وصیتنامه وبلاگی:

نظر به اینکه اداره هواشناسی کانادا اعلام کرده که تا دو روز آینده یک عالمه برف خواهد آمد و ممکن است ما در زیر آن خفه شویم و به ملکوت اعلی بپیوندیم٬ و ملت از دست ما راحت شود لازم شد که وصیت نامه سیاسی الهی خود را با چشمی گریان و قلبی شکسته و بیلی در دست بنویسیم و آنرا در اینجا قرار دهیم تا (زبانم لال زبانم لال٬ خدا اون روز را نیاورد) بعد از مرگم بین شما اختلاف و دو دسته‌گی نیفتد و بخاطر ارثیه با هم دعوا و کتک کاری نکنید.

بازگشت همه بسوی اوست
۱-اینجانب ملا حسنی وبلاگ نویس در کمال صحت عقلی و جسمی وصیت میکنم که اگر در زیر خروارها برف به رحمت ایزدی رفتم و خدای نکرده مرحوم شدم حتما در اسرع وقت با پارو برف‌ها را از روی من کنار بزنید و قبل از اینکه به گوشت یخ زده تبدیل شوم مرا به زادگاهم تهران منتقل نمایید.

۲- بر ورثه و بازماندگان و دوستان وبلاگی من واجب است که کار و زندگی خود را مدتی ول کرده و در مراسم تشییع جنازه میلیونی اینجانب شرکت نموده تا اجر و ثواب زیادی نصیب ما شود و یکراست برویم بغل حوری‌های بهشتی. لازم به ذکر است احتمالا همه شما در فرودگاه بازداشت میشوید که البته عیبی ندارد.

۳- یک قطعه وبلاگ سه طبقه در بلاگ اسپات دارم که آنرا وقف وبلاگ نویسان تهیدست و مستمند میکنم که از شدت نداشتن وبلاگ به اعتیاد و کارهای خلاف کشیده نشوند.
البته دو سه جریب وبلاگ لم یزرع هم در وردپرس دارم که فاقد سند منگوله‌دار هستند ولی اهالی دهات اطراف وردپرس از مالکیت ما بر آنها اطلاع دارند و حاضرند شهادت بدهند.
آنها را بفروشید و پولش را به اقتصاد جهانی تزریق کنید تا از حالت بحرانی خارج شود.

۴-مقداری عتیقه و چیزهای قیمتی را در زیر زمین همین وبلاگ قایم کرده‌ام. آنها را پیدا کنید و خرج الواتی و خوشگذرانی کنید. این حکومت که نگذاشت آب خوش از گلوی ما پایین رود.

۵- به هیچ کس بدهکار نیستم ولی از چند تا خانم جیگر منش طلبکار هستم که قرار بود شماره تلفن‌شان را بدهند ولی ندادند. یکی‌شان که اسمش را در خاطرم نیست چند بار ما را سر قرار٬ غال گذاشت و نیامد. آنها را حلال نمیکنم.

۶-زنهار زنهار زنهار از دست دین و دین فروشان.
اگر بی‌دین و کافر و سکولار هستید که خوش به سعادت‌تان. دنیا و اخرت مال شماست.
واگر خداشناس و مذهبی هستید٬ خدا را بی‌واسطه بخواهید. اینقدر دنبال آخوند و کشیش و موبد نباشید. اینها سر خدا را هم کلاه میگذارند چه رسد به شما.
از این جماعت دوری کنید تا به سعادت برسید.

۷- مبادا بعد از من برای پیدا کردن پول همه بالش و متکاها را پاره کنید. باباجان! توی آنها هیچی قایم نکرده‌ام.

اکنون با دلی آرام و قلبی مطمئن به زیر کرسی میروم و در انتظار بارش یک خروار برف از آسمان می مانم.
کاش مقام معظم سوار هواپیما شده بود:


چند سال پیش هنگامی که از میدان راه‌آهن تهران عبور میکردم چشمم به نوشته‌ای افتاد که با خط درشت برروی پارچه‌ سفیدی نوشته بودند:
«مقام معظم رهبری: اگر قرار باشد بین هواپیما و راه آهن یکی را انتخاب کنیم٬ باید راه آهن را انتخاب کنیم.
روابط عمومی راه آهن ایران»

با دیدن این نوشته اول خنده‌ام گرفت که هوش و ذکاوت سرشار رهبر مسلمین جهان را ببین!
ولی فورا استغفار کردم و گفتم شاید این کار یکی از کارمندهای شیطون روابط عمومی راه آهن بوده که میخواسته دق و دلی‌اش را با این نظام خالی کند.

ولی بعدا فهمیدم نه خیر. این کار بر اساس یک اعتقاد به فرمایشات رهبری بوده و اصلا شوخی یا شیطنتی هم در کار نبوده. اصولا هرکلامی که از دهان مبارک مقام معظم بیرون می‌آید ما باید بدون دلیل بپذیریم ولو حرفش خنده‌دار باشد.

