یادداشت‌های روزانه باراک اوباما (۱):

دوشنبه بیست و چندم ژانویه ۲۰۰۹

امروز از کله صبح رفتم دفتر کارم . وقتی منشی آمد به او گفتم امروز هیچ کس را راه ندهد و هیچ تلفنی را وصل نکند امروز کار مهمی را باید انجام دهم و نمی خواهم کسی مزاحم شود. در اتاق را بستم. کتم را بیرون آوردم و قبراق و سرحال نشستم پشت میز. دفترچه تلفن را باز کردم. گوشی تلفن را برداشتم و کد ایران را گرفتم بعد کد تهران بعد شماره دفتر مقام معظم رهبری.
قصد داشتم با ایرانی‌ها مذاکره مستقیم و شفافی داشته باشم و از آنها بخواهم بیایید دشمنی را کنار بگذاریم و با هم آشتی کنیم.
خلاصه شماره را گرفتم. لحظه حساسی بود. با خود گفتم حتما در تاریخ اسم من در کنار منادیان صلح‌طلبی و تنش زدایی ثبت خواهد شد. قلبم تاپ تاپ میکرد. اضطراب سراسر وجودم را گرفته بود. دست به کار مهمی زده بودم. موقع شماره‌گیری دستانم می‌لرزید. شماره‌ای که گرفته بودم اشغال بود. دوباره گرفتم. باز بوق اشغال می‌زد. چند بار دیگر این کار را تکرار کردم بازهم بوق اشغال می‌زد.
دکمه آیفون را فشار دادم و به خانم منشی گفتم: خانم! لطفا این شماره را در تهران بگیرید و وقتی وصل شد قبل از آنکه طرف گوشی را بردارد٬ به من ارتباط بدهید تا خودم صحبت کنم.

آرام روی صندلی نشستم و جملاتی را که میخواستم بگویم را مرور کردم. مدتی گذشت و خبری نشد. از خانم منشی پرسیدم: خانم! پس چی شد؟
منشی گفت: مرتبا بوق اشغال میزنه. گفتم دوباره بگیر. خسته نشو.اینقدر شماره بگیر تا بالاخره وصل بشه.

آن روز گذشت و تا ساعت یازده شب توی دفتر کارم تشنه و گشنه نشستم ولی خبری نشد. بالاخره میشل زنگ زد گفت اگر تا نیم ساعت دیگه خانه نیایی باید توی خیابون بخوابی. خلاصه خسته و کوفته دفتر کار را ترک کردم ولی به خانم منشی گفتم اضافه کار بماند آنجا و تا ضبح کار کند و هرجور شده شماره را بگیرد و وصل کند به من.
آن شب تا ساعتها توی رختخواب وول میخوردم و خوابم نمی‌برد. تازه چشم‌هایم گرم شده بود که منشی تلفن ایران را وصل کرد. به سرعت از رختخواب پریدم بیرون و گوشی را برداشتم. بله بالاخره وصل شده بود. آن لحظه تاریخی فرا رسیده بود. تلفن داشت زنگ میزد و هنوز کسی گوشی را برنداشته بود. نفس‌هایم را در سینه حبس کردم و منتظر شدم.
یکنفر از آنطرف گوشی را برداشت و گفت:
بله فرمایش؟!
گفتم: آی اَم باراک اوباما. پرزیدنت آف یونایتد استیت ز آف امریکا. آی لایک تاک تو مستر مقام معظم.
یکنفر با صدای بلند داد زد: حاج اسمال!... بیا ببین این چی میگه. یارو خارجی‌اه... ببین اگه استشهادیه وصلش کن به خالد مشعل.
ادامه دارد...

باغت آباد ابطحی:



ابطحی گفته که آقای میر حسین موسوی٬ نخست وزیر دوران جنگ٬ مثل هندوانه نبریده است و معلوم نیست تویش چجوری است. قرمز است یا سفید؟ شیرین است یا بی‌مزه. هسته‌دار است یا بی‌هسته.
خب. اگر قرار شود میوه ها را هم داخل سیاست کنیم می‌توانیم بگوییم:

آقای خمینی مثل چغاله بادام بود که تا قبل از اینکه به قدرت برسد در برابر مردم نرم بود ولی وقتی مدتی گذشت تبدیل شد به یک بادام تلخ و خشک. سفت و دندان‌شکن.

آقای مقام معظم مثل هندوانه ترشیده می‌ماند که از بس توی گرما مانده خراب شده و دیگر قابل استفاده نیست. حتی اگر آنرا جلو بزغاله هم که بیاندازی٬ آن را نمیخورد.

آقای خاتمی مثل هندوانه‌ای است که از بیرون سبز و رسیده است و صدای تاپ تاپ‌اش حاکی از رسیده بودن هندوانه را میدهد ولی امان از وقتی که آنرا قاچ کنی! سفید است و کال. نه هسته دارد و نه طمع نه خاصیت.

آقای کروبی٬ اصلا شباهتی به هندوانه ندارد بلکه بیشتر شبیه طالبی است البته نه خود طالبی بلکه همان هسته داخلش که خیلی هم لزج است و معمولا آنرا میریزند توی سطل آشغال.

آقای رفسنجانی نه مثل هندوانه است و نه مثل طالبی بلکه مثل خیار چنبر است که فقط بدرد این میخورد که آن را توی آب و نمک بخوابانی تا خیار شور شود و صادر شود به کشورهای عربی.

آقای احمدی نژاد مثل انجیر می‌ماند البته اگر قول بدهد لباس یا کفشی از جنس «جیر» بپوشد.

آقای جنتی هم مثل بادمجان بم است که لامصب همینجوری سر و مُرو گنده زنده است و چیزیش نمیشود.

خود آقای ابطحی هم مثل گوجه فرنگی له شده است که رب‌اش گران‌تر از خودش است و جان می‌دهد برای درست کردن املت.

بقیه هم یا کدو تنبل هستند و یا چغندر و یا هویج!

طرز تهیه چلوکباب سلطانی از کاه و یونجه:


نظر به گرانی روزافزون مواد خوراکی و پروتئینی و با توجه به اعزام گاو و گوسفندهای عزیز به نوار غزه٬ پیش بینی می‌شود اگر همینطوری پیش رود در آینده نزدیک قیمت گوشت گاو و گوسفند و بزغاله و بقیه چهارپایان محترم سر به فلک خواهد زد و حتی خوردن یک سیخ کباب کوبیده نیز برای بسیاری از هموطنان عزیز تبدیل به آرزو و رویایی دست نیافتنی میگردد.

