دفاعیه تاریخی اینجانب در بیدادگاه رژیم کانادا:

تا اینجا گفته بودم که چند ماه پیش جریمه شدم ولی بجای پرداخت برگه جریمه٬ موضوع را به طرح در دادگاه محول کردم.
بالاخره بعد از گذشت چند ماه٬ نامه‌ای بدستم رسید که در فلان تاریخ و فلان ساعت باید در دادگاه حاضر شوی.
با دیدن این برگه٬ یاد احضاریه‌های دادسرای انقلاب افتادم که هربار این برگه‌ها بدستم میرسید تنم میلرزید و حالم گرفته میشد و غبار غم بر چهره‌مان می‌نشست و اضطراب و دلهره هر لحظه افزایش می‌یافت.
صحنه‌های ازدحام مردم در جلوی ساختمان دادسرا٬ همهمه مردم در راهروها و پله‌های آنجا٬ عبور مامورانی که متهم را دستبند زده و از بازداشتگاه به دادگاه می‌آوردند٬ صدای هق هق زنان و دعای مادران در پشت دربهای دادگاه و قیافه عبوس قاضی و برخورد بی ادبانه و تحکم آمیز کارمندان اداری و .... در ذهن من تداعی شد.

ابتدا جا زدم و ترسیدم. با خودم گفتم عجب غلطی کردم که برگه جریمه را داوطلبانه پرداخت نکردم. ببین الکی الکی خودت را چجوری توی هچل انداختی؟
اگر فردا رفتی دادگاه و آنجا محکوم شدی دستبند بهت میزنند و یکراست میفرستند زندان گوانتانامو. خب آنجا هم که معلومه چه وضعیه. برادران سپاه پوست امریکایی هرروز سه وعده یعنی قبل از ناشتا٬ بعد از ناهار٬ و موقع خواب ترتیب آدم را میدهند.
آخه این هم کار بود تو کردی؟

غرق در فکر شدم. با خود گفتم حالا اتفاقی است که افتاده و راهی است که برگشت ندارد پس باید مقاوم بود و با قدرت جلو رفت.
یاد دفاعیه خسرو گلسرخی در بیدادگاه رژیم شاه افتادم که چگونه مقاوم و استوار در برابر دادگاه ایستاد و گفت: من برای خودم دفاعی ندارم. دفاع من از خلق ستمدیده کشورم است. دفاع من از همه کارگران و زحمتکشان این مرز و بوم است و...
صدای آکنده از شهامت و شجاعت و استواری آن زنده یاد در دلم طنین افکن شد و باعث شد بخود آیم و ترس را کنار بگذارم و شجاع باشم.
شب قبل از دادگاه اصلا خوابم نبرد. دايم بفکر تنظیم جملات کوبنده و انقلابی بودم که قرار بود در دادگاه عنوان کنم. آماده بودم دوباره در مقابل دوربین‌های رسانه‌های داخلی و خارجی بزرگترین حماسه تاریخی را تکرار کنم.
آری٬ مرگ سرخ بهتر از زندگی رنگین است!

صبح روز بعد خودم را مرتب کردم و وضیتنامه‌ای نوشتم و از خانه بیرون زدم.
وقتی وارد ساختمان دادگاه شدم٬ از خلوتی آنجا جاخوردم. نه ازدحامی بود٬ نه دستبندی٬ نه عبور متهمی٬ نه چهره مضطرب و نگرانی٬ نه عریضه نویس و کارچاق کنی٬ و...
کلا ده الی پانزده نفر بودیم. در چهره هیچکس نگرانی وجود نداشت. هیچکس برای رفتن به داخل اتاق دادگاه عجله نداشت. راس ساعت مقرر یک خانم تپل سیاه پوست با لبخند درب آنجا را باز کرد و همه با نظم و آرامش وارد شده و بر روی نیمکتهای چوبی نشستند. مثل همان صحنه‌هایی که در فیلم‌های سینمایی می‌بینید.
همان خانمه با صبر و حوصله اسم تک تک افراد را چک کرد و همه ما ساکت و آرام بر روی نیمکت‌های چوبی نشسته بودیم.
یک خانم دیگری هم با لباس مخصوص قضاوت نشسته بود که ظاهرا کمک راننده قاضی بود و اوراق و اسناد را جابجا میکرد.
دو سه دقیقه بعد همه به احترام ورود قاضی از یک درب مخصوص بلند شدیم. دیدم یک خانم خوشگل در حالی که لباس مخصوص قضاوت را به تن داشت لبخند زنان وارد شد و از همه تشکر کرد.
با دیدن این صحنه٬ مبارزه و شهامت و پایمردی و خلق زحمتکش و گلسرخی و دفاعیه و... همه برای یک لحظه به فراموشی سپرده شد و قند توی دل ما آب شد. آخه نمیدونید لامصب چه جیگری بود.

قاضی دادگاه جلسه را رسما آغاز کرد. آن خانم تپله از جا برخاست و از روی لیست بعنوان اولین نام- اسم مرا خواند و به انگلیسی یک چیزایی بلغور کرد که من نفهمیدم چی گفت ولی ظاهرا سفارش ما را به خانم قاضی کرده بود.
ما از جا برخاستیم و به جایگاه مخصوص رفتیم. جلوی قاضی و دستیارش میکرون نصب شده بود. یک میکروفن هم برای متهم گذاشته بودند.
وقتی که در جایگاه قرار گرفتم٬ قاضی با ملایمت از من خواست خودم را معرفی کنم. من هم که حسابی جو گیر شده بودم٬ ابتدا میکروفن را تنظیم کردم و با نوک انگشت دو سه بار روی میکروفن زدم که ببینم کار میکند یا نه. فقط یک دو سه امتحان میکنیم را نگفتم.
همین که اسمم را گفتم٬ قاضی قانع شد و گفت موضوع شما منتفی است. بفرمایید بروید!
اما من که قبول نمیکردم. میخواستم تاریخ را دوباره تکرار کنم و شهامت و شجاعت و پایمردی که در رگ و خون ما جاری است را به جهانیان ثابت کنم حتی به قیمت جانم که شده .
...ولی حیف که نشد.