از آن تاریخ من هم بدون دلیل قبول کردم که قطار بهتر از هواپیما است ولی هرکاری کردم عقلم به جایی نرسید که دلیلش را بفهمم. از هرکس هم می‌پرسیدم میگفت: آقاجان شما هم ضد انقلاب شده‌اید؟ قصد مسخره کردن مقام رهبری و تضعیف انقلاب و براندازی نظام را دارید؟

خلاصه ما هم فوری کوتاه می‌آمدیم و دنبال حرف را نمیگرفتیم ولی همچنان این سوال در ذهن ما بود که آخر دلیل اینکه مقام معظم رهبری قطار را از هواپیما بهتر میدانند چیست را نمی فهمیدم تا اینکه امروز بالاخره چشمم به یک لینک در بالاترین خورد و جواب این معما را حل نمود.
همانطور که شما ملاحظه خواهید فرمود مقام معظم رهبری در قبل از انقلاب سوار قطار شده بودند و اینطور که خودشان فرمودند وقت نماز بوده و داخل کوپه هم کثیف بوده و از راننده قطار میخواهند که قطار را وسط راه نگه دارد تا ایشان نمازش را بخواند ولی راننده قطار میگوید: برو بابا دلت خوشه. من اگر یک دقیقه اضافی توقف کنم٬ قطار بعدی شتلق میزند به کون قطار ما. اونوقت منو از کار اخراج میکنن. برو توی کوپه‌ات نماز بخوان.
مقام معظم میفرمایند: آخه کوپه کثیفه. یک بچه‌ای صندلی ها رو کثیف کرده و ما را هم نجس کرده. اگر نگه نداری من خودم را از پنجره بیرون می‌اندازم.
راننده قطار هم میگه: به درک!
خلاصه مقام معظم خودش را مثل آرتیست‌های فیلم‌های وسترن از قطار پرت میکنه بیرون.
وقتی از روی زمین بلند میشه با خودش میگوید:
خوب شد که سوار هواپیما نشده بودم!
قطار از هواپیما بهتر است. .
و اما جواب سوال قبل:

هیچکدام از شما نتوانست جواب صجیج را بدهد. واقعا که!
حیف از این همه زحمت که برای شما کشیدم.
پنج شش سال است که مرتبا پای منبر من می‌آیید ولی جواب یک سوال ساده را بلد نیستید.
هی هی هی هی!
اصلا معلوم است که حواس‌تان کجاست؟
چرا اینقدر بازیگوشی میکنید و دل به درس نمی‌دهید؟

خب. بگذریم. آقاجان! جواب این سوال خیلی هم ساده است. جوابش فقط یک کلمه است. یعنی یک جمله کوتاه.
چرا شراب حرام است ولی سیگار حرام نیست:
بخاطر اینکه وقتی عقل نباشد جان در عذاب است. اگر توی کله علما یک مثقال عقل بود در آنصورت سیگار را حرام اعلام میکردند و شراب را حلال.
الان دیگر هر خری هم میداند که سیگار کشیدن چه کم چه زیادش٬ برای سلامتی خود و اطرافیان زیان‌بار است ولی نوشیدن شراب (اگر به افراط نیانجامد) نه تنها مضر نیست بلکه برای تندرستی و سلامت انسان مفید هم هست.
دیدید چقدر ساده و روشن بود؟
ببینید مشکل ما با برخی از آدمها اصلا بر سر مساپل پیچیده و بغرنج نیست بلکه اختلاف ما با آنها بر سر همین چیزهای بدیهی و پیش پاافتاده است.
کسی که این موضوع به این روشنی را نمیتواند تحلیل کند چگونه از او انتظار دارید حرف ما را در مورد تحریم انتخابات بفهمد؟؟ در مورد آزادی درک کند؟ در مورد حقوق بشر بفهمد؟

بنابر این بهتر است ما برگردیم به بحث در مورد مبانی اولیه و کارهایی که منجر به تقویت هوش میشود. مثل بازی‌های مار و پله٬ معما و جدول متقاطع٬ جدول ضرب و بازی با کلمات و اینجور چیزها تا انشالله کم کم حرف‌های همدیگر را در مورد مسائل مهمتر بهتر درک کنیم.
چرا سیگار حرام نیست ولی شراب حرام است؟

دوستان عزیز!
تا من از دست به آب برگردم شما به این سوال فکر کنید و جوابش را بدهید.
چگونه شاعر شویم؟

همه شما میتوانید با سه سوت یک شاعر موفق و معروفی شوید بشرطی که به حرفهای من خوب گوش کنید و آنها را مو به مو اجرا نمایید.
اولین شرط موفقیت در این راه کنار گذاشتن کم رویی است. آدم کم رو هبچ وقت به جایی نمیرسد. خجالت نکشید. تا میتوانید شعر بگویید و اعتماد به نفس داشته باشید . مطمئن باشید که حتماافرادی پیدا خواهند شد که با خواندن قطعه ادبی شما خواهند گفت: به‌به! عجب شعری!
شرط دوم برای شاعر شدن این است که اصلا سعی نکنید شعرتان مفهوم یا مقصودی داشته باشد. چشم‌هایتان را ببندید و دست کنید توی یک کیسه‌ای از لغات و کلمه‌ها. هرچی دم دست‌تان رسید کنار هم بگذارید تا شعر‌تان وزین شود و دیگران نتوانند مفهوم شعر را بفهمند.
یادتان باشد در جمع ادیبان و شاعران٬ همواره قطعه‌ای که فهم‌اش مشگل‌تر است٬ وزین‌تر به حساب می‌آید. بنابر این بهتر است از اول قید مفهوم داشتن را از شعرهایتان بزنید.
حالا من برای راحتی کار شما٬ از این به بعد چند قطعه از شعرهایی که قبلا سروده‌ام و بعضی از آنها را در انجمن‌های مختلف ادبی خوانده ام و مورد تشویق حضار قرار گرفته را برایتان در این وبلاگ می‌آورم:

در فروغ نیلگون هستی

شراره سبزناک جیرجیرکها
در افق‌های دوردست تنهایی
که در آغوش نسیم آرمیده‌اند
چه زیباست