اما بحمدلله اخیرا چند نفر از دانشمندان بسیجی ما موفق شده‌اند با وسایل ابتدایی در زیر زمین طویله‌شان٬ از کاه٬ گوشت اختراع کنند و مشگل کمبود و گرانی گوشت را حل نمایند. از این پس همه میتوانند گوشت بخورند و سه وعده کباب درست کنند و نوش جان نمایند.

حالا من می‌خواهم با استفاده از مقداری کاه و علف و یونجه ٬ خوشمزه‌ترین غذاهای ایرانی را به شما یاد دهم:

ابتدا مواد لازم:

- کاه خشک و مرغوب٬ یک بغل
(دقت کنید کاه‌ را از جای مناسبی در طویله انبار کنید و مواظب باشید در دسترس گاو و گوسفندان عزیز و بچه‌های آنها نباشند و الا ممکن است همه آنها را بخورند و ما گرسنه بمانیم. ضمنا وقتی میخواهید برای درست کردن غذا٬ از داخل طویله کاه بیاورید یادتان باشد کاه‌هایی که روی زمین ریخته شده را جمع نکنید و بیاورید توی آشپزخانه. زیرا ممکن است بعضی از گاو و گوسفندها به روی آنها جیش کرده باشند و در نتیجه چلو کباب ما مزه تاپاله وپهن بدهد که آبروی‌تان پیش میهمان می‌رود)

- علف و یونجه و برگ درخت٬ به مقدار لازم
( این مواد را به اندازه دلخواه با چاقو خرد کنید و مقداری آبلیمو یا آبغوره و روغن زیتون به آن اضافه کنید تا بشود سالاد فصل که حتما باید در کنار چلوکباب سلطانی صرف شود.)

- نمک و فلفل٬ یک قاشق نمک خوری
- اجاق گاز یا منقل ٬ یک‌عدد
- کبریت بی‌خطر٬ یک بسته.
- سیخ کباب٬ به مقدار کافی
- سس مایونز٬ چند قاشق مرباخوری (از انگشت هم میتوانید استفاده کنید)

طرز تهیه:
ابتدا یک مشت از آن کاه ‌ها را توی دهان بگذارید و به آرامی بجوید. مواظب باشید قورت ندهید چون آنها را لازم داریم. وقتی کاه‌ها به شکل خمیر درآمد آنها را از توی دهان بیرون آورده مقداری سس مایونز و نمک و فلفل به آن اضافه کنید و با دست به هم بزنید تا مثل کباب کوبیده توی رستوران‌ها شود.
حالا آنرا با دقت به سیخ بکشید. برای اینکه قیافه کباب شما از حالت کباب کوبیده به کباب سلطانی تغییر کند عکسی از تمثال آقا را هم به سیخ کباب بچسبانید و آنرا روی منقل بگذارید تا پخنه شود.
خب. الان کباب شما آماده است. حالا یک قابلمه بدهید دست همسرتان و بگویید برود از چلوکبابی سر خیابان چند پرس پلو بخرد و بیاورد. به همسرتان سفارش کنید که وقتی بیرون میرود مبادا با ساندویچ خودش را سیر کند.
تا او برگردد شما فرصت دارید سفره را بچینید. سالاد فصل را فراموش نکنید. برای تزیین سالاد میتوانید از چند عدد پشگل نیز بصورت قلب روی دیس سالاد استفاده کنید.
سر سفره نوشابه را فراموش نکنید. هرگز کوکاکولا و پپسی نگذارید. آنها صهیونیستی هستند و خدای ناکرده ممکن است مامورها بریزند و شما را به جرم ارتباط با اسرائیل و براندازی نرم بازداشت کنند. بجای نوشابه‌های صهیونیستی میتوانید شیر شتر یا بزغاله مصرف کنید که در صدر اسلام هم در بین همه قبایل عرب رواج داشته است.

سوء نیت شهردار:


دو سه روز پيش نامه اي از طرف شهرداري منطقه اي كه در آنجا سكونت دارم به دستم رسيد. قبل از اينكه پاكت نامه را باز كنم با خودم گفتم: باز این لامصبا قبض مالیاتی فرستاده اند. خفه شدیم از بس به این دولت کانادا پول دادیم.

اما همین که نامه را خواندم تعجب کردم. نامه از طرف شخص شهردار منطقه بود. نوشته بود که خیلی خوشحالم که شما در منطقه تحت مدیریت من دارید زندگی میکنید و این مایه مباهات و افتخار بنده است که در خدمت شما باشم. همه سعی و تلاش من و همکارانم جلب رضایت شماست. ما خود را مدیون رضایت شما شهروند عزیز و گرامی می دانیم. اصلا شما اگر نبودید ما معلوم نبود که چه خاکی توی سر خودمون می ریختیم. من لیستی از شماره تلفن خود و همکارانم در قسمت های مختلف شهرداری را همراه این نامه می فرستم تا شما راحت تر با ما ارتباط برقرار کنید و خواسته هایتان را با ما در میان بگذارید. آخرین جمله اش این بود:

Please do not hesitate to contact me if you ever require assistance
(یعنی خواهش میکنم هر وقت معاون یا دستیار خواستی بگو خودم نوکرت هم هستم .اصلا خجالت نکشی ها از اینکه با من تماس برقرار کنی )!
بعد یک عدد کارت خودش را هم ضمیمه کرده بود که عکس و شماره تلفن و آدرس ایمیل خودش در آن درج شده بود.

خب. بعد از خواندن این نامه مدتی فکر کردم که این یعنی چی؟ منظورشان از این کار چه میتواند باشد؟ شهردار مگر بیکار است که بنشیند به تک تک شهروندان نامه بنویسد و شماره تلفن خودش را به آنها بدهد و با افراد گپ بزند؟ این چجور مدیریتی است؟ شهردار باید سنگین باشد و احترام خودش را نگه دارد. تازه مگر من کی ام؟ یک شهروند عادی. نه فامیل او هستم و نه ارتباطی با او دارم.

نه آقاجان! این خیلی غیر طبیعی است.حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است! لابد قصد و غرضی توی این کار هست و شاید نقشه ای شیطانی برایمان کشیده باشند. شاید این جناب شهردار عکس ما را توی وبلاگمان دیده و از ما خوشش آمده و حالا میخواهد بعله دیگه!... کورخوانده اید. ما از اونهایش نیستیم که خیال کرده اید.

