شارلاتانيسم چگونه رشد ميکند؟

يکی از مکاتب فلسفی در جهان شارلاتاتيسم است که در اقصا نقاط عالم رهروان و مريدان خاص خود را دارد. نحوه پيدايش اين مکتب و تحولات تاريخی آن فعلا از حوصله بحث این وبلاگ خارج است . به همين دلیل يکراست ميرويم سراغ اینکه اصولا شارلاتانيسم چيست و چگونه رشد ميکند؟

محصول شارلاتانيسم موجود شريفی است بنام شارلاتان. شارلاتان عبارت است از فرد يا گروهی که بدون داشتن قابليتها و صلاحيتهای انجام يک کار با استفاده از شيرتو شيری اجتماع و سکوت و بی​حالی ديگران خود را ذی​صلاح جا ميزند و از اين طريق منافعی را کسب ميکند.
مثلا فرض کنيد يک آمپول​زن که سوادش در حد پنجم ابتدايی است مطبی دائر کند و بيماران را ويزيت کند. فکر ميکنيد چه اتفاقی می​افتد؟ در اینجا دو حالت دارد:
اگر جامعه اينقدر شيرتو شير باشد که هرکس بتواند با پوشیدن یکدست روپوش سفيد و يک گوشی و چند تا چوب بستنی کیم (برای رد کردن توی حلق مریض و گفتن بگو: آآآ ) و البته داشتن دستخط خرچنگ قورباغه​ای عنوان خانم دکتر يا آقای دکتر را برای خود يدک بکشد و مردم هم کلی از طبابت او به​به و چه​چه کنند خب معلوم است که هيچ اتفاق خاصی نخواهد افتاد. نتيجه​اش اين می​شود که آن شارلاتان محترم با خيال راحت به کار خودش ادامه ميدهد و دهن مردم را سرويس ميکند.
اما اگر جامعه پرسشگر باشد و در آن هرکاری حساب و کتاب خودش را داشته باشد به اين راحتی کسی نميتواند هر ادعايی را بکند و شارلاتان بازی دربياورد.
اصولا سکوت و بی​تفاوتی در برابر شارلاتان​ها سبب ترويج مکتب شارلاتانيسم ميشود.

از ضروريات شارلاتانیسم پررو بودن است. اگر شما کم رو تشریف دارید امیدی به شارلاتان شدن شما نیست . بیخود زور نزنید. نقل است حتی سنگ پای قزوين را به مکتب شارلاتانها راه ندادند و از همان دم در با زدن یک اردنگی بيرونش کردند. برای شارلاتان شدن بايد خيلی پررو بود و بی چشم و رو . یک شخص شارلاتان باید فکر کند مردم (دور از شما) همه​شان گوسفند تشریف دارند و چیزی حالی​شان نیست.
شارلاتان​ها همواره از آب گل آلود ماهی ميگيرند آنهم به چه گندگی. بخاطر همين است که ثبات عقيده ندارند. امروز يک چيزی ميگويند و فردا عکس آن را اظهار ميکنند. مهم آنست که از آن طريق منافعشان جلب شود و به نان و نوايی برسند.
شارلاتانها بخودشان زحمت نميدهند تا درس بخوانند و يا مثل بقيه مردم کار پر مشقت داشته باشند. بخاطر همين است که عمدتا آدمهای بيسوادی هستند ولی در اجتماع از صدتا آدم باسواد و تحصيلکرده جلوتر ميزنند.
شارلاتان​ها هميشه از پشتيبانی و حمايت چند نفر آدم معروف ولی ساده​لوح و ببو (Baboo بر وزن لبو به معنی آدم ساده و چشم و گوش بسته است و چیزی توی مایه همان لبو است) برخوردارند. اين افراد پدرخوانده شارلاتان محسوب ميشوند. کارهای او را تاييد ميکنند و رفتار او را به حساب زرنگی و استعداد درخشانش ميگذارند.
هر اجتماعی که بی حساب و کتاب باشد و یا افراد آن پرسشگر نباشند حاصلخیز ترین زمینه برای پیدایش و رشد شارلاتانیسم را دارد. مصلحت اندیشی بخاطر حفظ منافع کوتاه مدت باعث خواهد گردید که سمبل و نماینده آن اجتماع و یا گروه بجای اینکه یک آدم درست و حسابی باشد یک آدم هفت خط و شارلاتان میشود.

شارلاتان حتما آمپول​زن نیست بلکه میتواند یک رئیس جمهور باشد. میتواند یک استاد دانشگاه بیسواد باشد میتواند یک فرمانده نظامی بی عرضه باشد میتواند یک مهندس و تکنسین یا یک آخوند یا کشیش حقه باز باشد و بالاخره شارلاتان میتواند یک وبلاگ نویس پررو باشد. اگر در جمع اهالی وبلاکستان شارلاتان بازی هست تقصیرش متوجه همه است که اجازه چنین کاری را به شارلاتان میدهند.
سعی کنیم آدم حسابی​ها را تقویت و حمایت کنیم تا شارلاتان​ها اینقدر جولان ندهند.





ضرب​المثلهای فارسی:


يکی از شيرين​ترين ضرب​المثلهای فارسی که در محاورات روزمره از آن بکرات استفاده ميشود اين است:

« آفتابه لگن هفت دست- شام و نهار هيچی »
که ترجمه انگليسی آن عبارت است از:

Ewer and basin 7 hands, Dinner and lunch nothing

(شوخی کردم. فردا نرويد اين را به خارجی​ها بگوييد و آبرويمان را ببريد)

حالا برويم سراغ تشريح اين ضرب​المثل. نکته تکنيکی اين ضرب المثل در وجود رابطه آفتابه و لگن با شام و نهار است. بنظر شما چه رابطه​ای بين آنها وجود دارد و چرا نگفته​اند:
کاسه و بشقاب هفت دست- شام و نهار هيچی؟

پاسخ اين سوال اين است که در زمانهای نه چندان قديم دستشويی به اين شکل وجود نداشت. مستراح​ها فقط جای قضای حاجت بود و نه جای شستن دست و صورت که معمولا هم در گوشه​ای پرت از حياط قرار داشت. بخاطر همين مردم برای شستن دست و صورت خود بايد کنار حوض ميرفتند و قبل از خوردن غذا دستان خود را می​شستند.
اما در ميهمانی​ها رسم ديگری رايج بود. قبل از غذا يک يا دو نفر آفتابه و لگن بدست وارد اتاقی که ميهمانها نشسته بودند ميشدند و افراد يکی يکی دستان خود را با آفتابه ميشستند. لگن هم بجای سيستم فاضلاب عمل ميکرد . در همين موقع نفر بعدی با يک حوله بزرگ وارد ميشد تا افراد دستشان را با آن خشک کنند.
(من خودم چند سال پيش در يک جشن عروسی که به یکی از نواحی غرب کشور دعوت شده بودم اين رسم را از نزديک شاهد بودم)

حالا فرض کنيد شما بعنوان يک ميهمان دعوت شده​ايد. اتاق پر است از ميهمان. از همان اتاقهای بزرگ حياطهای قديمی. فرش زيبايی وسط اتاق انداخته شده و دور تا دور اتاق پتو با ملافه سفيد رنگ پهن شده. تعداد زيادی هم پشتی و بالشهای گرد و کپسولی دورتا دور اتاق چيده شده. ميهمانها تا آمدن نهار مشغول گپ و گفتگو هستند. بعضی​ها تند و تند سيگار ميکشند. دو سه سری چای ميخوريد ولی فایده ندارد شما حسابی گرسنه هستيد و برای پهن شدن سفره غذا لحظه شماری ميکنيد.

همينکه چند نفر با آفتابه و لگن مسی وارد اتاق ميشوند شما خوشحال ميشويد. خوب ميدانيد که اين از علامات ظهور نهار است. از بزرگترها شروع ميشود و بعد از چندین نفر شخص آفتابه بدست روبروی شما بحالت خميده قرار ميگيرد و به شما تعارف ميکند که دستتان را بشوييد. شما نگاهی به داخل آب لگن ميکنيد نزديک است که حالتان بهم بخورد. به او ميگوييد: خيلی ممنون. من همين دو سه ساعت پيش دستهايم را شستم. خيلی ممنون.
چند دقيقه بعد يکنفر با حوله جلوی شما قرار ميگيرد. شما دست​هايتان را نشان ميدهيد که خشک هستند و نيازی به حوله نداريد.
آنها از اتاق خارج ميشوند. ديگه شما منتظريد که سفره را بياورند و پهن کنند. خيلی گرسنه​ هستيد ولی مطمئن شديد که پايان شب سيه سفيد است. بالاخره لحظه موعود فرا خواهد رسید و چشم​تان به جمال زیبای سفره روشن خواهد شد. نه تنها شما بلکه بقيه ميهمانها نيز چشمشان به درب اتاق است. همه انتظار ورود شکوهمند سفره را ميکشند.
...
بالاخره درب اتاق باز ميشود و آن دونفر وارد ميشوند ولی در دستانشان سفره​ای ديده نمی​شود بلکه اين بار نيز آفتابه و لگن در دست دارند البته نه از نوع مسی بلکه از نوع نقره. باز همان داستان دست شويی تکرار ميشود. اينبار شما خيال ميکنيد چون دستتان را در دفعه قبل نشسته​ايد نهار نمي​آورند لذا چشمان را بسته و دستتان را زير شرشر آب آفتابه می​شوييد و مثل بقيه يک اخ تف هم توی لگن می​اندازيد و با حوله دستتان را خشک ميکنيد. با خود ميگوييد ديگه اين دفعه سفره را می​آورند. حاضرید با خودتان شرط بندی کنید.
...
بازهم درب باز میشود و همان افراد با همان آفتابه و لگن ولی اینبار از نوع طلا کاری شده .
دیگه همه کفری میشوند. خون جلوی چشمانشان را میگیرد و تعارف را کنار میگذارند و میگویند:
ما رو مسخره کرده​اید چند بار دستمان را بشوییم؟ چرا سفره را نمی​اندازید؟ مردیم از گشنگی.
آفتابه لگن هفت دست- شام و نهار هیچی.