زباله‌های سطل آشغال همسایه
آوای زلف تو‌ را نشانه میروند
پوست خربزه
دمپایی ابری
تخمه آفتابگردان و سیب گندیده
صفحه ایام با تو بودن را ورق میزنند

یادت هست وقتی آدامس خروس نشان میجویدی
با آن دندان‌های گرازت
بادکنک درست میکردی
آه که در خلوت معراج تو
چیزی به ما نماسید

در گرمای طاقت فرسای زمستان عشق
بر صخره جمال دریای نجات
سوسکی نشسته با غرور

لطفا جیغ نکش
لطفا جیغ نکش


تورنتو- آذر ۸۷


وای حسین کشته شد:

صحنه: راهروهای زندان ٬ نیمه شب
همه جا ساکت و آرام است. صدایی شنیده نمیشود جز صدای جیرجیر پوتین نگهبان شیفت شب که در راهرو زندان در حال قدم زدن است. همه در خوابند. از دور صدای هق هقی شنیده میشود. نگهبان به سمت صدا حرکت میکند. قدم‌هایش را تندتر میکند. هرچه به سمت صدا نزدیکتر میشود٬ صدا واضح‌تر است. نگهبان درست حدس زده. صدا از سلول انفرادی شماره ۲۴۵ است که یک تازه وارد دارد.

«...آخه این چه وضعیه. عجب غلطی کردم برگشتم. دو هفته است وبلاگم را آپدیت نکردم. آخ خدا!...عدالتت را شکر!. دو هفته‌است منو همینطوری بیخود و بیجهت انداخته‌اند اینجا. نه بازجویی میکنن. نه کسی احوالی ازم می‌پرسه. پس چی شد اون همه قول و قرارها؟. آقاجان که میگفت رفتم پیش شاهرودی گفته هوات رو دارم. پس کو؟
آهای نگهبان! نگهبان! منو از اینجا بیارین بیرون! میخوام برم شهر ری. کار دارم بحضرت عباس...منو بیارین بیرون»
نگهبان: چیه چه خبرته اینقدر سر و صدا میکنی؟ هیس. هیس. الان بچه‌ها بیدار میشن

زندانی: نامردا! آخه چرا منو بازجویی نمیکنین؟ چرا از من مصاحبه تلویزیونی ضبط نمیکنین؟ پس کجان او برادران گمنام؟ مگه شما اطلاعات نمیخواهید؟ مگر اعتراف نمیخواهید؟ پس چی شد؟

نگهبان:برو خدا پدرت را بیامرزد. ما از این اعترافها زیاد گرفته‌ایم. توی انبار اینجا پر است از نوارهای مصاحبه‌های تلویزیونی. هرکس که از جلوی زندان رد میشده یکبار آمده داخل و اعتراف کرده و رفته. ما از این چیزا زیاد داریم و روی دستمان باد کرد و گوش مردم هم از این چیزا پر شده.

زندانی: ولی من آخه فرق میکنم. من پست استراکچرالیست شدم. من خیلی‌ها رو لو دادم. من در مورد تک تک وبلاگ نویس‌ها اطلاعات دست اول دارم. میدانم چه کسانی توی بالاترین به من رای منفی میدن. پشت پرده رادیو زمانه را میدانم. اعضای کمپین زنان را از نزدیک نزدیک می‌شناسم و حتی میدانم در شبانه روز چند تا گوز میدهند.

نگهبان: برو بگیر بخواب و الا میام اینقدر میزنم تا صدای بزغاله بدی.

زندانی: باباجان! آخه این درست نیست. برای جمهوری اسلامی خوبیت نداره که یکنفر از طرفداران خودش را زندانی کنه. فردا مردم میگن اینها که به خودی‌هایشان هم رحم نمیکنن وای به حال ما.

نگهبان: برو بگیر بخواب. دو سه روز دیگه آزاد میشی. آزاد که شدی دوباره شروع کن مخ مردم رو سوهان زدن!
ادامه بحث شیرین خرید خانه در کانادا:

فرق یک جامعه پیشرفته با یک جامعه آفت زده در استفاده یا عدم استفاده از عقل و فکر است.
مثلا همین مسئله کوچک را نگاه کنید. نحوه انجام یک معامله ملکی در ایران را با کانادا مقایسه کنید. در ایران هیچ چیز سر جای خودش نیست. نه مشاور املاکش٬ سواد مشاوره دادن دارد و نه نظام اداری مناسبی برای این نقل و انتقال وجود دارد. همه چیز برمبنای حدس و گمان٬ حرافی و قسم حضرت عباس خوردن و چانه زنی‌های بی‌پایان٬ تقلب و آرسن لوپن بازی و دادن حق حساب به این و آن میچرخد.
در ایران ٬ همواره خریدار و فروشنده بشدت دلهره آنرا دارند که سرشان کلاه نرود٬ پولشان را نخورند٬ سند مالکیت مشکلی نداشته باشد و مواردی نظیر آن.

در کانادا٬ از صدسال پیش٬ این لامصب‌ها آمده‌اند و بجای توسل به توانایی‌های فردی٬ یک سیستم مدون و کاملا واضح و روان را برای انجام معاملات ملکی طراحی کرده‌اند و بمرور آنرا ترمیم و تکمیل کرده‌اند بطوریکه دیگر شما به هنگام خرید یا فروش خانه‌تان دلهره و نگرانی ندارید. همه چیز در جای خودش قرار دارد و هرکس وظیفه خودش را انجام میدهد.