ای دانشمندان! خدا لعنت تان کند:


اخیرا بعضی از دانشمندان بی بخار و بی‌ناموس یک چیزی را کشف کرده‌اند که پاک روزگار ما را سیاه کرده و همه نقشه های ما را نقش بر آب نموده. بر اساس کاوش این دانشمندان مشخص شده که از نظر خانم‌ها٬ مردانی قابل اعتمادترند که عجله‌ای در انجام اون کارها نداشته باشند و همیشه بگویند: ایشالله بعدا!
یکی نیست به این دانشمندان از خدا بی‌خبر بگوید مرد حسابی! آخه کدام مرد سالمی برای رسیدن به وصال عجله ندارد. آقای دانشمند! اصلا بگو ببینم موضوع و سوژه علمی قحط بود که آمدی نان دیگران را آجر کنی؟ آخه این هم شد کار؟ این هم شد تحقیقات علمی؟ مگر خودت ناموس نداری؟حالا ببین چی به روزگار ما آوردی و ما را چگونه بدبخت و آواره کردی و همه برنامه‌های ما را بهم ریختی؟

الان شش ماه است که مُدام دارم روی یک سوژه کار میکنم. صدبار طرف را به رستوران دعوت کرده ام و ناهار و شام میهمانش کرده‌ام. تابحال کلی وقت گذاشته‌ام. کلی پول خرجش کرده‌ام. کلی قربون صدقه‌اش رفته‌ام و اندازه یک وانت بار برایش دسته گل و هدایای جورواجور خریدم ولی دریغ از یک ماچ خشک و خالی. هربار که سعی میکنم قضایا را یک جوری به نقطه مطلوب برسانم زرتی کنار میکشه و میگه: ببین! من از تو انتظار نداشتم اینقدر هول باشی. از نظر علمی ثابت شده که مردی که عجله نداره قابل اعتمادتره. یالّا برو روی کاناپه بخواب.

الان چند وقته من هم بخاطر اینکه وانمود کنم خیلی مرد قابل اطمینانی هستم و هیچ عجله‌ای برای آن کار ندارم٬ یواشکی هر روز مقداری شربت کافور میخورم تا عجله‌ام بکلی ریشه کن بشه. البته برای اطمینان بیشتر یک نخی هم بسته‌ام که کنترل اوضاع از دستم خارج نشود.

حالا من به شما گفته باشم که اگر مریض شدم و یا خدای ناکرده زبانم لال بلایی سر اون سرمایه اسلام آمد خونش ابتدا گردن اون دانشمندان بی‌ناموس است بعد هم تقصیر اون خانم‌هایی است که این حرفها رو باور میکنند.

مقایسه دو مراسم٬ یکی در واشنگتن و یکی در تهران:


نمیدانم مراسم سوگند اوباما را دیدید یا خیر. من بیشتر آنرا بصورت مستقیم از طریق سی ان ان دیدم. واقعا چقدر با نظم و ترتیب بود. چقدر باکلاس و با پرنسیب بود. امنیت و حفاظت در حد اعلی. سیستم فیلمبرداری و پوشش تصویری در بهترین وضعیت. برنامه‌ریزی دقیق و اجرای برنامه‌ها مطابق جدول زمانبندی و از همه مهمتر سخنرانی اوبا که بیشتر از ۱۸ دقیقه طول نکشید. خلاصه من که خیلی تحت تاثیر برنامه ریزی و مدیریت برگزار کنندگان آن مراسم و همچنین رفتار و برخوردهای اوباما قرار گرفتم.

خدا نکند چنین مراسمی مثلا در ایران برگزار شود. شیر تو شیری بشود که بیا و ببین.
توی ایران برای چنین مراسمی رسم برآن است که شکوه یک مراسم معادل است با شلوغ پلوغی آن . یعنی هرجه خرتو خرتر باشد آن مراسم باشکوه‌تر است.
مردم را عادت داده‌اند که مثل (دور از جان شما) بزغاله و گوسفند بریزند وسط خیابان و دنبال ماشین آن مسئول مملکتی (مثل مقام رهبری یا رئیس جمهور عزیز) بدوند و از سر و کول هم بالا روند. یا مثلا بپرند روی سقف ماشینِ طرف و شلوغ بازی دربیاورند. همدیگر را هل بدهند و عده‌ای هم زیر دست و پا له شوند. هر صد متر به صدمتر هم گاو و گوسفندی را جلوی ماشین طرف به زمین میزنند و آنرا قربانی میکنند. سر و صدا و هیاهو از هر طرف بلند میشود. جناب رئیس جمهور یا مقام عظما توی ماشین قایم میشود و یا حداکثر خیلی که بخواهد خودی نشان بدهد کله‌اش را مثل مرغابی از سقف ماشین بیرون می‌آورد و به ابراز احساسات حاضرین پاسخ میدهد. البته همیشه سه چهار نفر از محافظان ریشو چنان او را دربرمیگیرند که بسختی بتوان کله مقام محترم را از کون و کپل محافظان تشخیص داد.
بعد نوبت تشریف فرمایی حضرت والا به جایگاه سخنرانی میرسد. قبل از آن یکی می‌آید نیم ساعت قرآن میخواند. البته من میگویم نیم ساعت! بعضی وقتها طرف از صدای خودش که توی بلندگو می‌پیچد خوشش می‌آید و همینطوری تخته گاز میخواند. هی مردم این پا و اون پا میکنند. کسی هم که عربی متوجه نمیشود. مردم همینطوری توی دلشان خدا خدا میکنند که آن قاری قرآن زودتر خسته شود و خواندنش را تمام کند.
بعد نوبت شعر خوانی در مدح و ثنای آن شخصیت مملکتی میرسد. ما ملتی هستیم که بدون مدح و ستایش کارمان پیش نمیرود و هیچ مراسمی نیست که خالی از اینگونه چاپلوسی‌ها نباشد. اون بابا هم هرچی شعر توی دفتر شعرش هست را تصمیم میگیرد برایمان بخواند.

ها٬ یادم رفت. امان از خرابی سیستم صوتی. آیا تا بحال شده اینها یک مراسمی برگزار کنند و بلندگوها درست کار کنند؟ فیلمبرداری و تصویربرداری تلویزیونی را که دیگه نگو. هیچ برنامه آی مطابق زمانبندی پیش نمیرود. هرچه پیش آید خوش آید.

بعد نوبت سخنرانی آن مقام مملکتی میرسد. طرف شروع میکند از خلقت آدم و حوا حرف میزند و آنرا وصل میکند به وقایع صدر اسلام و سرگذشت امامان و همینطور بگیر و بیا تا انقلاب شکوهمند اسلامی و فرمایشات امام راحل و بعد جنایات آمریکا و اسرائیل و محکوم کردن سران کشورهای منطقه و توطئه دشمنان و از اینجور شر وورهایی که هزاران بار آنها را شنیده‌ایم و از حفظ شده‌ایم.
خلاصه آنقدر زر میزند که همه را خسته و کوفته میکند. گاهی وسط حرف‌هایش هم بعضی از آن بادمجان دور قاب چین‌ها تکبیر میگویند و شعار میدهند. در طول سخنرانی ملت هم همچنان مشغول هل دادن همدیگر هستند.