سومين میلاد خجسته وبلاگ ملا:

روز ششم آبان​ماه يوم الله ست یوم الله.
در سنه ۱۳۸۲ در چنين ايام بربرکتی اولين نوشته خود را در پرشين بلاگ نوشتيم. هنوز عرق بدنمان خشک نشده بود که کفار و مشرکين از خدا بی​خبر وبلاگمان را مسدود کردند لذا با دلی آرام و قلبی مطمئن به بلاگ اسپات هجرت کردیم و يک وبلاگ را راه انداختيم. (قرار است اين روز مبارک مبدا تاريخی در وبلاگستان شود. تاريخ هجری وبی. همان روزی است که ما از دست کفار پرشين بلاگ به بلاگ اسپات هجرت کرديم)

هنوز چند ماهی از اين هجرت تاريخی نگذشته بود که باز کفار از خدا بی​خبر وبلاگ ما را فيلتر کردند. بناچار همين وبلاگ شريف را راه انداختيم و قصد هم نداريم از اينجا به جايی ديگر نقل مکان کنيم. فعلا همين​جا خوب است.

البته غير از اين سه وبلاگی که در بالا ذکر شد دو سه وبلاگ هم راه انداختم فقط برای ذخيره چیزهایی مانند عکس و لينک و برخی نوشته های خام که بمرور از آنها استفاده ميکنيم. ملاحظه ميفرماييد که در پشت صحنه اين وبلاگ ما تشکيلات و سازمان​های عريض و طويلی وجود دارد که کار پشتيبانی از اين وبلاگ را انجام ميدهند. عوامل تولید- مونتاز - نودال- صدابردار- عکاس و نور و غيره هم هستند. تعداد کارمندهای اين وبلاگ دست کمی از پرسنل شرکت گوگل يا مايکروسافت ندارد شايد هم یه خورده بيشتر باشند.

و اما طرح توسعه وبلاگ:
در آينده نزديک قرار است يک پرده ضخيم مشکی از وسط اين صفحه وبلاگ بکشم. سمت چپ مربوط به برادران و سمت راست مخصوص خواهران و خودم. اين کار برای حفظ شئونات اسلامی وبلاگ لازم است.
نکته بعدی در اين طرح توسعه احداث چند واحد مسکونی و تجاری است. اگر دقت کنيد می​بينيد در اين وبلاگ ما زمين و جای خالی زياد دارد. يک قسمت آنرا ميخواهم چند دهنه تجاری دربياورم تا افراد و شرکنهای داخلی و خارجی تبليغاتشان را دراينجا بگذارند و کار و کاسبی شان سکه بشود و البته يک اجاره​ای هم به ما بدهند تا صرف ترويج اسلام در سان فرانسیسکو و کوبا و تايلند و اينجور جاها کنيم.

يک واحد دو خوابه نقلی هم ميخواهم از توی اين زمين خالی دربياورم برای دادن اجاره. حاشیه​های خالی آن را هم میخواهیم سیزی جات و خیارچنبر و گوجه بکاریم.

بهرحال این میلاد با سعادت اختر تابناک وبلاگها را به همه وبلاگی​های عزیز تبریک و تهنیت عرض میکنم . به همین مناسبت یک هفته را تعطیل عمومی اعلام ميکنيم.


بنظر شما چند تا بچه کافیه؟

اين غربی​ها عجب آدمهای بدجنسی هستند. خودشان پير هستند و نمی​توانند بچه دار بشوند و بخاطر اينکه ما تعدادمان زيادتر از آنها نشود و مبادا بر آنها غلبه کنيم ميخواهند ما را گول بزنند . هی تبلیغات میکنند که برنامه​های کنترل جمعيت لازمه توسعه است و دوتا بچه کافيه و از اين جور شر و ورا.
اين چيزها مشکلات غربيهاست نه مال ما. ماشالله به خودمان. وقتی سرمان را زير لحاف ميبريم فوری ياعلی مدد ديگه! هم خودمان کيف ميکنيم و هم با اين کار به پيشرفت کشور خودمان کمک ميکنيم.
تازه مردهای کشورهای غربی چند تا مشکل بزرگ دارند که مردهای ما ندارند. اول اينکه مشکل فيزيکی دارند يعنی اينقدر بدنشان شيربرنجی است که جايی که بايد راست قامتان جاويد تاريخ باشد شل و ول است و بدرد نمیخورد. بخاطر همین است که ادیسون برایشان از اون قرص​های آبی رنگ اختراع کرد در صورتی که ما به این قرتی بازیها نیازی نداریم و همیشه سرمان را بالا میگیریم.
دوم اینکه آنها محدودیت ازدواج دارند در حالیکه ما دستمان در تعدد زوجات باز است تا چهارتا دائمی و الی ماشالله صيغه​​ای. بالاخره زن دلش میخواد دیگه. نمیشه که کاری نکرد.
سوم اينکه بچه دار شدن خارجی​ها با ما تفاوت آرمانی و عقيدتی دارد. ما بچه​دار ميشويم تا گوينده لااله ای​الله در زمين زياد شود و برای پدر و مادر صالحات الباقیات شوند ولی آنها چی؟ بچه دار ميشوند تا تعداد ماليات دهنده زياد شود.
از طرف دیگر کشور ما ظرفيتش خيلی زياد است. ما تا ۱۲۰ ميليون هم ظرفيت داريم. هم اشتغال برای آنها داريم هم دبستان و هم بيمارستان و هم قبرستان. کم کم داريم به اين فکر ميافتيم که برای رسيدن به مدينه فاضله ۱۲۰ ميليونی مقداری جمعيت از جاهای ديگر وارد کنيم. البته اميدواريم خانمهای محترم کم کاری نکنند و وظيفه ملی مذهبی خود را فراموش نکنند.
خلاصه اينکه تا ميتونيد بزاييد! چه مرد چه زن.
نکته: آيا کسی که در مسئله​ای به اين روشنی اينقدر شوت است آيا در مسائل پيچيده اقتصادی و سياست خارجی ميتواند حرف سنجيده و کارشناسی شده بزند؟
بيمه ابوالفضل:

اين صنف ابوهندل هم برای خودشان دنيايی دارند. روی شيشه عقب اتوبوس​های بين شهری معمولا با حروف درشت چیزهایی می​نوشتند مثل : يا ضامن آهو- ياعلی- يا ابالفضل- و گاهی هم می​نوشتند «بيمه ابوالفضل». حتی روی گلگير لاستيکی عقب کاميون​ها و تريلی​های باری و نفتکش هم چنين کلماتی را می​توان ديد.
از ميان همه اين نوشته​ها هميشه به منظور و مقصود بيمه ابوالفضل فکر ميکردم. با خودم ميگفتم آيا بيمه ابوالفضل هم چيزی است شبيه بيمه ايران- يا بيمه البرز که اگر تصادفی رخ داد هزينه​های وارده را جبران کند؟

اصولا بيمه برای روزهای پس از واقعه است ولی بيمه ابوالفضل برای قبل از واقعه. کسی که کاميونش را بيمه ابوالفضل ميکند بر اين باور است که هيچگاه ماشينش توی دره نمی رود و يا سر پيچ​های تند چپ نميکند. ممکن است حتی پنچر هم نشود. من خودم يکبار از زبان يکی از همين راننده اتوبوس​ها شنيدم که ماجرايی را تعريف ميکرد که چگونه ماشينش ترمز بريده بود و با پنجاه مسافر بسمت دره در حال سقوط بود ولی همين​که فرياد زد يا ابوالفضل و از آنجايی که ماشينش را قبلا بيمه ابوالفضل کرده بود يکدفعه اتوبوس مثل فيلم​های کارتونی لبه دره توقف کرد وقتی پايين آمدند با کمال تعجب ديدند يک ريگ اندازه يک گردو جلو چرخ​های ماشين ايستاده و جان مسافران را نجات داده بود. حالا اين ريگ از کجا آمده و اين کار را کرده از قدرت فهم بشر خارج است!

