مقام رهبری: من فقط یک رای دارم آنهم مال احمدی‌نژاد است:


(ایمیل وارده. صحت و سقم این مطلب بر عهده برادران ارزشی و ذوب شدگان در ولایت است. بنده بی تقصیرم!)

نسخه هایی از این نامه در روز دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ماه میان حاضران در صبحگاه ستاد نیروی زمینی و ستادکل تقسیم شد، در این استعلام سردار سرتیپ پاسدار پاکپور فرمانده نزسا از حجت الاسلام سعیدی نماینده ولی فقیه در سپاه در خصوص موضع رهبری در قبال انتخابات حاضر سوال کرده است : متن این نامه به شرح ذیل است :

بسمه تعالی خدمت حاج آقای سعیدی نمایندگی مقام عظمای ولایت در سپاه
همانگونه که در ملاقات حضوری عرض شد، متاسفانه موضوع انتخابات ریاست جمهوری بعضا به دو دستگی میان فرماندهان لشگرهای نیروی زمینی سپاه انجامیده است، استدعا دارم با توجه به مشکل مذکور رهنمودهای لازم را مبذول دارید. والسلام علی من اتبع الهدی، سردار سرتیپ پاسدار احمد پاکپور،
فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

بسم الله الرحمن الرحیم
برادرسردار پاکپور فرمانده محترم نیروی زمینی سپاه
نظر صریح مقام عظمای ولایت حضرت آیت الله خامنه ای ، انتخاب مجدد ریاست محترم جمهوری جناب آقای دکتر احمدی نژاد می باشد.. بر فرماندهان محترم نیروی زمینی سپاه واجب است در عمل به رهنمودهای مکرر معظم له، پرسنل تحت امر خود و خصوصا برادران وظیفه را توجیه نمایند. والسلام التماس دعا، علی سعیدی

موضوع انشاء: علم بهتر است یا ثروت یا تحریم یا مشارکت؟!


آقااجازه! از هفته پیش که شما این موضوع انشاء را به ما دادید خانه‌ما دعوا شده و پدر و مادرم با هم قهر کرده‌اند و مامانم لباس‌هایش را جمع کرد و به خانه مامان بزرگ رفت و میخواهد از پدرم طلاق بگیرد و ما را بدبخت کند.
آقااجازه! وقتی سر شام از پدرم پرسیدم علم بهتر است یا ثروت یا تحریم یا مشارکت٬ پدرم در حالی که داشت گوشتکوبیده را می‌کوبید پاسخ داد: معلومه که ثروت بهتر است. اگر ثروت نداشته باشی مثل من بدبخت میشوی و باید برای دادن اجاره خانه هم توی اداره کارکنی و هم عصرها مسافرکشی نمایی. اگر دنبال علم بروی آخرش میشوی مثل عمو هادی که مدتی به زندان رفت و حالا هم فرار کرده رفته خارج آواره غربت شده. ضمنا تحریم هم بهتر است از مشارکت. مرده شور این آخوندا را ببرند با این انتخابات مسخره‌شان. خودشان جهارنفر از میان خودشان را انتخاب میکنند بعد مردم را مجبور میکنند از بین آنها یکی را انتخاب کنند. من صد سال سیاه هم که بگذرد به این آخوندا اعتماد نمیکنم و توی انتخابات‌شون شرکت نمیکنم.
مامانم با شنیدن این حرفها٬ گوش مرا کشید و گفت: شیرم را حلال نمیکنم اگر تو هم مثل پدرت بخواهی تحریمی بشی.
مامانم میگوید ما باید در انتخابات شرکت کنیم و بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم و نگذاریم بار دیگر اون انترکیب رئیس جمهور شود. البته ما نفهمیدیم منظور مامانم چه کسی است چون بقیه نامزدها هم دست کمی از اون انترکیب ندارند.
پدرم که از این حرف مادر بشدت عصبانی شد یک کشیده محکم خوابانید بیخ گوش من و گفت: پدر سگ! نبینم یک وقتی گول تبلیغات این رژیم را بخوری و به پای صندوق رای بروی. به حرف این خاله زنک‌ها گوش نده.
مادرم هم به تلافی این حرف پدر٬ کاسه آبگوشت را بطرف پدر پرت کرد و آنچنان جیغ بلندی کشید که دیوار صوتی خانه‌مان شکست و صاحبخانه و زنش سراسیمه از طبقه بالا به پایین آمدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده. مادرم فریاد میزد: ای بی چشم و رو! این است جواب آن همه زحمتها؟ حالا میخواهی بروی تحریمی بشی و آبروی منو توی همسایه‌ها ببری؟ الهی که به تیر غیب بیایی! الهی که جز و جیگر بزنی بچه!
من که از ترس مثل بید میلرزیدم هق هق زنان گفتم: غلط کردم. دیگه تکرار نمیشه. قول میدم من هم بروم بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم.
پدرم داد زد: مگر من میزارم؟ من پول دزدی نیاوردم توی این خانه که بچه‌ام مزدور این رژیم بشه. من تا آخرین نفس مبارزه میکنم و زیر بار زور نمی‌روم.
صاحبخانه ما که خودش حزب‌اللهی است و مخالف تحریمی‌هاست از فرصت استفاده کرد و اجاره خانه ما را صدهزار تومان بالاتر برد.
حالا پدرم نمیداند چه خاکی سرش بریزد.
آقا اجازه! این بود انشای من در مورد تحریم و مشارکت.