من خودم وقتی برای اولین بار دراینجا خانه خریدم٬ از این همه تدبیر در طراحی چنین سیستم منطقی تعجب کردم.
در اینجا اولا مشاورین املاک مجبورند برای وارد شدن به این شغل درسهایی را بخوانند و پس از احاطه به مقررات و قوانین مربوطه٬ لایسنس این کار را بگیرند. اینطوری نیست که هرکس یک مغازه‌ای توی محله‌شان باز کند و اسمش را بگذارد « بنگاه معاملاتی صداقت» ولی آنچیز که اصلا ندارد صداقت و علم و اطلاع از مقررات و نحوه برخورد با مشتری و ادب باشد.
البته در اینجا بنگاهی‌های املاک٬ اکثرا نیازی به مغازه و دفتر و دستکی ندارند و معمولا با یک وب سایت و یک خط تلفن و یک عکس شش در چهار کارشان راه می‌افتد.
توی جامعه ایرانی مقیم تورنتو٬ ماشالله ماشالله٬ بزنم به تخته٬ تعداد خانم‌های ایرانی که مشاور املاک هستند سربه فلک میزند و روز به روز در حال افزایش است.
این خانم‌های عزیز٬ هم به امور خانه و بچه‌داری و روزمره خودشان میرسند و هم دست به معاملات بزرگ میزنند.
مثلا در نظر بگیرید یک خانم در حالی که مشغول عوض کردن پوشک بچه و یا پاک کردن سبزی در آشپزخانه است٬ همزمان دارد برای شما خانه مناسبی را در اینترنت جستجو میکند. این کارها هیچ منافاتی با هم ندارد و هیج عیبی هم ندارد.
من برای خرید خانه ابتدا توی روزنامه‌های ایرانی گشتم و به شماره تلفن یکی از این خانم‌ها زنگ زدم. این خانم پشت تلفن اینقدر با ناز و ادا صحبت کرد که من مجبور شدم به حمام بروم و سپس سر و وضع خودم را مرتب کردم و تصمیم گرفتم بخاطر دل این خانم هم که شده حتما یک خانه ای بخرم.
خوشبختانه در اینجا٬ خریدار هیچ گونه کمیسیونی به مشاورین املاک نمی‌پردازد بلکه این فروشنده است که باید دستمزد یا کمیسیون مشاور املاک را بدهد که ما فعلا کاری با این حرفها نداریم.
باز فرق دیگر یک جامعه توسعه یافته با یک جامعه عقب نگه داشته شده دارد در نحوه برخورد با اینترنت است.
در ایران اینترنت بلای جان حکومت است و تلقی زمامداران از اینترنت٬ دسترسی به سایتهای مستهجن است که غربیها برای تهاجم فرهنگی علیه مسلمانان آنرا درست کرده‌اند.
اما در کانادا٬ اینترنت جزو ابزارهای حیاتی زندگی مردم شده. تمام اطلاعات املاک و مستغلاتی که آماده فروش هستند در یک سایت اینترنتی قرار داده شده. همه اطلاعات و حتی تاریخ و قیمت آن در سالهای قبل نیز قابل دسترسی است.
برای خرید خانه٬ مشاورین املاک همه این اطلاعات را برای شما استخراج میکنند. حتی قیمت خانه‌های مشابه در همان حوالی را هم برای شما در‌می‌آورند.
شما در اینجا٬ معمولا فروشنده را نمی بینید یعنی اگر هم ببینید حق ندارید با او سر قیمت و اینجور چیزها بحث کنید و خاطرات سربازی خودتان را برایش تعریف کنید.
در اینجا فروشنده قیمت مورد نظر خودش را از طریق مشاور ملکی خودش توی سایت میگذارد. شما بعد از بازدید ملک به همراه مشاور خودتان٬ قیمت مورد نظر خودتان را کتبا برای مشاور او میفرستید. اگر فروشنده با قیمت پیشنهادی شما موافق بود٬ پای انرا امضا میکند و اگر نبود که هیچ.
نه بحثی هست نه جدلی. نه دیگر صحبتهایی که تو روز اول بمن اینجوری گفته بودی. و یا نه اصلا من چنین حرفی نزده بودم و ... نیست.
همین که قرارداد امضا شد٬ بقیه کارها توسط دوتا وکیل دادگستری انجام میشود. آنها هستند که صحت و سقم مدارک و سند مالکیت و جواز شهرداری و غیره را بررسی میکنند. حتی خودشان کلیه بدهی به شهرداری و دارایی و غیره را از سوی شما میدهند. همه نقل و انقال پولها و حتی کسر کمیسیون و پرداخت آن به مشاورین املاک توسط آن دو وکیل صورت میگیرد. فقط به خریدار میگویند مثلا در فلان روز برود دفتر وکیل٬ مدارکی را امضا کند و کلیدش را بگیرد. به فروشنده هم میگویند در فلان تاریخ برود مدارکی را امضا کند و پولش را بگیرد. به همین سادگی و روشنی.
نه قسم حضرت عباس خوردن لازم است و نه خون و خونریزی و کلانتری رفتن.

