. پیش هر بقالی بروید قطعات یدکی پیکان را دارد و آن قطعه فراموش شده را خودشان بلدند نصب کنند.
این اشکال برمیگردد به فرهنگ ما. ما خودمان را محور همه تصمیمات میدانیم و لذا هم خودمان به تنهایی قانون وضع میکنیم و هم شخصا آنرا اجرا میکنیم و هم در نحوه اجرا آن نظارت میکنیم!
نتیجه این میشود که به اخلاق حرفه​ای پایبند نیستیم. و برای احقاق حقوقمان دست به هرکار غیر اخلاقی نیز میزنیم.
جامعه شهرنشینی بدون رعایت اخلاق حرفه​ای تبدیل میشود به جامعه میرزا قلی خانی. یعنی هرکس طبق تشخیص خودش میگیرد و می برد و می​دوزد. به این میگن اخلاق خرتو خری.



واقعا بمب اتم حق مسلم ماست:



آقاجان! من هم به پيروی از بقيه خل و چل​​​​​​​​​​​​​​​​های عتیقه مثل دکتر عباسی و داریوش سجادی وغيره معتقدم که واقعا بمب اتم حق مسلم ماست. راست ميگم بجان خودم. شوخی ندارم.
من قول ميدهم اگر فقط دوتا بمب اتمی کوچولو داشته باشيم همه بدبختی​های اين مملکت درست ميشه. باور نداريد؟ الان توضيح ميدم:

فرض کنيد ما همبن الان دوتا بمب اتمی درست کرديم و گذاشته​ايم توی انبار و درب​آنجا را قفل کرده​ايم و کلیدش را داده​ايم دست یک آدم مطمئن و مورد اطمینان.
بعد از گذشت مدتی امريکا و اروپا از دستيابی ايران به سلاح اتمی حسابی عصبانی ميشوند و ميگن: ديديد اينها دروغ ميگفتند. اينها ميگفتند ما میخواهیم از بمب اتم برق توليد کنيم حالا رفته​اند سلاح اتمی درست کرده​اند و برای ما دارند شاخ و شانه میکشند. ابتدا تهديد ميکنند و قطعنامه صادر ميکنند ولی فایده​ای ندارد. احمدی​نژاد به خارجی​ها دهن کجی ميکند و شکلک درميآورد. خارجی​ها از اين حرکت کفری ميشوند و قسم میخورند که به ايران حمله نظامی کنند. ناوگانها به خليج فارس روانه ميشوند و پايگاههای نظامی منطقه به حالت آماده باش درمی​آيند.
مقام رهبری دستور ميدهد: حالا ديگه وقتشه! برويد از انبار اون دوتا بمب را بياوريد تا بزنيم کله امريکا و اروپا را خاکشير کنيم.
فرماندهان نظامی اعم از ارتش و سپاه تشکيل جلسه ميدهند تا ببينند کليد انبار دست کيست؟ آخه توی مملکت شير تو شير ما که هيچ چيز حساب و کتاب نداره معلوم نيست چه ارگانی متصدی چه کاری است. خلاصه فرماندهان نظامی چند گروه ميشوند و هرکدام از يک راهی ميروند تا شايد کليد انبار را پيدا کنند.
ميروند سراغ مقام رهبری و می​پرسند حضرت آقا کليد انبار پيش شماست؟ مقام رهبری می​فرمايند: اين چه سوالی است؟ مگر من انباردارم؟ من ولی فقيه​ام و کارم نظارت بر قوای سه​گانه است و سياستگذاريهای کلان. اين سوال شما توهين به مقام شامخ ولايت است. زود از اينجا برويد والا عصبانی ميشوم. فورا کلید را پیدا کنید.
به سراغ رئيس جمهور ميروند و همان سوال را می​پرسند. احمدی نژاد ميگه: به حضرت عباس من کليد را برنداشتم. اين آقای الهام هم شاهد است! ميتوانيد از او بپرسيد.
به سراغ آقای شاهرودی رئيس قوه قضائيه ميروند. او ميگويد: از زمانیکه من این خرابه را تحويل گرفته​ام کليدی نديدم. برويد از سعيد مرتضوی بپرسيد.
ميروند سراغ مرتضوی. مرتضوی ميگويد: حتما این روزنامه​نگاران پدرسوخته کليد انبار را کش رفته​اند. خودم حسابشان را ميرسم.
ميروند سراغ خاتمی بعنوان رئيس جمهور پيشين . هرچه می​پرسند شما خبر داری کليد انبار پيش کيه؟ الان دشمن پشت مرزهاست و هر لحظه ممکن است بما حمله کند. زود باش بگو.
خاتمی نيم ساعت فقط لبخند ميزند و نهايتا که سکوت را می​شکند ميگويد: بايد در اين مورد فکر کنم. نگران نباشيد کليد يک روزی پيدا خواهد شد. تاريخ اين را ثابت خواهد کرد.