ای بوی گند پوست‌های دباغی شده! یادت بخیر!


بچه که بودیم٬ هربار که از بازار دباغ‌ها عبور میکردیم٬ از شدت بوی بد دماغ‌مان را میگرفتیم و بر سرعت قدم‌هایمان می‌افزودیم. دلمان نمیخواست لحظه‌ای اضافی در آنجا تنفس کنیم و بوی بد دباغی را استنشاق نماییم.
ولی حکایت کسبه و مغازه‌داران آن راسته٬ حکایت دیگری است. آنها برای امرار معاش و تامین مایحتاج زندگی ناچارند در آن فضا باشند و آن بوهای بد را استنشاق نمایند. بعد از مدتی آنها به آنچه که در محیط خود دارند خو میگیرند و بدان عادت میکنند. حتی اگر کمی جلوتر هم رویم به این نقطه می‌رسیم که هنگامی که آن حاجی دباغ روی صندلی چوبی‌اش نشسته و دارد دسته‌های اسکناس را حساب میکند و دکمه‌های چرتکه را جلو و عقب می‌برد٬ لذت خاصی از آن محیط و آنچه در پیرامونش هست می‌برد. برای او مهم نیست که مغاره‌اش بوی بد میدهد و تنگ و تاریک است. زندگی او آمیخته است در همین بوی بد. در میان انبوهی از پوست‌های سیاه و قهوه‌ای گوسفندان.
اگر روزی پایش به بازار عطر فروش‌ها بخورد٬ سه امکان برایش هست:

- یا از بوی عطر بیهوش میشود و کارش به بیمارستان و جراحی بینی میکشد
- یا سعی میکند از بوی عطر و ادکلن پیچیده در فضای آنجا لذت ببرد و بدون هیچگونه تعصبی زبان به تعریف و تمجید راسته عطر فروشان کند.
- یا دماغش را بگیرد و پیف پیف کنان صحنه را تنرک کند