خب. برگردیم به مراسم آقای اوباما. هرکس جای این بابا بود لااقل یکساعت و نیم حرف میزد و مخ مردم را تلیت میکرد درصورتیکه این مرد بیست دقیقه حرف زد ولی درست و حسابی. خیلی متین و سنجیده.معلوم بود که متن آنچه که میخواهد بگوید را بارها مرور کرده و اینطور نبود که همینطوری از روی شکم هرچی به زبانش بیاید بگوید.
دوربین‌های تلویزیونی را در کل مسیر (از کنگره تا کاخ سفید) در زوایای مختلف کار گذاشته بودند و پوشش تصویری کاملی را ارائه دادند.
خلاصه احسن و مرحبا به اون امریکای جنایتکار. کارشان واقعا حرف نداشت.

همزمان با این مراسم٬ البته با چند ساعت اختلاف٬ در تهران مراسم جشن پیروزی حماس برگزار شده بود. یک عده بسیجی را جمع کرده بودند جلوی سفارت سابق امریکا تا علیه استکبار جهانی شعار بدهند. بروید عکسهایشان را ببینید.ای خاک عالم بر سر مسولین این مملکت!

آقاجان! آدم این چیزها را می‌بیند دلش برای مردم مملکت خودش میسوزد.

یا عادل٬ یا مظلوم:



همانطور که شمر و لشگر ابن زیاد٬ آب را بر امام حسین و یارانش بستند٬ این نانجیب‌ها نیز اس ام اس را بر یاران و عاشقان برنامه ۹۰ بستند و آنرا از مخابرات قطع کردند. حالا بیایید دو دسته شوید میخواهیم سینه بزنیم.

دسته اول: سقای « ۹۰» سید و سالار نیامد.
دسته دوم: اس ام اس نیامد. اس ام اس نیامد
....

حالا چند تا دعا میکنم شما آمین بگویید.
خدایا بارالها پروردگارا! کشور ما را آزاد و رها بفرما(الهی آمین)
ورزش و ورزشیان را ببخش و بیامرز(الهی آمین)
مکر دشمنان را به خودشان باز بگردان(الهی آمین). وزیر مخابرات را مفتضح و رسوا بفرما(الهی آمین). رئیس فدراسیون و معاونین‌اش را شفای عاجل مرحمت بفرما(الهی آمین) یک ذره عقل و درایت به آنها عطا بفرما (الهی آمین)
خدایا ورزش ما را بی پدر بفرما (الهی آمین)
خوار مادر مسولین نالایق را عنایت بفرما(الهی آمین)
ما را از شر دوستدارانت محفوظ و مصون بدار(الهی آمین)
عادل فردوسی پور٬ نصرت عنایت بفرما(الهی آمین)
سایه پربرکت مقام معظم رهبری را از سر این مملکت کوتاه بگردان(الهی آمین)
آمین یا رب العالمین.

نتایج نظر سنجی از نوع بی‌بی سی:


۱- از مردم داخل ایران پرسیدیم نسبت به آینده خود زیر سایه نظام مقدس جمهوری اسلامی خوشبین هستند یا بدبین؟
نتایج:
۹۹/۹۹ در صد و حتی بیشتر جواب داده‌اند: به‌به! اینجا به ما خیلی خوش میگذره. آینده مان هم توپه توپه.
یکی دو نفر هم یواشکی گفتند ممکن است در آینده بدبخت شوند که البته تقصیر خودشان است.


۲- از مردم داخل ایران پرسیدیم داشتن بمب اتم واجب‌تر است یا کاهش تورم و داشتن شغل و درآمد؟
نتایج:
۹۹ در صد گفتند بمب اتم
۱ در صد هم گفتند هرچه آقا بگوید.

۳- از خانم‌های ایرانی پرسیدیم نظرشان در مورد صیغه و چند همسری آقایون چیست؟
۹۹ در صد گفتند با اجازه بزرگترها بعله!
۱ در صد هم مخالف بودند که البته توسط نیروی انتظامی دستگیر و به اداره اماکن منتقل شدند.

۴- از مردم داخل امریکا پرسیدیم که شما بدبخت‌ترید یا مردم گینه بی‌سائو؟
نتایج:
۹۱ در صد گفتند: آی دونت اسپیک انگلیش!
۶ در صد گفتند: وات ایز «بدبخت»؟
۳ در صد هم گفتند: ور ایز «گینه بی صاحاب»؟

۵- از ایرانیان داخل کشور سوال کردیم آیا موافقید برای اصلاح قانون اساسی و حدف ولایت مطلقه٬ رفراندم برگزار شود؟
۹۹ در صد گفتند خیر ما با همین ولایت مطلقه هیچ مشکلی نداریم ولی لطفا به مسولین بگویید یه خورده اختیارات ولی فقیه را زیادتر کنند.
۱ در صد هم گفتند: عمو! جمع کن این بساط رو. خودت را مسخره کردی؟

معجزه در رودخانه هادسون:


یک هواپیمای مسافری در رودخانه هادسون امریکا سقوط کرد و همه سرنشینان و کادر پرواز بصورت معجزه آسایی نجات یافتند.
برای اطلاع شما از چند و چون این معجزه به سراغ خلبان این هواپیما رفتیم و مصاحبه‌ای را با او ترتیب داده‌ایم:

- جناب خلبان! بفرمایید چطور شد که این معجزه اتفاق افتاد؟

- با درود به روان پرفتوح مقام معظم رهبری و با سلام و عرض ادب خدمت همه بینندگان و شنودگان عزیز و ضمن محکومیت حمله اسرائیل به نوار غزه و همچنین محکومیت سکوت سران کشورهای منطقه باید عرض کنم این معجزه توسط امدادهای غیبی صورت گرفت و ما هیچ‌کاره بودیم.

- ببخشید.مگر امدادهای غیبی شامل حال شما امریکایی‌ها هم میشه؟
- اختیار دارید! این حرفا چیه. این که چیزی نیست. یک بار با هواپیما محکم زدم به کوه. هیچ کس هیچی‌اش نشد. حتی یک خط هم روی سپر هواپیما نیفتاد.

- عجب! میشه بفرمایید اصلا علت سقوط شما چه بود؟
- آقاجان معصیت! گناه! کارهای بی‌ناموسی! از بس این مسافرهای عزیز توی هواپیما معصیت میکنند با این مهماندارها٬ خدا هم این بلاها را سر ما می‌آورد.