ميروند پيش کروبی. کروبی ميگه ما تابع رهبری هستيم. اگر ايشان بفرمايند کليد پيش ماست پس حتما هست! ولی همانطور که امام راحل فرمودند پيش ما نيست.
فرماندهان خسته و گيج و نااميد شده برميگردند دوباره تشکيل جلسه ميدهند.
بعد از کلی جر و بحث به اين نتيجه ميرسند که کليد را احمدی​نژاد انداخته توی چاه مسجد جمکران تا بدست آقا امام زمان برسد. بنابر اين همه کشور بسيج ميشوند ميروند توی مساجد و امامزاده​ها دعای فرج ميخوانند تا حضرت ظهور کند و کليد را بياورد
حضرت که ظهور کند ظلم و جور و ديکتاتوری از بين ميرود و ايران گلستان ميشود.
حالا ديديد برای چی ميگم بمب اتم حق مسلم ماست




بالاخره کريستف کلمب راز «دبه درآوردن » را کشف کرد:

خوبی وبلاگ اين است که آدم ميتواند از ديگران خيلی چيزها ياد بگيرد. ممنون از همه دوستانی که در باره تاریخچه بوجود آمدن اصطلاح دبه درآوردن کامنت نوشتند و چند نفر هم مفصلا ايميل نوشته بودند. تقريبا همه روايت​ها حول و حوش دبه روغن بيان شده​ تا معامله و یا قرارداد خرید و فروشی را فسخ کنند. خلاصه ممنون از کریستف کلمب که هم امریکا را کشف کرد و هم ماجرای دبه روغن را. دبه درآوردن در معاملات٬ بخشی از فرهنگ ماست که بعدا در مورد آن خواهم نوشت ولی امروز یک نکته یادم آمد که بد نیست آنرا بخوانید: (البته اين موضوع را با تاريخچه دبه درآوردن قاطی نکنيد)

توی بازار بزرگ تهران پشت پامنار یک عطاری هست مال یک پیرمرد هفتاد هشتاد ساله. همه اهالی محل او را میشناسند. از اون آدمهای با صفا و خوش تعریف است. یکبار برای پدرم تعریف میکرد که با چند صنف معامله نکن:

با بچه​های نابالغ ٬ با پیرزن​ها٬ با زنان بدکاره و با آخوندها.
-میگفت اگر مثلا یک سطل ماست را به بچه​ای بفروشی ممکن است دو دقیقه بعد بیاید و در حالیکه نصف سطل ماست را سرکشیده و لب و دهانش ماستی شده بگوید مامانم دعوا کرده و گفته زود برو این رو پس بده.
-اگر به پیرزن٬ یک سطل ماست بفروشی ممکن است فردا داماد و عروسش در حالیکه لباس سیاه به تن کرده​اند بیایند جلو مغازه و بگویند: حاجی خجالت نمیکشی اون پیرزن را کشتی؟! ماستت ترشیده بود و با خوردن ماست ترشیده اون پیرزن به رحمت خدا رفت . حالا خر بیار و باقلی بارکن.