حالا این شده حکایت ما. بعد از عمری زندگی کردن در محیطی پر از تعصبات و محدودیتها و کج‌اندیشی‌ها و تنگ‌نظری‌ها٬ پای‌مان به سرزمینی خورده‌است که کسی کاری به کارمان ندارد. نه به طرز فکرمان٬ نه به طرز لباس پوشیدن‌مان٬ نه به کتابی که میخوانیم و چیزی که می‌نویسیم٬ نه به خوردن‌مان٬ نه به نوشیدن‌مان٬ نه به مجالس شادی‌مان و نه هیچ چیز دیگری.
بالاتر از همه این آزادیها٬ مثل یک شهروند٬ مثل یک انسان٬ حق و حقوقی داریم که براحتی میتوانیم از آنها استفاده کنیم.
چند روز پیش یکی از فروشگاههای زنجیره‌ای بصورت اشتباهی مرا به اندازه دو هزار دلار شارژ کرده بود. وقتی مراجعه کردم گفتند یکنفر از کردیت کارت شما استفاده کرده و شما باید فورا به پلیس گزارش کنید.
به اولین ایستگاه پلیس مراجعه کردم٬ گفتند به اینجا مربوط نمیشود. برو همان ایستگاه پلیس نزدیک خانه‌تان. به آنجا مراجعه کردم گفتند به اینجا مربوط نمیشود. برو همان ایستگاه پلیسی که همان فروشگاه زنجیره‌ای در آن منطقه واقع شده‌است!
من هم عصبانی شدم به مامور پلیس گفتم من همین الان میخواهم با رئیس شما صحبت کنم. برو صدایش کن. بعد از دو سه دقیقه رئیس پلیس آمد و با کمال ادب و احترام از من عذرخواهی کرد و دستور داد فورا یک مامور کارم را پیگیری کند و خودش شخصا به آن فروشگاه زنگ زد و ظرف ده الی پانزده دقیقه کارم درست شد و آن فروشگاه زنجیره‌ای آن مبلغ را از حسابم پاک کرد و چپ و راست از من عذرخواهی میکردند بابت عدم اطلاع مامورانشان از مقررات و اذیت شدن من.
خب. آقا توی مملکت گل و بلبل خودم کجا می‌توانستم اینطوری از حق و حقوقم دفاع کنم؟ کجا رئیس پلیس یک منطقه کارش را ول میکند و میآید کار یک ارباب رجوع شاکی را رسیدگی کند؟
یادم می‌آید زمانی که توی تهران کارمان به کلانتری و نیروی انتظامی می‌افتاد. از همان جلو درب کلانتری با جواب سربالا مواجه میشدیم تا برسیم به آفتابه‌دار کلانتری. رئیس کلانتری که جای خود دارد. اسکناس‌های هزاری بود که رد و بدل میشد برای انجام یک کار پیش پا افتاده.

بگذریم.
ای بوی گند پوست‌های دباغی شده! یادت بخیر!

خوشا کانادا و وضع بی مثالش:

اگر مرحوم حافظ شیرازی پایش به کانادا رسیده بود و این همه زیبایی و طبیعت دست نخورده اینجا را می دید آن شعر معروف را برای شیراز نمی سرود. البته شیراز هم قشنگ است ولی مناظر طبیعی اینجا یک چیز دیگری است. شاید تقصیر مرحوم حافظ هم نیست. این سفارت کانادا توی دادن ویزا خیلی سخت گیری میکند. لابد به آن بنده خدا هم ویزا نداده بودند و حافظ هم مجبور شده از حرص دلش در مورد شیراز شعر بگوید.

بهرحال; من فکر میکنم اگر آب و هوای کانادا همیشه مثل این روزها بود و زمستان هایش آنقدر سرد و یخبندان نبود آخوندها خیال میکردند بهشت که میگن همین کاناداست و همگی هجوم می آوردند به کانادا و هر خانمی را توی شهر و خیابان میدیدند به تصور حوری های بهشتی بغل میکردند و شروع میکردند «شالاپ شولوپ» به ماچ کردن آنها و بقیه اعمال مستحبی.

این روزها هیچ چیز نمی چسبد جز رفتن به بیرون شهر و دیدن مناظر طبیعی و استنشاق هوای تمیز و مطبوع بهاری و قایق سواری و ماهیگیری و درست کردن آتش و باربی کیو کردن و دراز کشیدن زیر درخت کهنسال و خیره شدن به شاخه های سرسبز آن و کم کم سوار ارابه خاطرات گذشته شدن و یادآوری اتفاقات گذشته...

این روزها که دوباره مردم را سرگرم انتخاب بین بد و بدتر کرده اند اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم. دوست دارم دور بنشینم و فقط تماشاگر این بازی باشم. دوست ندارم مردم را ملامت کنم. شاید نمی توانم آنها را درک کنم. شاید آنها چاره ای ندارند جز تن در دادن به این سرنوشت غم انگیز.
ضرب المثلی عربی میگوید: کسی که در حال غرق شدن است دستش را به سمت هر علف و بوته ای که کنار گودال باشد دراز میکند و به آن متمسک میشود شاید بتواند از غرق شدن رهایی یابد. اما آن بوته ها و علف های کنار گودال بی ریشه اند و نمی توانند کسی را نجات دهند.
حکایت هیجانات بیهوده این ملت شبیه چنگ زدن همان غریق است به خار و خاشاک لبه گودال. چشم امیدشان را به چه کسانی دوخته اند! به کروبی؟ به موسوی؟
آیا اینها میخواهند ملت را نجات دهند؟ این دو نفر از هر ده کلمه ای که میگویند چهارتایش «آرمان های امام راحل» است و هفت تایش «رهنمودهای مقام رهبری».
اینها چگونه میخواهند تغییری را ایجاد کنند؟