- یعنی مثلا چیکار میکنند؟
- آخه روم نمیشه بگم. مثلا بعضی‌ها حجاب شون رو رعایت نمیکنند. به پر و پاچه خانم‌های میهماندار زیاد نگاه میکنند.موقع تیک آف کردن هواپیما برای سلامتی خودشان و آقای راننده و خانم‌های میهماندار صلوات نمیفرستند و همینطوری مثل بزغاله بر و بر اطراف رو نگاه میکنند و هیچ ذکری نمیگن.

-یعنی اگر مثل هواپیمایی جمهوری اسلامی٬ همه صلوات بفرستند و توی هواپیما دعای سفر بخوانند دیگه اتفاقی نمی‌افته؟
- صد در صد نمی‌افته. الان شما ببینید این هواپیمای من که توی رودخانه سقوط کرده صفر کیلومتر بود. تازه از کمپانی خریده بودم. همه قطعاتش فابریک بود ولی با رفتن یک کفتر لای پروانه موتور٬ تسمه پروانه را پاره کرد و موتور گیرپاژ کرد و بالاخره سقوط کردیم. ولی حالا شما هواپیماهای ایرانی را ببینید که هم کهنه هستند و فرسوده و هم مشگل قطعات و تعمیر و نگهداری دارند.مشکل مدیریت هم البته یک کمی دارند ولی با این وجود همینطوری می‌نشینند توی اون طیاره و میگن الهی به امید تو!
اگر قرار بود ایرانی‌ها سوار آن ابوطیاره شوند و حتی صلوات هم نفرستند که باید هر نیم ساعت یک هواپیما می‌افتاد توی رودخانه جاجرود!

- پس پیشنهاد شما این است که در سراسر جهان٬ صلوات فرستادن توسط مسافران هواپیما باید اجباری شود؟
- حتما. این باید جزو استانداردهای ایمنی پرواز ثبت بشه و هر مسافری که از آن تخلف کرد را بجرم توهین به مقدسات و براندازی نرم از هواپیما بیاندازند بیرون.

معرفی پرشن بلاگرز:


عرضم حضور شما٬ چند نفر از دوستان نادیده زحمت کشیده‌اند و سایت پرشن بلاگرز را راه‌اندازی کرده‌اند. واقعا جای چنین مرجعی در وبلاگستان خالی بود. دست‌شان درد نکند. مخصوصا لیستی از طنزنویسان وبلاگستان را هم تهیه کرده اند.

من به همه آنها خسته نباشید میگویم و برایشان موفقیت و بهروزی و سلامتی و شادکامی و سعادت و خوشبختی و بقیه چیزهای درست و حسابی و نرم و لطیف را آرزو میکنم.

در جلسه ملاقات خاتمی و رهبری چه گذشت؟


خاتمی: حاج آقا! این دوستان ما دست بردار نیستند و هی اصرار میکنند که الا و بالله یا من و یا آقای میر حسین موسوی ٬ یکی از ما٬ کاندیدا شود. من امروز آمدم خدمت حضرتعالی کسب تکلیف کنم.
بنظر شما کدامیک از ما برای حضرتعالی قابل تحمل‌تر است؟ هر کدام را که خوش‌تان می آید انتخاب کنید. خوب فکرهایتان را بکنید که بعدا پشیمانی سودی ندارد.

مقام رهبری: اِهم...این صحیح نیست که رهبر عظیم الشان که رهبر مسلمین جهان است بیاید و در اینجور موارد نظر صریح بدهد و موضعگیری نماید. خودتان بروید و شیر یا خط بیاندازید و یکی را انتخاب کنید.

خاتمی: اختیار دارید حاج‌آقا! ما بدون نظر حضرتعالی آب هم نمیخوریم. اصلا امروز تا نظر صریح حضرتعالی را نگیرم از اینجا تکان نمیخورم. اینقدر می‌نشینم اینجا تا حضرتعالی تکلیف ما را روشن کنید. خب. نظرتان را بفرمایید دیگه. تعارف نکنید.

مقام رهبری: عرض شود... اِهم... عرض شود اگر قرار شود بین هواپیما و قطار ... نه... اگر قرار شود بین خاتمی و میرحسین یکی را انتخاب کنید باید احمدی‌نژاد را انتخاب کنید.


ما سی سال از بقیه کشورها جلوتریم:


ما اگر در هر زمینه‌ای از دنیا عقب‌تر باشیم٬ لااقل در یک چیز ٬جلوتریم و آن هم سابقه مبارزه با امپریالیسم و دشمنی با صهیونیسم است.
ما ایرانیان سی سال پیش همان شعارهایی را می‌دادیم که امروز بعضی از تازه به دوران رسیده‌ها در کشورهای خارجی میدهند.
سی سال پیش خیال میکردیم که اگر توی خیابان‌ها بریزیم و علیه امریکا و اسرائیل شعار بدهیم و پرچم آنها را آتش بزنیم٬ آنها از بین می‌روند و از شرشان راحت می‌شویم. خیال میکردیم با ریختن یک سطل آب اسرائیل غرق شده و از روی نقشه حذف میشود.
بخوبی بخاطر دارم که سی سال پیش اعلام کردند اگر محصولات امریکایی را تحریم کنیم٬ اقتصاد امریکا شکست میخورد و حالش جا می‌آید. غافل از اینکه بودجه یک ایالت کوچک امریکا چند برابر بودجه سالانه کشور ما بود.
ما اینقدر در مبارزه با امپریالیسم پیشروی کردیم که حتی از دیوار سفارت امریکا بالا رفتیم و آنها را گروگان گرفتیم.
حالا بعد از بیست - سی سال فهمیدیم (دور از شما ) عجب غلطی کردیم! چه افکار انقلابی مزخرفی داشتیم. چه دشمنی‌ها و آرمان‌های دور از عقلی داشتیم. هنوز داریم تاوان شعارهای نسنجیده آن زمان خودمان را می‌دهیم. واقعیات آن‌گونه نبود که ما تصور می‌کردیم.

اکنون بعد از آن همه فراز و نشیب٬ اکثریت مردم ایران از نظر تجربه سیاسی٬ سی سال جلوتر از بقیه هستند. آنها مزه دخالت دین در سیاست را چشیده‌اند. آنها زمامداری عالمان دینی و نمایندگان خدا بر روی زمین را تجربه کرده‌اند. اگر نسل جوان در کشورهای اروپایی و امریکا تازه به فکر حمایت از فلسطینی‌ها افتاده‌اند و هنوز دارند روی این بحث می کنند که آیا حق با حماس است یا با اسرائیل٬ مردم ما سوزش شلاق اربابان و حامیان حماس را سالها بر گرده خود احساس کرده‌اند.
مردم ما بهتر از دیگران میدانند حماس یعنی چه و پشت فریادهای الله اکبرها و نقاب‌های سیاه چه افکار و چه رفتارهایی نهفته است. مردم دنیا ممکن است این چیزها را ندانند ولی ایرانی‌ها با گوشت و پوست و استخوان خود آنها را لمس کرده‌اند.