بعضی از همان راننده​های تريلی که ماشینشان را بیمه ابوالفضل کرده​اند ابتدا يک چتول عرق سگی ميزدند بعد سوار ماشين ميشدند و توی جاده​ها گاز میدادند. گاه اتفاق افتاده که در حالت مستی ماشينشان چپ ميکرد و يا به کوه ميزدند و يا روی يک ماشين سواری ميرفتند. اگر از آنها می​پرسيدی مگر ماشينت بيمه ابوالفضل نبود؟ پس چرا اينجوری شد؟ فورا ميگفت: صدبار به اين شاگردم گفتم اينقدر سرپا نشاش! گوش نکرد اين هم آخر عاقبت اينکار. حتما بايد يک اتفاقی بيفتد تا ما آدم بشيم!

فکر نکنيد اين طرز فکر فقط مخصوص صنف زحمتکش ابوهندل است. اگر کمی دقت کنيم می​بينيم شبيه همين اعتقادات در سطوح بالاتر جامعه هم بطور خطرناکی رواج دارد. خيلی از مسولين فکر ميکنند اينجا مملکت امام زمان است و لذا آسيبی نمی​بيند يا خيال ميکنند کشور بيمه ابوالفضل شده و همه خطرها و مشکلات بالاخره بصورت عجيب و غریبی از کنار گوش اين مملکت رد خواهد شد. بخاطر همين است که به وجود عقلانيت در کارها نيازی نمی​بينند. واگر خدای ناکرده اتفاق بدی افتاد همه را تقصير اين ميگذارند که جوان​ها از خدا رو گردان شده​اند و ايستاده می​شاشند!


دور باطل (۳)

مقدمتا بايد بگويم که ميدانم از طرح اين مباحث حوصله تان سر ميرود و دوست داريد همان مطالب طنز را بخوانيد ولی قول ميدهم اين بحث را بصورت فشرده خاتمه دهم.
( اصولا علت مطرح کردن چنين مباحثی سکوت اهالی وبلاگستان در برابر تحليل​های آبکی و آبدوغ خياری و در عين حال کاسب کاری اون بچه پررو وبلاگستان است که ما را وادار به نوشتن چنین مطالبی نمود)

خب. بطور خلاصه عناوين و اقعيت های ذيل را مرور ميکنيم:

۱- اين نظام همه راههای اصلاح و تغيير را بروی منتقدين بسته و لذا اميد بستن به روشهای مسالمت​آميز صددر صد بيهوده و اشتباه است.
۲- درست است که دمکراسی تزريقی نيست و با جنگ و بمباران حکومت و سيستم دمکراتيک ايجاد نميشود ولی بايد دانست که در اتمسفر خفقان و در شورزار استبداد و خودکامگی هيچ گياه آزادی و مردمسالاری نخواهد روييد. برای نشو و نمو دمکراسی ابتدا بايد اين اتمسفر خفقان​آور را از بين برد.
۳- گاهی عفونت در بدن يک بيمار آنچنان رشد ميکند که برای حفظ جان وی چاره​ای به قطع عضو سياه شده باقی نميماند. تيغ جراحی و درد و خون در اين کار اجتناب ناپذيرند.
هيچکس از بمباران کشورش توسط بيگانگان خوشحال نميشود ولی اگر چاره​ای جز اين نباشد بايد بدان تن داد. خسارتهای مقطعی بهتر از خسارت و نابودی گسترده​تر است.
۴- ما چه بخواهيم و چه نخواهيم قدرتهای دنيا هرگز چموش بازی اين حکومت را تحمل نخواهند کرد و دير يا زود کاری را که از قبل طراحی کرده​اند اجرا خواهند کرد و برای اينکار از من و شما اجازه نخواهند گرفت. آنچه که در اين ميان قابل اهميت است اين است که از هم اکنون روشنفکران و دلسوزان اين آب و خاک خود را برای وقايع صبح روز بعد از آن ماجرا آماده کنند. اگر ميخواهيم دوباره همان اشتباه بيست و هفت سال پيش را نکنيم بايد از هم اکنون آلترناتيوهای آگاه و میهن دوست را مطرح و تقويت کنيم. در اين مقطع زمانی وسعت نظر بسيار حائز اهميت است. آستانه تحمل​مان را بايد بالا ببريم و اعتقادات و سليقه​های مختلف ديگران را تحمل کنيم. به هرکس که مطرح ميشود فورا انگ نزنيم که چنين است و چنان و قبلا فلان موضع​گيری را کرده و يا در فلان خطر سياسی بوده. اگر ميخواهيد کشورمان را نجات بدهيم بايد ابتدا يک وحدت منطقی در آرمان و هدف در بين نخبگان اين کشور(داخل و خارج) ايجاد شود.
۵- زمينه سازی فرهنگی در بين مردم کاری است اساسی و زير بنايی. مردم ما قرنهاست که هم اسير نظامهای ديکتاتوری و هم نظام​های اعتقادی و خرافی بوده​اند. اگرچه توسعه ارتباطات باعث رشد و ترقی فکری بسياری از مردم و بويژه جوانان ما شده ولی هنوز فرهنگ آزاد زيستی و رعايت حقوق بشر و تحمل یکدیگر در بين ما بطور مطلوب جا نيفتاده است. حفظ و تقويت نقاط قوت فرهنگ ايرانی و همچنين شناسايی و زدودن نقاط منفی باورهايمان کاری است که ما را در برابر استقرار مجدد استبداد بيمه ميکند.

آخيش! اين بحث بالاخره تمام شد. از فردا دوباره ميرويم سراغ کار اصلی مان. شاد باشيد.
دور باطل (۲):

در قسمت قبل گفتيم اگر بخواهيم با زبان خوش و بطور مسالمت​آميز تغييراتی در نحوه اداره کشور ايجاد کنيم عملا به بن بست خواهيم رسيد.
بعنوان مثالی ديگر فرض کنيد بخواهيم با استفاده از اهرمهای قانونی يک رفراندام برگزار کنيم تا بر اساس نتايج آن مردم شيوه اداره کشورشان را انتخاب کنند.
برای اينکار بايد طرح برگزاری رفراندم در مجلس مطرح و به تصويب دو سوم نمايندگان برسد و اگر شورای نگهبان آن را تاييد کرد برای اعلام نظر نهايی خدمت رهبر معظم بفرستند و اگر ايشان تاييد کرد رفراندم برگزار ميشود. اين کار آنقدر دور از واقعيت است که بهتر است بگوييم شتر در خواب بيند پنبه دانه- گهی غب غب خورد گه دانه دانه.
محال است در سايه نظام ولايت فقيه و فيلتر شورای نگهبان چنان مجلسی تشکيل شود که نمايندگانش جرات مطرح کردن چنين بحثی را داشته باشند. صبح همان روزی که قرار است چنين موضوعی در مجلس طرح شود از دفتر آقا پيغام ميدهند که نمايندگان فتيله اين بحث را پايين بکشند ( مثل همان قضيه طرح اصلاح قانون مطبوعات در چند سال پيش و نمونه​های ديگر). تازه به فرض تصويب در مجلس - محال است شورای فسيل شده نگهبان آنرا تاييد کند. آنها حتی مصوبه الحاق ايران به کنوانسيون منع شکنجه را مغاير شرع و قانون اساسی تشخيص دادند و آنرا رد کردند محال است اجازه چنين کاری را بدهند.

خلاصه کنم امکان برگزاری رفراندم و يا اصلاح قانون اساسی در شرايط فعلی محال است و عملی نيست.
حال می​رويم سراغ فعاليتهای فرهنگی و سياسی و اجتماعی تا ببينيم آيا ميتوان از اين طريق اصلاحاتی را ايجاد کرد و مملکت را نجات داد يا خير؟
اگر بخواهيد يک کانال تلويزيونی و يا ايستگاه راديويی ايجاد کنيد به شما اجازه نميدهند( حتی در حد آقای کروبی باشيد که يار امام بود!)
اگر بخواهيد يک حزب سياسی ايجاد کنيد اولا کميسيونی در وزارت کشور هست که اساسنامه و مرامنامه احزاب را بررسی ميکند و اگر مخالف ولايت مطلقه باشيد بدون لحظه​ای درنگ درخواست شما را پاره کرده و داخل سطل آشغال ميريزند. بعد از گذشت سالها از همراهی ملی- مذهبی ها و نهضت آزادی با نظام و انقلاب هنوز به آنها اجازه فعاليت نميدهند و حتی اجازه يک ميتيگ و سخنرانی را ندارند چه برسد به افرادی امثال ما و شما که اساس ديدگاهمان به حکومت متفاوت است.