حوصله و حافظه قوی ای میخواهد تا حوادث سال های شصت تا شصت و هفت را بازنویسی کرد و نقش این آقایان اصلاح طلبان را در حذف نیروهای مخالف برای نوجوانان بازگو کرد.
همین آقای موسوی در زمان درگیری بنی صدر با حزب جمهوری اسلامی از کسانی بود که آتش بیار معرکه بود و در کله پا کردن بنی صدر که حاضر به حرف شنویی و باج دهی به علما و سران حزب جمهوری اسلامی نبود نقش مهمی داشت. ملت ما آنروزها را فراموش کرده اند. حذف بنی صدر و کابینه لیبرالش زمینه را برای برخورد با دیگر گروههای مخالف فراهم کرد.
آن روزها این آقایان در کدام جبهه موضع گرفته بودند؟ در جبهه جوانان پرشور طرفدار بنی صدر یا در جبهه حزب جمهوری اسلامی؟

همین آقای کروبی که این روزها اینقدر نطق های آتشین میکند و ملت را حسابی حشری کرده است از مخالفین سرسخت بازرگان و بعدا بنی صدر بود. تازه این که چیزی نیست.
زمانی که آقای خامنه ای تازه رهبر شده بود و آقای کروبی رئیس مجلس بود. یکروز نماینده کرج از تریبون مجلس یک نطق چند دقیقه ای علیه آقای خامنه ای ایراد کرد و هشدارهایی داد. (اسم نماینده کرج را اصلا یادم نیست.) این آقای کروبی فردای آن روزبه طرفداری از آقای خامنه ای چنان نطق آتشینی علیه آن نماینده بدبخت کرد که بقیه نمایندگان هم علیه او تحریک شدند و سرانجام او را برای همیشه از مجلس اخراج کردند.
حالا این آقا با آن سابقه اش آمده شده طرفدار آزادی بیان!!

اصلا ما را س ننم؟ یعنی به ما چه؟ بگذار ملت هرجور دلشان میخواهد خود را به خواب بزنند.
بهتر است ما برویم ماهیگیری و باربی کیو درست کنیم و خودمان را الکی بخوشی بزنیم.

«تحریمی‌ها» دستگیر شدند:


با این جو تبلیغاتی که علاقه‌مندان به شرکت در انتخابات علیه تحریمی‌ها راه انداخته‌اند می‌ترسم همین روزها افرادی مثل من که اعتقادی به این نظام و نمایش‌های انتخاباتی‌اش ندارند از سوی این دوستان تحت تعقیب قرار بگیرند به جرم رابطه با عوامل احمدی‌نژاد و تشویش اذهان عمومی رای دهندگان و تضعیف نظام نهضت سبز رنگ اصلاحات و جاسوسی برای عوامل اصولگرایان شرق و غرب به رهبری امریکا و اسرائیل و ممانعت از پیشرفت و آبادانی کشور و توسعه دمکراسی و حقوق مدنی مردم ایران و بقیه چیزها. کاری که از نهضت مشروطیت تاکنون دنباله داشته و هنوز به نتیجه نرسیده است.

ای بابا! یکی بیاید شناسنامه ما را بگیرید و برود به جای ما در این حرکت آگاهانه تاریخی ملت ایران رای بدهد و شناسنامه ما را مزین به مهر انتخابات جمهوری اسلامی کند و خلاص! یک رای دادن که این همه گرد و خاک به پا کردن ندارد.

بالاخره داشتن یک مهر توی شناسنامه‌مان شاید بدرد بخورد. لااقل خوبی‌اش این است که اگر توی چهار ساله آینده وضعیت مردم بدتر از وضع موجود شد (که قطعا هم چنین خواهد بود٬) می‌توانیم از شناسنامه‌مان فتوکپی بگیریم و در همه جا پخش کنیم و ثابت کنیم که تقصیر ما تحریمی‌ها نبود. ما هم مثل شما رای دادیم ولی وضع و اوضاع خوب نشد.
اصلا طبیعت این نظام٬ وخیم‌تر شدن اوضاع وشرایط زندگی است. سی سال همه جوره اش را امتحان کردیم خبری نشد.