البته یک نکته را نباید غافل شد و آن اینکه رهبران مملکت ما به اندازه هزار و چهارصد سال از دنیا عقب‌ترند و هنوز توی حال و هوای دوران صدر اسلام زندگی میکنند.
در نتیجه این سی سال جلو افتادن ما از دنیا یعنی کشک!

غذاهای مقوی برای وبلاگ نویسان عزیز:

چه غداهایی موجب تقویت قوه باه یک وبلاگ نویس میشود؟
اگر میخواهید کمرتان قرص شود و قوای جسمانی‌تان بالا رود و قادر باشید هر شب وبلاگتان را آپدیت کنید و مطلب تازه‌ای بنویسید حتما خوردن غذاهای زیر را فراموش نکنید:

۱- کله پاچه و عسل و مغز بادام و گردو و حلوا ارده
۲- چس فیل و تخمه آفتابگردان و پفک نمکی
۳- گوشتکوبیده و تمبر هندی و دوغ و مربا
۴- کوکاکولا و ویاگرا و بربری و سنجد
۵- ته دیگ و ذغال اخته و لبو با سس مایونز

ببینید. من خودم اینها را امتحان کردم. صد در صد جواب میده. بخاطر همینه که می‌بینید ماشالله ماشالله بزنم به تخته کمرم حسابی قرص شده و چند وقت است که هر شب آره دیگه! یعنی هرشب وبلاگم با یک مطلب جدید آپدیت میکنم.

خب. همین چیزهاست که باعث میشه یک وبلاگ نویس بتواند فعال و سرحال و زنده باشد و هر روز حرفی برای گفتن و نوشتن داشته باشد.
برعکس٬ آدم بعضی از وبلاگها را می‌بیند که از بی‌حالی و بی‌رمقی آب دماغ‌شان آویزان است و هر سه چهار ماه یکبار می روند سراغ وبلاگ‌شان و یک دو سه خطی می‌نویسند و دوباره غیب‌شان میزند.
حتی من شنیده ام یکی دو نفر از وبلاگ نویس‌ها بیچاره‌ها از بیخ کنده‌اند آن چیزها را. خیلی وقت است سراغ وبلاگ‌هایشان نرفته‌اند و رختخواب‌شان را جدا کرده‌اند.
خودشان روی مبل میخوابند و وبلاگ شان توی اتاق خواب. خیلی وقت است که با هم قهرند.

اما ماشالله بعضی از وبلاگ نویس‌ها هم هستند که امان نمی‌دهند به آن وبلاگ بیچاره. چپ و راست آپدیت میکنند. از پایین٬ از بالا٬ از جلو٬ از عقب خلاصه یک سوراخ سالم توی وبلاگ آنها نیست که روزی دو سه بار مورد عنایت قرار نگیرد.
توصیه من به این دسته از دوستان این است که یک قاشق مربا خوری کافور توی غذایشان بریزند تا یک خورده حرارت بدنشان کم شود. این هم برای سلامتی خودشان خوب است و هم برای وبلاگ.

کی میگه دانشگاه جای درس خواندن است؟

استاد: پسر! چند بار گفتم سرِکلاس من دیر نیا؟ تمرکز حواس من و بقیه را به‌هم می‌ریزد این دیر آمدن‌های شما.
دانشجو: استاد شرمنده. رفته بودیم سر قبر شهدا برای آنها فاتحه خواندیم یه خورده دیر شد.
استاد: چی؟...فاتحه خواندن که باعث تاخیر نمیشود. مگر رفته بودی بهشت زهرا؟
دانشجو: نه استاد. توی همین محوطه جلوی دانشکده. آخه چند تا شهید را آورده‌اند اینجا دفن کرده‌اند تا ما همیشه به یاد آنها باشیم و آرمان‌های آنها را از یاد نبریم.
استاد (با تعجب): عجب!... چرا آنها را آوردند توی محوطه دانشگاه؟ چرا نبردند توی بازار تهران؟ آنها که واجب ترند.
دانشجو: میگن این نظر مقام معظم رهبری بوده که شهدا را بیاورند توی دانشگاه.
استاد: (زیر لب یک چیزی را میگوید که خوب شنیده نمیشود ولی اولش این بود: آخ به کله مقام معظم...)
دانشجو: استاد! این که چیزی نیست میگن قراره توی هر کلاسی چند تا شهید بیاورند تا معنویت کلاس برود بالا.
استاد: مگه اینجا کلاس آناتومی‌ یا کالبد شکافیه؟... حیف! که نمیشه حرف زد... آخه مگه اینجا شابدوالعظیمه که مرده‌ها را میاورند اینجا خاک میکنند؟ اینجا دانشگاه است محل درس و مشق. محل یادگیری علم و دانش. نه صحن امامزاده داوود و امامزاده هاشم.
...اصلا کی گفته که دفن شهدا در اینجا باعث رشد آرمان‌گرایی میشود؟
بروید توی کل دنیا بگردید ببینید یک دانشگاه را پیدا میکنید که آنجا را کرده باشند قبرستان؟
اصلا ولش کنید...بگذار به درس خودمان برسیم. تو هم برو بنشین.

ینچ دقیقه بعد:
یک دانشجوی دیگر با تاخیر وارد میشود.
استاد: تو هم رفته بودی سر مزار شهدا؟
دانشجو: نه استاد. ما را جلوی دانشگاه گرفته بودند بخاطر وضع سر و روی‌مان.
استاد: ولی تو که پیراهنت آستین بلنده؟
دانشجو: نه استاد. مشگل پیراهن نبود. همینطوری گیر داده بودند می‌خواستند اذیت کنند. میگفتند مدل موی شما مثل هنرپیشه‌های توی ماهواره‌هاست.
استاد (آهی می‌کشد): خب... برو بنشین....خدا آخر و عاقبت این مملکت را ختم به خیر کند.

ده دقیقه بعد:
یک دانشجوی دیگر وارد میشود.
استاد: بابا این چه وضعیه؟... خانم‌ها آقایون. لطفا دیر نیاین.
دانشجو: شرمنده استاد. توی ترافیک گیر کرده بودیم. این بسیجی‌ها وسط خیابون نماز جماعت می‌خواندند. راه بسته شده بود. صبر کردیم نمازشان تمام بشه.
استاد: بفرمایید بنشینید.