اين نظام نه تنها به کسی اجازه نشر روزنامه و نشريه و مجله و کتاب و فيلمی را که به هر طريق مخالف ديدگاه و سليقه حاکمان باشد را نميدهد بلکه از دسترسی مردم به رسانه​های مستقر در خارج از ايران نيز جلوگيری ميکند. دقيقا مثل نظام بسته شوروی سابق. همه چيز در اختيار و تسلط هيئت حاکمه است.

اين نظام حتی نوشته​های آبکی و خام يک جوان ايرانی که خاطرات و مشاهداتش از جامعه را در قالب يک وبلاگ فکستنی انعکاس ميدهد را تحمل نميکند آنوقت شما چگونه ميخواهيد با روش مسالمت آميز اصلاحات ايجاد کنيد؟!!

پس چه بايد کرد؟ اين را در قسمت بعدی خواهم نوشت.
دور باطل(۱):

عده​ای ميگويند: دمکراسی از طريق جنگ و خونريزی ايجاد نميشود. اين افراد برای اثبات حرف خود مثالهايی از عراق و افغانستان را يادآوری ميکنند.
خب. ظاهرا حرف درستی است. اصولا جنگ و خشونت در همه اشکال آن زشت است. ما دوست نداريم بيگانگان به سرزمين آبا و اجدادی ما تجاوز کنند.

همين افراد ميگويند: راه سعادت کشور ما نه انقلاب است و نه جنگ و نه حتی براندازی! بايد يواش يواش اصلاحات را بر نظام تحميل کرد و بمرور زمان منتظر گشايش در امور اداره کشور شد.
اين افراد ميگويند: ما ضد انقلاب هستيم يعنی با هر روشی که منجر به بروز يک انقلاب شود مخالفيم. دمکراسی و آزادی از درون صندوق​های آرا و شرکت در انتخابات بيرون می​آيد.

من نمی​خواهم بحث فلسفی و تاريخی بکنم. ميخواهم نادرستی اين طرز فکر را با زبان ساده تشريح کنم:

آقاجان! فرض کنيد ما ديگه از همين امروز تصميم گرفته​ايم در خدمت نظام مقدس باشيم و در عين حال برای ايجاد اصلاحات و مردم​ سالاری تلاش کنيم. ببينيم چه اتفاقی می​افتد؟ .
خب. ما می بينيم که در اين کشور آزادی نيست. همه رسانه​ها در انحصار يک طرز تفکر و يک خط سياسی است. راديو تلويزيون و روزنامه​ها و ديگر تريبونها در قبضه قدرت آقای خامنه​ای است. سياستهای خارجی آنقدر ابلهانه پايه ريزی و هدايت ميشود که هرروز صدمات بیشتری بر منافع ملی کشور وارد ميشود. برنامه​ريزی و اجرای سياستهای اقتصادی نه تنها مشکلات بيکاری و فقر را التيام نمی​دهد بلکه باعث بروز فساد اداری و بزهکاری اجتماعی ميشود. آزادی های فردی روز به روز محدودتر ميشود. شايسته سالاری جای خود را به رياکاری و چاپلوسی ميدهد. جوانان آينده خود را تاريک و مبهم ميبينند. فرار مغزها تشديد ميشود. اعتبار ايران و ايرانی روز به روز در دنيا خدشه​دار تر ميشود و ...
خب. با مشاهده اين همه ناملايمات و بی لياقتی​ها چه بايد کرد؟
ابتدا به ذهنمان ميرسد که اگر يک آدم عاقل و باسواد و دلسوز بجای آقای خامنه​ای قدرت را بدست گيرد همه کارها درست ميشود. برای اينکه رهبر را عوض کنيم بايد لااقل نیمی از اعضای مجلس خبرگان آدم حسابی باشند و مثل ما فکر کنند و بخواهند رهبر را عزل و يک آدم درست و حسابی را جايگزين نمايند. ولی اين کار که محال است چون اولا توی قشر روحانيتی که صلاحيتشان مورد تاييد فيلتر شورای نگهبان برسد آدم حسابی پيدا نميشود. ثانيا شورای نگهبان توسط رهبر انتخاب ميشوند و اعضای مجلس خبرگان رهبری هم توسط شورای نگهبان منتخب رهبر تعيين صلاحيت (انتخاب) ميشوند يعنی توی يک دور باطل شما ميخواهيد رهبر را توسط منتخبانش عزل کنی. اين حماقت نيست؟

اين از قضيه رهبر. از خير تعويض رهبر منصرف ميشويم و می​رويم به سراغ يک پله پايين تر
ادامه دارد...
اندر فوايد پشگل:

يکی از پديده​های بي نظير جهان طبيعت همانا پشگل است. هنگامی که يک گوسفند يا بزغاله علف يا پوست هندوانه ميخورد يکسری واکنشهای بيوشيمی و بيوفيزيکی در دل و روده​اش انجام ميشود که عصاره آن ماده گلوله شکلی است که دانشمندان پشگل شناس این ماده غنی شده را پشگل حیوانی مینامند.
پشگل حیوانی فوایدی دارد که از مهمترین آنها تقويت ريشه گياهان و نباتات است که معمولا مادربزرگها مقداری از اين ماده حياتی را پای گلدان​هايشان ميريزند. پشگل حيوانی ارزش غذايی هم دارد البته نه برای ما بلکه برای حشرات و مورچه​ها . کاربرد ديگر پشگل حيوانی استفاده بعنوان ماده سوختی است که هنوز هم در روستاهای دور افتاده از بسته های فشرده شده پشگل برای گرم کردن بخاری يا با قرار دادن در زير ديگ از آن استفاده ميکنند.(البته طريقه فن​آوری سوختی پشگل هنوز برای داشمندان ناسا ناشناخته مانده و الا موشکهايشان را با اين نوع سوخت به فشا پرتاب ميکردند)

و اما نوع ديگر پشگل- پشگل انسانی است. منظور از پشگل انسانی چيزی است غير از مدفوع انسان. پشگل انسانی در واقع به آن دسته از انسانها اطلاق ميشود که در جامعه ارزش پشگل را دارند. اين پشگل​ها هم همان فوايد را دارند يعنی اولا بعنوان کود برای تقويت ریشه​های قدرت و زور مورد استفاده قرار ميگيرند. هرجا که مادر بزرگ تاريخ گلدانی از زور دارد از قبل يک مشت از اين پشگل​ها را پای آن ريخته است. اين پشگل ها در زمان شاه هم بودند. وقتی شاه از خيابانی رد ميشد همين پشگل ها براي ديدنش صف ميکشيدند و سوت ميزدند و هورا ميکشيدند. برای اين پشگل​ها فرقی ندارد که توی آن ماشين شاه نشسته يا خمينی يا رفسنجانی يا خاتمی يا احمدی​نژاد. آنها با تجمع خويش پای درخت قدرت وظيفه​شان را انجام ميدهند و مثل پشگل که بمرور زمان در خاک تجزيه و نابود ميشود اينها نيز هميشه بازنده واقعی تاريخ​اند.
پشگل انسانی ارزش غذايی هم دارد البته نه برای من و شما بلکه برای باورهای خرافی و اربابان استحمار و تزوير. حشرات موذی اين خانه و کاشانه را ترک نميکنند زيرا از همين پشگل​ها براحتی تغذيه ميکنند.
پشگل انسانی بعنوان سوخت نيز مورد استفاده قرار ميگيرد و محفل بسياری از زراندوزان را گرم ميکند. اين پشگل​ها انرژی زا و گرمابخش تنور انتخابات هستند. خود ميسوزند و خاکستر ميشوند بدون اينکه چيزی از آن ديگ را چشیده باشند.

پشگل نوع اول را بايد قدر شناخت و پشگل نوع دوم را بايد آگاه کرد. البته بشرطی که خودمان پشگل نباشيم.
من بلاگ‌رولينگ تعيين ميکنم :

من توی دهن اين بلاگ‌رولينگ ميزنم،

من بواسطه پشتيبانی شما مردم بلاک‌رولينگ تعيين ميکنم....

پی نوشت: خوب شد اين بلاگرولينگ درست شد والا ما بدبخت شده بوديم. بايد از صبح تا شب می نشستيم پای کامپيوتر و ليست وبلاگهای بروز شده را رديف ميکرديم. خلاصه چقدر خدا به ما رحم کرد. مخلص بلاگرولينگ هم هستيم.
پاسخ به سوالات شرعی- اينترنتی:


سوال- مدير يک شرکت توليدی و صنعتی هستم. برای شرکت در مناقصه و مزايده​های بین​المللی مجبورم از اينترنت استفاده کنم ولی با اين سرعت پايين گازوئیلی تا بخواهيم چيزی را دانلود کنيم مهلت مناقصه تمام ميشود. چه خاکی توی سر مان بريزيم؟
جواب- استفاده از اينترنت با سرعت بالا حرام است

سوال- سرعت اينترنت من يه خورده بیشتر از ۱۲۸ کيلو است. آيا حرمت استفاده هنوز باقی است؟
جواب- رژيم بگيريد تا لاغر شويد انشاء​الله

سوال- کفاره استفاده از اينترنت پر سرعت چيست؟
جواب- شصت تا کامپيوتر را بخريد و بزنيد خرد کنيد و به مستحق بدهيد.

