سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و چهارم


 image



یکی دیگر از خیانت های روحانیون، مخالفت و دسیسه چینی های فراوان در انقلاب مشروطیت بود. در چند قسمت به خیانت های آخوندها در انقلاب مشروطه خواهیم پرداخت اما در ابتدا باید یک نکته را روشن کرد.
اینگونه نیست که بعضی آخوندها مرتجع بودند و برخی روشنفکر.
شواهد تاریخی گواه آن است که حتی آن دسته از آخوندهایی که با آزادیخواهان مشروطه همراهی کردند از روی آزادمنشی و مترقی بودن آنها نبود بلکه آنها دنبال منافع آخوندی خود بودند.

  • در کتاب تاریخ اجتماعی ایران صفحه ۵۲۸ آمده است: در انقلاب مشروطیت، اکثریت عظیمی از روحانیون مخالف آن بودند و تنها بخشی کوچکی و بویژه روحانیون نجف با آن همراهی کردند.
  • زنده یاد احمد کسروی هم می نویسد: بغیر از تعدادی آخوندهای معمولی و رده پایین، اکثرمجتهدین و مراجع طراز اول با ایجاد قانون اساسی مخالف بودند.
یکی از دلائلی که باعث شد برخی از آخوندها از موقعیت ایجاد شده در انقلاب مشروطیت در کنار آزادیخواهان قرار بگیرند در واقع بر سر به فلک بستن یکی از همقطاران خود در کرمان توسط حاکم دولتی بود.
حالا ماجرای به فلک بستن آن مجتهد کرمانی چه بود؟
آیت الله حاج میرزا محمدرضا کرمانی در یکی از شبها به خانه یکی از بازاریان کرمان رفت تا در مجلس روضه خوانی که وی ترتیب داده بود، حضور یابد. یکی از کسبه به وی می‌گوید: در همسایگی من فردی یهودی بساط شراب فروشی راه انداخته است، استدعا دارم او را منع فرمائید. آیت‌الله مجتهد کرمانی شراب فروش را احضار می‌کند و از وی می‌خواهد در اسرع وقت بساط خود را جمع کند و گرنه با مجازات سختی روبه رو خواهد شد.
مرد یهودی به دلیل ترس ، شرابها ادوات مشروب سازی خود را از بین برد اما مردم متوجه شدند گروهی از هم کیشان او نیز چنین خلافی را مرتکب می‌شوند، لذا به محل سکونت آنان یورش بردند و ظروف شراب و آلات نامشروع آنان را شکستند و خانه آنها را آتش زدند و به زن و بچه های آنان تعدی کردند.
(ظلم و ستم آخوندها به یهودی ها درتاریخ مکرر اتفاق افتاده که بعدا به ان خواهیم پرداخت)
بین مردم چنین رواج یافت که این کار(یعنی آتش زدن خانه های یهودیان) در راستای اطاعت از دستور آیت‌الله حاج محمدرضا و عملی کردن حکم ایشان صورت گرفته است.