پنج دقیقه بعد:
یک دانشجوی دختر وارد میشود.
استاد: با این وضع نمیشه درس گفت. یک موضوع را چند بار باید تکرار کنم؟...
شما چرا دیر کردید سرکار خانم؟
دانشجو: استاد مسجد بودیم. اینقدر خوب بود که حیف بود وسط کار ول کنیم بیاییم بیرون. جای شما خالی خیلی حال داد.
استاد: دوستان بجای ما. بفرمایید ببینم سرگرم نماز و عبادت بودید؟
دانشجو: نه استاد. نمایشگاه عکس و نقاشی بود.
استاد (با تعجب): نمایشگاه عکس و نقاشی را آورده‌اند توی مسجد؟
دانشجو: بله استاد. هر ساله این کار را میکنند. تا آخر این هفته هم هست حتما بروید ببینید.
استاد:والا من که نمی‌فهمم توی این مملکت چی میگذره. مسجد شده آتلیه هنر. وسط خیابان شده مسجد. دانشگاه شده قبرستان.
هیچ چیزی سرجای خودش نیست. یک جای سالم توی این مملکت را نگذاشته‌اند باقی بماند. همه جا را گند زدند... بگذریم برگردیم سر درس خودمون.

یک دقیقه بعد:
یک بسیجی در حالی که لباس رزم پوشیده با مقداری کاغذ و مدارک وارد میشود:
بسیجی: استاد ببخشید به برادرها و خواهرها اعلام کنید که فرم ثبت نام عملیات استشهادی اینجا هست. دانشجویان عزیز بیایند و این فرم‌ها را پرکنند. اجرتان با آقا امام زمان!

استاد سرش را تکان میدهد. گچ را به گوشه‌ای پرت میکند و میرود بیرون سیگار بکشد.

آقای خامنه ای!


گیرم که خلق را به فریبت فریفتی
با این جوانان بعد از انقلاب چه میکنی؟




راز شربت عاشورای خانه ما:


خدا رحمت کند همه گذشتگان شما را. مرحوم پدرم اصولا آدم بی‌دین و ایمانی بود ولی یک اعتقاد عجیبی به محرم و روز عاشورا داشت. حالا این اعتقاد از کجا به او رسیده بود بماند ولی بخاطر همین باور و اعتقاد او هرساله توی خانه ما ظهر عاشورا ناهار نذری پخت میشد و دسته‌جات عزاداری برای خوردن قیمه پلو به خانه ما می‌آمدند.

ما یک حیاط بزرگی داشتیم که از اول محرم همه جای آنرا سیاه‌پوش میکردند و آنجا می شد پاتوق دسته‌جات سینه‌زنی. از یکی دو روز قبل از عاشورا خانم‌های محل برای پاک کردن برنج و لپه و بقیه چیزهای مربوطه به خانه ما می‌آمدند و در آماده ساختن غذا کمک میکردند. پیرزن‌ها٬ خانم‌های جوان٬ دخترهای دم بخت٬ پسرهای چشم چران همه و همه ٬ هرکدام مشغول کاری می‌شدند و حیاط را حسابی شلوغ میکردند. معمولا پدر هیچ کاری نمیکرد. او مراقب اوضاع بود و بیشتر با این و آن صحبت میکرد.
در گوشه‌ای از حیاط چند تا اجاق بوسیله آجر درست میکردند و دیگهای مسی بزرگ را بار میگذاشتند. یک آشپز هم داشتیم که برای اینجور مراسم دعوت میکردیم و البته با وجودیکه از دوستان پدرم بود ولی او بابت این کارش پول خوبی هم میگرفت و خلاصه مجانی کار نمیکرد.
اینجور که بزرگترها میگفتند دست پخت این آقا معرکه بود و کارش حرف نداشت ولی یک مشخصه عجیبی که این آقا داشت این بود که بشدت معتاد به الکل بود و دائما مست بود. سیگاری نبود و اصلا لب به چای نمی زد در عوض تند و تند مشروب میخورد آن هم چه مشروبی؟ از همون عرق سگی‌های محلی.
من در طول عمرم هیچکس را مثل اون آقا ندیدم که اینقدر مشروب بخوره. باور کنید عقب ماشین‌اش همیشه یکی دو تا دبه بزرگ مشروب بود. چند بار با چشم خودم دیدم که دبه را بلند کرده بود و داشت قلپ قلپ میخورد. هروقت این آقای آشپز به خانه ما می‌آمد همراه خودش از داخل ماشینش یک دبه مشروب می‌آورد و در جای امن و مناسبی به دور از چشم اغیار می‌گذاشت و هروقت خسته می‌شد میرفت آن دبه را برمیداشت و چند قلپ نوش جان میکرد.
خب. با این اوصاف٬ حالا تصور کنید این آقا میخواست برای روز عاشورا آشپزی کند. البته الحق و الانصاف دست‌ پختش حرف نداشت ولی رفتار و حرکاتش اصلا مناسب یک مجلس عزاداری نبود.
بهرحال یکسال عاشورا افتاده بود وسط تابستان. هوا خیلی گرم بود. یکی از وظایف حاج خانم‌ها کمک به تهیه شربت بود. آب و شکر و زغفران و گلاب را توی یک دیگ خیلی بزرگ می‌ریختند و با کفگیر یا ملاقه هم میزدند. سپس شربت آماده را داخل یک منبع فلزی بزرگ می‌ریختند. از همان منبع‌های استیل که مثل سماور یک شیر هم دارد و رویش نوشته فدای لبت تشنه‌ات یا امام حسین. البته چند قالب یخ هم توی آن می‌انداختند.

برای اینکه به هنگام ورود همزمان عده زیادی از عزاداران به داخل حیاط بطور ناگهانی دچار کمبود شربت نشویم٬ معمولا چندین دبه شربت اضافی تهیه می‌شد و در جای خنکی نگهداری میگردید. در مواقع ضروری کافی بود دو سه تا از آن دبه‌های شربت را داخل منبع استیل خالی کنند تا مردم بتوانند بدون وقفه شربت بنوشند.

خب. حتما حدس میزنید بقیه ماجرا چه بود. بله. یکبار بصورت اشتباهی یکی از حاج خانم‌های محله دبه مشروب آقای آشپز را بجای شربت برداشته بود و خالی کرده بود توی ظرف مخصوص توزیع شربت!
حالا تصور کنید چه وضعی پیش آمد. جوانهای محل چپ و راست میرفتند و می‌آمدند و شربت میخواستند. پیرزن‌ها با خوردن یک لیوان شربت سگی حسابی میرفتند توی عالم خلسه و حریف می‌طلبیدند! دسته زنجیر زنان با خوردن آن شربت شارژ شده بودند و حسابی زنجیر میزدند. آنهم چه زدنی. خلاصه وسط حیاط ما شده بود صحرای کربلا . همه بعد از مدتی تلوتلو میخوردند و بطور نامفهومی حرف میزدند. موقع بیرون رفتن از حیاط٬ به پدرم میگفتند: خدا قبول کنه! اجرت با امام حسین! خیلی خوشمزه بود!