سوال- دانشجوی دانشگاه هستم و برای تحقيق مجبورم از اينترنت استفاده کنم گاهی شک ميکنم که سرعت اينترنت​ام پرسرعت است يا گازوئيلی. تکليف چيست؟
جواب- اگر شک حادث شده در زمان بعد از خاموش کردن کامپيوتر باشد به آن شک اعتنا نبايد کرد اما اگر در حين کار شک کنيد که دخول شده يا خير غسل جنابت واجب است

سوال- زنی هستم ۲۸ ساله. شوهر ندارم و تنها هستم. روزها برای اينکه حوصله​ام سر نرود با اينترنت ور ميروم. و با دیگران چت میکنم. آيا استفاده از اينترنت با سرعت به نيت پيدا کردن همسر اشکال دارد؟
جواب- خواهر عزيز. تو کجايی تا شوم من چاکرت؟ بنابر اختیاط واجب و موکد با خودم تماس بگير کارت دارم.



چرا با براندازی مخالفم:

عرضم حضور شما برای اين حقير يک اتفاق عجيبی افتاده.
ديشب قبل از خواب حالم خوب خوب بود بجان شما.
ولی صبح که از خواب بيدار شدم يکدفعه ديدم چقدر از جمهوری اسلامی خوشم مياد!
آخه من از آن دسته افراد هستم که شب ميخوابند و صبح که بيدار ميشوند ميبينند چهارچوب فکری​شان کلا تغيير کرده و نظرات امروزشان با روز گذشته از زمين تا آسمان فرق دارد.
خب چه ميشه کرد ديگه. آدميزاده ديگه. با يک غوره سردی​اش ميشه و با يک خرما گرمی.
و اما برويم سراغ مطلب وبلاگ نويسی امروزمان:
آقا جان من با براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی مخالفم . اين کار درستی نيست. اين کار اخلاقی نيست. خدا را خوش نمياد اون طفل معصوم را بياندازيم. آیا خوبه کسی شما را هل بدهد و از روی پله​ها بياندازد ؟
از آن گذشته جمهوری اسلامی خيلی هم خوبه.
الف) ساختار نظام
درسته که يک نظام استبدادی​ است ولی چه عيبی داره. اصلا کی گفته که استبداد بد است؟ خیلی هم خوب است.
درسته که انتخابات و رجوع به آرا مردم با وجود فيلتر شورای نگهبان بی​معناست و مردم مجبورند افراد مورد قبول حاکميت را انتخاب کنند ولی مگه چه عيبی داره؟ حالا انتخابات نباشه مگر چی ميشه؟ اصلا کی گفته که حکومت بايد بر اساس نظر مردم اداره شود؟ پس «آقا » اون بالا نشسته واسه چی؟ دسته خر که نیست. ایشان خیلی آدم منطقی است و حتما صلاح ما را میخواهد و الا مرض ندارد که برود و اون بالا بنشیند. در جمهوری اسلامی این رهبر است که صلاح میداند جنگ شود و کشور وارد جنگ میشود و یا بعد از هشت سال صلاح میداند صلح شود و قطعنامه آتش بس را قبول میکند. مردم چکاره​اند؟ مردم باید بروند کشک​شان را بسابند. این مقامات هستند که صلاح کشور را تشخیص میدهند. لازم هم نیست به مردم پاسخگو باشند. چون اگر بخواهند به مردم توضیح بدهند وقتشان تلف میشود. پس همین بهتر است که خودشان ببرند و خودشان هم بدوزند. مردم هم زندگی خودشان را بکنند .

ب) عدالت اجتماعی
درست است که در مقايسه با قبل از انقلاب فاصله طبقاتی بيشتر شده و تعداد کسانی که زير خط فقر زندگی ميکنند افزايش يافته ولی خب اين تقصير حکومت که نيست. تقصير مردم است که پدرشان پولدار نيست. اصلا کی گفته دولت بايد به وضع مردم رسيدگی کند؟ پس کميته امداد برای چيست؟ اصلا مردم اگر راست ميگن بروند کليه خودشان را بفروشند. چه عيبی داره؟
قرار نيست که دولت پول نفت را خرج رفاه مردم کند. دولت کارهای مهمتری دارد مثل مسئله فلسطين و جنوب لبنان و شيعيان عراق که بايد به آنها بپردازد. اصلا ما چکار داريم به اينکه چرا با افزايش قيمت نفت اوضاع معيشتی مردم بهتر نميشود. لابد خریدارهای خارجی پول نفت را به دلار ميدهند و دلارها هم اسکناس تقلبی بوده. دولت بيچاره چه تقصيری دارد؟

ج) آزادی​های فردی و اجتماعی
درست است که ايران بسته​ترين کشور در دنياست که حتی اينترنت با سرعت بالا را هم از شهروندان خود محروم ميکند ولی خب مگه چه عيبی دارد؟ حکومت صلاح مردم را ميخواهد. دوست ندارد مردم هرمطلبی را بخوانند و هر فيلمی را نگاه کنند و هر صدايی را بشنوند. همه اينها علاوه بر اینکه وقت مردم را تلف ميکنند باعث میشوند تا هزينه قبض آب و برق و تلفن​شان زياد شود. بنابر اين جمهوری اسلامی صلاح مردم را ميخواهد.و با مردم که دشمنی ندارد. اصلا کی گفته ما باید آزادی داشته باشیم؟

د) کشتن مخالفان
اصلا اين چه حرفی است که شما هی ميگوييد جمهوری اسلامی مخالفان خودش را ميکشد و قتل عام سال ۶۷ و قتلهای زنجيره​ای و ترور نويسندگان و دستگيری دگر انديشان و شکنجه زندانيان و ....را انجام داده. آقاجان اصلا بمن بگوييد کجای اين کار ايراد دارد؟ آیا شما نميبينيد نانوايی​ها چقدر شلوغ شده؟ برای گرفتن يک نان دو ساعت تمام بايد توی نانوايی سنگکی معطل باشيم. اين چه وضعيه؟ دولت با کشتن مخالفان در حد و توان خودش سعی کرده يه خورده جمعيت را کم کند. اين کار بدی است؟

فن​آوری چس​فيل:



بحول قوه الهی و دعاهای خير مقام معظم رهبری بار دیگر کشورمان موفق گرديد در زمينه تکنولوژی فرايند پيچيده توليد یکی از اسرار طبیعت یعنی تولید چس​فيل گامهای ترقی و پيشرفت را بسرعت طی نموده و به خودکفايی برسد بطوریکه این موفقیت بی​نظیر باعث تعجب کارشناسان خارجی گردید.

برای اطلاع شما هموطنان عزيز مختصری از روند غنی سازی چس فيل تا آنجا که اقدامات امنيتی اجازه ميدهد را شرح ميدهم. آخه جاسوسان غربی درصدد هستند رمز و راز اين تکنولوژی را از ما ياد گرفته و خودشان از روی دست ما کپی کنند. لذا من حواسم هست که اسرار علمی و تکنولوژی ذی​قيمت را لو ندهم.

از سالهای خيلی پيش ما به وجود يک گياه مرموز که شبيه مخروط بود پی برديم که بعد از کلی فکر کردن آنرا ذرت نامگذری کرديم. بعد عده​ای از دانشمندان بسيجی را مامور کرديم به همراه يک منقل و مقداری ذغال و یک بادبزن و تعدادی بلال به جلوی پارک ملت رفته و شروع به فروختن بلال کنند تا بدينوسيله هم از فروش بلال​ها يک پولی بدست آورده شود و هم مردم از خوردن بلال لذت ببرند.
بعد از اين کار تحقيقاتی همه دانشمندان را دوباره جمع کرديم و گفتيم برويد هندوستان ببينيد وقتی به فيل​ها مقداری حبوبات مثل نخود و لوبيا ميدهيم چه بوهايی از خود ساطع ميکند. حتما از عکس العمل فيلها عکسبرداری دقيق کرده و گزارش آزمايشات را تکميل و به تهران ارسال کنيد.
بااتمام اين مرحله خطير کار آناليز بر روی اسناد و مدارک تهيه شده آغاز گرديد و نهايتا بعد از چند ماه کار شبانه​روزی طرح اوليه ساخت راکتور توليد چس فيل آماده شد.