ظفرالسلطنه (حاکم کرمان)، معتضد دیوان را به منزل وی فرستاد تا از وی درباره این واقعه توضیح بخواهد و مرتکبین را معرفی کند. اما او جواب سربالا داد.
کار بالا گرفت و جمعیت زیادی از صنف شالبافان کرمان به تحریک او شهر را به آشوب کشیدند و قوای دولتی خانه مجتهد را محاصره کردند و تعدادی از طرفین کشته شدند و نهایتا نیروهای دولتی موفق شدند مجتهد کرمانی را دستگیر کنند و او را به فلک بسته چوب زیادی زدند و در آخر هم با خفت و خواری او را به بم و بعد رفسنجان تبعید کردند.
خبر اهانت ظفرالسلطنه به علمای اسلام در دیگر شهرها طوفان بپا کرد و بانگ وامصیبتا و وااسلاما به آسمان بلند شد. بسیاری از مراجع در حرم شاه عبدالعظیم و قم به بست نشستند و خواستار اعاده حیثیت از مقام شامخ روحانیون و اولاد پیامبر شدند.
«ناظم الاسلام کرمانی» و «مجدالاسلام» نزد «آیت الله طباطبایی» و «آیت الله بهبهانی» رفتند، ماجرای فلک شدن عالم کرمانی را شرح دادند. پس از آن در دیداری که این دو عالم با هم داشتند، تصمیم برآن شد که سکوت نکنند. ماه رمضان بود و هر دو آیت الله در مساجد این جریان را برای مردم گفتند.
چون فشارها و اصرارمجتهدین کرمان جدی شد از سوی دولت، ظفرالسلطنه را عزل گردید و شاهزاده فرمانفرما به کرمان اعزام شد. او بخاطر دلجویی از روحانیون مبلغ پانصد تومان به او داد و از وی خواهش کرد بجای بازگشت به کرمان به مشهد برود.
تلگرافی از سوی عین الدوله خطاب به فرمانفرما مخابره شد که در آن آمده بود:
" چند نفر سوار بفرستید تا حاج میرزا محمدرضا کرمانی را برگردانند و با احترام وی را به کرمان بیاورید و پس از چند روزی که دید و بازدیدها انجام شد او را مخیر بین تهران و خراسان بنمائید،"
آیت‌الله طباطبایی وقتی این تلگراف را دید متغیر گردید و با عصبانیت گفت چرا شخصیت محترمی چون مجتهد کرمانی را از پشت دروازه مشهد به کرمان برگردانیده و پس از ده روز ایشان را نفی بلد کرده‌اند
وقتی شرح ماجرا را برای آیت‌الله بهبهانی و سایر علما از جمله آیت الله بهبهانی و... بیان کردند و پس از مشورت بزرگان، همگی از عین الدوله رنجیده و در مقام مخالفت با او، درآمدند.
بدین ترتیب حادثه اهانت به مجتهد کرمانی آتش مشروطه را مشتعل ساخت وبهترین دستاویز برای روحانیون و افزایش جنب و جوش آنان و همراهی با آزادیخواهان روشنفکر به شمار می‌رفت.
منبع: کتاب فرماندهان کرمان، شیخ یحیی احمدی، ص۳۴.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و سوم


