نرخ تجاوز چنده برادر؟

یک بسیجی تازه به دوران رسیده فرمانده اش را توی خیابان می بیند از او می پرسد:
- حاجی! وضع کار و کاسبی چجوره؟ این روزا فی چنده؟
فرمانده میگه: بکنی سیصدهزار تومن - بکنند یک عدد فیش حج عمره.
میگه: لبیک اللهم لبیک!

ملت زیادی زرنگ!

چندی پیش یکی از دوستان قدیمی‌ام برای یک مسافرت یکی دوهفته‌ای به اینجا آمده بود. بعد از سالها دوری دیداری تازه کردیم و ساعتها باهم نشستیم و گپ زدیم مخصوصا درمورد جریانات اخیر. او هم مثل ما آتشش تند بود از دست این همه ظلم و ستم خامنه‌ای و مزدوران نظامی‌اش. میگفت چگونه زن و بچه مردم را کتک میزدند و چه تعداد آدمهای بی‌گناه را بازداشت و شکنجه کردند. اما در مورد خودش چنین گفت:
خوشبختانه من خیلی با هوشیاری عمل کردم و مشکلی برایم پیش نیامد درصورتیکه برای اکثر دوستان و آشنایان دردسرهایی درست شد.
پرسیدم: توی تظاهرات‌ها هم شرکت میکردی؟
گفت: نه. اتفاقا حواسم بود آنروزهایی که قرار بود برنامه‌ای باشد٬ اصلا بیرون نمی‌آمدم و آفتابی نمی‌شدم ولی خبرها را دنبال میکردم!

راستش حالم بهم خورد از هم‌صحبتی با چنین موجود به خیال خودش زرنگی!
بنظر من هیچ عیبی ندارد آدم شهامت رفتن به تظاهرات را نداشته باشد ولی نباید این کار را به حساب هوشمندی و حسابگری و زرنگی بگذارد.
یعنی همه کسانیکه خودشان را برای آزادی و رهایی ایران بخطر می‌اندازند٬ هوشیار نیستند؟ اگر قرار بود همه مثل تو هوشمند باشند آنوقت وای به حال این مملکت!
البته این موضوع جدیدی نیست. توی انقلاب سال پنجاه و هفت هم همینطور بود. یک عده از جان مایه گذاشتند و یک عده «آسه بیا واسه برو گربه به شاخت نزنه» شعارشان بود. البته بعد از انقلاب کلی هم انقلابی شدند و به مال و مناصبی هم رسیدند.

یادم می‌آید چند سال پیش یعنی همان دورانی که در ایران بودم٬ روز رای‌گیری مجلس خبرگان بود که همین دوستم را در خیابان دیدم. شناسنامه‌اش توی دستش بود و میخواست برود رای بدهد. از او پرسیدم: چرا توی این انتخابات مسخره میخواهی شرکت کنی. اینها همه شامورتی بازی است و برای تقویت پایه‌های این نظامه. من که صد سال سیاه حاضر نیستم توی اینجور رای‌گیری‌های الکی شرکت کنم.
همان موقع او گفت: من از یک جای موثقی اطلاع دارم که در آینده نزدیک همه شناسنامه‌ها را چک می‌کنند!!

امان از دست این ملت زیادی زرنگ!!

مجلس ترحیم برای ماهی مغفور:

جای شما خالی٬ چند وقت پیش رفته بودیم ماهیگیری. کنار یک رودخانه آرام و پرآب نشسته بودیم و قلاب ماهیگیری را انداخته بودیم توی آب و مثل این منگول‌ها دو ساعت بی‌حرکت منتظر بودیم و حتی جیک هم نمی‌زدیم تا بالاخره قلاب تکانی خورد و مثل این فیلم‌های خارجی که موقع شکار نهنگ٬ قایق ماهیگیری به این ور و آن ور کشیده میشد٬ ما هم تا کمر بسمت آب کشیده شده بودیم و نزدیک بود تالاپی بیفتیم توی رودخانه. اما امدادهای غیبی مثل همیشه به کمک ما آمد و تلاشهای مذبوحانه استکبار جهانی حاصلی نداشت و ما موفق شدیم به یکی از اهداف بزرگ رودخانه ای دست یابیم.
اصلا باورم نمی‌شد ماهی به این بزرگی به قلاب ما گیر کرده باشد. آخه ما که از اول زندگی شانس نداشتیم. علی الاصول باید به قلاب ماهیگیری ما چیزی توی مایه‌های لنگه کفش و یا قابلمه یا پوشک بچه گیر کند ولی خب٬ چه میشود کرد؟ یکبار هم که شانس در خانه ما را زده که نمیشود قبول نکرد.
با هر بدبختی بود آنرا بیرون کشیدم و انداختم توی خشکی. راستش یک احساس عجیبی داشتم. هم احساس غرور و خوش شانسی بود و هم یک ترس یا دلهره مرموز. یک ماهی بود به این گندگی!