از آن تاریخ به بعد شربت خانه ما توی محله معروف شد. همه میگفتند شربت این خانه یک چیز دیگه است. اینها سیدند و شربت‌شان مال امام حسین است. هردردی داشته باشی شفا میده.

سرنوشت اسرائیل را به دست احمدی‌نژاد بسپارید:


آقاجان! با وجودیکه من خیلی ارادت دارم خدمت لرهای عزیز ولی با این که سرنوشت اسرائیل را بدهیم دست لرها بشدت مخالفم. آخه این کار فایده‌ای نداره و ممکن است حتی خین و خین‌ریزی هم زیادتر بشه.
حالا اگر میگفتند سرنوشت اسرائیل را بدهیم به دست قزوینی‌ها ٬ خب یک چیزی بود و قابل فهم. ولی اینکه هموطنان عزیز لر را جلو بیاندازیم که با چوب و چماق بروند به جنگ اسرائیل اصلا یک کار غیر منطقی است.

اما من یک راه حل جایگزین دارم.
من میگم بیاییم سرنوشت اسرائیل را بدهیم به دست با کفایت احمدی‌نژاد. باور کنید چنان گندی به اسرائیل بزند که بیا و ببین.
آقاجان! مگر شما نمیخواهید به اسرائیل ضربه بزنید و اون را از درون متلاشی کنید؟ خب راهش همینه که گفتم. احمدی‌نژاد را تک و تنها بفرستید اسرائیل. خودش از پس همه آنها برمیاد. باور کنید کاری میکند که اسرائیلی‌ها خودشان هالوکاست را انکار کنند.

یک روز گوجه فرنگی رو گران میکنه یک روز سیب زمینی. یک روز برق رو قطع میکنه٬ یک روز گاز. یک روز بنزین را جیره بندی میکنه و یک روز سفره مردم را نفتی.خلاصه اینقدر گرانی و تورم و فساد و بیکاری و مسخره بازی توی اسرائیل درست میکنه که یهودی‌ها مجبور بشن از اسرائیل در بروند و بگویند مهرم حلال و جونم آزاد. ما اصلا سرزمین موعود رو نخواستیم. ما که رفتیم!

تحصن عده ای از جان برکفان وبلاگستان در مقابل وبلاگ بلوچ:


امیدوارم قادر جان بلوچ هرچه سریعتر از تخت بیمارستان بلند شود و دوباره به جمع ما برگردد.

بلوچ جان! مواظب خودت باش زیاد با اون خانم پرستارها شوخی نکنی . اخلاق اسلامی را در آنجا رعایت کن و زود بیا بیرون که میخواهیم برویم نوار غزه استشهادی بکنیم .

ای نابغه! تنگه هرمز کجا و شهر رفح کجا؟



آدم گاهی با خواندن بعضی خبرها٬ ذوق طنزنویسی‌اش از بیخ و بن کور میشود. واقعا دیگه مرز شوخی و جدی توی این مملکت گم شده. یکی بیاید و تکلیف ما را روشن کند که کدام شوخی است و کدام جدی.

میگویید نه. بفرما:

« برای اینکه دولت مصر را مجبور کنیم تا مرز مشترک خود با اسرائیل را باز کند٬ باید تنگه هرمز را ببندیم!»

منبع:
سایت انصار نیوز

طرف خیال میکند تنگه هرمز هم مثل لوله فاضلاب آپارتمان است که اگر یک خورده آت و آشغال بریزیم و از اینطرف مسیرش را ببندیم گند و کثافت از وسط آشپزخانه همسایه طبقه پایینی میزند بیرون!
آخه گوشکوب! تنگه هرمز کجا و شهر رفح کجا؟

میثاق با سال ۲۰۰۹ :


این خارجی‌ها یک عادت خوبی که دارند این است که سعی میکنند همیشه نیمه پر لیوان را ببینند ولو اینکه لیوان خالی خالی باشد. مثلا توی یک صبح ابری٬ همین که با آدم سلام و احوال‌پرسی میکنند فوری میگویند چه هوای تمیزی!
وقتی هوا بارانی و گرفته باشد فوری میگویند چه هوای عاشقانه ای!
وقتی هوا سرد باشد و از آسمان مثل بلای آسمانی گلوله گلوله برف ببارد فوری میگویند به‌به! کریسمس باید با برف همراه باشد و الا لطفی ندارد. بعد آن آهنگ «بگذار برف ببارد» را هم می خوانند و ممکن است یک قری هم بدهند.

حلاصه اینکه سعی میکنند همیشه مثبت فکر کنند و با قسمت‌های خوب شرایط حال کنند. برعکس ما که امت آه و ناله و گریه و زاری هستیم و همیشه هم از زمین و آسمان برایمان بلا می‌بارد.

امروز با هر کدام از دوستان و آشنایان خارجی که صحبت میکردم همه میگفتند سال ۲۰۰۹ سال خوبی خواهد بود و برای آدم شانس می‌آورد. برعکس من که توی دلم می‌گفتم «سالی که نکوست از بهارش پیداست».

اما شاید حق با آنها باشد. اگر مثبت فکر کنیم٬ انرژی مثبت هم تولید خواهد شد و امور بر وفق مراد خواهد چرخید و اگر ناامید باشیم و افسرده حتی کنار دریا هم که برویم می بینیم خانم ها با حجاب کامل دارند شنا میکنند.

حالا من هم تصمیم گرفته‌ام مثبت فکر کنم تا از مزایای آن بهره مند شوم.
من هم میگویم سال ۲۰۰۹ سال خوبی است. از قیافه‌اش معلوم است.
مرده شور اون سال ۲۰۰۸ را ببرد که مایه دق بود. الهی که بره و دیگه برنگرده.
اصلا عدد ۹ عدد خوبی است. شانس میاره. من مطمئن هستم که توی سال ۲۰۰۹ هرکس که بلیط لاتاری بخره حتما برنده میشه و حسابی اوضاع مالی‌اش خوب میشه. توی سال 2009 بخت همه مجردها باز میشه و بالاخره یکی پیدا میشه گول بخوره و همسر شما بشه. سال 2009 سال رسیدن به آرزوهاست.

سال ۲۰۰۹ سال از بین رفتن بدی‌ها و زشتی‌هاست. سال ۲۰۰۹ سال برقراری صلح و امنیت و انقراض استبداد و خودکامگی است.
سال ۲۰۰۹ سال امید و طراوت است.
سال ۲۰۰۹ سال زندگی است.
بنابر این سال جدید میلادی را به تک تک شما تبریک میگویم.
دلهایتان شاد٬ لبانتان خنده و جیب‌هایتان پر پول باد!