image
در همه سالهای چند قرن اخیر هرگاه اندیشمندی در این آب و خاک سر بلند کرد و خواست مردم را آگاه کند، بی درنگ مورد تکفیر آخوندها و روحانیون قرار گرفته است.
در این بخش نگاهی مختصر به ماجرای تکفیر یکی از آزادیخواهان ایرانی می پردازیم که توسط دو آخوند مرتجع به نام شیخ فضل الله نوری و شیخ محمود واعظ تکفیر شد و کتابهای او ضاله اعلام گردید.
میرزا عبدالرحیم طالبوف ابوطالب اوغلو نجارزاده تبریزی (۱۲۹۰- ۱۲۱۳ ش)
عبدالرحيم طالبوف از نويسندگان و متفکرين برجسته عصر مشروطه بود. او که در کوی سرخاب تبريز به دنيا آمد، در شانزده سالگی به تفليس رفت و به کسب و کار مشغول شد و همزمان به فراگيری زبان روسی پرداخت.
وی بعدها به حاج ملاعبدالرحيم طالبوف مشهور شد، از تفليس به داغستان رفت و تا آخر عمر در 'تمرخان شوره' که مرکز حکومت داغستان بود، سکونت گزيد.
او یکی از بنیانگزاران نهضت بیداری ایرانیان قبل از مشروطه است که بسیاری از روشنفکران و مبارزان دوره مشروطیت از افکار وو اندیشه های او بهره مند شدند.
طالبوف با آثار خود بر توده ي مردم تأثیر ژرفی بر جاي گذاشت.
نمی توان نویسنده اي را یافت که درباره ي بیداري ایرانیان، نهضت مشروطه و ادبیات جدید سخن بگوید ولی نامی از میرزا عبدالرحیم طالبوف نبرد.
احمد کسروي از کسانی است که در دوره ي طالبوف فعالیت داشته و در آثارش از او بحث کرده است. به نظر او کتابهاي طالبوف بسیار شیرین و سودمند هستند و نقش این کتابها در بیداري ایرانیان بسیار بزرگ است.
نگاه طالبوف با اصول دیانت اسلام ناهمخوانی داشت. به همین دلیل کتاب "احمد" و "مسالک المحسنین "منسوب به بابیه شده و از طرف علما قرائت آنها ممنوع شده بود. علماء و مخصوصا شیخ فضل‌الله نوری خواندن آثار طالبوف را قدغن اعلام نمودند.
پس از صدور فرمان مشروطیت، مردم تبریز با در نظر گرفتن خدمات و فعالیت هاي میرزا عبدالرحیم طالبوف، او را به صورت غیابی به نمایندگی خود در مجلس برگزیدند. طالبوف ابتدا این انتخاب را از صمیم قلب پذیرفت ولی پس از صدور فرمان اعطاي مشروطیت آن را کافی ندانسته، تلگرافی فرستاد و اعلام کرد که در مجلس شرکت نخواهد کرد.
درباره اين که چرا وکالت را نپذيرفت، نظرات مختلفی عنوان شده است. عده ای با اشاره به سابقه دوستی وی با ميرزاعلی اصغرخان اتابک برآنند که به تهران نيامد تا مجبور نباشد به همراه ديگر مشروطه خواهان در مخالفت با اتابک سهيم باشد.
جمعی ديگر علت را ضعف، پيری و ناتوانی بينايی طالبوف می دانند. عده ای نيز معتقدند که چون بعضی از روحانيون خود طالبوف را تکفير و خواندن کتابش، مسالک المحسنين را تحريم کرده بودند، وی برای جلوگيری از عواقب احتمالی به مجلس نيامد.
در آن زمان طالبوف براي روحانیون مرتجع و استبدادخواه ، ترسناك ترین فرد بود. او با وارد کردن ضربه اي سنگین بر روحانیون چنین نظر می دهد که خمس و زکات باید از دست آنان گرفته شده و به شکل مالیات دولتی درآید.
دلیل تکفیر طالبوف از سوی آخوندهای متحجر مقالات و نوشته های او درمورد روحانیت مرتجع شیعه بود. او نوشته بود که بسیاری از علمای دینی ما مفسد و محتکرند. هر سال از سی هزار تا پنجاه هزار تومان مداخل دارند. حامی ستمکاران و زورگویانند و مروج خرافات و عامل بدبختی و ناآگاهی مردم.
روشن است که چنین سخنان صریحی به مزاق اهل غرض خوش نیامد و گوینده چنین سخنانی را تکفیر کردند.
یکی از شاگردان او در حمایت از طالبوف در برابر تکفیر روحانیون چنین نوشت:
"...من از خود حاجی شیخ محمد واعظ می پرسم که آیا ملایانی که طالبوف می گوید در ایران کم هستند؟ مگر حکایت آن دختر داراي ثروت 30 هزار تومانی فراموشتان شده است که با شنیدن وصف ثروتش او را براي آقازاده گرفتید؟
یا ماجرای آن دختري که به دیگري عقد شده بود، عقد کردید و پنهان از کسان دختر او را به تهران آوردید. سه چهار سال بر سر این مسئله به اینجا و آنجا رفتید. حاکمان عرف و شریعت را به تنگ آوردید؟
مخصوصاً یک روز در خانه.... السلطنه که من نیز آنجا بود م شما خود نگفتید که امروز یک شال کشمیري به 80 تومان خریدم و براي جناب شیخ بردم تا بر این کاغذ من مهر زند. آیا آن کاغذ درباره ي همان دختر نبود؟
نگفتید که آقا در اندرونی بود سفارش کرد که بعداً ملاقات می کنیم؟
شما که مسلمان هستید. در این عمر شصت ساله چه خدمتی به عالم اسلام کرده اید؟
کار بزرگ شما کدام است؟ آیا منبري را که براي رساندن حکم خدا و تعلیم تکالیف مردم ساخته شده ، براي خود دکانی حساب نکرده و تجارتخانه نکرده اید؟..."
منبع: کتاب میرزا عبدالرحیم طالبوف ترجمه پرویز زارع صفحه ۲۹