امیدوارم روزی مملکت ما هم به جایی برسد که این مسائل ساده و در عین حال ضروری زندگی مردم درست شود.
چگونه در کانادا خانه می‌خریم:

یکی از تفریحات سالم در کانادا خریدن خانه و یا آپارتمان است. نحوه پیدا کردن٬ معامله کردن٬ نقل و انتقال و به ثبت رساندن مالکیت کلا با آنچه که در ایران بوده و هست از زمین تا آسمان فرق میکند.
یادش بخیر توی ایران که بودیم سر هر کوچه و محله‌ای چند تا مغازه بود به نام مشاورین املاک و مستغلات. توی این مغازه‌ها چیزی نبود جز چند تا میز و ده دوازده‌تا صندلی. یکی دوتا گلدان بزرگ٬ یک تابلو از تمثال مبارک صاحب بنگاه که معمولا مربوط به دوران جوانی‌اش بود که در گود زورخانه ایستاده و به دوربین عکاسی نگاه میکند.
زیر این تابلو نوشته‌ای به چشم میخورد مثل «از طرفین معامله ۱٪ کمیسیون عندالمعامله دریافت میشود».
بنگاهی‌ها معمولا یا بازنشسته‌های لشگری بودند یا کارمندان سابق ادارات و شهرداری‌ها. مشخصه مشترک همه آنها٬ قدرت چانه‌زنی و برای هر حرف٬سخنی داشتن بود.
کل بانک اطلاعاتی یا بقول خودمان دیتا بیس این بنگاهی‌ها شامل دوتا دفتر صدبرگ قطع بزرگ بود. یکی برای اجاره و دیگری برای خرید و فروش. از همان دفترهای بزرگی که ما توی آنها دیکته می نوشتیم.
معمولا توی هربنگاهی بساط سماور و چای نیز برقرار بود. نحوه معامله یک خانه یا ملک بدین صورت بود که خریدار و فروشنده برای مذاکره نهایی و نوشتن قولنامه باید در بنگاهی حاضر شوند. معمولا هریک از طرفین مجبور میشد یکی دونفر از آشنایان و دوستانش را همراه خود بیاورد تا در نبرد بر سر بالا یا پایین بردن قیمت٬ از حریف کم نیاورند.
این مذاکرات طولانی بود و معمولا از خاطرات سربازی بنگاه‌دار شروع میشد تا به دوران قبل و بعد از انقلاب میرسید و اینکه چگونه عده ای از آب گل آلود انقلاب سواستفاده کردند و زمین‌ها یا مستغلات را مفت بچنگ آوردند.
وقتی هر دو طرف حسابی خسته میشدند٬ موقع پرداختن به اصل قضیه بود یعنی چک وچانه زدن درباره قیمت ملک مورد نظر. فروشنده و همراهانش سعی میکردند وانمود کنند که رغبتی به فروختن ملک ندارند چون این ملک طلاست و آینده‌اش خیلی خوب است.

خریدار و اعوان و انصارش هم سعی میکردند بزنند توی سر ملک. یکی میگفت: اگر این مسجد را صد متر دور از ملک ساخته بودند٬ ارزش این ملک حسابی میرفت بالا ولی با وضعیت فعلی صدای بلندگو اذیت میکند. هرروز مجلس ختم میگذارند و عزاداری میکنند...
فروشنده میگفت: اولا این مسجد را سه سال است که تعطیل کردند. امام جماعتش فساد اخلاقی داشت. آمدند دستگیرش کردند و بردند. ثانیا حیف که مجبورم این ملک را بفروشم بروم امریکا پیش بچه‌ها و الا هیچوقت اینجا را نمیفروختم. به حضرت عباس این ملک طلاست.
خریدار میگفت: من اینجا را برای خودم نمیخوام. برای دامادم میخرم. نمیخوام دخترم آواره بشه.
خلاصه اینقدر از این جفنگیات میگفتند و میگفتند که مخ هر دو طرف تلیت میشد و توان عاقلانه فکر کردن در موقع نوشتن قولنامه از آنها سلب میشد.
بنگاه دار همان اول بسم الله کمیسیون خودش را از طرفین میگرفت و تنها کاری که میکرد سند منگوله‌دار را از فروشنده میگرفت و میگذاشت توی صندوق مغازه‌اش تا در روز محضر به همراه بقیه مدارک نظیر مفاصا از دارایی و شهرداری٬ به دفترخانه ارائه شود.

خرید و فروش ملک٬ طبق این روش ٬ معمولا با دبه کردن یکی از طرفین همراه بود. گاهی اوقات اصلا مالکیت فروشنده زیر سوال میرفت. بعضی وقتها بعد از امضای قولنامه مشخص میشد که قرار است طبق نقشه شهرداری٬ خیابان‌ها تعریض شوند و بخشی از این خانه می‌افتد وسط خیابان.
روی همین اختلافات بود که معمولا بنگاهی‌ها محل بزن بزن افراد میشد و سر و کله پاسبان و مامور نیروی انتظامی پیدا میشد.
خب. خیلی طولانی شد. در مورد نحوه خانه خریدن در کانادا بعدا می نویسم.



یک سوال از درس جغرافی:

در خبرها آمده که رپیس جمهور کشور «سیشل» بزودی به ایران سفر میکند.

حالا شما بفرمایید این کشور سیشل در کجا قرار دارد؟
به کسانی که پاسخ صحیح را برای ما بفرستند به قید قرعه جایزه نفیسی تعلق خواهد گرفت.
راهنمایی۱: این کشور در قاره‌های آسیا٬ اروپا٬ افریقا٬ امریکا و اقیانوسیه قرار ندارد.