این فیلم برنده جایزه سیمرغ طلایی از فستیوال کن شد:




در سوک فراغ احمدی‌نژاد:


خدا نیاورد روزی را که محمود در بین ما نباشد. واقعا من از غصه دق می‌کنم و خودم را توی همین وبلاگ حلق‌ آویز میکنم. اصلا جمهوری اسلامی بی احمدی نژاد یک ریال هم نمی ارزد. احمدی نژاد یک چیز دیگه است. هیچکس نمیتواند جای خالی او را پر کند.
جمهوری اسلامی یعنی احمدی نژاد و احمدی نژاد یعنی جمهوری اسلامی. نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر.

دستیابی به فن‌آوری «جی‌ پی اس»:


امروز برای من اتفاق مهمی افتاد که میتوان آنرا نقطه عطفی در تاریخ مبارزات ملت ایران علیه استکبار جهانی و قدرت‌های زورگو قلمداد کرد. امروز بحمدلله ما موفق شدیم در ادامه موفقیت‌های قیلی که به قله‌های رفیع علم و تکنولوژی و پیشرفت و رفاه رسیده بودیم٬ بار دیگر موفق شدیم علی‌رغم کارشکنی‌های جامعه بین‌المللی و تحریم‌های اقتصادی و قطعنامه‌های پی در پی شورای امنیت٬ با پرداخت فقط سیصد دلار ناقابل٬ به فن‌آوری پیچیده و حیاتی «جی پی اس» دست یابیم و از نظر پرسیدن آدرس خودکفا شویم.

اگر تا بحال از چی پی اس استفاده نکرده‌اید فقط بدانید که نصف عمر شما بیهوده تلف شده. اصولا چی پی اس حلال همه مشکلات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و حتی سیاسی ماست و تا زمانی که ما خودمان را به این فن‌آوری مجهز نکنیم٬ خبری از پیشرفت و ترقی و رفاه نیست. همه ما باید توی ماشین‌مان لااقل دو سه تا دستگاه جی پی اس داشته باشیم.
آقاجان! از امروز هرکس جی پی اس ندارد٬ دیگر با من حرف نزند. خواندن این وبلاگ برای کسانی که به جی پی اس اعتقاد قلبی و عملی ندارند حرام است و من شیرم را حلال نمی‌کنم اگر تابحال برای خودتان جی پی اس نخریده‌اید.
جی پی اس در صدر اسلام هم بوده و روایات و احادیث بیشماری در این باره در کتابهای فقهی هست که لابد شما از آنها اطلاع دارید.
انصافا این جی پی اس عجب چیزیه به جان شما. من خودم شخصا آنرا امتحان کردم و به معجزات الهی و عالم غیب ایمان آوردم. امروز من رفتم منزل «شهناز خانم» برای یک امر خیر. آدرس‌اش را وارد این سیستم کردم و با ماشین راه افتادم. این جی پی اس بدون اینکه تابحال شهناز خانم را ملاقات کرده باشد و او را بشناسد یکراست ما را از کوچه پس کوچه‌های تورنتو صاف برد جلو در منزل شهناز خانم!
خلاصه این چیزها را گفتم که شما موقع انتخاب کاندیدای مورد نظر برای انتخابات ریاست جمهوری٬ دستیابی به فن آوری جی پی اس را مدنظر داشته باشید و همینطوری الکی به کسی رای ندهید. مطالبات‌تان باید بر مبنای فن‌آوری جی پی اس باشد.
موفق باشید.

نگاه امنیتی به همه چیز حتی شعر سعدی:


من فکر کنم اگر مرحوم سعدی زنده بود٬ الان یا توی زندان اوین بود و یا از کشور فرار کرده بود و آمده بود کانادا توی پیتزایی کار میکرد.
شعرهای سعدی عموما از دیدگاه مسئولین نظام مسئله‌دار و منحرف کننده هستند و به همین خاطر نه تنها هیچگاه وزارت ارشاد برای بوستان و گلستان آن مرحوم مجوز صادر نمیکرد بلکه او را بجرم تشویش اذهان عمومی و جاسوسی برای عوامل بیگانه و تلاش در صدد براندازی نظام مقدس تحت تعقیب قرار میدادند.
حالا برای نمونه یکی از شعرهایش را با نگاه امنیتی آقایون تفسیر میکنیم:

گِلی خوشبو در حمام روزی
رسید از دست محبوبی بدستم

خب. اولا باید مشخص شود رابطه شاعر با آن شخص باصطلاح «محبوب» چگونه بوده است و به چه منظور با هم رفته‌اند حمام؟
آیا آن «محبوب» زن بوده یا مرد؟ و اگر زن بوده٬ آیا محرم بوده یا یامحرم؟ ضمنا آیا توی حمام به طرف دسته گُل داده یا یک مشت گِل و خاک؟ باید بررسی شود که اگر خاک و گِل بوده آیا از شهرداری مجوز داشته اند یا خیر و اگر دسته گُل و گیاه بوده باید ببینیم نیت و قصد طرف از دادن گل چه بوده؟
تازه٬ مگر حمام جای هدیه دادن دسته گُل به دیگران است؟ حمام جای کیسه کشیدن و سنگ پا زدن و غسل کردن است نه جای این قرتی بازیها. اگر میخواهید به کسی دسته گُل بدهید باید صبر کنید تا هروقت طرف مریض شد و توی بیمارستان بستری شد آنوقت برای عیادتش به آنجا بروید و به او دسته گُل بدهید نه توی حمام. مخصوصا در سال اصلاح الگوی مصرف که ما باید از اسراف و زیاده روی پرهیز کنیم.
پس تا همین‌جا مشخص شد که شاعر قصد تضعیف سیاستهای اقتصادی نظام را داشته و باید پاسخگو باشد.

بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم

به‌به! چشم‌مان روشن! توی حمام برگشته به آن محبوبه خانوم گفته: چه بوی خوبی میدهی. چه عطر و ادکلنی زده‌ای؟
واقعا جای تاسف است. من نمیدانم این گشت‌های امر به معروف و نهی از منکر کدوم گوری هستند و چرا جلوی این نابسامانی‌های فرهنگی را نمیگیرند. ما انقلاب نکردیم که زن و مرد بروند توی حمام و دل بدهند و قلوه بگیرند. آقاجان! باید جلوی این‌کارها را گرفت.
تازه آخرش هم گفته از بوی دل‌آویز تو «مستم». یعنی شاعر اعتراف کرده که مشروبات الکلی مصرف کرده و مست بوده!
همین‌جا لازم است به خانه متهم یورش ببریم و هرچه بطری نوشابه و آبلیمو و آبغوره هست را ضبط و جمع‌آوری کنیم و طی یک صورتجلسه آنها را ضمیمه پرونده وی نماییم.
ضمنا از این به بعد حمام رفتن را باید با مشروط به ارائه کارت شناسایی و عقدنامه و تاییدیه امام جماعت یا بسیج محل نماییم و از ورود عناصر مشکوک به حمام جلوگیری نماییم.

بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم

صبر کنید! از همین جا معلوم شد که آن محبوبه خانوم با عوامل بیگانه و مخصوصا عبدالله گل ارتباط تشکیلاتی داشته و مدتی با آنها نشست و برخاست کرده و نزد آنها آموزش های لازم را دیده.
باید فیلم اعترافات محبوبه خانوم را از صدا و سیما پخش کنیم تا مردم از توطئه دشمنان آگاه شوند.

کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم

پس معلوم شد که این محبوبه خانوم و آقای شاعر وابسته به یک باند وسیع هستند و الا چه معنی داشت از کلمه «همنشین» استفاده کند؟ باید برادران بازجو آنقدر متهم را تحت فشار قرار دهند تا اسامی همه «همنشین»‌هایش را لو بدهد. ضمنا این آقای «کمال همنشین» کی هست و رابطه اش با متهم و متهمه چیست؟ ما نباید به سادگی از کنار این موضوعات بگذریم. باید نسبت به توطئه دشمنان حساس باشیم. توی روز روشن٬ عده‌ای از عوامل دشمن در حمام همدیگر را ملاقات میکنند و ضمن اینکه ممکن است کارهای بی ناموسی بکنند٬ اخبار مملکت را با هم رد و بدل میکنند.
باید از این به بعد٬ حرف زدن در حمام را هم قدغن کنیم. مردم باید بیایند ساکت و آرام خودشان را بشویند و بروند.

آنفولانزا هم ٬آنفولانزاهای قدیم

یادش بخیر اون قدیم‌ها آنفولانزا یک بیماری بود در حد یک سرماخوردگی. البته یک کم شدیدتر. فرت و فرت آدم عطسه میزد و آب دماغ آدم مثل لوله آب یک اینچی شر و شر روان میشد . آدم سردرد میگرفت و گلویش عفونت میکند و آب غورت دادن مصیبت بود. البته درمانش هم خیلی سخت نبود. دو تا پنی سیلین و مقداری پماد ویکس میزدیم و دو سه تا لحاف و پتو می انداختیم روی خودمان و میگرفتیم میخوابیدیم. خودش خوب میشد. البته آش شلغم هم بی‌تاثیر نبود. خلاصه کافی بود دو سه روز ترشی و غذاهای سرخ کردنی نخوردی تا خوب بشی.

اما حالا چی؟ یک روز آنفولانزای مرغی میاد هزار نفر را می کشد. یکروز آنفولانزای گاوی میاد صدها نفر را دراز میکند. حالا هم آنفولانزای خوکی آمده و دهها تن را همینجوری بیخودی و بی‌جهت فرستاده اون دنیا. حالا بگذریم از بیماریهای ناشناخته‌ای مثل ایدز و سرطان. آقاجان! اصلا اون قدیم‌ها سرطان نبود. البته مرگ و میر بود ولی نه در این حد و اندازه.

حالا علتش چیه؟

علتش این است که اون قدیم‌ها رحم و مروت در بین مردم زیاد بود و گناه و معصیت کم. این بود که خدا هم جلوی بلاهای آسمانی را میگرفت و ویروس‌ها را میفرستاد یک جای دورتر.

الان شما ببینید این خانم‌ها چقدر معصیت میکنند؟ همینطوری همه چیزشون را میریزند بیرون و دل ما را آب میکنند. ما هم یک آه می کشیم و خدا هم بلاهای آسمانی نازل میکند. یکروز آنفلانزای مرغی یکروز آنفولانزای خوکی لابد یکروز هم سرماخوردگی قورباغه ای.

چند روز پیش که هوا آفتابی و خوب بود من رفتم مرکز شهر تورنتو. آقاجان نمیدانید چه خبر بود. محشر کبرا بود. خانم‌ها یک لباس هایی پوشیده بودند که فقط اندازه یک وجب از پایین تنه و اندازه یک کف دست از بالاتنه معلوم نبود. بقیه‌اش مثل هلو زده بود بیرون. خب با این وضعیت شما میخواهید ما آنفولانزا نگیریم؟ همین که تا حالا از شدت دید زدن چشم هایمان از حدقه نزده بیرون جای شکرش باقیه.

البته یک دلیل دیگر هم وجود دارد و آن برمیگردد به تربیت خانوادگی و آداب معاشرت. مثلا اون قدیم‌ها کسی که آنفولانزا میگرفت و یا سرما می خورد اولا از خانه بیرون نمی آمد و میگرفت استراحت میکرد و دیگران را مریض نمیکرد. ثانیا موقع عطسه زدن دستش را جلوی دهانش میگرفت تا ویروس‌هایش در محیط پخش نشود.

ولی الان چی؟

تاحالا از خودتان پرسیده اید اصلا این آنفولانزای خوکی چطوری شیوع پیدا کرده؟

به احتمال زیاد یک خوکی مریض بوده و موقع عطسه کردن دستش را جلوی دهانش نگرفته و دیگران را هم مبتلا کرده و امروز کار به اینجا کشیده شده.

یک نکته‌ای هم هست که نمی خواستم آنرا بگم و ایجاد تشویش اذهان عمومی نمایم ولی خب شاید گفتنش هم خیلی بی‌فایده نباشد و آن اینکه هیچ دقت کرده اید که هربار که نزدیک انتخابات میشود و این ضدانقلاب‌های از خدا بی‌خبر انتخابات را تحریم میکنند یک بلای آسمانی نازل میشود؟

آن از انتخابات مجلس که همزمان بود با آنفلانزای مرغی و این هم از انتخابات فعلی و آنفولانزای خوکی.