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و دوم





image
محمدعلی جمالزاده، فرزند سيدجمال‌الدين واعظ‌ اصفهانی، كه در آن زمان نوجوان بود، در كتاب «سر و ته يك كرباس» (جلد اول) داستان يكی از حمله و هجومهای اوباش طرفدار شيخ فضل‌الله را به مدير يكي از مدارس جديدی كه در اصفهان تأسيس شده بود و خود او هم در آن درس ميخواند، و دو تن ديگر را كه به جرم واهی بابی ‌بودن دستگير كرده بودند، شرح ميدهد:

"قضيه ‌يي كه تا عمر دارم فراموش نخواهم نمود اين است كه من با پسر دوم ملك‌المتكلمين هر يك هفته دو هفته يك بار به چاپارخانه (=پستخانه) رفته براي پدرانمان كاغذ مي‌فرستاديم…
روزی پاكتها به دست، به طرف چاپارخانه مي‌رفتيم كه ناگهان از وسط ميدان شاه غوغای غريبی بلند شد. بدانسو دويديم و هر طور بود خود را به ميان جمعيت انداختيم. محشر كبرايی بود. هر دقيقه ازدحام مردم زيادتر مي‌شد. از طرف قيصريه و بازار مسكرها و مسجد شاه و مسجد شيخ لطف‌الله، از هر سو، سيل جمعيت روان بود. ميدان شاه به آن بزرگی داشت می تركيد و به‌صورت دريای متلاطمی درآمده بود كه فوج‌ فوج و دسته‌ دسته مخلوق از زن و مرد در حكم امواج آن باشند و در آن ميانه عمامۀ آخوندها به منزلۀ كفی بود كه بر سر امواج نشسته باشد.
وقتی به هزار زور و زجر خود را به وسط انبوه مردم رسانديم ديديم دو نفر آدم حسابی را در ميان گرفته‌ اند و دارند به قصد كشت می زنند. درصدد تحقيق از آن احوال برآمديم ولی هيچ‌كس اعتنايی ننمود و احدی وقت و حوصلۀ سؤال و جواب نداشت. عاقبت پيرمردی را چسبيده گفتيم عموجان ترا به خدا چه خبر است؟ بدون آن‌كه نگاهی به ما بيندازد نفس‌زنان گفت: "بابی كشی است، بزنيد" و ديوانه‌وار خود را به ميان آن ولوله و جنجال انداخت. آن دو نفر بيچارگان مظلوم را با سر برهنه شالشان را به گردنشان انداخته بودند و به خواری هر چه تمامتر به خاك و خون می كشيدند.
چوب و چماق و مشت و سيلی بود كه بالا ميرفت و بر سر و مغز اين دو آدم بی يار و ياور پايين مي‌آمد. ديگر هيچ تاب و توانی در بدن آن دو نفر بخت‌ برگشته نمانده بود. رنگشان پريده، با چشمان نيم‌ بسته و دهان بازي كه صداي خُرخُر دلخراشی شبيه به خُرخُر گوسفند مَذبوح (=سربریده) از آن بيرون می آمد، ابداً قوّت جلورفتن نداشتند ولی مؤمنين و مقدّسان با شقاوت و قساوتی كه تذكار آن بعد از چهل سال هنوز بدنم را ميلرزاند، آنها را به طرف مسجدشاه كه مسند عدل و داد شريعت عُظمی بود، می كشيدند.
در آن اثنا شخصی پيت نفتی به يك دست و كاسۀ حلبی دسته‌ داری به دست ديگر فرارسيد. در يك چشم ‌به‌ هم‌زدن آتش از سر و بدن آن دو نفر به طرف آسمان بلند شد. مردم رجّاله محض ثواب هر كدام از آن نفت كاسه ‌یی به صد دينار خريده به سر و صورت آنها می پاشيدند. دود و گرد و خاك چنان صحنۀ ميدان را فرا گرفته بود كه چشم چشم را نمی ديد. من و ميرزا محمدعلی وقتی به خود آمديم كه خود را در ميان امواج مردم در صحن مسجد شاه ديديم. جمعيت مثل مور و ملخ از در و ديوار بالا مي‌رفت. فرياد و فغان لعن و سَبّ (=ناسزاگفتن)، غلغله در زير گنبد و بارگاه مسجد انداخته بود…
در آن حيص و بيص ناگهان غوغا و همهمه افزون گرديد ولی به‌ زودی معلوم شد كه يك نفر بابی بی دين ديگری را مي ‌آورند. نزديك شديم ديديم كه شخصی كه فريادش بلند است، آقامحمدجواد صرّاف، مؤسّس مدرسهٌ‌ خودمان است كه با آن جثهٌ فربه زير چوب مثل مار به خود می غلتد و ضجّه ميكند…
در اين حيص و بيص در ميان جمعيت يك نفر نگاهش به ما افتاد و اتفاقاً ما را شناخت. پرخاش ‌كنان فرياد برآورد كه پدرسوخته‌ هاي سگ ‌توله شما بچه‌ بابی ها اين‌جا چه گُ.. می خوريد؟ لرزان و اشك‌ريزان…‌مانند دو طفلان مسلم، از چنگ آن مسلمان حارث بدتر گريخته دوان‌دوان به خانه برگشتيم كه مادران خود را از ماجرا آگاه سازيم…