-اگر چیزی را به یک زن بدکاره بفروشی فردا میاید درب مغازه و جیغ و داد میکند که آی بی غیرت! چرا بچه​ای که پس انداختی رو خرجی نمیدهی؟! خلاصه آبرو حیثیت آدم رو بخاطر یک سطل ماست میبرد. آش نخورده و دهن سوخته که میگن همین جاست.

-و اگر با آخوند جماعت معامله کنی دیگه حسابی بدبخت میشی. فردا ممکن است آخونده با وجودیکه ماست را تا آخر خورده ولی با پررویی تمام برای گرفتن پول ماست بیاید درب مغازه. اول با استناد به حدیث و روایت معتبر ماست را نجس اعلام ميکند و بالتبع آن معامله چیز نجس باطل و پول داده شده بايد مسترد شود . همچنین فروشنده مرتد و جان و مالش مباح و زنش بر او حرام ميشود. خلاصه ميبينی بخاطر فروش يک سطل ماست هم ترتيب خودمان را دادند و هم ترتيب ناموس​مان را.


بهشت یا جهنم:

امروز صبح از خواب بيدار شدم ديدم به​به چه هوای آفتابی و قشنگيه. با خودم گفتم امروز دیگه روز استراحته. سخنرانی و نماز جمعه و شعار دادن و اینجور چیزا تعطیل. امروز ميخوام بروم يه خورده علافی. يه خورده هم به خودمان بايد برسيم. اصلا امروز ميخوام برم دختربازی.
رفتم بازار صفوی يه تی​شرت خارجی و يک شلوار جين و يه جفت کفش خريدم لامصب شد سيصد هزار تومن. اولش خيلی حالم گرفته شد ولی با خود گفتم پول فدای سرت. همين که يه دقيقه خوش باشی و از جوانی​ات لذت ببری چند ميليون می​ارزه.
يه موتور سيکلت مال پسر همسايه​مون را که هفته پيش مامورای نيروی انتظامی ضبط کرده بودند را برداشتم و زدم توی خیابان.
از جردن بالا رفتم و سر هرچهارراه که می​رسيدم با موتور يه تک چرخ ميزدم. پسر عجب کيفی داشت! همه دخترها نگاهم ميکردند و بعضی​هاشون برايم دست تکان ميدادند. خيلی احساس خوبی داشتم. از همه ماشینها سبقت میگرفتم و از لابلای آنها رد میشدم تا رسیدم خيابان فرشته. سر نبش خيابان يه دکه روزنامه فروشی بود که يه دختر خوشگل و مامانی ايستاده بود و روزنامه​ها رو نگاه ميکرد. با موتور رفتم توی پياده​رو کنارش ايستادم. منتظر شدم سرش را برگرداند و مرا نگاه کند ولی لامصب خيلی زرنگ بود. اصلا توجهی نکرد. چند ثا گاز مشتی به موتور دادم تا شايد نگاه کند ولی فايده​ای نداشت. با خودم گفتم من اگر نتوانم اين دختر را تور کنم بدرد مردن هم نميخورم. هرجور شده بايد حق مسلم خود را از او بگيرم و در اين راه يک ذره هم عقب نشينی نبايد کرد.
هرچه با موتور مانور دادم و تک چرخ زدم فايده​ای نداشت. خسته شدم. پياده شدم و رفتم جلو. گفتم: خواهر عزيز! افتخار ميدهيد با موتور يک گشتی بزنيم و يه خورده مهرورزی کنيم؟
دختره از برخورد من اولش خنده​اش گرفته بود و قبول نکرد ولی وقتی ديد من حاضر نيستم ذره​ای از حق مسلم خود عقب​نشينی کنم بالاخره قبول کرد و گفت: فقط يک دور! آنهم بشرطی که کارهای خطرناک و غنی سازی و از اينجور چيزا نکنی. گفتم: قول ميدم.
خلاصه سوار شد و ترک من نشست. آخ چه کيفی داشت! تا بحال يه آدم درست و حسابی به تورم نخورده بود. هميشه هرچی آدم گری گوری و زواردرفته بود دور و بر ما را گرفته بودند. مثلا اين فاطمه خانم رجبی رو بگو يا اون عشرت خانم شايق. با ديدن آنها آدم از دنيا سير ميشه و احساس ميکنه مادرزاد اخته بدنيا آمده.
ولی حالا يه جيگر پشت من نشسته و منو از پشت محکم چسبيده. آخ که دنيای آدمهای معمولی چه کيفی داره . ما تابحال دنيا را واسه خودمان جهنم کرده بوديم. کيف دنيا مال همين مردم است. نه با امريکا مشکل دارند نه با اسرائيل. نه براشون مهمه غنی سازی بشه يا نشه. اينها زندگی خودشون رو ميکنند.
آقاجان من از فردا بجای نمازجمعه و تظاهرات و راهپیمایی ميخوام بروم دربند. با چند تا از اين دخترها برنامه گذاشتیم برويم کوه. فردا شب هم يه پارتی مختلط دعوت شديم. بزن و برقصه حسابی. خداکنه مامورها حالگيری نکنند

(برگرفته از وبلاگ شخصی رئيس جمهور محبوب)

پی نوشت: يادم رفته بود بنويسم که اين عکس را دوستی از ايران فرستاده ولی هنوز وبلاگش آماده نشده تا لينک بدهم.
يک سوال ادبی:

قابل توجه ادبا شعرا مورخين و اهل قلم
.همچنين قابل توجه صنف محترم لبنياتی و ماستبندی و شيرفروشان خطه سرسبز وبلاگستان

برای ما يک سوال ادبی و مربوط به فرهنگ و زبان فارسی پيش آمده لطفا جواب آنرا اگر ميدانيد بيان کنيد.

چند هفته پيش بنا به سفارش يک مشتری دائمی مي​خواستم در مورد عبارت مشهور « دبه درآوردن » مطلبی را بنويسم ولی هرچه کردم سوادم به نحوه پيدايش اين عبارت و خاستگاه آن قد نداد. جستجو در اينترنت فايده​ای نداشت. همه کتابهای فارسی کتابخانه دانشگاه تورنتو را ورق زدم بی حاصل بود. چند روز پشت سر هم ترشی نخوردم شايد يک چيزی به خاطرم بيايد نشد.
خلاصه بفکرم رسيد آنرا در اينجا مطرح کنم:
جريان دبه درآوردن از کجا بوجود آمده؟
از ماست فروشی؟ از شيرفروشی؟ چه حکايتی بوده که دبه در​می​آوردند؟ از کجا دبه درمی​آوردند؟ واسه چی؟
فکر کنم انيشتين هم نتوانست جواب اين سوالها را پيدا کند و رفت تئوری نسبيت را داد. اگر راست ميگفت بايد جواب اين سوال را روشن ميکرد.

مناجاتنامه وبلاگی:



آورده​اند خواجه عبدالله انصاری که از وبلاگ نویسان بنام در عصر خود بود و حکما و عرفای بسیاری به او لینک داده بودند در مورد مسائل خداشناسی و وبلاگ شناسی مناجاتی را نوشته که گوشه​هایی از آنرا میخوانید:

الهی! يکتاي بی همتايی- قيوم توانايی- برهمه چيز بينايی- درهمه حال دانايی- از عيب مصفايی- از شرک مبرايی- اصل هردوايی- داروی دلهايی- شاهنشاه فرمانفرمايی- مغزز بتاج کبريايی- بتو رسد ملک خدايی- خلاصه خيلی باحالی!

الهی! هر که را «رو» دادی پس چه ندادی و هرکه را «رو» ندادی پس چه دادی؟

الهی! به بعضی دادی آنجيلا- بما دادی گودزيلا- عطا فرما چند تا از اون خوش هيکلا

الهی! به همه دادی پدر- بما دادی حودر- همو که مقرب درگاه دويچه​وله- همه ميگن زبله- کله​اش هم کچله - برده​است از ما صبر و حوصله

الهی! بکن کانتر وبلاگ ما را فزون- بگذرد از شمارش چند ميليون

تا که بشکافد غنچه از لبخند
از مطالب طنز و نيمچه چرند