اعتراض جمعی از اهالی قزوین :

جناب آقای احمدی نژاد
رئیس جمهور محبوب

سلام علیکم
بر اساس اطلاعات رسیده٬ اخیرا شایع شده که جنابعالی در یک دانشکاه خارجی منکر وجود ما گردیده و اظهار داشته‌اید که در ایران٬ اصلا چنین چیزی وجود خارجی ندارد..
اگر این خبر درست باشد حقیقتا ما از شما گله داریم و جنابعالی را بخاطر این توهین نمی‌بخشیم. آخر چگونه ممکن است کسی ما و خدمات تاریخی‌مان که زبانزد خاص و عام است را نادیده بگیرد؟
ما از شما درخواست میکنیم مطابق قانون مطبوعات ٬ در اولین فرصت ممکن دعوت ما را بپذیرید و در معیت آقای لی بولینگر رئیس دانشگاه کلمبیا به قزوین بیایید تا در یک کوچه خلوت٬ موجودیت خویش را برای جهانیان به اثبات برسانیم.

من الله توفیق
جمعی از غیورمردان خطه قزوین و حومه


رونوشت: ریاست محترم دانشگاه کلمبیا- آقای لی بو لینگر جهت اطلاع و ارائه این دعوتنامه برای اخذ ویزا

باز احمدی نژاد گند زد:

باز احمدی نژاد گند زد:

برای دستگاه عریض و طویل سیاست خارجی یک مملکت٬ چه افتضاحی از این بالاتر که بدون بررسی دقیق و بدون اطمینان حاصل کردن از وجود زمینه لازم٬ دعوت یک دانشگاه غیر دولتی کشوری مثل امریکا را قبول کند و رئیس جمهورش را توی هچل بیاندازد.
از اول انقلاب تاکنون هیچوقت دامنه اعتراضات و تبلیغات منفی علیه حضور مقامات ایرانی به این حد نبود.
تاریخ دیپلماسی ما بیاد ندارد شدیدترین انتقادات نقض حقوق بشری در ایران از زبان یک آدم غیر دولتی٬ اینگونه رک و پوست کنده مطرح شود و باعث شوکه شدن رئیس دولت ما شود.
واقعا اینها نشانه ضعف حکومت ما و در عین حال بیانگر کارکشتگی برنامه ریزان امریکایی است.
بازی دیروز٬ که احمدی نژاد را مثل یک گوسفند به مسلخ کشانده بودند٬ بیشترین ضربه را به احمدی‌نژاد چه در صحنه داخلی و چه در خارج وارد نمود.
متن سخنرانی و سوالات رئیس دانشگاه کلمبیا٬ بسیار دقیق و حساب شده بود و معلوم بود افراد مطلعی آنرا تنظیم کرده‌اند.
برعکس٬ متن سخنان احمدی نژاد را یا خودش نوشته بود یا پیشنماز مسجدشان در نارمک و شاید هم فاطی خانم رجبی.

بدترین نقطه ماجرا زمانی بود که احمدی نژاد دستپاچه شد و گفت: در ایران همجنس باز اصلا نداریم.
او نمی‌دانست معنی این حرف در یک محیط دانشگاهی چیست. کسی هم به او این چیزها را آموزش نداده بود. کسانی که در غرب زندگی می‌کنند٬ همجنسگرایی را یک پدیده طبیعی میدانند و معتقدند درصدی از افراد جامعه بطور طبیعی دارای گرایش جنسی ویژه‌ای هستند که سالیان متمادی برای احقاق حقوق خود مبارزه کرده‌اند و اکنون در اکثر کشورهای آزاد٬ حقوق انها برسمیت شناخته می‌شود.
این چیزها را احمدی‌نژاد نمیداند و کسی هم از اطرافیانش نبود که آنرا به او یاد دهد.
نتیجه‌اش این میشود که رئیس جمهور یک مملکت هفتاد میلیونی را «هو» کردند.

نکته دیگری که از این وقایع میتوان نتیجه گرفت٬ جایگاه دانشگاه در کشورهایی مثل امریکاست. واقعا چقدر جالب است یک دانشگاه غیر دولتی اینقدر در مسائل بین المللی فعال و موثر باشد.
حال نگاهی به وضعیت دانشگاههای خودمان بکنید. مثلا اگر قرار باشد اساتید یک دانشگاه در ایران٬ یک شخصیت خارجی را برای سخنرانی دعوت کنند. وای چه محشری بپا میشود. اول وزارت اطلاعات می‌آید همه شان را دستگیر میکند و بمدت سه چهار ماه آنها را شبانه روز بازجویی میکند که: پدر سوخته‌ها اصلا شما چیکاره مملکت هستید؟ از کجا پول میگیرید که این کار را میخواستید بکنید؟ و....
تازه٬ بفرض که از همه این مراحل به سلامت عبور کنند٬ باز روز سخنرانی٬ ناگهان لباس شخصی‌ها و انصار حزب الله میریزند جلسه را بهم میزنند و مانع سخنرانی وی میشوند.
آقاجان! ما صد هزار سال نوری با تمدن فاصله داریم. بیخود حرص و جوش نخوریم.

شهر در امن و امان است!

شهر در امن و امان است!
آسوده بخوابیــــــــــــــــد!

اصلا نترسید. هیچ خطری کشور ما را تهدید نمیکند. این را همه مسئولین مملکت میگویند. مقام معظم رهبری هم آنرا تایید کرد روزنامه کیهان هم هرروز مقاله می‌نویسد که خبری از حمله نیست. پس دیگه بی خیال جنگ!
ما الان در بهترین شرایط قرار داریم. اصلا و ابدا شرایط کشور بحرانی نیست و همه چیز بخوبی و خوشی دارد پیش میرود.
این خبرهایی هم٬ که در اینترنت و رادیو تلویزیونها در مورد تدارک امریکا و اسرائیل برای آغاز یک جنگ می‌بینید٬ همه اینها الکی است و در واقع جنگ روانی است برای ترساندن من و شما.
بنابر این به شما صد در صد اطمینان میدهم جنگی صورت نخواهد گرفت و امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند.

اصلا شما چرا اینقدر ساده‌اید؟ این خبرهایی که در مورد نقل و انتقالات نظامیان امریکایی منتشر میشود٬ برای رد گم کنی است. احتمالا امریکا میخواهند به مجمع الجزایر فی‌جی در اقیانوس آرام حمله کنند نه به ایران!
شاید هم امریکایی‌ها میخواهند به کانادا حمله کنند. کانادا هم ذخائر نفت دارد و هم دارد غنی سازی اورانیوم میکند و هم ارزش دلارش از دلار آمریکا زده بالاتر.
شاید هم میخواهند به اروپا حمله کنند. خدا را چی دیدی؟ یک دفعه دیدی بجای اینکه سر موشکهایشان بسمت بوشهر و نطنز و اراک تنظیم کنند٬ اشتباهی سرش را کج کنند و بخوره توی فرق دانمارک یا هلند یا سوئد.
چرا شما اینقدر بدبین هستید و دل مردم را خالی میکنید؟

امریکا به هر جای دیگر ممکن است حمله کند غیر از ایران. چرا؟
به دو دلیل: یکی اینکه رئیس جمهور ما خودش مهندس است و دوم اینکه خدا با ماست.

برنامه‌های رئیس جمهور در نیویورک

برنامه‌های رئیس جمهور در نیویورک:

سفیر محترم جمهوری اسلامی در سازمان ملل
سلام علیکم
نظر به سفر ریاست محترم جمهور به نیویورک در هفته آینده٬ لازم است موارد زیر را هماهنگ و نتیجه را به این دفتر ابلاغ نمایید:

- مراسم استقبال : باید دبیر کل سازمان ملل به همراه همه معاونین در صفوف بهم فشرده و و دشمن شکن برای مراسم استقبال به فرودگاه بیایند و حتما بقیه رهبران و فرستادگان دیگر کشورهای جهان را نیز همراه خود بیاورند.
لازم به تذکر است که در مراسم استقبال٬ به محض اجلال نزول و تشریف فرمایی آقای دکتر احمدی‌نژاد از پلکان هواپیما٬ همه حضار باید صلوات غرّایی ختم کنند و از ارتکاب اعمال شنیعی همچون کف زدن و سوت زدن اکیدا خودداری نمایند.
ضمنا بجای اهدای دسته گل که معمولا توسط دختران خردسال صورت میگیرد٬ بهتر است یک چیز بدرد بخور به رئیس جمهور هدیه کنند که بتواند آنرا بعنوان سوغاتی به ایران بیاورد. همانطور که میدانید گل٬ زود خراب میشود و بدرد نمیخورد. اصلا بگویید آنها دسته گل نخرند و پولش را بخودمان بدهند.

- از آنجا که رئیس جمهور محبوب ما از تجملات بیزار است لذا بجای رزرو هتل های لوکس٬ بگردید توی نیویورک یک مسافرخانه ارزان قیمت توی منطقه منهتن یا در حوالی شهر نیویورک دوتا اتاق خالی پیدا کنید.

- با توجه به اینکه سفر رئیس جمهور و هیئت همراه مقارن با ماه مبارک رمضان است و رئیس جمهور مکتبی ما٬ قصد ندارد روزه‌خواری کند٬ او را باید برای سحر بیدار کنید تا سحری بخورد. همچنین تهیه زولبیا و بامیه و آش رشته برای افطار فراموش نشود.

- شهردار نیویورک و دیگر مقامات محلی باید ترتیبی اتخاذ نمایند تا مردم نیویورک در مدت اقامت رئیس جمهور و هیئت همراه٬ از روزه‌خواری در ملا عام شدیدا خودداری نمایند و حداقل در شبهای قدر شئونات اسلام امریکایی را رعایت کنند.

- از آنجایی که مقامات امریکای جهانخوار با بازدید رئیس جمهور از سایت برج‌های تجارت جهانی مخالفت کرده‌اند٬ باید ترتیبی اتخاذ شود که ایشان بتواند لااقل از سایت اینترنتی آن محل بازدید بعمل آورند.

- در گردهمایی سالانه مجمع سازمان ملل٬ جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد٬ سقراط زمانه سخنرانی خواهند داشت و در مورد فلسفه هگل رهنمودهایی را برای حاضران ایراد خواهند نمود.
بدیهی است در هنگام سخنرانی آقای دکتر٬ همه باید سکوت را رعایت کنند و از رفتن به دستشویی و یا جویدن آدامس و باد کردن آن خودداری نمایند.
بهتر است در هنگام سخنرانی ایشان همه چراغهای سالن خاموش و فیوز برق ساختمان قطع گردد تا هاله مبارک دور سر آقای دکتر در میان تاریکی بخوبی قابل رویت باشد.

جزئیات برنامه‌های رئیس جمهور و هیئت همراه متعاقبا ابلاغ میگردد.
رئیس تشریفات دفتر ریاست جمهوری
شیخ‌الاسلامی

خاطره‌ای از اولین روز مدرسه:

خاطره‌ای از اولین روز مدرسه:

اولین روز ورود به مدرسه برای بیشتر ما خاطره‌ای فراموش نشدنی است.
مخصوصا برای کسانی مثل من که در هیچ دوره‌ آمادگی قبل از دبستان شرکت نکرده‌اند٬ ورود یکباره از محیط خانواده به محیط دبستان٬ رویدادی مهم و پر اضطراب بود.
اولین روزی که به مدرسه رفتم را بخوبی بخاطر دارم. مثل این است که همین دیروز اتقاق افتاد. روز اول مهر بهمراه پدرم به مدرسه رفتیم. یک کیف مدرسه داشتم که مخصوص کلاس اولی‌ها بود. داخل آن یک دفتر چهل برگی٬ یک مداد پرچمی ( از همون‌ها که نوارهای رنگی دور تا دورش پیچیده بود و یک مداد پاکن کوچک ته آن قرار داشت)٬ یک مداد تراش دو ریالی و یک لیوان پلاستیکی برای آب خوردن و البته مقداری نان که وسط آن مقداری گوشت کوبیده گذاشته بودند قرار داشت.
در بین راه خیلی اضطراب داشتم. احساس دوری از خانواده مثل یک کابوس نگرانم میکرد. در بین راه بچه‌های زیادی را میدیدم که به همراه پدر یا مادرشان بطرف مدرسه روان بودند. قیافه‌ها نا آشنا و غریب بودند. هرچه به مدرسه نزدیکتر می‌شدیم٬ جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.

دبستانی که قرار بود به آنجا برویم٬ یک ساختمان بزرگ و قدیمی بود با درب ورودی آهنی و دیوارهای بلند آجری. شاخه‌های درختان توت از بالای دیوار حیاط مدرسه٬ بخشی از کوچه را نیز سایه انداخته بود.
جلوی درب ورودی مادران بچه‌ها تجمع کرده بودند. مستخدم یا نگهبان مدرسه جلوی درب آهنی ایستاده بود و بچه‌ها را مثل گوسفند به داخل حیاط مدرسه راه می‌داد و از ورود والدین جلوگیری میکرد. چند تا بچه٬ که ظاهرا آنها هم کلاس اولی بودند در حال گریه و زاری بودند و خودشان را به مادرشان می‌چسباندند و حاضر نبودند وارد حیاط مدرسه شوند.
با دیدن آن صحنه٬ نگرانی و اضطراب در وجودم شعله ور شد ولی خجالت می‌کشیدم گریه کنم.
هنوز با پدرم درست و حسابی خداحافظی نکرده بودم که ناگهان خود را انطرف درب آهنی و داخل حیاط مدرسه دیدم. وای! چه حیاط بزرگی! وای چقدر بچه! حیاط مدرسه مثل لانه مورچه‌ها پر از بچه بود که در حال جنب و جوش بودند. همهمه عجیبی همه فضا را گرفته بود. در جلوی ساختمان مدرسه دو ردیف پله قرار داشت که از طرفین به یک تراس ختم میشدند. جلو تراس هم یک میله بلند نصب شده بود که پرچم ایران در اهتزاز بود.

ناظم مدرسه با یک چکشی٬ زنگ اویخته شده در کنار تراس را بصدا درآورد و همه بچه‌ها به صف شدند. ابتدا رفتم توی یک صف خودم را بزور جا دادم ولی بزودی از صف بیرونم کردند. اخه آنجا صف کلاس سومی‌ها بود.
خلاصه مدتی طول کشید تا در جای مناسب قرار گرفتم. بچه‌ها توی صف هل میدادند و به همین خاطر گاه گاهی بعضی از بچه‌ها به بیرون صف پرتاب میشدند.
توی همین گیر و دار بودیم ناگهان سرود شاهنشاهی پخش شد. همه شروع به خواندن سرود کردند الا بچه‌های کلاس اول که همچنان همدیگر را هل میدادند و اصلا نمی‌دانستند جریان چیست.
با رفتن بچه‌های کلاسهای بالاتر٬ ما کلاس اولی ها همچنان در صف باقی مانده بودیم. تعداد ما بیش از یک کلاس بود لذا ما را دو دسته کردند: کلاس اول- الف و کلاس اول- ب .
سپس بترتیب از پله‌ها بسمت کلاس مورد نظر راه افتادیم. از آنجایی که همه کلاسهای توی راهرو مدرسه شبیه هم بود٬ ما کلاس اولی‌ها تا مدتها در پیدا کردن کلاس خودمان دچار مشکل بودیم. معمولا هریک از ما نشانی خاصی برای کلاسمان داشتیم. مثلا همان کلاسی که ردیف اولش یک پسر تپل عینکی نشسته!
حالا اگر اون پسره عینکش را به هر دلیل نمی‌زد باعث سردرگمی اون کلاس اولی بیچاره میشد.
خوب یادمه که زنگ اول آنروز کلا به بازی گذشت. همینکه صدای زنگ تفریح بصدا درآمد٬ بچه‌ها مثل لشگر مغول بسمت حیاط مدرسه شروع به دویدن کردند. این جنب و جوش و همهمه٬ ناخودآگاه به من نیز القا شد و من هم کیفم را برداشتم و با سرعت به طرف حیاط دویدم. از آنجایی که همه در حال دویدن بودیم و من سعی میکردم از همه جلو بزنم٬ بسمت درب مدرسه شروع به دویدن کردم. بر خلاف صبح٬ هیچکس آنجا نبود و درب مدرسه کاملا باز بود. شاید به همین خاطر من خیال کردم که وقت خانه رفتن است و این بچه‌ها که دارند به سرعت می‌دوند و با یکدیگر مسابقه میدهند٬ بخاطر زودتر رفتن به خانه است. لذا با همان سرعت از مدرسه خارج شدم و بسمت خانه شروع به دویدن کردم.
وقتی زنگ خانه را زدم مادرم را در آستانه درب دیدم در حالیکه با تعجب از من می‌پرسید: پس چرا آمدی؟!
گفتم: خب. آقا معلم زنگ مدرسه را زد و گفت برید خونه‌تون!
مادرم دست مرا گرفت و دوباره بسمت مدرسه حرکت کردیم. وقتی به مدرسه رسیدیم حیاط مدرسه خلوت بود و همه بچه‌ها به سر کلاسها رفته بودند.
بهمراه مادرم به دفتر مدرسه رفتیم و ناظم در جریان موضوع قرار گرفت و دوباره مرا بسمت کلاس اول-ب هدایت کردند.

تحریف تاریخ:

تحریف یا کم اطلاعی؟:

این آقای امیر فرشاد ابراهیمی هم شده یک قوز بالا قوز برای تاریخ معاصر ما. اخیرا شروع کرده به آسمان ریسمان دوختن تا مثلا پرده‌ای از حوادث گذشته بردارد. یکی از این شاهکارهایش نقل روایتی است کاملا ناشیانه ازنحوه صدور دستور اعدام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ و نقش کم رنگ آقا خمینی در این فاجعه.
واقعا ملت ما چقدر بدبخت شده که تاریخش را چنین کسانی باید نقل کنند.
من نمی‌فهمم چرا ما ظرفیت و جایگاه و حد و حدود خودمان را رعایت نمیکنیم. چرا خیال میکنیم باید در مورد همه چیز اظهار نظر کنیم؟

خب٬ پسر خوب! قبول داریم که تو یک زمانی عضو گروه متحجر انصار حزب الله بودی و بعدا از آنها بریدی و چند روزی را زندان بودی و حالا هم در خارج پناهنده شدی. تا اینجای کار٬ قابل احترام هستی و کارت ارزشمند.
ولی دیگه قرار نیست در مورد چیزهایی که اطلاعات درستی نداری اظهار فضل کنی و اطلاعات غلط بدهی.

خلاصه نوشته ایشان چنین است:
چون آقای خمینی در دو سال آخر عمرش حال و روز خوبی نداشت و نمیتوانست سخنرانی کند٬ توسط سید احمد و هاشمی از دیگران ایزوله شده بود و زمانی که نیروهای خط امامی از جمله مجید انصاری از اعدام‌های زندانیان باخبر شد نصف شب خودش را مخفیانه به ایشان رسانید و نسبت به کارهای لاجوردی اعتراض کرد و ...

شاید ایشان سنش اجازه ندهد ولی کاش از یک آدم بزرگتر می‌پرسید تا به او می‌گفتند اولا مجید انصاری در میان نیروهای خط امامی در آن سالها عددی نیود. مجید انصاری نماینده دوقوز آباد از استان کرمان بود که همیشه توی ساختمان مجمع روحانیون واقع در خیابان پاستور ولو بود و دستیار آقای کیان ارثی بود و نامه‌ها را این ور و اونور میکرد.
اگر قرار بود کسی از نیروهای خط امامی نسبت به این موضوع اعتراض کند افراد مهم دیگری بودند که برای دیدن آقای خمینی هیچگونه مشکلی نداشتند. مثلا آقای کروبی و آیت الله توسلی و مخصوصا آقای جمارانی همیشه توی بیت « آقا» بودند و کارها را ردیف میکردند.
ثانیا این آقای مجید انصاری برادر محمد علی انصاری است. اگر شما حتی به اندازه متوسط از جریانات انقلاب مطلع بودی٬ میدانستی که محمد علی انصاری حتی از سید احمد هم به آقای خمینی نزدیکتر بود.
(در این اواخر٬ هربار که خمینی در جماران سخنرانی میکرد محمد علی انصاری هم در کنار ایشان ایستاده بود). محمد علی انصاری هم مورد اطمینان ایشان بود و هم کارهای ملاقات و امور دفتر و حتی اداره بیت را بعهده داشت. همه ملاقاتها توسط محمدعلی انصاری تنظیم میشد حتی وقتی میر حسین موسوی میخواست آقای خمینی را ملاقات کند٬ با محمد علی انصاری هماهنگ میکرد نه با سید احمد یا بقول شما هاشمی!
مسئله مهمتر اینکه غیر از آیت الله منتظری٬ هیچ کس از زمامداران وقت به اعدام زندانیان سیاسی اعتراض نکردند چه برسد به ادم غیر مطرحی مثل مجید انصاری.
پس لطفا یه خورده یواش‌تر! اینقدر تند نرو!

چرا گوگل فیلتر شد؟

چرا گوگل فیلتر شد؟

یکی از شگردهای برملا شده استکبار جهانی در رویارویی با نظام مقدس ما٬ استفاده از سایتهای مجهول الهویه‌ای همچون گوگل و ایادی صهیونیستی آن است.
بر اساس اسنادی که اخیرا در محافل غربی منتشر شده٬ گوگل در پی ایجاد انقلاب مخملی و براندازی از نوع نرم بوده که با هوشیاری و اقدام به موقع سربازان گمنام نگهبانی اداره مخابرات مسقر در پل سید خندان٬ این توطئه در نطفه خفه گردید.
سهل انگاری دولتهای قبلی باعث شد که ما خیلی دیر به فکر فیلتر کردن این سایت بیفتیم. ما باید از همان روز اول می فهمیدیم که گوگل یعنی: گِل گرفتن ولایت فقیه. آیا تاکنون از خود پرسیده‌اید چرا در کلمه Google دو تا o در کنار هم گذاشته‌اند؟
جواب این سوال ساده نیست. کارشناسان مومن و متعهد ما اخیرا موفق به یافتن سندی شده‌اند که ضمن یافتن پاسخ این سوال٬ پرده از توط‌ئه عظیم سازمان مخوف گوگل برمیدارد.
(بفرما این هم سند)
حالا متوجه شدید که چگونه گوگل میخواست بوسیله آن چیزهای نرم که بشکل دو تا o است٬ انقلاب نرم راه بیاندازد؟
حالا می‌فهمیم که چرا خانمها خودشان را گوگلی میکنند و اینقدر «گوگُلی مگولی» هستند؟
برای پرهیز از خطر براندازی از نوع نرم ٬ ما باید همه چیزهای نرم را از بین ببریم. ما در راه حفظ این نظام مقدس با کسی شوخی نداریم و اهل تساهل و تسامح هم نیستیم. همه چیزهای نرم از دم باید از بین بروند. حال چه کپل علما باشد یا هرچیز گوگُلی مگولی دیگر.

وطن من کجاست؟

وطن من کجاست؟

وطن با زادگاه فرق دارد. زادگاه جایی است که در آنجا بدنیا آمدیم و یا بزرگ شدیم. ایران زادگاه من است ولی وطنم نیست.

وطن جایی است که بدان تعلق داری. بدان افتخار میکنی و او نیز به تو افتخار میکند.
وطن جایی است که برایش حاضری جان دهی و او نیز به تو جان می بخشد.

وطن من آنجا نیست که جایی برای ماندن و نفس کشیدن ندارد.
وطن من آنجا نیست که جرات نزدیک شدن به او را هم٬ گرفته‌اند.
وطن من آنجا نیست که وقتی در آنجا بودم مثل یک بیگانه با من رفتار میشد و وقتی از آنجا خارج شدم به چشم یک دشمن.
وطن من آنجا نیست که فقط مرا به هنگام جنگ و جانفشانی میخواست.
وطن من آنجا نیست که بین شهروندانش مرز خودی و غیر خودی کشیده باشند.
وطن من آنجا نیست که من را غیر خودی بدانند.
وطن من آنجا نیست که فرزندانش را بخاطر نوشتن یک مقاله به زندان بیاندازند و مجبور به اعتراف به هرچه کار نکرده کنند.
وطن من آنجا نیست که بیسوادانش حکمران آن باشند و دانشمندانش در سرزمینهای بیگانه آواره و غریب.

وطن من جایی است که مرا بعنوان یک انسان بپذیرد و آزادی‌های انسانی را محترم شمرد.
وطن من جایی است که برای رشد و ترقی‌ام مانع‌تراشی نکند و سد راهم نشود.
وطن من جایی است که در آن آزاد باشم چگونه زندگی کنم٬ چگونه لباس بپوشم٬ چه کتابی را بخوانم٬ چه فیلمی را نگاه کنم٬ چه موزیکی را گوش دهم٬ چه دین یا مذهبی را داشته باشم و یا نداشته باشم.
هرجای این کره خاکی که با من رابطه انسانی ایجاد کند وطن من است و انسانهایی که احترام و رفتار متقابل دارند هموطن من.

ایران زادگاه من است ولی وطنم نیست. آرزو میکنم و تلاش میکنم که ایران دوباره وطن‌ام شود. وطن همه ایرانیان شود. با هر عقیده و مرام.
آن روز دور نیست.
اینها حرف عقلم بود. بگذارید یک جمله هم از دلم بگویم:
با همه تلخی‌ها و کمبودها و سیاهی‌ها و در به دری‌ها باز ایران را دوست دارم. به یاد او نفس می‌کشم و بهترین رویاهایم را در او و با او می‌بینم.

رادیو اِوا خواهر:

رادیو اِوا خواهر:

اگر تیتر خبرهای مهم رادیو زمانه را با عناوین خبرها در دیگر رادیوهای فارسی زبان مقایسه کنید بخوبی می‌فهمید که این رادیو چقدر سوسول است و مدیران این رادیو چگونه پول هلندی‌های بدبخت را دارند هدر میدهند. مثلا به این عناوین دقت کنید:

رادیو بی‌بی سی:
-پرونده هسته‌ای ایران در کشاکش خارجی و داخلی
-افزایش نقدینگی و رشد قیمت کالاها در ایران
-اعدام سه نفر دیگر در ارتباط با انفجارهای اهواز

رادیو دویچه وله:
-عقب نشینی گام به گام امریکا از عراق
-احتمال دخالت نیروهای نظامی در انتخابات
- تداوم اجرای احکام سنگین در ایران

رادیو فردا:
- افزایش تحریم ایران٬ آلمان مخالف٬ فرانسه موافق
- گروگان بلژیکی در ایران آزاد شد
-انتقاد کانادا و اروپا از نقض حقوق بشر در ایران

حالا رادیو اوا خواهر:
- والیبال بانوان: استعداد فراوان٬ تجربه کم
- چگونه بدبخت شویم
- اتوبوس هنر در میدان کار و بار جهانی
- جایزه معماری بنیاد آقاخان
- دست خودم نیست معده‌ام ضعیف شده
- شانه‌هایت را برای گریه کردن...
- وقتی قطار ایستاده بود
- تاثیر گوجه فرنگی بر لایه‌های مغز
- .....

بیچاره هلندی‌ها! خیال میکنند با پولشان٬ ایرانی‌های مقیم خارج٬ دارند علیه سانسور در کشورشان مبارزه میکنند و حبرها و حرفهایی که رسانه‌های داخلی اجازه مطرح کردن آنها را ندارند٬ در این رادیو دارند مطرح میکنند.
اصلا وجود و عدم این مقالات بی سر و ته و اوا خواهری چه نفعی برای مردم ایران دارد؟
چه چیزی را مطرح کرده‌اند که دیگران توان پرداختن به آنرا ندارند؟
خدا شانس بده. پول یا مفت را داده‌اند به دست یک آدم یبس که اینطوری حیف و میلش کنه.
کاش بخشی از این پول را به سوسول‌های پارک ساعی تهران میدادند. مطمئنا بارگ‌تر و با جرات‌تر از اینها عمل میکردند.

اِوا خواهر! اینقدر توقع چیزهای خشن از ما نداشته باش. ما خیلی نانازیم!
ما رادیو زمانه‌ایم!

ماجرای رویت ماه در وسط روز:


ماجرای رویت ماه در وسط روز:

در خبرها آمده بود که امسال علما نتوانستند ماه را در موقع تاریکی ببینند ولی در عوض آنرا وسط روز دیده‌اند.
از آنجایی که این امر باعث تعجب بسیاری از مردم گردیده٬ با یکی از طلبه‌هایی که موفق به دیدن ماه شده٬ مصاحبه ای ترتیب دادیم که توجه شما را به آن جلب میکنیم:

- حاج آقا لطفا بفرمایید چطوری شد که ماه را وسط روز دیدید؟ آخه بطور معمول هلال ماه آنقدر نازک است که موقع تاریکی هم براحتی نمیتوان آنرا دید٬ شما چگونه آنرا وسط روز دیدید؟

- بنام خدا. من حلول ماه مبارک رمضان را به همه مسلمین جهان تبریک عرض میکنم. راستش ما از چند شب قبل به همراه تعدادی از برادران و خواهران طلبه به پشت بام اعزام شده‌بودیم.
- بله بله٬ عکس‌هاتون را دیده بودیم که با دوربین‌های الکترونیکی مشغول دید زدن بودید.
- بله درسته. ما در حال مشاهده زیبایی‌های خلقت بودیم.
- خب. داشتید جریان ماه دیدن را توضیح می‌دادید.
- بله داشتم میگفتم ما وقتی که در پشت بام مستقر شدیم دیدیم اینجوری که نمیشود با اون خواهرهای طلبه که نامحرم هم بودند شب تا صبح کنار هم باشیم و از یک دوربین مشترکا استفاده کنیم. این کار معصیت بود و لذا ما مجبور شدیم دو به دو صیغه محرمیت را بخوانیم تا با خیال راحت به کار ادامه دهیم.
بعد که به هم محرم شدیم گفتیم حیف است که آدم با هم محرم باشد و هیچ کاری با یکدیگر نکند. این کفران نعمت است و ناسپاسی خداوند است.
شکر نعمت نعمتت افزون کند
کفر ٬ نعمت از کفت بیرون کند.
ما هم بخاطر اینکه اون نعمت از کف ما بیرون نرود٬ محکم او را چسبیدیم و تا صبح عبادت کردیم.
صبح هم بلند شدیم رفتیم حمام. بعد که از حمام برگشتیم نماز صبح را خواندیم و دوباره رفتیم سراغ همان نعمت. مدتی را مشغول شکر نعمت خداوند بودیم و دوباره رفتیم حمام.
وقتی از حمام بیرون آمدیم٬ ظهر بود. از دفتر آقا به ما زنگ زدند پرسیدند: ماه چی شد؟ این ملت ما را کچل کردند از بس پرسیدند. دیدید یا خیر؟
ما هم هول شدیم و از ترسمان گفتیم همین الان رویت شد.
آنها هم از صدا و سیما اعلام کردند وسط روز ماه رویت شد.

چرخ اقتصاد در مملکت امام زمان:

چند سال پیش برق قسمتی از استان انتاریو کانادا و مناطق همجوار با امریکا بمدت ۲۴ ساعت و در بعضی مناطق بمدت ۴۸ ساعت قطع شد.
اگر اشتباه نکنم این اتفاق در ماه اوت سال ۲۰۰۳ رخ داد و نظم زندگی شهری را بهم ریخت و باعث اختلال در کار بعضی مراکز تولیدی و خدماتی گردید.
از آن تاریخ تاکنون٬ در برخی از موسسات تحقیقاتی٬ مطالعات مستمری را در مورد خسارات وارده به اقتصاد کانادا صورت گرفته و هرروزه مقالات مختلفی در مورد پیشگیری از چنین وقایعی در مجلات اقتصادی و علمی منتشر میشود.
خلاصه کلام این که٬ این کانادایی‌ها بخاطر ۲۴ ساعت وقفه در چرخ اقتصادی گوشه‌ای از کشورشان٬ هنوز بعد از سه چهار سال عزادارند و برای این ضایعه دردناک آبغوره درمی‌آورند.
ولی ماشالله به مملکت گل و بلبل خودمون. ببینید چند روز در سال عملا مملکت تعطیل است؟
بطور متوسط هر چند روز یکبار یکی از علما یا فامیل‌های مسئولین محترم به ملکوت اعلا می‌پیوندد و لذا کل مملکت تعطیل میشود و مردم به شمال میروند.
دوازده تا امام داریم که بمناسبت ولادت و شهادت و ختنه‌سوران هرکدام یک روز تعطیل میشود و باز مردم میروند شمال.
از یکماه قبل از عید نوروز همه جا تق و لق است و پروژه‌ها میخوابد تا بعد از تعطیلات پانزدو روزه عید.
بعد از عید هم ٬ تا یکی دو هفته همه ادارات و بازار توی حال و هوای تعطیلات گذشته هستند و کاری جز دید و بازدید ندارند.
ماه محرم و صفر هم ماه سینه زنی و عزاداری و پلو خوری است و کار و کاسبی تعطیل.
ماه رمضان هم ماه تا لنگ ظهر خوابیدن و خمیازه کشیدن و آروغ زدن است و از کار و کاسبی و تلاش و فعالیت خبری نیست.
آن چند روزی هم که قرار است تعطیل نباشد٬ یا ترافیک است یا راهپیمایی علیه امریکا یا برگزاری نماز جماعت وسط خیابان.
مسئولین هم هروقت میخواهند مثلا حالی به مردم بدهند روزهای بین التعطیلین را رسما تعطیل میکنند تا یه خورده چرخ اقتصاد مملکت استراحت کند. اینجوری که این چرخ اقتصاد با سرعت میچرخد٬ ما از همه کشورها جلو خواهیم زد. قبول ندارید؟

فلسفه اصلاح سر با ماشین نمره ۴:

فلسفه اصلاح سر با ماشین نمره ۴:

سالها پیش زمانی که کودک بودم و مدرسه میرفتم٬ یکی از چیزهایی که خیلی باعث نفرت و انزجار من می‌شد کوتاه کردن موی سر با ماشین نمره چهار بود. خیلی از این کار بدم می‌آمد. همیشه سعی میکردم یکجوری از زیر این کار دربروم. متاسفانه در آن ایام بسیاری از مدارس روی این چیزها خیلی سختگیری میکردند. کچل کردن جزو موارد انظباطی مدارس پسرانه بود و در نمره انظباط آخر سال خیلی موثر بود.

معمولا روزهای شنبه روز چک کردن انظباط دانش آموزان بود. وقتی زنگ را میزدند در محوطه حیاط مدرسه صف می‌بستیم و سرود میخواندیم. گاهی ناظم یا مدیر مدرسه هم سخنرانی کوتاهی میکرد و سپس بسمت کلاسها حرکت میکردیم. موقع عبور از جلوی ناظم یا مدیر٬ نگران بودیم که ما را بخاطر بلند بودن موی سر از صف بیرون بکشد و به جمال زیبای ما گیر بدهد.
اگر کسی به تذکرات ناظم توجه نمیکرد٬ خودش با قیچی یا ماشین اصلاح روی سر بچه‌ها یک چهارراه درست میکرد که مجبور شود حتما موهایش را کوتاه کند.
البته این سختگیریها برای این بود که میخواستند بچه‌ها بهداشت را رعایت کنند و بیماریهای مختلف از هم نگیرند. شاید این سختگیری برای روستاها و مناطق دورافتاده خوب بود ولی نه برای مدرسه‌های پایتخت که وضعیت بهداشت عمومی آنها نسبتا قابل قبول بود. اکثر بچه‌ها تمیز و مرتب بودند و نیازی به این کارها نبود. ولی کو گوش شنوا؟
بالاخره یکروز که ناظم مدرسه مرا بخاطر موی بلند توبیخ میکرد به او گفتم: آقا اجازه! ما که هر یکروز در میان حمام میکنیم چرا باید کچل کنیم؟
گفت: وقتی موهای شما کوتاه باشند٬ آدمهای ناجور کاری به کار شما ندارند ولی وقتی موها بلند باشند٬ خوشگلی شما موجب ترغیب آنها شده و خدای نکرده شما را می‌دزدند و بلایی سرتان می‌آورند!!
این بود که از ترس اینکه مبادا کسی به چشم بد به ما نگاه نکند تا سالهای متوالی همچنان بدون وقفه کچل میکردیم.
از زمانی که احساس کردیم مرد شدیم دیگه ترسی از بلند کردن مو نداشتیم و حسابی عقده‌گشایی میکردیم. هر روز موهایمان را یک مدل شانه میکردیم.

چند روز پیش بطور اتفاقی با یک آقای جاافتاده کانادایی آشنا شدم. در نگاه اول آدم محترم و باکلاسی بنظر می‌آمد. همینکه خونگرمی ذاتی ما ایرانی‌ها را دید و روابط کمی غیر رسمی و خودمانی شد در نهایت ناباوری٬به ما پیشنهاداتی داد که برق سه فاز از کله ما پرید!
باور کنید اگر توی ایران بودیم حتما یک چک آبدار میخواباندم بیخ گوشش . ولی در اینجا دو تا پا داشتم ٬ دوتا دیگه هم قرض کردم و الفرار!
اصلا این قضیه خیلی عیره منتظره و عجیب بود. فکر میکردم این کارها مال بچه‌هاست. ظاهرا باید بخودمان امیدوار شویم!
تصمیم گرفته‌ام از فردا موهایم را دوباره با ماشین چهار کوتاه کنم و حسابی کچل کنم. اینجوری دیگه کسی به چشم بد به ما نگاه نمیکنه.

چه کنیم تا امریکا به ما حمله نکند؟

چه کنیم تا امریکا به ما حمله نکند؟

از آنجائیکه دولتمردان ما ٬ آدمهای خجالتی هستند و حاضر نیستند با امریکایی‌ها رودر رو شوند و مشکل‌شان را با گفتگو حل کنند و ممکن است این کله شقی مملکت را به جنگی خانمان سوز بکشاند٬ وظیفه ما ملت است که خودمان دست بکار شویم و یک کاری بکنیم. به امید این دولت و حکومت ننشستن خطاست. مثلا این کارها قابل انجام است:

- یک جعبه شکلات یا یک کله قند فریمان بخریم و آنرا کادو پیچی کنیم و یک روز عصر جمعه دسته جمعی برویم کاخ سفید. زنگ بزنیم و برویم داخل یک چایی بخوریم و به اونها بگیم: ملت ما با شما هیچ مشکلی ندارند. این مسولان مملکتی ما هستند که تن‌شان میخاره . بیشتر اونها مخ‌شون ایراد داره. حرفاشون رو جدی نگیرید و از اونها نترسید. اینها عرضه ندارند شلوار خودشون رو بالا بکشند چه برسه به اینکه بخوان بمب اتم درست کنند و برای شما دردسر درست کنند. اینها هفت‌شون گرو هشت‌شونه. همینطوری ول‌شون کنید زیرآب خودشون را میزنند. نیازی به حمله نیست.

- یک کار دیگه‌ای که میشه کرد این است که تعدادی از خبرنگاران و فیلمبرداران ما بروند افغانستان و آنجا مسقر بشوند. همینکه امریکا‌یی ها اولین هدف را در ایران بمباران کردند٬ این گروه خبرنگاران افعانی ما٬ گزارش بدهند: آخ آخ! امریکایی‌ها کابل را بمباران کردند تا بدینوسیله امریکایی‌ها را گیج کنیم و مجبور شوند مختصات اهداف را تغییر دهند و بجای تهران٬ جای دیگری غیر از ایران را بمباران کنند.
هر وقت بمب‌هایشان تمام شد و خسته شدند٬ آنوقت زبانمان را به آنها نشان میدهیم و میگوییم: اوفینا! عوضی بمباران کردید!

- راهکار دیگر آنست که برویم اون هنرپیشه تلویزیونی که شباهت زیادی به احمدی‌نژاد دارد را بیاوریم آمریکا. برایش یک کاپشن کرمی رنگ بخریم و از او بخواهیم برای نجات کشور٬ نقش بدل احمدی نژاد را بازی کند.
او را برداریم ببریم سی‌ان ان.
از اوبخواهیم در یک برنامه تلویزیونی اعلام کند که:
ما تصمیم گرفتیم از امروز مثل بچه آدم باشیم. ما دنبال ساخت بمب اتم نیستیم و بدین خاطر همه مراکز مربوطه را تا روی کار آمدن یک حکومت مردمی تعطیل میکنیم. از سازمان ملل هم میخواهیم همین امروز بیاید ایران یک رفراندوم برگزار کند تا مردم نوع حکومت خودشان را انتخاب کنند...
احتمالا دولت ایران این اظهارات را تکذیب میکند. متقابلا این بدل‌کار میهن پرست آن اظهارات را تکرار میکند.
خلاصه اینقدر شیر تو شیر میشود که امریکایی ها گیج میشوند و هرچه به کله پوکشان فشار می‌آورند نمیتوانند بفهمند کی به کیه و در نتیجه از خیر حمله به ایران میگذرند و بدینوسیله اسلام پیاده میشود.
راه حل دیگری بنظر شما میرسد؟

گربه مرتضی علی:

گربه مرتضی علی:

بدان پروردگار شما کسی است که
کهکشانها را آفرید٬
خورشید و ستارگان را آفرید٬
زمین و خشکی و دریا را آفرید٬
خر را آفرید٬ گوسفند را آفرید٬ بزغاله را آفرید٬
تمساح را آفرید٬ جیرجیرک را آفرید٬ کوسه را آفرید٬
خیلی چیزهای دیگر را آفرید٬
هاشمی را هم آفرید.

و خداوند مقرر کرد که او مثل گربه مرتضی علی باشد٬
که اگر او را هرگونه به هوا پرتاب کنی٬
معلق میزند ولی نهایتا چهار دست و پا به زمین برمیگردد.
او همیشه بر سر قدرت است.
مثل گربه مرتضی علی.

او استوانه انقلاب است
که در انتخابات مجلس ششم٬ نفر سی‌ام شد
که در انتخابات ریاست جمهوری٬ بازنده شد
یعنی استوانه انقلاب٬ رای نیاورد!
اما چه باک؟
استوانه انقلاب٬ اینک مقامش بالاتر رفت
همچون گربه مرتضی علی

او را علم کردند برای روزهای آتی٬
برای سازش با غرب
برای مذاکره با امریکا
او اهل مصالحه است.
مثل گربه مرتضی علی

این هلهله دوستانم برای چیست؟
بر رفتن مشکینی و آمدن هاشمی؟ یا
بر بازآمدن چهار دست و پای گربه مرتضی علی؟

وضعیت بحرانی در ایران:

وضعیت بحرانی در ایران:

امروز یکی از دوستانم که تازه از ایران آمده میهمان من بود. چند ساعتی با هم گپ زدیم. میگفت در هیچ زمانی شرایط برای یک زندگی عادی٬ مثل شرایط فعلی٬ سخت و دشوار نبوده است. گرانی بیداد میکند. بیشتر مردم از عهده خرید یک آلونک مسکونی و یا اجاره یک آپارتمان فسقلی برنمی‌آیند. مواد خوراکی و مایحتاج اولیه زندگی بشدت گران شده مثلا میگفت قیمت یکعدد تخم مرغ ۱۵۰ تومن است. گوشت و مرغ و ماهی کیلویی ۶۰۰۰ تومان. همچنین قیمت میوه هم سر به فلک زده. خربزه کیلویی ۴۵۰ الی ۵۰۰ تومان٬ سیب و پرتغال کیلویی ۲۵۰۰ تومان. کرایه تاکسی و مسافرکش‌های شخصی هم چند برابر شده و مسیرهایی که مثلا چند سال پیش با پنجاه شصد تومان طی میشد الان کمتر از سیصد چهارصد تومن نیست. (اقلام دیگر را هم گفت که من فراموش کردم)

از طرف دیگر٬ رفتار متقابل مردم با یکدیگر بسیار خشن و دور از انصاف و مروت شده و هرکس فقط بفکر جیب خود است. رحم و دلسوزی جای خود را به قساوت و سنگدلی داده و قانون جنگل حکمفرماشده.
مردم چنان گرفتار و اسیر دست پنجه نرم کردن با مشکلات پیش پا افتاده زندگی شده‌اند که اصلا برایشان مهم نیست٬ آینده کشور چگونه رقم خواهد خورد.
اکثر مردم از جریانات و اتفاقاتی که در صحنه‌های سیاسی رخ میدهد بی اطلاعند. وضعیت اینترنت در ایران آنقدر افتضاح است که برای باز شدن یک صفحه از یک سایت معتبر مثل یاهو و یا گوگل گاهی تا ده دقیقه باید صبر کرد تا آپلود شود. دسترسی به اکثر سایتهای خبری نیز امکان پذیر نیست و اصولا خارج از حوصله کاربران معمولی است.
روی آوردن جوانها به انواع و اقسام اعتیاد کاملا مشهود است. بسیاری از خانواده‌ها در حال متلاشی شدن هستند و آنها که هنوز با هم زیر یک سقف زندگی میکنند دچار اختلافات عمیق و دلهره و اضطراب هستند.

این دوست ما میگفت اینقدر اوضاع بحرانی و غیر قابل تحمل شده که زندگی در یک کشور خارجی ولو جهان سومی جزو آرزوهای خیلی از مردم شده حتی افراد مذهبی و نسبتا طرفدار نظام.

بیکاری ٬فساد اداری و پارتی بازی ٬ رشوه و از همه بدتر چاپلوسی و ریاکاری در همه طبقات جامعه مثل غده سرطان در حال افزایش است.

خلاصه اینقدر این دوست ما از این قبیل حرفهای ناگوار زد که حال ما را حسابی گرفت و من باید مدتی در مورد این حرفها فکر کنم.

بنظر شما آیا اوضاع بدتر از این هم امکان دارد بشود؟

شبکه مخابراتی و پیام انقلاب

شبکه مخابراتی و پیام انقلاب:

احمدی‌نژاد: شبکه مخابراتی کشور باید منتقل کننده پیام انقلاب به سراسر جهان باشد.(لینک)

از زمان اختراع اولین تلفن بوسیله الکساندر گراهام بل بیش از یکصد و سی سال میگذرد. سیستم های مخابراتی اولیه بسیار ساده و ابتدایی بودند و بمرور زمان بهتر و بهتر شدند.
سیستم‌های سویچینگ مکانیکی و رله‌ای قدیم٬ اینک جای خود را به پکیج‌های الکترونیکی ظریف و کم حجم داده و کیفیت انتقال صوت و تصویر و اطلاعات پیشرفت چشمگیری داشته است.

ولی با وجود همه این قابلیتها٬ هنوز یک بخش از تکنولوژی مخابراتی نقص دارد و آنهم نداشتن قابلیت انتقال پیام انقلاب به سراسر جهان است.
اکنون مهندسان و متخصصان رشته‌های الکترونیک و مخابرات در حال کاوش این امر مهم هستند که چگونه پیام انقلاب را بر روی امواج مخابراتی سوار کنند که نظم و انظباط سیستم‌های مخابراتی دنیا بهم نریزد.
در سیستم مورد نظر باید مشخصات زیر در نظر گرفته شود:

- هروقت کسی خواست از هر نقطه جهان به منزل عمه و خاله‌اش در ایران تلفن بزند و حال و احوال او را بپرسد ابتدا باید سیستم مخابراتی اسلامی ما بطور اتوماتیک تشخیص دهند که آیا تلفن کننده با تلفن شونده محرم است یا نامحرم؟
اگر نامحرم بود که باید ارتباط تلفنی‌اش را انتقال بدهند به یک محضر ازدواج و طلاق تا صیغه محرمیت بصورت آنلاین خوانده شود.
واگر طرفین محرم بودند و از نظر شرعی ارتباط این دو نفر اشکالی نداشت و پایه‌های نظام ما را نمی‌لرزاند٬ آنوقت قبل از ایجاد ارتباط یک پیام ضبط شده بطور اتوماتیک برای تلفن کننده پخش شود مبنی بر اینکه:
مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد. لطفا پشت خط منتظر باشید و فعلا به این نوار روضه و سینه زنی گوش بدهید. التماس دعا.

- وقتی که ارتباط تلفنی بین دو نفر برقرار شد٬ هر یکربع به یکربع٬ مثل بعضی از کانالهای تلویزیونی که لابلای فیلمهای سینمایی آگهی بازرگانی پخش میکنند٬ باید گزیده‌هایی از فرمایشات مقام معظم رهبری و یا خطبه‌های نماز جمعه تهران را در لابلای مکالمات تلفنی برای طرفین پخش کرد تا پیام انقلاب به دنیا برسد و آنها یه خورده آدم بشوند.

- آنتن‌ها و دکل‌های مخابراتی فعلی الهام گرفته از فرهنگ غربی هستند و لذا باید متحول شوند. دکل اسلامی باید بصورت گنبد و مناره مسجد باشد.

-باید یک سیستم مخابراتی طراحی کرد که همه مسلمانان جهان را در هرجایی که هستند موقع اذان صبح بوسیله تلفن از خواب بیدار کرد که بلند شوند و نمازشان را بخوانند.