محمد علی غفاری یکی از درباریان دوره قاجار است. او کتابی نوشته به نام خاطرات و اسناد محمد علی غفاری که آنرا " تاریخ غفاری" می خوانند.
در صفحه 19 این کتاب خاطره ای را نوشته که با هم میخوانیم:
"در گیرودار انقلاب مشروطه در کاشان دختر نوجوانی را تنها بخاطر اینکه خانواده اش متهم به بابیگری شده بودند به دستور علما به فجیع ترین شکل تجاوز کردند آنهم در روز عاشورا.
در این روز الواط و اوباش کاشان شورش نموده و در ملاء عام، در تعزیه جناب سیدالشهدا علیه آلاف التحیه و الثنا دختر باکره سیده را کشیدند و بکارتش را گرفتند."

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و یکم





image
حاج میرزا محمد علی محلاتی( صاحب عکس بالا) در دوره ناصرالدین شاه قاجار می زیست. او یادداشتهای سفر هیجده ساله اش به کشورهای مختلف جهان و بیشتر شهرهای ایران را به رشته تحریر درآورد که بعد از مرگش در قالب کتاب ارزشمندی بعنوان "خاطرات حاج سیاح محلاتی" منتشر شده است.
او پس از سالها دوری از وطن و سپس دیدارش از زادگاهش، محلات، وارد شهر نراق شد. (نراق شهری است بین قم و کاشان). مشاهدات حاج سیاح از شهر نراق اینگونه است:

"...یک ساعت از آفتاب رفته وارد نراق شدیم و در کاروانسرایی منزل کردیم، لکن تمام حجرات کاروانسرا را خالی دیدیم. تعجب کردم. بعد بیرون آمدم و دیدم نراق آن نیست که در جوانی دیده بودم.بطور کلی خراب و ویران شده. از هر 10 خانه یکی باقی مانده. مردم اندکی هم که ساکنند عمدتا فقیر و پریشان هستند. اوضاع تمام عوض شده. قبلا نراق بسیار جای آباد و پر منفعت و با صفایی بود که آنرا هند کوچک نام داده بودند.
از یکنفر پرسیدم کو آن نراق که من قبل از سفر دیده بودم؟
گفت: ...از زمانی که داستان باب و بابی ها به سر زبانها افتاده ما بدبخت شدیم. در نراق امامزاده ای هست. مدتی پیش یک فرد خبیثی از داخل امامزاده چند ورق از قرآن نیم سوخته بیرون آورد که از قرار خودش سوزانده بود ولی فریاد زد که بابیان قرآن را آتش زدند!
(توضیح: شواهد تاریخی گواه بر آن است که بابی ها همگی اهل خواندن قران بودند و اتهام سوزاندن قرآن ترفند آخوندها بوده و صحت ندارد)
خبر در همه جا پیچید و ملاها عمامه ها را به زمین زدند و وااسلاما سر دادند و خواهان شناسایی بابیان شدند. از طرف دولت مصطفی قلی خان عرب مامور تحقیق شد.
او هم به خاطر اینکه مال مردم را غارت کند حاجی ملا محمد را که ملای بزرگ نراق بود با خود شریک و همدست کرد.
آن ناپاکان اغلب اهالی شهرخصوصا آنهایی که مال دار بودند متهم کردند. مردم بیچاره و بی گناه را در یک محل جمع کردند و بمحض اجتماع بدون سوال و جواب همه را دستگیر کردند و بسیاری را قتل کردند و تمام خانه ها را غارت نمودند. زن و مرد و صغیر و کبیر، آواره به اطراف متفرق شده به جاهای دیگر رفتند..."
ملاحظه می کنید که خیانت های آخوندها در زیر پوست روستاها و شهرهای کوچک بیشتر و عیان تر از شهرهای بزرگ بوده است. آخوندها وقتی اراده میکردند مال یا ناموس کسی را از دستش بگیرند فورا یک اتهام بابی بودن به او میزدند و روزگار طرف را چنان سیاه میکردند که به ناچار تسلیم آخوندها میشد.
اینگونه است که بخشی از مردم ما توسری خور و ظالم پرور بار آمده اند.
زخم های ظلم و ستم آخوندها بر گرده مردم روستاها و شهرهای کوچک عمیق تر از تصور ماست.
کتب تاریخی ما تنها گوشه بسیار ناچیزی از آن ظلم و ستم ها را ضبط کرده اند.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیستم





image
مقابله روحانیون با بابی ها ، درگیری و جنگ دو گروه متعصب مذهبی بود و اینگونه نبود که یکطرف حق باشد و دیگری باطل. بابی ها مسلمانانی ساده لوحی بودند که آنقدر احادیت و روایات و باورهای تشیع را جدی گرفته بودند که میخواستند دقیقا همه وعده های آخرالزمانی را محقق سازند.
اما طرف مقابل شان روحانیون و مجتهدین جنایتکاری قرار داشتند که هم در حکومت نفوذ داشتند و هم بر جان و مال مردم مسلط بودند و لذا بابی ها را برای کاسبی خود خطرناک میدیدند و بخاطر همین از هیچ جنایتی علیه بابی ها کوتاهی نکردند.
بطور خلاصه فقط به گوشه ای از جنایات اینها اشاره می کنیم:

۱- روحانیون ابتدا سید باب را دیوانه و مجنون اعلام کردند و گفتند لابد گرمای سوزان بوشهر باعث دیوانه شدن او شده است (سید باب در تابستان در بالای پشت بام خانه ای در بوشهردر زیر آفتاب سوزان ساعتها به نماز و عبادت مشغول بوده است) اما وقتی روحانیون دیدند مردم از سید باب استقبال می کنند و به او ایمان می آورند او را مرتد فطری اعلام کردند و ریختن خونش را مباح دانستند.
زنده یاد کسروی می نویسد مجتهدین معروف تبریز به نامهای: نظام العلمای تبریزی(صاحب تصویر بالا) ، ملا محمد ممقانی و میرزا علی اصغر شیخ الاسلام حکم ارتداد او را امضا کردند. در فقه شیعه نمی توان حکم اعدام برای یک دیوانه صادر کرد اما هنگامی که آخوندها چیزی را مصلحت بدانند هر جنایتی را مرتکب می شوند.
میگویند قبل از اینکه سید باب را اعدام کنند ماموران دولتی او را با زنجیر بستند و پیاده به جلو درب خانه مجتهدین تبریز می بردند تا از آنها فتوای کشتن او را بگیرند. مجتهدین تبریز حاضر به دیدن او نشدند و از همان پشت در حکمش را نوشتند و بدست ماموران دادند.
بیچاره سید باب اظهار ندامت مینمود و از اظهارات خود بیزاری می جست ولی گوش علما بدهکار این حرفها نبود. زیرا توبه مرتد فطری مورد قبول نیست.
۲- ماجرای طاهره قره العین و کشف حجاب او و برگشتن از مذهب ملایان داستان جالبی است. فقط اینرا بدانید که دو مجتهد معروف آنزمان به نامهای ملا علی کنی وملا محمد اندرمانی فتوا بر قتل طاهره قره العین را دادند و بر اساس این حکم فراشان حکومتی او را شبانه به باغی بردند و خفه اش کردند و سپس جسدش را در چاه انداختند.
۳- در قاصله ادعای سید باب در شیراز تا زمان اعدامش در تبریز چند شورش توسط بابی ها در سه نقطه کشور رخ داد که باز روحانیون و ملایان با ترغیب مردم و قوای حکومتی همه آنها را به خاک و خون کشیدند. صدها نفر از طرفین کشته شدند و آتش بیار همه این معرکه ها آخوندها از هردو طرف بودند.
۴- بعد از اقدام ناشیانه چند تن از بابی ها در ترور ناصرالدین شاه موج بابی کشی در ایران راه افتاد و این چیزی بود که ملاها و روحانیون بهترین بهره برداری را از آن کردند. تاریخ ما پر است از کشتن انسانها به فجیع ترین وجه، از شمع آجین کردن محکومان تا کوبیدن میخ طویله بر اندام بدن و زجر کش کردن آنها. گاهی در میدان شهر پاهای شخص را از دو سو به دو اسب می بستند و به ناگاه هر دو اسب را در دو جهت مخالف به حرکت درمی آوردند تا موجب شقه شدن او شود.
در آینده باز هم در این باره سخن خواهیم گفت.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش نوزدهم