راهنمایی ۲: منظور از جایزه نفیس یک عدد آدامس خروس نشان است که قبلا بعنوان تبرک توسط یکی از علما جوییده شده.
بدآموزی‌های نظام مقدس:

نظام مقدس جمهوری اسلامی در طول سی سال گذشته لطمات جبران ناپذیری بر مبانی فرهنگی و اخلاقی جامعه ایرانی وارد کرده است . من بیم آن را دارم که با رفتن این آقایان٬ آثار این خرابیها چگونه و در چه مدت از بین خواهد رفت؟
مثلا ببینید این نظام چگونه مدرک دکترا و تحصیلات عالی را مخدوش کرده و به مسخره گرفته است . آدم گیج میشود تا بفهمد چه کسی واقعا درس خوانده و تخصص و مهارت علمی‌اش را از طریق جهد و کوشش و مطالعه و تحقیقات بدست آورده یا خیر همینطوری الله بختکی و بنا به مصلحت نظام و پارتی بازی و حقه بازی یک مدرک تحصیلی جور کرده و خودش را بعنوان مهندس و دکتر به مردم بدبخت قالب میکند. من خودم دهها نفر از مدیران و معاونین و شخصیت های مشهور این حکومت را از نزدیک می شناسم و میدانم چگونه مدرک گرفته اند. نظامی که در آن دروغگویی و زرنگ بازی یک ارزش باشد بهتر از این نمشود.
خب. حالا فرض کنید این نظام انشالله بزودی سقوط کند. واقعا چقدر طول میکشد تا این موضوع به جای اصلی خود برگردد و ذهنیت جامعه نسبت به دارندگان مدارک دانشگاهی اصلاح شود؟
من هروقت یاد دوران دانشجویی خودم می‌افتم که با چه مشقت و مرارتی تک تک واحدهای درسی را پاس کردم٬ آنوقت می شنوم که دیگران چقدر راحت از طریق زد و بندهای حکومتی٬ بدون اینکه یک ساعت سر کلاس بنشینند و درسی بخوانند انواع و اقسام دکترا را گرفته و با خود یدک میکشند بر حال و روز این ملت افسوس میخورم و بر مسببان این بی‌بند و باری لعنت ابدی نثار میکنم.
این یک نکته.

بدآموزی دیگری که این نظام از خود بجای گذاشته٬ ترویج فضولی در مسائل شخصی و بخصوص مساثل پایین تنه‌ای افراد در جامعه است. هیچ جامعه‌ای را نمیتوان یافت که به اندازه جامعه تحت تربیت نظام مقدس جمهوری اسلامی پایه‌های اخلاق در آن منهدم شده باشد بطوریکه فیلم‌های عروسی مردم و صحنه‌های لختی پختی دیگران را بصورت سی دی یا از طریق بلوتوث دست به دست بگردد و مورد سواستفاده قرار گیرد.
واقعا این همه انحطاط فرهنگی و اخلاقی در یک جامعه‌ای که رهبرانش ادعای خدایی دارند جای تامل دارد.
چند روز پیش با یکی از بستگان نزدیک در ایران صحبت میکردم. قرار بود تعدادی عکس از برو بچه‌های فک و فامیل را برایم بفرستد. منتظر بود مسافری پیدا کند که به کانادا بیاید و آن عکسها را بدهد به او تا بدست من برساند.
گفتم این چه کاری است؟ برو یکی از اون کافی نت‌ها و آنها را اسکن کن و با ایمیل برایم بفرست.
جمله‌ای گفت که تکانم داد. گفت: الان وضع خیلی خراب شده و نمیتوان به مردم اعتماد کرد. از کجا معلوم که فردا عکس‌هایمان را توی سی دی کپی کرده و توی ناصرخسرو نفروشند؟؟
واقعا کجای دنیا اینقدر بی‌اعتمادی عمومی هست؟
این لامصب‌ها اینقدر نسبت به مسائل درون رختخوابی مردم حساسیت‌آفرینی کردند که خود مردم هم نسبت به این چیزها حس فضولی بیشتری پیدا کرده‌اند. مردم چهار چشمی مواظب‌اند که چه کسی٬ چه کسی را بلند کرد. کی با کی خوابیده. طرف با چه کسانی قبلا بیرون رفته. چه کسانی بهم انگشت کرده‌اند و تا کجای انگشت فرو رفته شده و مسايلی از این دست.
متاسفانه این حساسیت و این حس فضولی در لایه‌های جامعه جاافتاده و بصورت یک اپیدمی فرهنگی و اخلاقی درآمده است.

کلام آخر این‌که من و شما باید از هم اکنون خود را برای ساختن جامعه‌ای سالم بعد از رفتن این آقایون مهیا کنیم تا آثار این خرابی‌ها را از ذهن و اخلاق و کردار مردم میهن عزیزمان بزداییم.
برای این‌کار باید اول از خودمان شروع کنیم.
اوباما اوباما٬ ما داریم می‌آییم:

رئیس جمهور منتخب شیطان بزرگ
برادر گرامی جناب آقای اوباما
ایدک الله تعالی

ضمن تبریک پیروزی غرورآفرین و دشمن شکن حضور امت همیشه در صحنه امریکا در پای صندوق‌های رای که بلاشک مشت محکمی بود بر دهان استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل٬ لازم است برای بهتر شدن اوضاع جهانی و مشکلات مردم امریکا توصیه‌های زیر را در برنامه‌ریزی‌های آتی خود بگنجانید:
۱- آوردن پول نفت بر سر سفره مردم
۲- راه‌اندازی سفرهای ایالتی و جمع آوری چند گونی نامه‌های مردمی
۳- تهیه و نصب یک عدد هاله نورانی
۴- انتقال کاخ سفید از واشنگتن به نیویورک (بخاطر نزدیکی به سازمان ملل تا بتوانی روزی نیم ساعت بروی آنجا و پشت تریبون تمرین سخنرانی کنی)
۵- تغییر رنگ کاخ سفید به مشکی
۶- با حجاب کردن آن مجسمه خانمی که یک مشعل آزادی در دستش گرفته و نیمی از لباسش پایین افتاده و ممه‌هایش معلوم است.
۷- دستگیری خواننده‌های لوس‌آنجلسی و مجبور کردن آنها به خواندن شعرهای مذهبی و نوحه و دعای کمیل و از اینجور چیزها
۸- بمباران اتمی تلویزیون‌های ایرانی مستقر در لوس‌آنجلس که آبروی اپوزیسیون را بردند.
۹- برگزاری پرشکوه و دشمن شکن نماز جمعه در سراسر امریکا و ایالتهای دورافتاده
۱۰- راه‌اندازی گشت‌های امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با مفاسد اجتماعی و تهاجم فرهنگی و ایجاد حسینیه هالیود
۱۱- برگزاری جشن‌های ختنه سوران در مسابقات دهه فجر و دادن جایزه به قهرمانان این رشته
۱۲- ایجاد دانشگاه آکسفورد در کنار هر پمپ بنزین جهت تربیت نیروهای متعهد و کارآمد
مدرنیته در انتخاب قالب وبلاگ:

به‌به! به‌به!
می‌بینید چی درست کردم؟
محشره بخدا.
به این میگن قالب درست و حسابی. هم فید دارد و هم کلاس. خارجی خارجی است.
به‌به!
قالبی درست کرده‌ام که بی‌بی سی و رادیو فردا هم هیچوقت به گرد پای ما نمی‌رسند.
ابتکار که میگن همین است دیگر.
البته این قالب را دوست دخترم معرفی کرده . ما هم آنرا کپی کردیم و در اینجا قرار دادیم تا سر فرصت٬ اون قوری و فنجان را برداریم. یک وقت مردم هوس منقل و وافور و اینجور حرفها را میکنند.

راستی ٬ اگر قالب قبلی بهتر بود بگویید تا همان را بگذارم؟
================================

تکمیلی

آقاجان! این ملت مدرنیته سرش نمیشه
بدلیل اعتراضات گسترده مردمی برمیگردیم به همان قالب سابق عهد بوق.
این هم کپی کامنت های شما عزیزان که نزدیک بود از بین برود ولی با امدادهای غیبی نسخه ای از آنها را در ایمیل پیدا کردم

کمانگیر: به به مبارکه
ناشناس
: agha khaheshan ghalebe ghabli ro bezar,,,ham behtare, ham inke ma mollah ro ba oon ghaleb mishnasim,aslan be in adat nadarim, to yeki digeh maro aziat nakon khaheshan


یک ناشناس دیگه:
ghabli behtar bood...inja hooroof kheily koochik shode

نیکی:
والا وقتی وارد شدم فکر کردم اشتباهی رفتم تو این وبلاگهایی که مکان نما شبیه گل ِ چند شمع و بلبل و گل میزارند و بعد می گند لطفا اسمت رو وارد کن بعدش دیدم نه درست اومدم به نظر من قشنگه اما مناسبه نوع وب لاگ شما نیست لینک سایر وب لاگها رو هم ندیدم کلی صفحه خسته کننده و شلوغی هست مثل اینجاهایی که سرویس سریع غذا میدند جای کوچیک تنگ و رنگهای تند که فقط میخواد بفروشه و بعد مردم رو فراری بده

نانا:
ملا جون
این قرتی بازی ها بهت نیامده
برگردون کامنت گیرت هم بهتر
بود ...............نانا زولا

حسن آقا
آملا اون منقل و وافور به جای خود ولی قربان دست ات ملت بیچاره ایران به اندازه کافی رنگ سیاه توی زندگیشون هست شما دیگه مبجورشون نکنید بیان طنز شما رو هم توی رنگ سیاه بخونند.
اصلا شما که ماشاالله ماشاالله سید تشریف دارید، نمی شه رنگ وبلاگتون رو هم سیدی کنید!؟

یک ناشناس دیگه دیگه
molla jan be to jarrahi pelastik nayomadeh.....sadegi behtarin chizeh....ziyadi shologhesh kardi aziz jan

پروردگار:
molla mobarak e

تالنتت مورون
ممنون میشویم اگر به جای قوری و سماور عکس حاج آقا گلستانی را در حال ارشاد حاج خانم بگذاری آن بالا. این طپری جنبه بازدارنده از گناه هم دارد

یک ناشناس دیگه دیگه دیگه دیگه
molaye aziz gabli behtar bood
mola bayad dar jahaye omomi sadeh bashad na engader jingol mingol

یک طلبه
اى
ملا شوكه شدم گفتم من كه آدرس و درست اومدم اينجا بايد حجره ى ملا باشه ولى ديدم اى اينجا قصر ِ كىه ِ ،،،،حالا ديگه كاخ
نشبن شدى نكنه ِ يه بند و بساطى با راد يو زمانِه در كردى و ،،،،(چشمك)
به هر حال غالب ِ جالب و مامانى است.
ممنون از همه ي زحمتى كه برا ِى ماها ميكشين .
شاد زى

کیانوش:
مبارک باشه ملا جان
حالا که خودت می پرسی... قالب جدیدت خـوبه فـقط رنگ آمیزی سیاه زمینه رو اگه عـوض کـنی ازت مـمنون میشم
شاد باشی

یک ناشناش دیگه دیگه دیگه دیگه د...دیگه
فالب وبلاگت خوب نیست

خروس لاری
ملا آقا سلام .
فرمت جدیدت قشنگ شده ولی در قسمتهای
مشکی خوندن نوشتارها سخت است . اگه
بتونی رنگ نوشته رو عوض کنی خوب
می شه

همان ناشناس قبلی:
قبلی بهتر بود. این خیلی دهاتیه

یک ناشناس دیگه.... دیگه
مبارکه قالب جدید. ولی چرا اینقدر نوشته هاش ریزه؟ چشمم درد گرفت آملا. در ضمن می شه این رنگ سیاه رو برداری منو افسرده می کنه یاد 30 سال عزاداری مردم ایران می افتم.

پریسا
baba, Molla jan,
terekoondi ba in ghalebe jadidet, baba no avari, baba ebtekar, baba fanavari.
انرجی هسته ای حق مسلم ماست!!!
man yaki az khanandegane paro pa ghorse in weblogam. samimane tabrik migam: ham ghaleb jadid ro ham neveshtehaye jalebe hamishegitoon ro.
Ba tashakor: Parisa

محمد افراسیابی
قوری درست و حسابی باید هم تخم‌مرغی باشد و بست خورده. مثل این که در عمرت پایت به قوه موه‌خانه نخورده داملا؟

مجید زهری:
این هم قشنگ است، اما قبلی برای عینکی‌هایی مثل من بهتر بود!

این هلندی‌های بی‌ناموس:

من دیگه از این هلندی‌ها خیلی بدم میاد.
مرده شور قیافه هرچی هلندی رو ببره. همه‌شون از دم پدر سوخته و عوضی هستند.
اصلا ما از اول آب‌مان با این هلندی‌ها توی یک جوب نمی‌‌رفت و نمی‌رود و نخواهد رفت. اینها با ما خصومت تاریخی دارند. یادتونه زمان شاه عباس صفوی به ما حمله کردند ٬ بندرعباس و جزیره قشم را تصرف کردند؟
البته میگن آنها پرتغالی بودند ولی واقعیت نداره. همش زیر سر هلندی‌ها بود. هلندی‌ها به پرتغالی‌ها پول داده بودند و گفته بودند شما بروید جلو٬ حمله کنید٬ ما هوای‌تان را داریم.
پرتغالی‌های اشگول هم گول آنها را خوردند و به ایران حمله کردند.
پس می بینید کینه هلندی‌ها با ما از کجا نشات میگیرد. ما اگر یک دشمن در عالم داشته باشیم٬ کسی نیست جز هلند. خدا لعنت کند هرچی هلندی و هلندی‌زاده را.

اصلا دیدید لبنیات و مخصوصا پنیرشان چقدر بدمزه است؟ اَه اَه اَه...آدم حالش بهم میخورد. مزه دمپایی ابری (دمپایی لاانگشتی) میدهد.

حالا همه بی‌مزگی‌شان یک طرف٬ این دسته گل اخیرشان یکطرف. بی‌ناموس‌ها یک‌کاره آمده‌اند و مدیر انتصابی خودشان را بدون اجازه ما برداشته‌اند؟ آخه این درسته؟
من از شما می‌پرسم اصلا آنها چه حقی داشتند این کار را بکنند؟
این شکر خوردن‌ها به آنها نیامده. آنها فقط وظیفه دارند پول بدهند و بروند. بقیه‌اش با خودمان.
ما خودمان فکر نو داریم. تا دلت بخواد ایده جدید داریم. مدیریت مدرن و خلاقیتی که ما داریم٬ مادر گیتی تا بحال نزاییده چه برسد به هلندی‌های مو بور. اصلا ما یه چیز دیگه‌ایم. هلندی ها اگر راست میگن بروند انگشت شان را فرو کنند توی سوراخ یک سد و همینطور بنشینند و بر و بر همدیگر را نگاه کنند و الا آب دریا کشتزارهایشان را از بین می برد. آنها را چه به کار فرهنگی؟ استاد کارهای فرهنگی فقط خودمان هستیم و بس.
همه باید تعطیل کنند بروند کنار بگذارند باد بیاد. ما از دماغ فیل افتاده‌ایم و بدون ما کارهای فرهنگی و رسانه ای روی زمین می‌ماند و کسی عرضه‌انجام آنها را ندارد. دیدید ما توی سی ماه گذشته چه کولاکی کردیم؟ همه رفیق رفقای شل تنبان خودمان را آوردیم و برای سرگرمی مردم رمان خواندیم و آوازهای زیرپله‌ای و بند تنبانی پخش کردیم و مقاله‌های کلیدی همچون لذت خودارضایی و خاطرات سکسی یک خانم زهوار دررفته را منتشر کردیم که باعث شد سطح شعور و آگاهی مردم برود بالا؟. به این میگن کار فرهنگی موفق.
ما توی این مدت متکی به ترشحات کله خودمان بودیم و گوش‌مان به انتقادهای دیگران بدهکار نبود. هرکس به‌به و چه‌چه میکرد٬ می‌آمد توی حلقه مریدان و هرکه چموش بود و منتقد٬ در جرگه بی‌خردان جای دادیم.

حالا که کار از کار گذشته ٬ باید همه با ما همدلی کنند و برایمان گریه و زاری کنند و موهای سر خودشان را بکشند و خودشان را نیشگون بگیرند. آسمان به زمین آمده و دنیا به آخر رسیده. دیگه همه چیز تمام شده و سیه روزی و بدبختی آغاز گردیده.
وای خدایا! حالا چیکار کنیم؟
این غم و اندوه بیکران را به کجا ببریم؟
شاید بهتر باشد همگی برویم جلو سفارت هلند و علیه آنها تظاهرات کنیم؟
ها؟ چطور است؟