خلاصه وسایل را جمع‌کردیم و ماهی را آوردیم منزل تا تمیزش کنیم و یک دلی از عزا دربیاوریم اما همین که آنرا به عیال نشان دادم شروع کرد به لعن و نفرین کردن که چرا این حیونکی را گرفتی؟! گفتم : خب٬ آدم میرود ماهیگیری که ماهی بگیرد!
گفت: من این حرفا سرم نمیشود. من دلم نمی‌آید به چشمان ملتمسانه این ماهی نگاه کنم. اگر میخواهی خودت باید تمیز کنی. من دست نمیزنم. به این غذاها هم لب نمیزنم!

دردسرتان ندهم با دلی شکسته و قلبی مالامال از ذوق‌زدگی و توی پوزخوردگی تصمیم گرفتم خودم ماهی را پاک کنم اما همین‌که با چاقو شکم ماهی را شکافتم با کمال تعجب دیدم یک خروار تخم‌های طلایی توی شکم اون بیچاره بود. با دیدن این صحنه گریه و شیون عیال بلند شد و همه مستندات قانونی علیه من بود تا بعنوان یک آدم سنگدل در شعبه‌ای از دادگاه لاهه که در خانه ما مستقر است بعنوان جنایتکار جنگی محکوم شوم.
با آن قشقرق و اغتشاشات ما کلا از خیر ماهی درست کردن گذشتیم و ماهی را یکجوری سر به نیست کردیم و تصمیم گرفتیم از این به بعد دور و بر اینجور قرتی بازی‌ها و تفریحات ناسالم نرویم.
اما از آنروز تاکنون همچنان فضای سنگینی بر خانه ما حاکم است و کسی جرات لبخند زدن و باز کردن نیشش را ندارد. فعلا تا چهل روز عزاداری داریم و همه چیز تعطیل است!

یادم آمد اوایل جنگ٬ توی یکی از مناطق جنگی غرب کشور بودیم. یکی از روشهای ماهیگیری توی رودخانه‌های آنجا استفاده از نارنجک و مواد منفجره بود. با پرت کردن یک نارنجک به درون رودخانه٬ موج انفجار باعث میشد ماهی‌ها بیهوش شوند و می‌افتادند روی آب. تعداد آنها آنقدر زیاد بود که تند و تند آنها را از روی آب با دست میگرفتیم و پرت میکردیم توی خشکی. اصلا هیچ احساس بدی هم نداشتیم. خیلی هم کیف میکردیم.
اما الان ماهی را که میگیریم٬ از کرده خود پشیمان میشویم و برای آن مغفور از دست رفته نیز عزاداری راه می‌اندازیم.
بنظر شما دلیل این همه تغییر و تحول در چیست؟
چقدر تفاوت در بین انسانها وجود دارد که یکی تحمل دیدن چشم های ملتماسانه یک ماهی را ندارد و دیگری چارپایه را از زیر پای یک انسان ملتمس و نادم می کشد؟

عاقبت کبوتر خوشبختی رید روی شانه ما:

امروز این ایمیل رسید از دست محبوبی بدستم:

Hello,
I am a young single beautiful and sexy girl never married seeking true love for a long/short term relationship with marriage potentials,i am happy to contact you after going through your profile in
.... which got my interest! i -will love us to be good friends or a lot more!!
You can contact me through mail so that i will send you my photos,till i hear from you,bye and kisses


از امروز وبلاگ نویسی تعطیل!

پاسخ روسیه به گروهبان گارسیا:

جناب آقای توپولوف!
گفته بودی چرا ما موشکهای اس ۳۰۰ را تابحال تحویل نداده ایم و از این بابت دلخور شده بودی.
جهت اطلاع توپول موپول خودم باید عرض کنم که:
همانطور که توی این سی ساله از شما بسیار شنیده‌ایم بزرگترین سلاح ایمان است و ایثار. شما که بحمدلله معدن ایمان هستید٬ و ایثار از سر و روی شما می‌بارد دیگر اس-۳۰۰ را میخواهید چکار؟
حالا اگر خیلی پول‌ توی جیب‌تان باد کرده و میخواهید حتما به ما بدهید آن چیزی است قابل تامل که باید روی آن فکر کنیم. فعلا پولها را رد کنید بیاد تا مثل راه‌اندازی بوشهر٬ شما را توی نوبت بگذاریم.
ضمنا عزیزم شما خودت یک پا موشک اس سیصدی. دیگر موشک میخواهی چیکار. تو در هر نقطه که منفجر بشی٬ خسارتی به مراتب شدید‌تر از انفجار هیروشیما و ناکازاکی به بار می آوری.
خلاصه به آقای عظما سلام برسان و بگو اگر از این بمب‌های گوشتی و دنبه‌ای باز هم داره٬ ما حاضریم بخریم.