image
سید علی محمد شیرازی معروف به باب در شیراز ادعا کرد که همانا من باب یا نماینده امام زمان هستم. البته بعد از مدتی ادعا کرد که خود امام زمان است و در نهایت گفت من از طرف خداوند مبعوث به رسالتی جدید هستم که بعد از فراز و نشیب های فراوان بالاخره چند نفر از مجتهدین تبریز حکم ارتداد علیه او صادر کردند و او را در تبریز اعدام کردند.
درمورد ماجرای سید باب دیدگاههای کاملا متفاوتی وجود دارد:
- آخوندهای جمهوری اسلامی آنرا "فتنه" میخوانند و می گویند که باب از طرف انگلیس یا روس مامور بوده تا دین حنیف اسلام را از بین ببرد.
- هموطنان بهایی ما معتقدند سید باب در واقع همان امام زمان بود و مبشر دین بهایی بوده است.
- گروهی از تاریخ پزوهان در سالهای اخیر باب و نهضت بابیان را یک نهضت بیداری دینی قلمداد کرده اند که ریشه های اجتماعی آنرا قیام مردم به تنگ آمده از جور و ظلم روحانیون و حکومت قاجار میدانند.

هیچکدام از این سه دیدگاه با واقعیت همخوانی ندارد.
اما دیدگاه منطقی تر، دیدگاه زنده یاد احمد کسروی است. او معتقد بود هیچ سند و شواهد معتبری دال بر اینکه بیگانگان در ظهور باب دخالت داشته اند وجود ندارد. او سید باب را یک طلبه بیسواد و بسیار ساده لوح میداند که امر بر او مشتبه شده بود.
در واقع ادعای امام زمان بودن کاملا از پایه دروغ و کذب است. امام زمان از ابتدا وجود نداشته و ندارد. بنابر این هرگونه ادعا در این رابطه هم غیرمنطقی است.
اما واقعیت امر این است که باب محصول مسخ شدن آدمها به خرافاتی است که قرنها روحانیون شیعه تکرار کردند و افسانه ها بافتند و روایت ها جعل کردند.
بنابر این تقصیر بوجود آمدن "فتنه باب" خود آخوندها و دروغهایشان هست.
اکنون بحث ما در اینجا متمرکز به عملکرد جنایتکارانه آخوندها در مواجهه با این داستان است و به حواشی ماجرا کاری نداریم. آخوندها افسانه امام زمان را برای اهداف و نیات شوم خود اختراع کرده اند و اگر کسی هم ادعای امام زمانی بکند فورا سرش را زیر آب خواهند کرد چون خودشان میدانند قضیه از پایه دروغ است.
باید صفحات تاریخ را ورق زد و دید که آخوندها مرتکب چه جنایتها شدند و چه تعداد انسانهای بیگناه را برچسب "بابی" زدند و اموال شان را غصب کردند و خون شان را ریختند.
این بخش از تاریخ ایران را همه ایرانیان غیر متعصب باید بخوانند تا به عمق ذات خبیث آخوندها پی ببرند.
در چند قسمت بعدی گوشه هایی از جنایات آخوندها را در این باره مرور خواهیم کرد.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش هجدهم