برای ساخت اين راکتور ما نياز به يک عدد قابلمه و يک عدد چراغ علاالدين داشتيم. توی این مرحله کارمان به بن بست رسیده بود. نمیدانستیم این وسایل را چگونه تهیه کنیم.بعد از کلی بحث و مذاکره با همه دست اندرکاران راه حلی پیدا نکردیم . بعد از چند ماه سردرگمی و بلاتکلیفی بالاخره با رهنمودهای مقام معظم رهبری که فرمودند برويد بازار و آنها را بخريد مشکل بحمدالله حل شد و ما وارد مراحل عملی شديم.

در اين مرحله ابتدا چراغ را با احتياط روشن کرديم. قابلمه را روی آن گذاشتيم. منتظر شديم تا داغ شود. مقداری روغن داخل آن ريختيم. سپس مقداری ذرت غنی نشده را توی قابلمه ريختيم و با توکل برخدا درب قابلمه را بستيم.
شايد باور نکنيد ولی واقعيت دارد. معجزه اتفاق افتاد! صدای تالاق تالاق از توی قابلمه شنيده شد. در اين موقع همه ما در پشت ميز و صندلی پناه گرفتيم. آخه مي ترسيديم اشعه ايکس ساطع کند و ما را عقیم و از مردی بياندازد. صدای تالاق تالاق هرلحظه شديدتر ميشد. بعضی​ از ما از ترس نماز آيات ميخواندند. بعضی​ها گريه و زاری ميکردند و دعا و نذر و نياز ميکردند. لحظه​ها بسختی ميگذشت.
وقتی صدای تالاق تولوق کمتر شد و اوضاع به حالت عادی برگشت. آهسته و آرام و با احتياط جلو رفتيم و درب قابلمه را باز کرديم. با ديدن آن همه چس فيل همه يکصدا صلوات فرستادیم و از فرط خوشحالی همديگر را درآغوش گرفتیم. بله ما موفق شديم. از امروز ملت ما بجای نان و پنير ميتوانند چس فيل بخورند. ما ديگر خوشبخت ترين ملت روی کره خاکی هستيم. ما چس فيل هوا ميکنيم.
فيلتر و امداد غيبی:

چند شب پيش خواب ديدم توی يک کویر و صحرای برهوت مشغول وبلاگ نويسی هستم. مدتی گذشت . ناگهان ديدم جوانی خوش سيما بر اسب سفيد راهواری نشسته و شتابان بسوی من می آيد. از جا برخاستم تا بپرسم تو کيستی و در اين وادی بی آب و علف چه ميکنی که ناگاه مرا به نامم خطاب کرد و گفت:
ای ملا! هر حاجتی داری بگو تا برآورده کنيم.
با شنيدن اين سخن از ترس شلوارم را خيس کردم و فرياد برآوردم: يا قمر بنی هاشم! چه سعادتی نصيب من شده. الان حاجات خودم را ميگم. ...يه دقيقه صبر کنيد.... يه خورده هول شده​ام...(به فکر فرو رفتم کداميک از حاجات خود را بيان کنم؟ خواستم بگم چطوری شماره تلفن اون خانم همسايه بغلی​ که خيلی باحال هم هست را ميشه بدست آورد ولی ديدم از طرح آن خجالت ميکشم. ممکن هم هست با یک ضربت شمشیر دو نیمه​ام کند. خواستم بگویم این مملکت ما را از دست آخوندا نجات بده. ترسیدم شاید او هم نتواند این کار را بکند و پیش من خجالت بکشد... خلاصه هرچی فکر کردم چه حاجتی را درخواست کنم چیزی به عقلم نرسید جز نجات وبلاگ شریف​مان از دست اجانب فیلترچی لذا گفتم:
- یا سیدی یا مولا. میشه یک جوری حال اون لشگريان ابن زیاد فیلترچی را بگیرید که اینقدر وبلاگ من را فیلتر نکنند؟
فرمود: ای بابا چه دل خوشی داری؟ وبلاگ به چه دردی میخوره؟ برو فکر نان کن که خربزه آبه. ولی حالا چون بالاخره حاجت توست اشکالی نداره. فردا صبح قبل از طلوع فجر صد بار آیة الکرسی را بخوان و به مانیتور کامپیوترت فوت کن. بعد ایمیل​ات را با حمد و قل​هوالله باز کن. مشکلت حل میشه.
خواستم بپرسم: چطوری؟
که ناگهان غیب شد و در افق محو شد.
از خواب بیدار شدم. اول شلوارم را که خیس کرده بودم عوض کردم. سپس دستورات را مو به مو انجام دادم. وقتی ایمیلم را باز کردم با کمال تعجب دیدم یکی از صحابه که من اسمش را هم نمیدانم برای ما یک وبلاگ آینه درست کرده مثل قرص ماه! خوش سیما و قشنگ! از معجزات این وبلاگ این است که لازم نیست من هربار نوشته​ای را که در این وبلاگ اصلی می​نویسم در آنجا هم کپی کنم بلکه خودبخود اینکار را از جانب پروردگار برای ما میکند. مثل این است که ملائک مطالب اینجا را در آن وبلاگ آینه کپی و پیست میکنند.
من آدرس این وبلاگ آیینه​ای را به مومنین و مومنات داخل ایران خواهم فرستاد تا با خیال راحت به مطالب این وبلاگ شریف دسترسی داشته باشند.
از اعلام کردن آدرس آن در ملا عام خودداری میکنم چون ممکن است چشم نامحرم به آن بیفتد و ناکام از دنیا برود.
این بود شرح کرامات وبلاگ ضد فیلتر ما.
حالا به فیلترچی ها بگویید: اگر مردی بیا منو فیلتر بکن!

خبر خوش فيلتری:

منتظر انتشار خبرخوشی در مورد دستيابی برادران و خواهران دانشمند وبلاگی ما به تکنولوژی دور زدن فيلترينگ باشيد.
همه خبرگزاری​ها و فيلمبردارها و عکاسها آماده باشند. خيلی مهم است. ديگه تمام شد. ما به قله​های رفيع دانش بشری دست يافتيم. فعلا منتظر باشيد.
وقتی که عاشق شدم:


اولين تجربه عشقی من مربوط ميشود به زمان کودکی​ام . دقيقا نمیدانم چند ساله بودم ولی مطمئن هستم که دبستان و مهدکودک نمی​رفتم. شايد چهار پنج ساله بودم.
منزل پدری ما يک خانه قديمی ولی بزرگ بود در خيابان ايران. بنايی آجری با سقف​هايی بلند و پنجره​هايی چوبی و شيشه​هايی الوان. چند خانواده در همان خانه زندگی ميکردند که بيشترشان از بستگان و فاميل​های نزديک ما بودند جز يک زن و شوهر جوان که تازه ازدواج کرده بودند و درواقع مستاجر ما بودند. اين زن و شوهر جوان تنها بودند و فرزندی نداشتند. مادرم ميگفت: عيب از هما خانم است. بچه دار نمی​شوند.

تابستان بود و پنجره همه اتاقها باز. معمولا شام را در ایوان میخوردیم و در همانجا هم میخوابیدیم. بهمین دلیل بود که صدای بگو مگوی زوج جوان از اتاقشان بخوبی شنیده میشد.
هنوز مدت زيادی از سکونت اين زوج جوان در خانه ما نگذشته بود که گاه و بی​گاه صدای گريه و التماس هما خانم از توی اتاقش توجه مرا جلب میکرد. ظاهرا شوهرش او را با کمربند شلاق ميزد. اين مسئله اثر عميقی بر روحيه من گذاشت. از سويی خشم و نفرتی نامحدود عليه آن مرد در من ايجاد شد و از سوی ديگر احساس ترحم و همدردی با هما خانم در قلب کودکانه​ام شعله ور شد. برای من هما خانم مهربان​ترين و زيبا​ترين زن دنیا بود. اگرچه اختلاف سنی ۲۰ ساله با هم داشتيم ولی عاشق​اش شدم. او هم مرا دوست ميداشت. شايد بجای فرزندی که نداشت . البته من چنين احساسی را نداشتم. خيال ميکردم هما خانم از شوهرش بدش ميآيد و در عوض مرا دوست دارد.
شبهای تابستان قبل از خواب به ستاره​ها خيره ميشدم و آرزوهای دور و دراز خود را مرور ميکردم. ميخواستم زودتر بزرگ شوم و هما خانم را از دست آن مرد ديو سيرت نجات دهم و او را بردارم و ببرم یک جای دور دور. آنقدر دور که کسی نتواند ما را پیدا کند. آرزو داشتم با هما خانم عروسی کنم .... با همين افکار شيرين بخواب ميرفتم.
شايد هيچوقت هما خانم نفهميد که در قلب من چه ميگذرد ولی مهم اين بود که من او را از اعماق وجودم دوست داشتم و از اين احساس لذت ميبردم.
اما این دوران شیرین دوام نیافت و برای اولین بار تلخی و بی​رحمی روزگار را با از دست دادن هما خانم لمس کردم. هرگز فراموش نميکنم آن روز لعنتی را. بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی که بهمراه مادرم از بازار برمیگشتیم وانت باری که اسباب و اثاثیه زیادی را بار زده بود از جلو خانه ما حرکت کرد. من نتوانستم برای آخرین بار هما خانم را که جلو وانت نشسته بود را از نزدیک ببینم. آنها برای هميشه از خانه ما رفتند.
وارد اتاق خالی هما خانوم شدم. دلم شکست و بغض گلويم را گرفت. زار زار گريستم....همه آرزوهای کودکانه​ام بر سرم خراب شده بود.