«بزرگترین جرم» در هر کشوری چگونه تعبیر میشود؟

تقریبا در همه کشورهای دنیا «جرم» وجود دارد. دزدی٬ آدم‌کشی . کلاهبرداری و اذیت و آزار دیگران در همه‌جا هست. البته ممکن است در یک نقطه این جرم‌ها زیاد باشد و در جای دیگر خیلی کم.
در هر کشوری به تناسب حساسیت فرهنگی و یا بر اساس نحوه نگرش مدیران جامعه نسبت به جرم‌زدایی٬ تقسیم بندی های مختلفی از جرم صورت میگیرد: مثلا بعضی از جرمها کوچک هستند و بعضی جرم‌ها بزرگ. بعضی کارها بزرگترین جرم محسوب میشوند و برخی دیگر جرم های معمولی.
حالا ببینیم بزرگترین جرم در کشورهای مختلف جهان چیست:

در امریکا: بزرگترین جرم در امریکا این است که بطور اشتباهی از یکی از کشورهای تروریست پرور بصورت ترانزیت عبور کرده باشی.
اگر بفهمند شما چنین جرم بزرگی را مرتکب شده‌ای٬ چنان چوبی توی آستین‌ات می‌کنند که صدای بن‌لادن بدهی.

در کانادا: بزرگترین جرم در کانادا این است که خدای‌ناکرده خدای ناکرده خدای ناکرده زبانم لال٬ یک مردی با زنش دعوا کند.
چنان بلایی سر آن مرد بیچاره می‌آورند که حتی اگر آن خانمه هم بگوید اشتباه کردم. اصلا از اول تقصیر من بود. ولش کنید٬ دولت کانادا ول کن معامله آن مرد نیست!
یکی دیگر از جرم های خیلی بزرگ در کانادا برای تازه واردین به این کشور نداشتن تجربه کار کانادایی است! کسی که مرتکب این جرم بزرگ شود باید مدتی سماق بمکد!

در سوئیس: بزرگترین جرم در این کشور پول شویی است. هیچوقت توی سوئیس هوس شستن اسکناس‌های تان را نکنید و از شستن آنها با آب و صابون خودداری کنید. بگذارید همینطوری گند و کثافت از سر و رویشان ببارد.

در اسرائیل: بزرگترین جرم در اسرائیل این است که اصولا ندانی هالوکاست چی بوده.
چند سال پیش با یکی از پیرمردهای یهودی گپ میزدم. از من پرسید هالوکاست را توی تاریخ خوانده ای. صادقانه گفتم: نه. هالوکاست چیه؟
نزدیک بود با عصای چوبی اش محکم بزند توی ملاجم.
احمدی نژاد یک کار خوبی که کرد این بود که باعث شد ما برویم تاریخ را بخوانیم و بفهمیم هالوکاست واقعیت داشته و حالا پیش دوستان یهودی اطلاعات ما بیشتر از آنهاست.

در چین و کره: بزرگترین جرم در چین خندیدن به هنگام رانندگی است. آخه این چینی‌ها آنقدر چشمهایشان کوجیک است که موقع خندیدن کاملا بسته میشود و ممکن است تصادف کنند.

در عربستان: بزرگترین جرم در عربستان این است که موقعی که اذان می‌دهند بجای اینکه مغازه‌ات را ببندی و بروی نماز بخوانی٬ الکی توی خیابان راه بروی و یا از ساختمانها عکس بگیری.

در جمهوری اسلامی: در این نظام گل و بلبل٬ بزرگترین جرم شک کردن است. شک کردن در صحت انتخابات مخدوش.
توی این کشور هر جرم و جنایتی میخواهی بکنی آزاد هستی جز یک چیز و آن اینکه مبادا انتصابات را زیر سوال ببری.
توی روز روشن شش نفر مرد سبیل کلفت می‌ریزند به یک خانم تجاوز می‌کنند٬ انگار نه انگار جرمی اتفاق افتاده. آقایون کک‌شان نمی‌گزد اما مبادا کسی حواسش نباشد و یکبار کلمه تقلب را بزبان بیاورد. چنان او را در کهریزک مورد تجاوزات اسلامی قرار میدهند که هرگز صحت انتخابات را فراموش نکند.
کلام آخر اینکه:
در کشوری که بزرگترین جرم٬ شک کردن در انتخابات باشد بقیه جرم‌ها مثل قتل و تجاوز و آدمکشی جرم‌های کوچک و پیش پاافتاده می‌شوند.

کانادا باید قاتل زهرا کاظمی را تحویل جمهوری اسلامی دهد.

آقاجان آدم نباید در مقابل استکبار جهانی کم بیاورد. باید محکم با سر رفت توی شیکم دشمن!
باید از دشمن طلبکار هم بود. دنیا دنیای پرروهاست. خجالت مجالت را بگذارید کنار.
ما باید از انگلیس بخواهیم قاتل ندا را تحویل دهد.
از کانادا بخواهیم قاتل زهرا کاظمی را تحویل دهد.
از آلمان بخواهیم قاتل یا قاتلین رستوران میکونوس را تحویل ما بدهد. آخه تا کی میخواهند لفت بدهند؟
از کشورهای اروپایی بخواهیم هرچه زودتر کسانی را که باعث شدند ما در زندان اوین عده ای را اعدام کنیم را هرچه زودتر به ما تحویل دهند.
از کشور موریتانی بخواهیم که عاملین تجاوز در کهریزک را به ما تحویل دهد. (شما موریتانی را دست کم نگیرید که الان خودش را به موش مردگی زده. در اصل وقایع بعد از انتخابات همه‌اش زیر سر اون موریتانی آب زیر کاه بوده)