image
اگر با شنیدن اینکه احمدی نژاد در جلسه کابینه اش یک صندلی خالی برای امام زمان می گذاشت می خندیدیم و یا شاید آنرا باور نمیکردیم متاسفانه باید بعرض شما برسانم که تاریخ ایران از دوره صفوی تا همین اواخر مملو است از اتفاقات و ماجراهایی که منشا آن دروغی به نام امام زمان بود.

از خیانت های روحانیت شیعه همین تلقین مداوم وجود امام غایب برای پیروان شان است. در کتب تاریخی بارها به سرگذشت زندگی مجتهدین و روحانیون شیعه بر می خوریم که از کرامات آنها ملاقات با امام مهدی بوده و این داستانهای دروغ و کلک آنقدر فراوان نقل شده که بسیاری از ساده دلان و مردم ناآگاه آنها را باور میکردند.
مثلا نقل شده فلان آخوند آنقدر اهل زهد و تقوا و عبادات بوده که وقتی به جایی رفته بود الاغش را گم کرده بود. بسیار ناراحت و افسرده شده بود اما ناگهان جوانی زیبا روی ظاهر شد و الاغ او را برایش آورد و غیب شد.
از جمله این حقه بازها، دو آخوند بودند که حتی آب هم که میخواستند بخورند از امام زمان موهوم مایه میگذاشتند بطوریکه کم کم خودشان هم باورشان میشد.
این دو نفر یکی شیخ احمد احسایی بود که ماجرایش را قبلا گفته ایم و دیگری سید کاظم رشتی که جانشین شیخ احمد بود.
سید کاظم معتقد بود که همانطور که پیامیر گفته انا مدینه العلم و علی بابها (یعنی من شهر دانش هستم و علی درب آن)، حتما باید برای امام زمان هم یک "باب" یعنی درب وجود داشته باشد تا رابط بین امام زمان و عوام قرار گیرد.
سید کاظم تا زمانی که زنده بود ادعا میکرد که او باب امام زمان است و پیروان متعصبش هم بسیار به او باورمند و مومن بودند.
اما زمانی که در بستر بیماری بود به شاگردانش گفت بعد از من به چهار جهت سفر کنید تا "باب" روی زمین را پیدا کنید.
بعد از مرگش یک اخوندی در کرمان ادعا کرد که جانشینی سید کاظم من هستم. اسم او حاجی محمد کریمخان کرمانی بود. همین ادعا باعث دو دستگی در بین پیروان سید احمد شد: دسته شیخی ها و دسته کریمخانی ها.
زنده یاد کسروی در کتاب بهائیگری در مورد این دو دستگی چنین می نویسد:
" دشمنی میان دسته شیخی ها و کریمخانی ها چنان بود که بهمدیگر سلام نمیکردند و آمد و رفت با هم نمیکردند و دختر بهم نمی دادند یا نمی گرفتند."
از سوی دیگر پس از مرگ سید کاظم رشتی بعضی از شاگردان او مشتاقانه در جستجوی جانشین یا نایب امام زمان بودند و از این شهر به آن شهر میرفتند تا او را پیدا کنند!
(واقعا آدم به شعور آنها حیرت می کند)
از جمله شاگردان سید کاظم رشتی آخوندی بود به نام ملا حسین بشرویه ای.
ملا حسین ابتدا چهل روز در مسجد کوفه به اعتکاف و عبادت نشست تا به درجه اخلاص نائل شود و سپس راهی شهرهای ایران شد و بالاخره به شیراز رسید.
ملا حسین در بیرون شهر با طلبه ای جوان برخورد کرد به نام علی محمد شیرازی.
به دعوت او به خانه علیمحمد رفت و داستان خود را برای او بازگو کرد.
سید علیمحمد گفت: اونی که دنبالش میگردی روبرویت نشسته!
ادامه دارد....