بعدها که بزرگتر شدم و چشم و گوشم باز شد تازه فهميدم ای دل غافل! ما چقدر کم اطلاع و پرت بوديم. اون جيغ و دادهای هما خانم مال کتک کاری نبود بلکه از هيجان کارهای بی​ناموسی بود. ما را بگو که چه خواب و خيالهايی ميديديم؟

بيشتر حب و بغض و همچنين غم و غصه​های ما انسانها بدليل قضاوتهای کودکانه به مسائل است. شايد بهمين خاطر است که هرچه به گذشته خود نگاه ميکنيم دليلی منطقی برای غم و اندوه​هایی که در گذشته خورده​ایم را پيدا نميکنيم.


لبخندی بر لبان آقا:


توی سايت فارس مطلبی تحت عنوان« لبخندی بر لبان آقا» ديدم. گزارشی است پيرامون ديدار چند نفر از اساتيد دانشگاه با آقا. کنجکاو شدم ببينم در اين ديدار چه اتفاقی افتاده که لبخند بر لبان آقا نقش بسته؟ آخه آقا که هميشه مثل برج زهر مار است. چی شده که آقا را خوشحال کرده؟
از اول تا آخر مطلب چيز خاصی نبود و همان حرفهای تکراری ولی آخرين جمله مطلب چنين بود:
«استاد دانشگاهي نوزاد خود را به نزد مقام معظم رهبري برد و آقا نيز اين كودك را مورد عنايت خود قرار دادند. »

قضيه روشن شد؟
اين هم لينکش که فردا نگوييد فلانی الکی از خودش برای آقا حرف درمياره

راز طول عمر انسان:

(بر اساس خبرگزاری بلاگ​نيوز اخيرا دانشمندان دريافته​اند که کارهای بی​ناموسی طول عمر انسان را افزايش ميدهد. اين هم لينکش که نگوييد الکی است)

آفرين بر اين دانشمندان چيزفهم. اصلا دانشمند بايد اينجور چيزها را کشف کند نه بمب اتمی و میکروبهای خطرناک. بابا دمت​تان گرم دانشمندان عزیز! خيلی باحاليد.
من از امروز تصميم گرفتم با يک برنامه ريزی منظم طول عمر خودم را يه خورده زياد کنم. آدم بايد مطابق تحولات زمان زندگی و از دستاوردهای علمی استفاده کند. خلاصه ميخواهم تا جايی که کمرم اجازه ميدهد طول عمرم را افزایش دهم. مگر حضرت نوح چيکار ميکرد که هزار سال عمر کرده بود؟ حتما توی کشتی از صبح تا شب حال و حول ميکرده. خب . اين که کاری نداره. من هم بلدم هزار سال عمر کنم.

میخواهم دقیقا طبق تجویز این دانشمندان عزیز عمل کنم. هرچه تعداد دفعات بیشتر باشد طول عمر آدم زیادتر میشود. یعنی يکبار قبل از ناشتا و یک بار بعد از ناشتا يکبار هم ساعت ۱۰ صبح که آدم گرسنه​اش ميشود و يکبار هم قبل از نهار و یکبار بعد از آن و بالاخره یکبار هم موقع عصر بجای عصرانه. شب هم که طبق معمول سرجای خودش هست. البته بعضی دکترهای دانشمند ميگويند هر شش ساعت يکی. ولی ما هرموقع که بيکار باشيم يکی را بالا می​اندازيم تا زودتر خوب بشیم و طول عمرمان زودتر افزايش يابد. البته ترشی و سرخ​کردنی نبايد خورد.

از فردا اين کا را شروع ميکنم تا ببينم نتيجه​اش چه ميشود. عمرمان زياد ميشود يا نه؟
وبلاگ نويسی: هوس يا نياز؟


تا بحال پيرمرد و پيرزنان با صفا و زنده​دلی را ديده​ايد که باگذشت سالها از ازدواج و زندگی مشترکشان هنوز مثل روزهای اول آشنايی عاشق هم هستند؟ در مقابل چقدر زيادند زنان و مردانی که دوران غش و ضعف رفتن برای يکديگر همان شش ماهه اول زندگیشان بوده و بعد از آن مدت چنان از هم سير میشوند که نمی​خواهند سر به تن دیگری باشد. این نوع زندگی​ها براساس هوس​های زودگذر بنیان نهاده شده است در حالیکه در زندگی نوع اول نیاز دائمی به یکدیگر همیشگی است و نشاط و لذت با همدیگر بودن قابل زوال نیست. ازدواجی که بر اساس هوس بنیان شده باشد همانند شعله شمع است. مدتی پرحرارت و با التهاب است و کم​کم رو به زوال ميرود و خاموش ميشود. بمحض ارضای هوسّ​های زودگذر دیگر انگیزه​ای برای ادامه زندگی مشترک باقی نمیماند و شاید بخاطر فرزندان مشترک و یا بخاطر حفظ آبرو یکدیگر را تحمل میکنند.
با این مقدمه کوتاه و فشرده میخواهم اینگونه تعبیر کنم که وبلاگ نویسی یک نیاز است و نه یک هوس. اگر ما از جمله افرادی باشیم که به​همراه موج و سیلاب به این ساحل آمده​ باشیم بدون شک بعد از آنکه هوس و شهوت وبلاگ نویسی​مان ارضا شد دیگر انگیزه​ای برای ادامه کار نخواهیم داشت. درآن صورت دنبال هزارجور بهانه میگردیم تا آن را تعطیل کنیم و یا فقط بخاطر حرف مردم زورکی چیزی می​نویسیم و بقول وبلاگ نویسی برایمان وبال گردن میشود .
بعد از گذشت حدودا سه سال از نوشتن در این وبلاگ من هنوز همان احساس و انگیزه روزهای نخستین را دارم. قدر وبلاگ را کسی میداند که در ایران بخاطر ابراز عقیده و انتشار افکارش کتک خورده باشد. سختی و مرارت کشیده و بسیاری از موقعیتهای شغلی​اش را بخاطر اعتقاداتش از دست داده باشد. نمیدانم چند نفر از شما بخاطر انتشار یک کتاب ساده داستان یاشعر جهت گرفتن مجوز چاپ به وزارت ارشاد مراجعه کرده​اید. روزگار آدم را سیاه میکنند. حتی شما برای چاپ خاطرات خودت هم باید مجوز بگیری چه برسد به مطالب سیاسی و انتقادهای فرهنگی. وبلاگ این نیاز را بدون دردسر و بدون هیچگونه هزینه برطرف میکند. شما برای انعکاس عقايد و افکارت لازم نيست از کسی مجوز بگيری. آزاد آزاد هستی. هرچه دوست داری بنويس. البته حکومت ایران سعی دارد جلوی همین آزادی فسقلی افراد را هم سد کند ولی برای افرادی نظير ما که در خارج هستيم و سايه تنگ نظری حاکميت برسر ما نيست چه مانعی برسر نوشتن باقی می​ماند جز آنکه حرفی برای گفتن نداشته باشيم که داستان ديگری است.
وبلاگ نويسی مثل شعر گفتن است. ذوق و شوق و قريحه لازم دارد. يک شاعر موقع سرودن شعر بدون اختيار کلماتش از اعماق وجودش استخراج ميشود در حاليکه سرودن يک بيت شعر برای کسی که قريحه شعر ندارد جان کندن است. ذوق و شوق اين کار اکتسابی و قابل آموزش نيست.
فرهنگ ما مملو از خط قرمزها و محدوديت​هاست. ما هميشه با نکن نخور ننويس نگو و.... تربيت شده​ايم. هميشه چارچوبی هست که ما را به​گونه​ای محدود کند. وبلاگ وصله ناجوری است برای اين فرهنگ. مهمان ناخوانده​ای است برای اين نوع تربيت. چارچوب​ها را شکسته و به همه اچازه ميدهد افکارشان را بنويسند و منعکس کنند. نه اجازه سردبير را ميخواهد و نه مجوز ارشاد و نه قرارداد با ناشر. برای نوشتن در اين رسانه جهانی لازم نيست نويسنده حرفه​ای باشيد يا کسی بارتی شما باشد.