( بعدا فهمیدم توی دادگاه‌های کانادا٬ هرگاه افسری که شما را جریمه کرده در دادگاه حاضر نشود موضوع به نفع شما مختومه میشود.)


وری نایس:

یک روز احمدی نژاد همراه با گوردون براون، آنگلا مرکل و نیکولا سارکوزی در رستوران ‏سازمان ملل نشسته بودند و می خواستند شام بخورند.‏

احمدی نژاد گفت: من تصمیم دارم ساختار سازمان ملل را‏ عوض کنم.‏
آن سه نفر با آرامش و لبخند گفتند: وری نایس، وری نایس

احمدی نژاد ادامه داد: من تصمیم دارم مدیریت جهان را تغییر بدهم.‏
آن سه نفر با آرامش و لبخند گفتند: وری نایس، وری نایس

احمدی نژاد ادامه داد: اسرائیل را باید به سرزمین‌های آلاسکا منتقل کنیم.
آن سه نفر با آرامش و لبخند گفتند: وری نایس، وری نایس

احمدی نژاد ادامه داد: دنیا در حال تغییر است و آمریکا بزودی نابود می شود.‏
آن سه نفر با آرامش و لبخند گفتند: وری نایس، وری نایس

در همین موقع پیشخدمت ها پیش غذا آوردند و همه مشغول غذا خوردن شدند. احمدی نژاد ‏نگاهی به دوازده قاشق و چنگالی و کارد که جلویش گذاشته بودند کرد و در حالی که نمی ‏دانست با کدام چنگال و کارد و قاشق باید غذا را شروع کند، پرسید: شما چطور تشخیص می ‏دهید که باید الآن از کدام قاشق و چنگال استفاده کرد؟

گوردون بروان گفت: ما قبل از اینکه مسوول بشویم در کلاس های تشریفات دیپلماتیک شرکت ‏کردیم، در آنجا همه رفتارهای دیپلماتیک را به ما یاد دادند، از جمله نحوه غذا خوردن.‏
احمدی نژاد تعجب کرد و گفت: چه جالب! در آنجا در مورد مسائل اخلاقی هم چیزی به شما ‏یاد دادند؟

مرکل گفت: بله، در آنجا ادب دیپلماتیک را هم یاد می دهند. ‏
احمدی نژاد گفت: مثلا اگر کسی مزخرف بگوید، به شما یاد می دهند که باید چکار کنید؟

سارکوزی گفت: بله، وقتی کسی مزخرف می گوید، با آرامش و لبخند به او نگاه می کنیم و ‏می گوئیم: وری نایس، وری نایس ‏

(از ایمیل‌های رسیده- آفرین به نویسنده این لطیفه-وری نایس)

----------------------------
دوستان تذکر دادند که این نوشته ابراهیم نبوی است.
بهرحال دمش گرم و دستش درد نکند

ماجرای جریمه شدن ما:

یکی از تفریحات سالم در کانادا جریمه شدن است. خیلی کیف میده وقتی که شما ماشینت را کنار خیابان پارک کرده‌اید وزمانیکه برمیگردید ببینید یک برگه زرد رنگ زده‌اند روی شیشه ماشین شما.
تقریبا هفت هشت ماه پیش بود که برای انجام کاری به مرکز شهر رفته بودم و هرچه گشتم جای خالی برای پارک کردن پیدا نکردم. توی همین گیر و دار بودم که دیدم دویست سیصد متر جلوتر٬ یک ماشینی از جایی که پارک کرده بود بیرون آمد و رفت.
من هم معطل نکردم٬ بسرعت جلو رفتم و قبل از اینکه کسی بخواهد در آنجا پارک کند٬ ماشینم را پارک کردم و دربها را بستم و سراغ کارم رفتم.
وقتی برگشتم دیدم ای داد بی داد٬ یک برگه جریمه خوشگل روی ماشین من چسبانده‌اند. به بقیه ماشین‌های پارک شده نگاهی انداختم دیدم آنها را جریمه نکرده‌اند و فقط لطف دولت کانادا شامل حال ما شده. خیلی تعجب کرده بودم که چرا توی این همه ماشین زرتی آمده‌اند و فقط به ماشین ما برگه جریمه چسبانده‌اند؟
با خودم گفتم لابد یا توطئه استکبار جهانی است یا آن مامور پلیس از عوامل خودفروخته صهیونیسم بین الملل بوده که خواسته حال ما را بگیرد یا هم عربهای حوزه خلیج فارس از لج شان به اون مامورپلیس پول داده اند تا ما را حرص بدهند.
توی همین حدس و گمان‌ها بودم که یهو دیدم ای دل غافل٬ من جلوی شیر آتش نشانی پارک کرده‌ بودم و بدلیل عجله‌ای که هنگام پارک کردن داشتم اصلا آنرا ندیده بودم.
ظاهرا آن ماشین قبلی هم همین اشتباه را کرده بوده ولی قبل از اینکه دربهای ماشین را ببندد متوجه شده و آنجا را ترک میکرده که ما زرنگی کردیم و زرتی زدیم جای او.

خلاصه با دلی آرام و قلبی مطمئن برگه جریمه را برداشتم و تصمیم گرفتم آنرا پرداخت نکنم و آنرا به دادگاه محول نمایم.
ماجرای دادگاه را بعدا برایتان می‌نویسم.
هموطن! میشه لطفا از خلیج فارس بکشی بیرون؟؟

این جنگ و دعوا بر سر نام خلیج فارس که توسط بعضی از هموطنان احساساتی و کم اطلاع شروع شده دارد به جاهای بدی ختم میشود. ترس من این است که این شیوه‌های نسنجیده باعث لوث شدن نام تاریخی خلیج فارس شود.
ببینید! هک کردن سایت‌ «الخلیج» توسط هکرهای ایرانی باعث عقب نشینی اعراب نخواهد شد. این امر ممکن است وضعیت ما را از این که هست بدتر هم بکند.
حکومت ما یک حکومت بی‌اعتبار در منطقه است و همین باعث پررویی کشورهای عربی شده است. ما اگر از نظر اقتصادی و تجاری از کشورهای عربی عقب نبودیم اعتبارمان در منطقه بالا میرفت و تاثیر گذاری ما بمراتب بیشتر بود.
تا زمانی که یک ایرانی برای رفتن به دوبی و خرج کردن پولهایش باید در فرودگاه دوبی مثل بچه یتیم منتظر بماند تا اسمش را صدا کنند و با منت و کمال بی‌ادبی مهری به درون پاسپورتش بکوبند و پاسپورتش را بطرفش پرت کنند٬ زبان ما در برابر اعراب کوتاه خواهد بود.
ببینید سیاست‌های احمقانه جمهوری اسلامی چه بر سر این کشور تاریخی آورده است که سرمایه‌داران ریز و درشتش برای سرمایه‌گذاری در دوبی التماس میکنند. ما بجای حساسیت بر روی نام خلیج فارس بهتر است به به فکر اصل قضیه باشیم.

ببینید.الان کشورهای عربی اهرم‌های خوبی در دست دارند که متاسفانه ما فاقد آنها هستیم. آنها رابطه خوبی با رسانه‌های دنیا دارند. تبلیغات آنها برای جذب توریست و گردشگری و سرمایه‌گذاری از کانال‌های ماهواره‌ای معروف در سراسر دنیا پخش میشود و خلاصه اینکه امکانات آنها برای تبلیغات و تاثیر گذاری بر مخاطب بیش از ما است.
آدم عاقل وارد مبارزه‌ای نمی‌شود که نتیجه آن شکست است. وضعیت فعلی لااقل این خوبی را دارد که بغیر از عربها٬ بقیه دنیا خلیج فارس را «خلیج فارس» می‌خوانند.
این کار خوبی است که دائما به رسانه‌های غربی و غیر عرب تذکر دهیم.
ولی اصلا فایده‌ای ندارد که با عربها برخوردهای تهاجمی کنیم. نظیر هک کردن سایتهای اینترنتی آنها یا تجمع اعتراض آمیز جلوی سفارت آنها.
این کارها باعث خراب‌تر کردن موقعیت خود ما خواهد شد.
اگر دل‌تان برای اعتلای نام ایران و ایرانی می‌طپد که یقینا اینطور است٬ وارد مخاصمه‌هایی نشوید که نتیجه‌اش تحریک دیگران برای اقدامات تلافی جویانه شود.


اسرائیل٬ اسرائیل٬ ما داریم می‌آییم:

نظر به مذاکرات صلح بین سوریه و اسرائیل٬ دیگر هیچ کشوری را نمی‌توان پیدا کرد که با اسرائیل سر جنگ داشته باشد الا جمهوری اسلامی که آن هم عنقریب بنا به مصلحت و جهت حفظ نظام مقدس٬ نه تنها با اسرائیل سازش خواهد کرد بلکه از آن ور بام می‌افتد و اعلام میکند: ما کی گفتیم اسرائیل باید از بین برود؟؟ این حرفها را روزنامه ها از خودشان نوشتند. ما همیشه در کنار برادران و خواهران اسرائیلی خود بوده و هستیم.
از فردا کمکهای نقدی و خیرخواهانه بجای اینکه به حماس و حزب الله لبنان برود٬ برای بازسازی اورشلیم سرازیر خواهد شد. شهرداری تهران از حساب عوارض و نوسازی چندین میلیارد تومان را برای پروژه شیرین سازی آب دریاچه بیت اللحم هزینه خواهد کرد.

کار و کاسبی کاروان‌های زیارتی که تا دیروز به سوریه و کربلا و نجف می‌رفتند سکه میشود. از این به بعد به بیت المقدس و تل‌آویو خواهند رفت. ممکن است آگهی تبلیغاتی یکی از آن کاروان‌ها چنین باشد:


کاروان زیارتی حاج ماشالله ثبت نام می‌کند:

به اطلاع علاقه‌مندان و عاشقان زیارت سرزمینهای اشغالی میرساند٬ ثبت نام از متقاضیان این سفر معنوی آغاز گردیده است. متقاضیان زیارت عتبات نوار غزه و رودخانه اردن و شهرهای مقدس اورشلیم و تل آویو می‌توانند در اسرع وقت با در دست داشتن شش قطعه عکس سه در چهار با حجاب اسلامی (برای خواهران) و بدون کراوات (برای برادران) و دو نسخه فتوکپی از صفحات شناسنامه به دفتر این کاروان مراجعه کرده و ثبت نام نمایند.
برنامه‌های این سفر:
- بالا رفتن از دیوار ندبه و خواندن دعای ندبه بر روی دیوار بصورت دسته جمعی و سپس راهپیمایی بسمت بیت المقدس و خواندن نماز جماعت در وسط چهار راه‌های خیابان‌های تل‌آویو.
- ملاقات با خاخام‌های یهودی و دیگر برادران رژیم صهیونیستی و غاصب اسرائیل
- ملاقات با چند تن از خواهران خوشگل اسرائیلی و آموزش فحش‌های خوار مادر فارسی به آنها
- تلپ شدن روی سر مردم رژیم صهیونیستی بمنظور صرفه‌جویی در هزینه‌های خورد و خوراک و ندادن پول هتل و مسافرخانه.
- فروختن مقداری انگشتر عقیق و تسبیح شاه مقصود در خیابان‌های تل اویو به برادران و خواهران دشمن صهیونیستی به بالاترین قیمت و سپس خریدن سوغاتی برای بستگان و آشنایان از آنجا شامل زیرپیراهن و جوراب و روبالشی و روتخنی و دیگر خرت وپرت‌های ضروری.
از زائرین گرامی تقاضا میشود وسایل شخصی شامل گاز پیک نیک- دبه ماست_ سیر ترسی- دمپایی و چند تخته پتو و زیرانداز همراه داشته باشند.
ضمنا یک مشتی هم پاکن از نوع مرغوبش را توی جیب تان بریزید و با خود همراه بیاورید شاید یواشکی توانستیم مقداری از اسرائیل را پاک کنیم.
کاروان زیارتی حاج ماشالله و شرکاء

امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند؟
(امام خمینی سابق)

عرضم حضور شما٬ بحث شیرین به ارگاسم نرسیدن ملت همیشه در صحنه را موقتا تعطیل میکنیم و میرویم سراغ نقد اندیشه‌ها و دیدگاههای حضرت امام خمینی.
بنظر من روشنفکران و منتقدین داخلی زمانی به بلوغ سیاسی میرسند که جرات کنند فقط بمدت نیم ساعت به فرمایشات بنیانگذار جمهوری اسلامی فکر کنند .البته لازم نیست که نتیجه فکر کردنشان را به زبان بیاورند و یا بنویسند. همین مقدار که جرات و شهامت کنند توی دل‌شان حرفهای ایشان را نقد کنند کافی است.

یکی از فرمایشات تاریخی ایشان این بود که« امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند».
حالا ممکن است آنهایی که سرشان را توی برف کرده‌اند بگویند: خب راست میگفت دیگه. امریکا هیچ کاری نتوانست بکند.

ولی بنظر من از زمان بیرون آمدن این جمله از دهان آقای خمینی تا همین لحظه٬ امریکا غلط های زیادی را تا دسته توی آستین شریف مان کرده که بطور اختصار به بعضی از آنها اشاره میکنیم:

اولین غلطی که امریکا کرد این بود که نگذاشت نتیجه جنگ هشت ساله با عراق به نفع ما تمام شود. در همین اواخر جنگ ما واقعا زمین گیر شده بودیم. تمام تحرکات ما زیر نظر ماهواره‌های امریکایی بود.همه ذخایر و منابع کشور هزینه آن جنگ بی‌حاصل شد و نهایتا منجر به سرکشیدن جام زهر توسط همین آقا گردید.
غلط دومی که امریکا کرد این بود که معادلات تقسیم بندی قدرت در جهان را بهم ریخت. اتحاد شوروی فروپاشید و ناتو تا عمق اروپای شرقی توسعه پیدا کرد و پایگاههای نظامی امریکا تا بیخ گوش‌مان پیشروی کردند. الان امریکایی ها حتی داخل زیرشلواری آقایان را هم زیرنظردارند.
غلط سومی که امریکا توانست بکند و ما نتوانستیم هیچ غلطی بکنیم جلوگیری عبور خطوط لوله‌های نفت و گاز کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق از مسیر ایران بود.
اهمیت این کار را دوستان اقتصاددان بخوبی میدانند.
غلط چهارمی که امریکا توانست بکند تحریم اقتصادی بود. واقعا بنشینید حساب کنید همین یک قلم کار امریکا چقدر برای ما هزینه ساز بوده است؟ چقدر از درامدهای ملی کشور صرف مقابله با تحریم امریکا شده و چقدر تلفات مالی و حتی نیروی انسانی داده‌ایم؟

یکی دیگر از غلط‌هایی که امریکا توانست بکند منزوی کردن ایران در مجامع بین المللی است. قطعنامه‌های اخیر را یادتان هست. حتی روسیه و چین و هند و سوریه و بنگلادش هم از ایران حمایت نکردند. پاسپورت ایرانی تبدیل شده به سند حقارت ایرانیان. حتی خلیج نشین های حوزه خلیج فارس هم با دارنده این پاسپورت رفتار تحقیرآمیز دارند.
نمی‌خواهم بگویم مسبب بدبختی‌های ما امریکاست بلکه میخواهم بگویم این حرف آقای خمینی چقدر غلط از آب درآمد. این ما بودیم که سی سال است که هیچ غلطی نتوانستیم بکنیم نه امریکا.
دشمنی با امریکا بیش از آنکه فکرش را بکنیم باعث عقب ماندگی کشور ما شد. این نتیجه افکار مشعشع آقای خمینی بود.

امان از وقتی که طرف به ارگاسم نرسد (قسمت دوم):

این روزها کتابی از شادروان مرحوم مغفور جنت مکان «زیگموند فروید» بدستم رسیده که بی ارتباط با مطلب قبلی نیست.
اصولا من که حال و حوصله خواندن کتابهای فلسفی را ندارم ولی بدلیل جذابیت موضوع نشستم و این کتاب را از اول تا آخرش ورق زدم و عکسهایش را نگاه کردم.
بنظر من نظریه های فروید اگرچه ممکن است جامعیت نداشته باشد و در همه جا صدق نکند ولی صد در صد در مورد وضعیت فعلی ایران و مخصوصا جماعت آخوند و بروبچه های حزب اللهی کاملا صادق است.
مرحوم مغفور زیگموند فروید که خدا نور به قبرش ببارد میگفت: منشا بسیاری از ناهنجاریهای رفتاری و نابسامانی های اجتماعی و حتی کشمکش های سیاسی ریشه در عقده های جنسی دارد که برمیگردد به دوران بچگی افراد که ممکن است دور از چشم دیگران یک کارهایی کرده باشند و یک بلایی سرشان آمده باشد که وقتی بزرگتر میشوند آنرا بصورت ناهنجاری از خود بروز میدهند.
حالا با اجازه شما من میخواهم این نظریه شادروان خدابیامرز را در مورد وضعیت فعلی حاکمیت در ایران تحلیل و تفسیر کنم ولی از آنجایی که دقیقا نمی دانم این آقایون در دوران کودکی چه بلاهایی سرشان آمده و در کجا و توسط چه کسانی و طبق چه برنامه زمانبندی انجام شده از قسمت دوم این نظریه صرفنظر میکنم و به همان قسمت اول بسنده میکنم.
آقاجان! این مرحوم مغفور فروید راست میگه والله. اگر خوب دقت کنید می بینید منشا همه گرفتاریهای جمهوری اسلامی با ما برمیگردد به عقده ها و کمبودهای جنسی. به عبارتی دیگر سرچشمه تقابل بین سکولارها و مذهبی ها برمیگردد به همان مطلبی که قبلا به آن اشاره کردم: عدم رسیدن به ارگاسم.
برای اینکه خوب به عمق این مطلب پی ببرید چشم تان را ببندید و برای چند دقیقه خودتان را به جای یک دختر یا پسر حزب اللهی قرار دهید.
مثلا فرض کنیم من یک دختر مذهبی هستم که توی ایران درس میخوانم و یا در یک شرکتی یا موسسه ای کار میکنم. خب من هم بالاخره آدم هستم. نیازهای طبیعی دارم. دلم میخواد مثل بقیه دخترها دوست پسر داشته باشم و با او یک کارهایی بکنم تا کمی آرام بشم. با نوازش و ابراز محبت و رد و بدل کردن بوسه روحم تسکین پیدا کند. خستگی روزمره از تنم بیرون برود. تنهایی و افسردگی از روح و جانم خارج شود. آب سردی بر آتش درونی ام بریزم و از زندگی و جوانی ام لذت ببرم.

ولی متاسفانه نمی توانم! چرا؟ آخه یک زنجیری انداخته اند گردن من که هی مرا میکشد. نمیگذارد من آزاد باشم. توی کله من فرو کرده اند که اگر این زنجیر را پاره کنی یک جنده میشی.هرزه میشی. هرجایی میشی. از همه بدتر مورد غضب خدا قرار میگیری. روز قیامت مرا از ممه هایم آویزان میکنند و قیر داغ توی آنجایم میریزند. نه..نه... نمیشه. من هرگز نمیتوانم.
مدتی میگذرد. بدجوری عذاب میکشم. اعصابم خراب شده. تمام بدنم کوفته است. نوک ممه هایم تیر میکشد... توی خیابون چشمم به دختر و پسر هرزه ای می افتد که دست یکدیگر را عاشقانه گرفته اند و تند و تند راه میروند. با خود فکر میکنم این بی شعورها اصلا به هم محرم هستند؟ لابد دارند میروند یک خانه خالی پیدا کنند و گناه و معصیت کنند. خدا کند سر و کله نیروی انتظامی پیدا شود و آنها را دستگیر کنند.
اما راستش را بخواهید دلم میخواست من هم جای اون دختره بودم ولی مشروط به اینکه اون پسرخوش تیپه قبلا منو عقد کرده باشد که خدای نکرده کارمون حرام نشه و گرفتار آتیش جهنم نشویم.
ولی این اتفاق هیچوقت نمی افته. آخه اون پسرهای خوش تیپ طرف ما دختر حزب اللهی ها نمی آیند. از ما می ترسند. خیال میکنند لولو هستیم. از ما خاطره خوشی ندارند. با ما راحت نیستند.

بدشانسی آنجاست که توی خانواده ما یک دختر نمی تواند با یک نامحرم ارتباط برقرار کند و مثلا با یک همکلاس یا یک همکار توی یک پارک قرار بگذارند و یا با هم به سینما بروند و کمی با یکدیگر صحبت کنند و شریک زندگی آینده خود را با آگاهی و چشم باز پیدا کنند.
توی خانواده ما یک دختر حق نداره بگه دلم شوهر میخواد. دختر باید اینقدر منتظر بماند تا یکی از همین خاله خانم باجی های فامیل و بستگان چشمش به من بیفتد و نه یک دل بلکه صد دل عاشق من بشود و مرا برای آقا پسر شاخ شمشادشون نامزد کنند.
اگر خیلی شانس بیاورم و طرف هم پولدار باشد و هم تحصیلکرده و هم اینکه بتواند از امتحانات کتبی و شفاهی که توسط پدر و مادر و عمو و دایی و عمه و ننه بزرگ برگزار میشود سربلند بیرون بیاید و نتیجه تحقیقات محلی طرف هم قابل قبول باشد آنوقت من دیگر به خانه بخت میروم و دیگه یک دختر ترشیده نیستم.
اما این تازه اول بدبختی است. آخه اینجور ازدواج کردن مثل هندوانه نبریده است. شما نمی دانید تویش چه جوری است. زمانی میفهمید که این هندوانه خراب است که کار از کار گذشته و لااقل یکسالی از ماجرا گذشته و شکم آدم بالا آمده و هیچ راه برگشتی وجود ندارد.
تازه فرض کنید طرف خیلی هم خوب و باادب و خوش اخلاق باشد. از کجا معلوم که از نظر جنسی ما در یک سطح باشیم؟ اگر در یک سطح نباشیم آیا شوهرم به من خیانت نخواهد کرد؟

پس برای پیدا کردن شوهر نمیشه دست روی دست گذاشت. باید کاری کرد. اولین کار این است که یک وبلاگ درست کنم و شروع کنم به نوشتن مطالبی که جلب توجه کنم.
می پرسید چی می نویسم؟
صبر کنید تا بعد.
امان از وقتی که «طرف» به ارگاسم نرسد!

حتما شما هم در دوران دبستان این تجربه را داشته‌اید که خانم معلم‌تان بعضی روزها خیلی بداخلاق میشد و از همان دقیقه اولی که به کلاس وارد می‌شد سخت‌گیری را شروع میکرد. سر بچه‌ها داد میزد و دعوا راه می‌انداخت. به هر چیزی گیر می داد و از کوچکترین اشتباه بچه‌ها نمی‌گذشت. دیکته که میخواست بگوید از قسمتهای سخت کتاب و حتی از درسهایی که هنوز نخوانده بودیم میگفت. تازه٬ موقع تصحیح کردن دیکته‌ها از هیچ اشتباه کوچکی صرفنظر نمیکرد حتی وقتی توی دیکته کسی غلطی پیدا نمیکرد دو سه نمره را بخاطر کم رنگ بودن نقطه‌ها و یا تمیز نبودن دفتر دیکته٬ کم میکرد.
خلاصه٬ آنروزهایی که خانم معلم اینقدر بداخلاق بود٬ شما یواشکی به بغل دستی‌تان چی میگفتید؟
در چنین مواقعی آهسته به همدیگر میگفتیم: حتما خانم معلم٬ دیشب با شوهرش دعوا کرده و امروز تلافی‌اش را سر ما درمی‌آورد.
آنروزها٬ ما نمی‌دانستیم ارگاسم چیه و چه تاثیری در بداخلاقی انسان‌ها دارد ولی کم کم که بزرگتر شدیم٬ موارد بیشتری را دیدیم و تاثیر آن را نه تنها در بدخلقی و رفتارهای فردی بلکه در طرز تفکر و حتی موضع‌گیریهای سیاسی هم شاهد بوده‌ایم.
بنظر من بیشتر اشتباهات تاریخی و تصمیمات غلط تحت یکی از دو شرایط زیر صورت میگیرد:
۱- موقعی که آدم خیلی نیاز شدیدی به دستشویی رفتن دارد٬ در اینصورت فکر آدم درست کار نمیکند و در این شرایط اگر از او سوالی بپرسیم چرت و پرت جواب میدهد. چون مغزش فقط درگیر این است که دستشویی کجاست و چقدر طول میکشد تا به آنجا برسد و آیا قادر است خودش را تا رسیدن به آنجا خودش را نگه‌دارد و یا اینکه نه شلوارش را خراب میکند؟
بنابر این از چنین فردی که در این شرایط خاص است نباید انتظار موضع‌گیری سیاسی اقتصادی فرهنگی درستی را داشت. همینطوری یک چیزهایی میگوید و بطرف دستشویی میدود. هر تصمیمی که توسط این فرد تحت این شرایط بگیرد منجر به فاجعه خواهد شد.
بعنوان مثال : بسیاری از تصمیمات مهم جمهوری اسلامی توی راهروهای ریاست جمهوری گرفته میشود. مثلا وقتی که احمدی نژاد دستش را به شلوارش گرفته و دارد بسمت توالت میدود٬ از او می پرسند با صندوق ذخیره ارزی چی کنیم؟ نرخ بهره را بالا ببریم یا پایین؟... احمدی نژاد هم در همان حال عجله میگوید بکشیدش پایین این بهره را...

۲- و یا زمانی که طرف مدت زیادی است که کاری نکرده و با کسی نخوابیده. اینگونه افراد هم فکرشان درست کار نمیکند. مغز این افراد در قسمت پایین تنه‌شان قرار گرفته و همه موضع‌گیریها و تحلیل‌هایشان از اتفاقات محیط بیرونی از آن عضو شریف دستور میگیرد.
البته تشخیص وضعیت این افراد با گروه اول که دستشان را به شلوارشان گرفته‌اند و دنبال پیدا کردن دستشویی میدوند کار ساده‌ای نیست.
گروه اول را همه می‌توانند تشخیص بدهند اما گروه دوم بسیار پیچیده رفتار میکنند.
مثلا ببینید تا بحال فکر کرده‌اید واقعا چرا مسولین جمهوری اسلامی اینقدر به لباس خانم‌ها گیر میدهد؟
اگر با دقت زندگی اینها را بررسی کنید می بینید که بیشتر اینها بدلیل اعتقادات مذهبی و یا محرومیت‌های فرهنگی٬ یک عمر به ارگاسم نرسیده‌اند و مثل آن خانم معلم دوران دبستان٬ همش به این و آن گیر میدهند.
این است که یک دفعه می‌بینیم فرمانده نیروی انتظامی٬ یعنی همان کسی که توی خیابون می‌ایستاد و به رژ لب خانم‌ها و یا قلمبه شدن باسن و کپل آنها گیر میداد و خودش را مجری قوانین شرع و قانون اسلامی معرفی میکرد٬ توی یک خانه همراه هفت خانم لخت و پتی دستگیر میشود.
نکته ظریف داستان همان عدد هفت است. اگر این مجری قوانین شرع فقط با یک خانم دستگیر میشد٬ امری طبیعی و قابل قبول بود ولی اینکه یک تنه به جنگ هفت تا خانم لخت بروی یا باید کمر رستم دستان را داشته باشی و یا سادیسم جنسی.
ادامه دارد...
حکایت «برنج» و راهکار دولتمردان:

این روزها یکی از تفریحات سالم٬ زیر نظر گرفتن واکنش دولتمردان جمهوری اسلامی نسبت به مشگل گرانی برنج است.
در همه نقاط دنیا وقتی مشگلی نظیر همین گرانی برنج بوجود می‌آید بسته به نوع سیستم اقتصادی آن کشور٬ راه حل مناسب از سوی بخشهای دولتی و خصوصی اتخاذ میشود و عرضه و تقاضا به یک حالت توازن نسبی دست می‌یابد.
ولی در جمهوری اسلامی٬ اینگونه نیست. در اینگونه شرایط دولتمردان و سپس رسانه‌های وابسته به دولت شروع میکنند به فراافکنی و اینقدر چرت و پرت تحویل مردم می‌دهند که مردم کم‌کم اصل قضیه را فراموش میکنند و بدین ترتیب مشگل از بیخ ریشه کن میشود.
مثلا ببینید در مورد مشگل گرانی برنج چه میگویند:

مقام معظم رهبری: آحاد ملت باید هشیار باشند و فریب دشمن را نخورند. امروز دشمن میخواهد به شما تلقین کند که برنج گران شده. بنده در همین جا عرض میکنم نخیر اصلا هم اینطور نیست. برنج گران نشده. هروقت شرایط گران شدن برنج ایجاد شد من خودم آنرا اعلام میکنم

صدا و سیما: بنا به گزارش خبرگزاریها٬ بعلت کمبود شدید برنج در امریکا صدها تن کشته و بیش از هزاران تن زخمی شدند.

خبرگزاری فارس: شورای امنیت نسبت به گرانی برنج در کشورهای اروپایی هشدار داد.

خبرگزاری مهر: فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد طرح ضربتی علیه چلوکبابی‌ها از فردا در سراسر کشور آغاز میشود.

آیت الله مکارم شیرازی: خوردن ته دیگ بدون اذن شوهر حرام است. خانم‌ها اینقدر ته چین درست نکنند.

مجلس شورای اسلامی امروز طرح دو فوریتی غنی سازی برنج را به تصویب رساند.

صبح امروز تعدادی از دانشجویان بسیجی مقابل سفارت تایلند تجمع کردند و پرچم تایلند را آتش زدند.

روزنامه کیهان: چند تن از شالی‌کاران رشت که وابسته به جریان ضدانقلابی اصلاحات بودند دستگیر شدند.

اعلام خبر خوش توسط رییس جمهور محبوب: سال آینده به همه جهان برنج صادر خواهیم کرد.


گزارش لحظه به لحظه از سفر مقام معظم رهبری به تورنتو:

بر اساس گزارشات رسیده٬ مقام معظم رهبری شب گذشته به همراه هیئت همراه به تورنتو رسیدند و مورد استقبال گروه کثیری از عاشقان عصمت و ولایت قرار گرفتند.
مقامات استان انتاریو و شهردار تورنتو و دیگر مسئولین محلی که از ماهها پیش در تدارک این استقبال باشکوه زحمت کشیدند در بدو امر مورد عطوفت رهبر مسلمین جهان قرار گرفتند و هریک چفیه‌ای از معظم له دریافت داشتند که آغشته به اخ تف و اندماغ بودند.

بنا به گزارش خبرنگار واحد مرکزی خبر که نخواست نامش فاش شود مردم متعهد و همیشه در صحنه تورنتو و روستاهای اطراف از ساعتها قبل در مسیر تشریف‌فرمایی معظم له تجمع کرده و شعارهایی به حمایت از انرژی هسته‌ای و دیگر ارزشهای اسلامی سر میدادند.
رهبر فرزانه جهان در اجتماع باشکوهی از جامائیکایی‌های مقیم مرکز که در استادیو چند ده هزار نفری « راجرز سنتر » انتظار دیدار معشوق‌شان را میکشیدند فرمودند:
آحاد ملت باید از دشمن نهراسند.
مقام معظم رهبری در بخشی دیگر از بیانات گهربارشان فرمودند: دشمن سعی میکند به شما بقبولاند که گرانی هست ولی شما گول نخورید همه چیز ارزان است.
در پایان مقام معظم رهبری به ابراز احساسات یک یک حاضران پاسخ دادند و فرمودند:
موید باشید!
بسیاری از تحلیل‌گران متخصص در امور سیاسی که از درایت و تدبیر والای مقام معظم رهبری حیرت زده شده‌اند در یک گفتگوی اختصاصی با ما اظهار عقیده کردند که این فرمایشات تاریخی مقام معظم رهبری نقطه عطفی در تاریخ بشریت است. آنها همچنین اعتراف کردند که هیچ کس تا بحال چنین حرفی را نتوانسته است بزند.

همچنین گزارش میرسد مقام معظم رهبری شب گذشته گروهی از نخبگان هنری تورنتو در یکی از استریپ کلابهای شهر را به حضور پذیرفتند و آنها را مورد تفقد قرار دادند. در این دیدار که در فضایی آکنده از شور و معنویت برگزار گردید چند بار مقام معظم رهبری فرمودند: به‌به به‌به!

بنا به خبری که هم اینک بدستم رسید مقام معظم رهبری چند دقیقه پیش از «سی‌ان تاور» بازدید بعمل آوردند و رهنمودهایی به مامور مستقر در گیشه بلیط فروشی آنجا ارائه فرمودند و به یکی از خانم‌هایی که بلوز کوتاه پوشیده بود و شئونات اسلامی را رعایت نمیکرد تذکر اخلاقی دادند و فرمودند که حجابش را حفظ کند.

قرار است مقام عظمای ولایت فردا بعد ظهر در آبشار نیاگارا حضور یابد و برای حاضران رهنمودهای تاریخی داشته باشند.

چه زنی بگیریم؟ ایرانی یا خارچی؟

آقایون عزیز! اگر آب دست‌تون هست بگذارید زمین و بروید زن‌تان را طلاق بدهید و بیایید برویم زن خارجی بگیریم.
زن خارجی محاسنی دارد که هیچوقت یک زن ایرانی نمی‌تواند داشته باشد. منظورم از «محاسن »٬ محاسن ملا عمر و ریش فرقه طالبان نیست. منظور از محاسن‌٬ یکسری خصوصیات «برجسته» است که در علم زن شناسی مبحث پیچیده‌ای دارد و ممکن است در آینده به بررسی این بحث شیرین بپردازیم.

فعلا بروید و بگذارید ما به کارمان برسیم.
من اگر رئیس جمهور بودم:

خدا را چی دیدی؟ شاید دری به تخته خورد و شما یکروز صبح از خواب بیدار شدید و دیدید که ما رئیس جمهور شده ایم. واقعا چه کیفی داره‌ ها؟

اولین کاری که میکنم این است که با یک مینی بوس میروم خیابون جردن. مینی بوس را توی یک کوچه خلوتی پارک میکنم و خودم میام سر خیابون. خوب به جمعیت نگاه میکنم. از میان دخترها و پسرهای جوان که در حال عبور هستند٬ آنهایی را که وضع حجاب‌شان خوب نیست و اصلا شئونات اسلامی را رعایت نمیکنند را انتخاب میکنم و به‌زور می‌اندازم توی مینی‌بوس. وقتی که پر شد یکراست آنها را می‌برم ساختمان ریاست جمهوری.

در آنجا برایشان یک سخنرانی جانانه‌ای می‌کنم و میگویم امروز نجات ایران در دست شما جوانان این مرز و بوم است. باید میهن پرستی خودتان را اثبات کنید و هرکاری برای پیشرفت مملکت خودتان بر‌می‌آید انجام دهید. من کابینه خودم را از میان شما جوانان قرتی انتخاب میکنم و در پایان هر کدام از آنها را وزیر یک جایی میکنم.

از آنجایی که اعتقاد دارم تازمانی که شکم مردم ما سیر نشده٬ حرفهای دیگر بی‌اثر خواهد بود٬ اولویت را به تهیه مایحتاج اولیه مردم می‌دهیم. مهمترین وظیفه هر دولت این است که دسترسی این چیزهای اولیه زندگی مردم را فراهم کند. نه اینکه در طول سی سال٬ همیشه یک چیزی توی این مملکت بعنوان کالای کیمیا قلمداد شود. یکروز سیب زمینی٬ یکروز شکر٬ یکروز برنج٬ یکروز نان٬ یکروز ماست و غیره.
لذا یک وزارتخانه‌ای درست میکنیم به نام وزارت سیب زمینی. به این جوان برومند و قرتی کشور میگویم پول فروش یکروز نفت را به وزارتخانه تو اختصاص میدهم تا تو از داخل و خارج کشور سیب زمینی بخری و بریزی توی بازار. اینقدر سیب زمینی بریز توی بازار که مردم کلافه بشوند.
یک وزارتخانه دیگری درست میکنم به نام وزارت امور تخم مرغ. پول یک روز فروش نفت را هم میدهم به این وزارتخانه تا از زمین و هوا برای این مردم تخم مرغ تهیه کند.
همینطور در نظر بگیرید وزارتخانه‌های مختلف مثل وزارت گوجه فرنگی٬ وزارت شیر و لبنیات و غیره.
البته در کنار این کارها٬ به رادیو تلویزیون را هم میدهیم دست گوگوش و لیلا فروهر و نوش آفرین و بقیه. از صبح تا شب بزنند و برقصند و قر بدهند تا یه خورده روحیه مردم بالا بره.

خب. وقتی که شکم مردم سیر شد و از حالت نوامیدی و افسردگی بیرون آمدند تازه کم کم به این فکر می‌افتند که چرا سی سال گذشته وضع ما اینگونه نبود. چرا پول‌های نفت این مملکت٬ بجای اینکه صرف تهیه مایحتاج اولیه زندگی شود صرف غنی سازی اورانیوم و موشکهای شهاب و کمک به بازسازی لبنان و حماس میشد.
توی این شرایط است که دیگر مردم به هیچ چیز غیر از یک نظام سکولار و مردمی قانع نخواهند شد. مردم راهشان را پیدا خواهند کرد و مثل بقیه کشورهای دنیا زندگی عادی خودشان را خواهند کرد.
نقش توالت فرنگی در پیشرفت غرب:

عرضم حضور شما٬ بنظر من منشا بسیاری از خلاقیت‌ها در دو مکان است: یکی توالت است و دیگری رختخواب.
امروز قسمت اول را توضیح میدهم و در فرصتی دیگر معجزه رختخواب را.

سالها پیش٬ زمانی که در دبیرستان درس هندسه داشتیم٬ در اولین کلاس٬ دبیر هندسه بر روی تخته سیاه نوشت:
«لایعلم الهندسه٬ لایدخل المدرسه» یعنی اگر کسی هندسه نمی‌داند حق ندارد به مدرسه بیاید.
میگفت این جمله را بر سر در مکتب‌خانه ارسطو فیلسوف یونانی نوشته بودند تا فقط کسانی که هندسه خوانده و دارای ذهنی خلاق و ورزیده هستند وارد مباحث او شوند. او میگفت هندسه ورزش ذهن است و مادر خلاقیت.
تا مسائل سخت و ظاهرا لاینحل هندسه را حل نکنید٬ ذهن و مغزتان توانایی حل مشکلاتی که در آینده با آن مواجه خواهید شد را نخواهد داشت.
این دبیر عزیز هر جلسه به ما چند تا مسئله بسیار بسیار مشگل میداد که حل کردن آن کار حضرت فیل بود. ساعتها روی آن کار میکردیم و حتی کمک گرفتن از دیگران نیز فایده‌ای نداشت.
در جلسه بعد٬ زمانی که خودش مسئله را حل میکرد به راحتی آن را می‌فهمیدیم و با کوچکترین اشاره او٬ راه حل مسئله را تا آخر بدرستی حدس میزدیم و افسوس میخوردیم که چرا این راه حل به ذهن ما نرسیده بود.
یک روز از او پرسیدیم که علت این کار چیست و چرا علی‌رغم تلاشها و کوششهای ما و ساعتها فکر کردن٬ این شیوه حل مسئله به ذهن ما نرسیده؟
او در جواب یک سخنرانی مفصل کرد که نکته مهم حرفش این بود که تا ذهن شما آرامش و تمرکز نداشته باشد٬ انتظار نداشته باشید که مغز شما بتواند خوب کار کند. او میگفت: هر وقت روی حل مسئله ای گیر میکنم فورا میروم مستراح. خوب کارم را انجام میدهم و دوباره برمیگردم سر مسئله و آنرا در سه سوت حل میکنم.

از آن تاریخ به بعد٬ جای ما توی توالت بود. میرفتیم نیم ساعت آنجا می‌نشستیم تا بخوبی تخلیه شویم و منافذ مغرمان باز شود و خوب کار کند. البته این کار مشکلاتی هم داشت. مثلا خیلی اتفاق افتاده بود که برادر کوچک‌مان پشت درب توالت منتظر ما می‌ماند و وقتی می‌دید که انتظار بیش از حد فایده‌ای ندارد و ما به این زودی‌ها از آنجا بیرون نمی‌آییم از بالای تراس توی خیابون جیش میکرد و اعتراض همسایه‌ها بالا میگرفت.

مشکل دیگر این بود که توالت‌های ما از همان نوع توالتهای سنتی بود. اشکال این نوع توالتها این بود که طوری درست شده بودند که آدم موقع تخلیه٬ مواد خروجی خودش را می بیند و حواسش پرت می‌شود. گاهی به شکل حلزون در‌می‌آید گاهی به شکل عمامه. گاهی بقایای گوجه فرنگی و حبوبات خورده شده را در آن میتوان دید. همین باعث حواس پرتی آدم میشد و باعث میگردید ذهن آدم نتواند تمرکز داشته باشد و در نتیجه خبری از خلاقیت هم نبود. این است رمز عقب ماندگی ما مشرق زمینان.

ولی حالا شما نگاه کنید به توالت‌های فرنگی.
اولا شما با خیال راحت می‌نشینید روی آن مثل صندلی. نه به زانوهایتان فشار می‌آید و نه به کشاله ران.
ثانیا شما قادر به دید زدن محصولات خود نیستید و این باعث حواس پرتی شما نمی شود. شما براحتی میتوانید روی یک موضوع تمرکز کنید و همه مسئله‌های سخت و مشگل را حل کنید.