مسابقه ۲۰ سوالی

محمود: توی جیب جا میشه؟
مجری: خیر
محمود: من اون رو دارم؟
مجری: خير
محمود: خوردنی است؟
مجری: خیر
محمود: میشه یه راهنمایی بکنید
مجری: بعضی ها میگن همه بدبختی ما زیر سر او است
مجمود: مقام معظم رهبری نیست؟
مجری: هیس... از شما بعید است. میخواهید بیایند همین​جا دستگیرمان کنند؟ مورد نظر ما یک کشور است.
محمود: اسرائیل نیست؟
مجری: خیر
محمود: توی جیب جا میشه؟
مجری: چند بار میپرسی؟ خیر توی جیب جا نمیشه
محمود: هالوکاست نیست؟
مجری: خیر. گفتم اسم یک کشور است.
محمود: نیویورک نیست؟
مجری: خیر ولی داری به جواب مسابقه نزدیک میشوی.
محمود: فهمیدم! هاله نورانی نیست؟ توی نیویورک؟
مجری: خير. آقا اينقدر چرت و پرت نگو يه خورده به اون کله پوکت فشار بيار!
محمود: جنوب لبنان نیست؟
مجری: خير
محمود: پس حتما سوريه است. درسته؟
مجری: خیر. باز هم راهنمایی میکنم یک جایی را بگو که با همان قضیه هاله نور در ارتباط باشد
محمود: ها! فهمیدم! منزل آیت الله جوادی آملی بود دیگه؟
مجری: خیر. آقا اسم کشور را بگو و ما را خلاص کن.
محمود: توی جیب جا میشه؟
مجری: خیر. خیر. خیر. یک بار دیگه این سوال را بپرسی از مسابقه میاندازمت بیرون.
محمود: میشه یه راهنمایی کوچولو بکنید؟
مجری: حضرت امام فرمودند که او هیچ غلطی نمی​تواند بکند.
محمود: چه کسی؟
مجری: همان کشور
مجمود: کدام کشور؟
مجری: از من میپرسی؟
محمود: من باید جواب بدهم؟
مجری: ببین . اصلا کسی که قواعد بازی را رعایت نکند نمیتواند بازیگر خوبی باشدو دیر یا زود از زمین بازی بیرونش خواهند کرد. برو بیرون که دارم خفه میشم از دست تو.
محمود: ناراحت نشو. من که همیشه آماده مذاکره بوده و هستم ولی آخرش نگفتی توی جیب جا میشه یا نه.


کاستمر سرویس(۳):

خدمات پس از فروش و گارانتی از مقولاتی است که در همه دنیا جاافتاده و تولیدکنندگان و فروشندگان کالا با صرف میلیونها دلار هزینه​های تبلیغاتی میکوشند این اطمینان را به خریداران بدهند که کیفیت جنس​شان عالی است و با خرید آن درآینده مشکلی بوجود نخواهد آمد. هرجنسی گارانتی و شرایط خاص خود را دارد.

گارانتی کیفیت کالا در ایران منحصر بفرد و بی​نظیر است. باور ندارید؟ در کجای دنیا هندوانه را بشرط چاقو می​فروشند؟ فقط توی ایران است که هندوانه فروش اینقدر از کیفیت جنس خود مطمئن است که حاضر است آنرا در جلوی چشمان مشتری پاره کند. آیا در کشورهای غربی با آن همه ادعای تکنولوژی کنترل کیفیت چنین چیزی وجود دارد؟ همین امروز بروید توی یکی از فروشگاههای زنجیره​ای در اروپا یا امریکا و از کارمندان آنجا بپرسید:
Do you have watermelon conditional by knife
ببینید اصلا حالی​شون میشه شما از چی حرف میزنید؟
اين چيزها را اصلا توی خواب هم نمی​توانند ببینند. فقط توی ايران است که هندوانه را بشرط چاقو ميفروشند.
البته اینجا یک نکته​ای وجود دارد. در هرحال بعد از پاره شدن هندوانه مشتری موظف است پول هندوانه را بدهد حتی اگر هندوانه نارس و سفید باشد.چون ممکن است سر اينکه اين رنگ هندوانه واقعا قرمز است و یا سفيد دعوا شود. اگر هندوانه سفيد رنگ باشد فروشنده ميگويد: يه خورده بخور ببين چقدر شيرينه! چکار به رنگش داری؟ مگه رنگش را ميخوای بخوری؟

نکته آخر اینکه نباید نقش قسم حضرت عباس در اثبات کيفيت کالا را ناديده گرفت. اين هم يکی از روش​های جلب رضايت مشتری موقع خريد جنس است. مثلا ميگويند:
- بحضرت عباس اين ماشين سالم سالمه مثل عروس دم حجله! تابحال آخ هم نگفته. مال يه خانوم دکتر بوده فقط ميرفته مطب و برميگشته خونه. بجون دوتا بچه​هام که از تخم هردو چشام هم عزيزترند هيچ ايراد و اشکال فنی نداره. فقط بنزين بزن و سوارش شو. هيچی ديگه نمی​خواد.

به اين ميگن گارانتی کيفيت کالا با قسم و آيه.

استمداد جهانی:

شيرزنان و آزادمردان متخصص کامپیوتر در اقصا نقاط عالم !
بپا خیزید. امروز روز امتحان الهی است.
آيا کسی از شما هست که دين خدا را ياری دهد؟
ما دلمان ميخواهد يک ستون آبی رنگ در سمت چپ وبلاگمان ايجاد کنيم(مثل همين ستون سمت راست. ميخواهيم لوگو​ها و بقيه خرت و پرتها را آنجا بگذاريم ). در حال حاضر قیافه ظاهری این وبلاگ یه خورده قناس است. چه کسی میتواند ما را یاری دهد؟ کدام آزاده​ای از سلاله پاک قهرمانان تاریخی در میان شما هست که بیاید و اینکار را انجام بدهد؟

امروز اسلام به کمک شما نياز دارد. همه ملائک و فرشتگان در عرش الهی ناظر بر اعمال شما هستند که ببينند با اين درخواست من چه ميکنيد؟
آيا به اين ندای ملکوتی من لبيک ميگوييد که در آنصورت حوری​های خوشگل نصيب شما ميشود و در بهشت رضوان حسابی حال و حول میکنید و از کمر می​افتید يا خدای ناکرده به اين ندای ما بی​توجهی ميکنيد و از دایره ایمان خارج شده و خسرالدنيا و الاخره ميشويد ؟

بشتابيد قبل از آنکه حوری​ها ترشیده شوند و تاریخ مصرف آنها بگذرد


پی نوشت:
به​ به! واقعا دست اون حسن آقا درد نکند. واقعا پيرو ولايت به اين آقا ميگويند. اجرش با حضرت رقيه.
من دعا ميکنم ایشان در مسافرت به بوداپست دستش به ضريح برسد ( بشرط اینکه مجردی رفته باشد و خاک تو سرش اگر متاهلی رفته باشد. آخه من اونجا بوده​ام میدانم چه خبره)
حسن آقا التماس دعا
سوغاتی يادت نره.

customer service
در قاموس ما(۲):


دومين تابلو يا نوشته​ای که در مغازه​های ايرانی می​بينيد اين است: «جنس فروخته شده پس گرفته نمی​شود!»

مشتری موقع خريد بايد همه هوش و حواسش را جمع کند که مبادا اشتباه کند و چيزی را بخرد که بعدا پشيمان شود چون بعد از خريد پشيمانی سودی ندارد.

ما با آن ذهنیت آمدیم خارج. اینجا که رسیدیم دیدیم ای بابا این خارجی ها چقدر خنگند! هرچیز که میخری را میتوانی پس بدهی. از مواد خوراکی گرفته تا کفش و کلاه و لباس و غیره و غیره. مثلا شما یکدست کت و شلوار شیک میخری و آن را می​پوشی و توی عروسی کلی پز میدهی بعد فردا صبح میروی آنرا پس میدهی و پولت را میگیری و خداحافظی میکنی تا میهمانی بعدی. ساده و آسان مثل آب خوردن. اصلا پس دادن جنس خريداری شده حق مسلم ماست.

توی ايران داستان پس دادن جنس خيلی ديدنی و مهيج است. حتما شما هم مثل من به سرتان زده که جنسی را که از يک مغازه ايرانی خريده​ايد بخواهيد پس بدهيد. وای چه فيلم بزن بزنی ميشه از اون ساخت! در نظر بگيريد بيک ايمان وردی یا ناصر ملک مطیعی درحالی​که يک کارد بزرگ در يک دستش و يک سطل ماست در دست ديگرش گرفته و وارد مغازه ميشود. سطل ماست را روی پيشخوان ميگذارد و داد ميزند: نالوطی! اين چه ماستيه به ما فروختی؟ مزه آب حوض ميده!
در اين موقع صاحب مغازه سوتی میزند و از اون پشت یه لشگر فامیل ها و هم ولایتی​ها که منتظر لحظه موعود هستند سریعا بیرون میریزند و کمتر از یک ثانیه واقعه عاشورا تکرار میشه . کاربزن بزن شروع ميشه و همدیگر را لت و پار میکنند و کار به کلانتری و زندان میکشه ولی هیچوقت جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود.