ما بی‌شمار نخواهیم شد (۴):

برهان شریک دزد و رفیق قافله شدن:

فرض کنید همه ما به همراه قافله‌ای٬ سوار بر شتر و اسب و قاطر و الاغ و گاری و درشکه٬ به سوی مقصد دوری در حرکتیم. این قافله در مسیر طولانی خود تاکنون بارها و بارها مورد حمله راهزنان و اشرار قرار گرفته ولی هربار از خطرها جسته و همچنان به راه خود ادامه می‌دهد.
قافله در حال عبور از یک گردنه خطرناک است که ناگهان در اثر غفلت مسافران٬ عده‌ای راهزن در لباس مصلح و روحانی به این کاروان حمله میکنند و کنترل آنرا بدست میگیرند. سرمایه‌ها را به غارت می‌برند٬ زنها و کودکان را اذیت و آزار میکنند و هر یک از مسافران معترض را از دم تیغ می‌گذرانند و نهایتا مسیر کاروان را عوض میکنند و آنها را به اسارت میگیرند.
دسته راهزنان٫ هر از چندی٬ یک نفر از میان خود را بعنوان تدارکچی انتخاب میکنند. این تدارکچی وظیفه‌ای ندارد جز اجرا کردن دستورات رئیس اشرار.
آنچه که مسلم است٬ تدارکچی باید سرسپرده باند راهزنان باشد و خیلی مهم نیست اصول‌گرا باشد یا اصلاح‌طلب. تندرو باشد یا شل تنبان. هرچه که هست٬ عضوی است از دسته راهزنان و اشرار که هدفی جز بقای حاکمیت بر کاروان سودای دیگری در سر ندارد.

خب. حالا فرض کنید دسته اشرار و راهزنان ٬ به دور از مسافران٬ مثلا در زیر یک درختی و یا پایین یک تپه ای خیمه زده‌اند و در حال رای‌گیری برای انتخاب فردی از میان حلقه ملکوتی خودشان هستند٬
در همین حال عده‌ای از مسافران قافله که صحنه را از دور می بینند بلند میشوند و میروند به سمت دسته راهزنان و میخواهند در انتخاب تدارکچی مشارکت کنند و به یکی از کاندیداها رای بدهند!

حالا شما بعنوان یک ناظر بیطرفِ عاقل و بالغ بفرمایید چه برداشتی از مشارکت مسافران با راهزنان در انتخاب تدارکچی دارید؟

ما بی شمار نیستیم (۳):


بدیهی‌ترین اصل در هر رای‌گیری در سراسر جهان٬ اطمینان از صحت شمارش آرا است.
اگر رای‌دهند اطمینان نداشته باشد که رای او را حساب می‌کنند٬ عقلن و منطقن رای دادن او کار بیهوده‌ای است و تنها فایده رای دادنش کمک به متقلبین در رای‌گیری خواهد بود.

بطور کلی برگزارکنندگان انتخابات در جمهوری اسلامی٬ از دو حال خارج نیستند:
یا امین رای مردم هستند و مبنای کار آنها فقط نظر مردم است و هیچگونه دخل و تصرفی در نتیجه انتخابات ندارند٬
و یا خیر. اصلا به آنها اطمینانی نیست و هرجا که مصلحت نظام اقتضا کند صندوق‌ها را باطل میکنند و رای‌ها را جابجا میکنند.

- اگر شما معتقد هستید که سیستم نظارتی و اجرایی انتخابات و شمارش آرا در جمهوری اسلامی درست است و قابل اطمینان و همه مراحل از شفافیت لازم برخوردار است٬ خب هیچ. من حرفی ندارم و نمیتوانم شما را قانع کنم. بروید و با نظام پرصداقت جمهوری اسلامی حال کنید.

- اما اگر به صداقت و درستکاری و امین بودن این سیستم اطمینان ندارید٬ بر پایه کدام مبنای عقلی می‌روید رای خود را به دست یک سیستم متقلب میدهید؟
مثل این است که شما پول‌تان را ببرید توی یک بانک تقلبی پس‌انداز کنید!

از این واضح‌تر؟

ما بی‌شمار نیستیم (۲):


حل معمای «رای دادن یا ندادن» خیلی ساده است. بگذارید توضیح دهم:

- قبول دارید که جمهوری اسلامی یک نظام دیکتاتوری و ضد مردمی است؟ یا نه؟
اگر قبول ندارید که هیچ. اصلا با شما بحثی نداریم. بفرمایید بگذارید باد بیاد. هررری!

- اما اگر قبول دارید که این نظام, یک نظام استبدادی است و رهبر آن شخصی است مستبد٬ خب نگاه کنید ببینید رهبران این نظام دیکتاتوری در مورد رای دادن شما ملت چه موضعی می‌گیرند. اگر اصرار دارند ملت به پای صندوق‌ها بروند و مشت محکمی به دشمنان بزنند٬ بدانید منافع آنها با منافع شما در تضاد است ولذا عقل سلیم حکم میکند حرف آنها را گوش ندهید و وارد این معرکه و نمایش نشوید.
یعنی هرکار مهمی که آنها اصرار کردند انجام دهیم منطقا ما باید خلاف آنرا انجام دهیم. مگر اینکه یا سبیل ما را یواشکی چرب کرده باشند و یا اینکه ما اصلا اهل منطق نباشیم و یا اصلا دوست داشته باشیم وضع مان همینطور ادامه پیدا کند.
از این واضح‌تر؟

ما بی شمار نیستیم



سوخت مجازی یعنی چی؟


از صبح٬ دارم به این موضوع فکر میکنم که جریان این «سوخت مجازی» چیه؟
من که یادم نمی‌آید توی کتاب فیزیک٬ چیزی در مورد سوخت مجازی خوانده باشم. تا انجا که من یادم میآید دو نوع سوخت داشتیم: سوخت فسیلی و سوخت غیر فسیلی.
احتمالا یک بخش هم توی فیزیک بوده که لابد ما نخوانده‌ایم و آن این بوده که سوخت بر دو قسم است: سوخت واقعی و سوخت مجازی.
مثلا گاز٬ یک سوخت واقعی است. اما سوزشی که انسان در ماتحتش احساس میکند را سوخت مجازی می‌نامند. مفهوم سوخت مجازی این است که در عالم واقع٬ عمل سوختن صورت نمیگیرد بلکه در عالم مجازی یک جای آدم می‌سوزد.
مثال دیگر: وقتی به بچه‌ای میگویید پدر سوخته! منظورتان این نیست که واقعا پدر آن بچه آتش گرفته و سوخته شده بلکه منظور این است که در عالم مجازی٬ پدرش با سوخت مجازی مورد مهرورزی قرار گرفته است.

حالا برگردیم به راه‌اندازی مجازی نیروگاه اتمی بوشهر با استفاده از سوخت مجازی.
خب. ما چشم‌هایمان را می‌بندیم و فرض می‌کنیم یک پروژه را از زمان شاه تاکنون٬ برایش این همه خرج کرده‌ایم و اینهمه به روسیه و دیگر کشورها باج داده‌ایم تا راه بیفتد. حالا که موقع راه‌اندازی ان شده می‌بینیم ای داد بی داد! مشکل اصلی ما تهیه سوخت آن است. عباس و تقی و نقی را صدا می‌کنیم که بروند ببینند قیمت سوخت در بازارهای جهانی چند است و تهیه آن چقدر برای ما آب میخورد؟
بعد از مدتی که میگذرد می‌آیند و میگویند چون ما خودمان معادن اورانیوم به اندازه کافی نداریم باید از خارج تهیه کنیم. اما چون ما در محاصره اقتصادی هستیم مجبوریم سوخت مورد نیاز خودمان را از بازار سیاه و یا از طریق باج دادن به روسیه با چند برابر قیمت تهیه کنیم که آن هم تضمینی نیست. ممکن است یکروز بدهند و یکروز بامبول دربیاورند.

اصغر آقا که حساب کتاب کردنش خوب است را صدا می‌کنیم و از او میخواهیم برایمان حساب کند که با توجه به هزینه‌های انجام شده روی این پروژه از ابتدا و تاکنون و با در نظر گرفتن خواب سرمایه و تورم جهانی و همچنین قیمت سوخت مورد نیاز و بقیه هزینه‌های تعمیر و نگهداری٬ بالاخره برق تولیدی این نیروگاه کیلوواتی چقدر برای ما آب میخورد؟

اصغر آقا میگوید: مرد حسابی! این حساب و کتاب‌ها را باید اول کار میکردی و نه موقع راه‌اندازی!
دو سه روز بعد اصغر آقا را به جرم تشویش اذهان عمومی میگیرند و می‌برند زندان. او در زندان اعتراف میکند که با عوامل صهیونیسم بین الملل روابط جنسی داشته و یک بچه هم از او دارد.
بعد می آییم میگوییم اصلا حساب کتاب نمی‌خواد. این قرتی بازی‌ها مال فرهنگ غرب است. توکل می‌کنیم به خدا و می‌رویم جلو. نفت را می‌فروشیم به قیمت مفت و با پولش اورانیوم وارد می‌کنیم به قیمت بازار سیاه. بعد برق تولید میکنیم به قیمت خدا تومن! که تا قیام قیامت مجبوریم روی آن سوبسید بدهیم.
بعد می‌بینیم اوضاع مالی داره خراب میشه و اینطوری نمیشه هزینه‌های این نیروگاه را تامین کرد. به همین خاطر فکری به نظرمان میرسد. اسرائیل را تحریک میکنیم که بیاید بزند اینجا را درب و داغون کند تا ما از دست این نیروگاه خلاص شویم. اسرائیل هم میگه برو بابا دلت خوش اه! ما توی همین غزه‌اش موندیم حالا بیاییم نیروگاه شما را بمباران کنیم؟ بروعمو خدا روزی‌ات را جای دیگری حواله کند.
بعد میگوییم چاره‌ای نیست. اینجا را باید با سوخت مجازی راه‌اندازی کنیم. یعنی مثل بچه‌ها که روی یک صندلی می‌نشینند و ادای رانندگی کردن را در‌می‌آورند٬ ما هم الکی دستگاهها را روشن می‌کنیم و توی راکتورها مقداری هسته‌های ذرت را می‌ریزیم و مقداری نمک و روغن هم به آن اضافه میکنیم و تند و تند چس فیل درست می‌کنیم.
جشن می‌گیریم و هی به خودمان تبریک میگوییم و از خودمان تشکر می‌کنیم.
با این روش٬ به دنیا هم ثابت می‌کنیم که ما برای مدیریت جهان آماده‌ایم.

حماقت یا سیاست؟

سیاست علمی است برای نگه داشتن و اداره امور که ملازم عقل و تدبیر است.
حماقت هم یعنی بی عقلی و کله پوکی.
شاعر میگوید:
این حماقت نه عجب باشد از آن ریش بزرگ
هرکه را ریش بزرگ است خر وکوسه بود.

دو طرز فکر و دو شیوه نگاه متفاوت در مورد مسايل سیاسی ایران وجود دارد.
نگاه اول مربوط به افرادی است که آخوندها را موجوداتی زیرک و باهوش فرض میکنند و هر اتفاقی که در مملکت بیفتد را طرح و نقشه آخوندها میدانند.
این طرز نگاه٬ معمولا در بین ایرانی‌های مقیم خارج کشور بصورت فراوان دیده میشود.

در مقابل این عده٬ کسانی دیگر هم هستند که بدلیل سابقه اجرایی در بخش‌های مختلف مملکت٬ بخوبی با تار و پود این نظام و طرز فکر حاکمین آن آشنا هستند. بنظر این گروه٬ بیشتر اتفاقات مملکت همینطوری هر دم بیلی و بدون حساب و کتاب رخ میدهد و آخوندها را بی‌شعورتر از طراحی چنین اتفاقاتی می‌پندارند.
راستش من خودم از همین دسته و گروه دوم هستم. من معتقدم جمهوری اسلامی اصلا با تفکر و برنامه‌ریزی و دوراندیشی سنخیتی ندارد و اصولا اینها در حد و اندازه این حرفها نبوده و نیستند.
مثالها فراوان است. از نحوه اداره جنگ ایران و عراق بگیر و همینطور بیا جلو. از اقتصاد شل کن سفت کن بگیر تا مناسبات بین المللی. همه اینها از روی بی برنامگی و بی تدبیری است.
یک دفعه می بینی٬ یکی از آقایون صبح از خواب بیدار می‌شود و علیه بحرین یا مصر یا هرجای دیگری یک زری می‌زند. بعد یک موجی علیه نظام درست میشود. بعد یکنفر را می‌فرستند که قضیه را ماست‌مالی کند.
یکروز می‌بینی برای برقراری رابطه با مصر٬ همه اصول دیپلماسی را کنار میگذارند و رئیس جمهور محبوب٬ خود را به مصر دعوت میکند تا روابط دو کشور را تجدید کنند و چند روز بعد٬ فیلمی علیه انورسادات از یک جای دیگر سردرمی‌آورد و همه کاسه کوزه ها را بهم میریزد.

اما قضیه اخیر خیلی مضحک‌تر از بقیه است. آقای مقام معظم تاکید دارد حتما جنازه شهدای جنگ را ببرند و در دانشگاهها دفن کنند. این امر اینقدر بی‌حساب و کتاب است که باعث مخالفت علنی دانشجویان و اساتید شده است و درگیری‌های زیادی را بدنبال داشته.
خب. یکی نیست به این مقام معظم بگوید: آخه احمق این چه اصراری است که تو در این مورد داری؟ اصلا فرض کن هزارتا شهید را بیاوری توی کلاس‌ها٬ خب بعدش چی؟
چه دستاوردی خواهی داشت؟ جز اینکه تحصیلکرده‌ها را از کشور فراری بدهی چه فایده‌ای برای اسلام و نظام اسلامی دارد؟
آخه یک ذره عقل هم خوب چیزیه. برای یک کار بدون فایده٬ الکی مملکت را به تشنج میکشد این مردک خرفت.
حالا هی شما بگید نه خیر٬ آقاجان٬ اینها هدفشان چنین است و چنان و غیره.
من که باور نمی‌کنم. اینها همه از روی خرفتی و بی‌عقلی حاکمان و مسولین نظام است. بدون برو برگرد.

تقدیر احمدی‌نژاد از برندگان اسکار:

رئیس جمهور محبوب‌مان ار حضور زاغه نشین‌نان در مراسم عبادی- سیاسی و دشمن شکن اسکار تقدیر کرد و آنرا برگ زرین دیگری از دستاوردهای انقلاب اسلامی دانست.

بنا به گزارش واحد مرکزی خبر عصر دیروز درحالی که آقای دکتر احمدی‌نژاد که از سفر استانی یزد برمی گشت٬ جهت رفع خستگی٬ بطور سرزده وارد حمام عمومی محله نارمک شد و از دلاک آنجا خواست تا او را کمی مشتمال دهد.
در این حال٬ خبرنگار اعزامی فارس که همیشه از همراهان رئیس جمهور است و در واقع هم خبرنگار است و هم بادی گارد٬ از فرصت استفاده کرده ضمن انجام غسل جنابت و همچنین عمل مستحبی نوره کشیدن٬ مصاحبه اختصاصی با رئیس جمهور محبوب‌مان انجام داده است که ملاحظه میفرمایید:

- آقای دکتر! نظر حضرتعالی در مورد برنده شدن فیلم «میلیونر زاغه نشین» در قلب استکبار جهانی چیست و تاثیر آن بر تحولات منطقه چگونه است؟

- من این پیروزی را به ملت شریف ایران و مخصوصا همه زاغه نشین‌نان عزیزمان تبریک میگویم. در حقیقت اینها همه از دستاوردهای انقلاب اسلامی است. این نشان می‌دهد که در دولت نهم ما موفق شدیم همه زاغه نشین‌نان را میلیونر کنیم و بحمدلله در اوج قله‌های پیشرفت قرار بگیریم...قربون دستت این کیسه را بگیر پشتم را بکش!

- به روی چشم.آقای دکتر! در مراسم اسکار بعضی از عناصر فریب خورده با ظواهری مستهجن به روی فرش قرمز رفتند که واقعا دل خانواده‌های شهدا و مقام رهبری را جریحه دار نمودند٬ آیا وقت آن نرسیده که نیروی انتظامی نسبت به چنین ناهنجاری‌ها وارد عمل شود؟... کیسه کشی تمام شد. آب بریزم؟

- آخ. آخ آخ. چقدر داغ بود! سوختم!...قربون دستت اون سنگ پا رو بده... عرض کنم خدمت شما٬ من خودم آن سالی که رفته بودم نیویورک از من دعوت شد که بروم روی فرش قرمز و با آن خانم یادم نیست اسمش چی بود عکس بگیرم ... آنجیلا جوجو؟... آنجیلا جمال؟ آنجیلا آجیل؟...خلاصه اسمش الان یادم نیست... خیلی خانم معروفی است و بهتراز شما نباشد٬ خیلی خوش سیما و با وجاهت بود... صابون!

- بفرمایید. بعد چی شد؟
- راستش من قبول نکردم و گفتم تا صیغه نشه من نمیام. چند بار اصرار کرد جواب «نه» دادم. خلاصه هی از او اصرار و از ما انکار٬ تا بالاخره استخاره کردیم و خوب اومد. تصمیم گرفتم بروم روی سن. حالا جمعیت منتظر بودند و خبرنگارها مرتب فلاش میزدند. اون خانمه هم روی سن منتظر بود و یک عروسک فلزی هم دستش بود که مثلا جایزه اسکار بود و میخواست آنرا به ما هدیه بده.... آب بریز!

- بفرما. داغ که نیست؟
-آخ آخ سوختم. چند بار بگم اون شیر آب داغه. این شیر آب سرد. مغزم سوخت از بس آب داغ ریختی روی سرم.

- ببخشید. معذرت میخوام. خب. بعدش چی شد؟
- هیچی دیگه. همین که خواستم بروم روی سن. یکنفر از توی جمعیت به زبان اسپانیولی گفت: محمود محمود! و انگشت دستش را بمن نشان داد که منظورش این بود که این یک توطئه است. حواس‌ات باشه... آب بریز! صابون رفت توی چشمم.

( گزارش ویژه به نقل از خبرگزاری فارس)

همه راهها به دمکراسی ختم میشود:

اگر چند سال پیش از معلمی پرسیده میشد چرا شاگردانت را تنبیه بدنی میکنی؟ در جواب میگفت: اگر اینکار را نکنم٬ کنترل کلاس از دستم بیرون می‌آید. یا مثلا میگفت: بخاطر این است که شاگردها فاسد نشود. بدبخت و معتاد نشوند. میخواهم که خوشبخت شوند و به سعادت برسند. بنابر این آنها را تنبیه بدنی میکنم. چوب معلم گل است . هرکس نخورد خل است!
اما امروز هیچ معلم و مربی تربیتی به این باورهای غلط اعتقادی ندارد. امروزه کمتر معلمی را پیدا میکنید که از روش زور و خشونت استفاده کند تا شاگردانش به سعادت برسند. معلم‌های این دوره و زمانه به این نتیجه رسیده‌اند که اعمال خشونت نتیجه بخش نیست و ممکن است نتایج معکوسی هم داشته باشد.

اگر چند سال پیش از یک مرد سبیل کلفت می‌پرسیدی که چرا زنت را کتک میزنی؟ میگفت: آخه اگر این کار را نکنم٬ زمام امور از دستم خارج میشود و کنترل همه چیز از دستم می‌رود. مرد باید کاری کند که زنش از او بترسد. اگر زنت از تو حساب نبرد فردا میرود بغل یکنفر دیگر میخوابد.
اما امروز هیچ مرد عاقلی این حرفها را قبول ندارد. ضمن اینکه جراتش را هم ندارد که دست به روی یک زن بلند کند. امروزه حتی در جوامع نه چندان پیشرفته شاهد کتک کاری بین زن و شوهر نیستیم. یا شاید بهتر است بگوییم نسبت به گذشته‌های دور خیلی کمتر شده. بهرحال هیچ مردی نمیتواند با زور و کتک همسرش را کنترل کند و حرف یا نظرش را بر او تحمیل کند.

و خیلی مثال‌های دیگر.
بنابر این می‌بینیم سطح آگاهی و شعور اجتماعی مردم بهتر از دوران قدیم شده است و در آینده بهتر هم خواهد شد.
نتیجه‌ای که می‌خواهم بگیریم این است که باورهایی که الان در بین مسولین نظام جمهوری اسللامی وجود دارد همانند باورهای آن مرد سبیل کلفتی است که برای در اختیار گرفتن کنترل امور٬ معتقد بود با همسر و یا اهالی خانه٬ باید با شدت عمل و خشونت رفتار کرد.
من معتقدم حتی اگر هیچ اقدامی هم علیه این حکومت صورت نگیرد٬ بدلیل رشد قهری آگاهی مردم٬ درآینده نزدیک این حکومت نمیتواند به حیات خود ادامه دهد.
اینکه بخواهی مردم را با زور و خشونت و دستگیری و شکنجه کنترل کنی امری است محال. این طرز تفکر منسوخ است و دیر یا زود بساط پیروان آن نیز برچیده خواهد شد.

نمیدانم توانستم منظورم را برسانم یا نه؟

هپی دنسینگ اسلامی:


یکی از تفریحات سالم در کانادا خریدن بلیط‌های لاتاری (بخت آزمایی) است. انواع و اقسام لاتاری در اینجا هست ولی یکی دو تا از آنها معروف‌ترند. دلیلش هم این است که جوایز آنها معمولا از دو میلیون دلار به بالاست. این قرعه‌کشی‌ها هفتگی است و هر هفته ملت٬ با پرداخت دو دلار شانس خود را برای برنده شدن امتحان میکنند. برخلاف امریکا٬در اینجا به این جوایز هیچ مالیاتی تعلق نمیگیرد.
افراد زیادی وضع شان از رو به آن رو شده فقط با برنده شدن در این لاتاری ها.

حالا این هفته جایزه آن رسیده است به حدود پنجاااااااه میلیون دلار!
قسمت جالب قضیه این است که با وجودی که ضریب احتمال برنده شدن در چنین قرعه‌کشی چیزی است نزدیک به صفر٬ ولی به هر حال هر هفته شانس درب خانه یکی از افراد را می‌زند و یک پول قلمبه را می ریزند توی حساب بانکی اش.
بخاطر همین است که بسیاری از افراد می‌روند یک بلیط می‌خرند و تا روز و موعد قرعه‌کشی در خواب و رویای شیرین میلیونر شدن غرق می‌شوند.
بعضی از افراد را من می‌شناسم که بلیط لاتاری را فقط میخرند برای همین رویاهای شیرین آن و حتی حالش را ندارند بروند بلیط خودشان را چک کنند ببینند برنده شده‌اند یا نه.
حالا این هفته دیگه نوبت من است که برنده بشوم. قرار است پنجاه میلیون برنده شوم. اوووه٬ چی میشه. اگه بشه!
اگر من برنده بشم اول یک میهمانی مفصل می‌گیرم و همه شما وبلاگ نویسان را دعوت میکنم. آن هم کجا؟ نه توی این رستوران‌ها و قهوه‌خانه‌های فکستنی. بلکه توی یک جزیره اختصاصی.توی یکی از جزیره‌های وسط اقیانوس اطلس . یک جای خیلی خوش آب و هوا.بهترین غذاهای ایرانی و خارجی را برایتان سفارش میدهم. انواع نوشیدنی‌های مجاز و غیرمجاز. انواع سالاد و میوه و دسر و مخلفات.هرچی که دلتان خواست سفارش بدهید.
بعد از ناهار و استراحت٬ برنامه‌های تفریحی و رقص و آواز و بزن و برقص تا بوق شب.
حوری وغلامان غیر بهشتی هم الی ماشالله فراوان. آماده پذیرش اسلام ناب.
دیگه نه به فکر سیاست خواهید افتاد و نه به فکر جنگ زرگری اصولگرایان با اصلاح طلب‌ها. دیگه نه به فکر اینکه خاتمی آمد یا نیامد خواهید بود و نه به فکر احمدی نژاد و سفرهای استانی‌اش. اصولا آدم وقتی به سر و سامان برسد فکر کردن را هم فراموش میکند.
اما خوبی اش این است که یکی دو هفته حسابی خستگی از تن به در می کنید و دوباره برمیگردید به سرکار و زندگی‌ و وبلاگ نویسی تان.
البته واضح است که این برنامه‌ها باید دانگی دونگی باشد. یعنی هرکس پول غذای خودش را میدهد.
حالا من بروم یک بلیط بخرم تا یادم نرفته.

تاکتیک‌های انتخاباتی:

من هم مثل خیلی از شما اصلا حال و حوصله وقت تلف کردن در مورد شامورتی‌بازی‌های انتخاباتی اصلاح طلبان را ندارم ولی گاهی لازم است چند کلمه‌ای بگوییم که نگویند طرف لال است. بقول معروف حرف نزدن ما دلیل نفهمیدن ما نیست. واقعیتش این است که دیگر حالش را نداریم. خسته شدیم از دیدن سناریوهای نخ‌نما شده.
ولی بهرحال٬ برای ثبت در تاریخ٬ چند جمله‌ای را می‌نویسم:

برایم خیلی تعجب‌آور بود که چرا این دفعه همه چهره‌های دوم خردادی با هم وارد صحنه انتخابات شدند و دارند قضیه را شلوغش میکنند مخصوصا این سوال برایم بود که چهره‌هایی مثل میرحسین موسوی و یا عبدلله نوری را چرا وارد این قضایا کردند؟

کسانی که جریانات سیاسی دهه شصت را دنبال میکردند بخوبی می‌دانند که میرحسین موسوی هرگز وارد جایی نمی‌شود که با خامنه‌ای کنتاکت داشته باشد. او سالها با خامنه‌ای درگیری داشت و بیش از هرکس دیگری می‌داند کار کردن با خامنه‌ای یعنی چه. بنابر این به صحنه کشاندن میرحسین موسوی برای هدف و منظور دیگری است.
همچنین مطرح کردن عبدالله نوری بعنوان کاندیداتوری هم از همین مقوله است. نه از فیلتر شورای نگهبان رد می‌شود و نه سر سازش با خامنه‌ای را دارد. او نه ولایت فقیه را قبول دارد و نه سیاستهای کلی نظام را. پس علت مطرح کردن آقای نوری برای کاندیداتوری ریاست جمهوری چیست؟
حتی کاندیداتوری خاتمی را هم من جدی نمی‌بینم. آخر چطور ممکن است کسی که معتقد است ریاست جمهوری در ایران در حد یک تدارکچی است٬ امروز احساس خطر کند و دوباره بخواهد در مسند تدارکچی٬ نظام را نجات دهد؟

من حدس میزنم اصلاح طلبان دست به یک تاکتیک انتخاباتی زده‌اند تا حریف را گمراه کنند و قصدشان این است که نهایتا روی فردی غیر از این چند نفر مطرح شده٬ متمرکز شوند و به نفع او کنار روند.
یعنی برنامه‌شان این است که با مطرح کردن این افراد٬ همه حساسیت‌های طرف مقابل را متوجه این افراد کنند تا در این بین افراد کم مسئله‌ای مثل «دکتر عارف» یا امثال او بتوانند هم از فیلتر شورای نگهبان رد شوند و هم از حمله‌های تخریبی جناح مقابل در امان بمانند.
در واقع کاندیداتوری افرادی نظیر سیدخندان و میرحسین و نوری برای ایجاد یک چتر حمایتی است.
در حالی که اینها نمی‌دانند «آقا» دست اینها را خوانده و به موقع٬ همه نقشه آنها را نقش برآب خواهد کرد و دوباره چشم ما به جمال نورانی احمدی‌نژاد روشن خواهد شد. انشالله.

پس سهم ما چی میشه؟


آقا جان! دور از شما٬ عجب غلطی کردیم از ایران زدیم بیرون!
الهی که دستش چلاق بشه اون کنسول سفارت کانادا که به من ویزا داد. الهی درد بی درمان بگیره. مردک الدنگ فکر این را نکرد که با این کارش٬ آینده یک ایرانی را دارد خراب میکند و او را از همه مواهب غیر طبیعی نظام جمهوری اسلامی محروم می‌نماید. الهی که جز و جیگر بزند. لااقل نکرد یک بهانه ای بیاورد و ما را در مصاحبه رد کند یا پرونده مان را گم کند. زرتی٬ ما تا درخواست کردیم٬ به ما ویزا داد و ما هم مثل آدمهای ندید بدید٬ فوری بلند شدیم آمدیم اینجا.

دقیقا همان زمانی که مملکت به اوج گل و بلبلی رسیده بود٬ ما بلند شدیم و از مملکت زدیم بیرون. آخه این چه کار ناسنجیده‌ای بود؟ اقلا صبر نکردیم پول نفت خودمان را بگیریم بعد بیاییم بیرون. بیخودی پشت پا زدیم به بخت خودمون.
الان دولت گوگولی مگولی ایران اینقدر وضع‌اش خوب شده که همینطوری از دم داره به همه میده. باور ندارید؟
خب اینجا را بخوانید.
دولت میخواهد هشتاد و یک میلیارد تومان!- می‌فهمی هشتاد و یک میلیارد تومان چند تا صفر دارد؟- را بدهد به موسسات غیر دولتی و اشخاص حقیقی. یعنی کمک بلاعوض. یعنی همینجوری. محض گل روی جمال طرف.
هی روزگار...الان توی ایران دارند پول تقسیم میکنند بین ملت و ما اینجا نشسته‌ایم و قصه حسن کچل و دختر شاه پریان را داریم برای هم نقل میکنیم.

عقل‌مان را توی فریزر نگذاریم:


امروز دوشنبه شانزدهم فوریه بمناسبت روز خانواده ٬ از سوی دولت استان انتاریو (کانادا) تعطیل اعلام شده و ما الان با خیال راحت زیر کرسی لم داده‌ایم و داریم وبلاگ‌نویسی میکنیم.
قصد ندارم در مورد فلسفه پیدایش این روز تعطیل چیزی بنویسم. همین قدر بدانید که این تعطیلی برای اولین سال به تقویم کانادایی‌های مقیم این استان اضافه شده و قبلا نبوده.

اصولا در کانادا ۹ روز تعطیلی رسمی وجود دارد که آنها را با تدبیر و دقت طوری انتخاب کرده‌اند که اولا به اقتصاد و انضباط کشور لطمه کمتری بخورد و ثانیا مردم از این تعطیلات بهترین استفاده را بکنند.
مثلا همین روز خانواده را در نظر بگبرید. همیشه این تعطیلی مصادف میشود با سومین دوشنبه ماه فوریه. حالا این چه فایده‌ای دارد؟ فایده‌اش این است که با احتساب روزهای تعطیل شنبه و یکشنبه٬ شما عملا سه روز پشت سرهم تعطیلی دارید و می‌توانید از آنها بهتر استفاده کنید.
نکته بعدی اینکه همین ۹ روز تعطیلی رسمی را طوری با دقت تنظیم کرده‌اند که توی فصل تابستان که مردم احتیاج بیشتری به تعطیلات دارند٬ تقریبا هر ماه چنین تعطیلاتی وجود داشته باشد.
منظورم این است که اینها هیچ وقت اختیار تعطیلی خودشان را محول نکرده‌اند به اتفاقات تاریخی و یا مناسبت‌های مذهبی و تصمیمات گذشتگان. خودشان با عقل و تدبیر روزهای تعطیل را مشخص میکنند که حتما بیفتد در روز دوشنبه.
برخلاف وضعیت ما در ایران که اصلا اختیار تعطیلات دست خودمان نیست. هزار سال پیش یکی از امامان مثلا به رحمت ایزدی رفته حالا ملت ما باید آن روز را پاس بدارند. بدبختی این است که اتفاقات مذهبی بر اساس تقویم قمری بوده و زندگی کاری مردم بر اساس تقویم شمسی. نتیجه این‌که عقل و تدبیر هرگز نمیتواند به تعطیلات سنتی ما نظمی دهد. یکسال عاشورا می‌افتد روز جمعه. یکسال می‌افتد روز چهار شنبه. یکسال می‌افتد وسط تابستان. یکسال زرتی می‌افتد روز عید نوروز که مردم میخواهند بزنند و برقصند. بقیه مناسبتها هم همینطور است. کاملا بی حساب و کتاب. مثل اینکه ملت محکومند به جبر تاریخ. از خودشان هیچگونه اختیاری ندارند.
آقاجان! تعطیلی متعلق است به زندگان و آنها باید تصمیم بگیرند که چه روزی را کار کنند و چه روزی را تعطیل نه کسانی‌ که توی دوره و زمانی کاملا متفاوت با نیازهای زندگی ما زیسته‌اند.
لب کلام این است که خدا عقل را آفرید برای اینکه ازش استفاده کنیم نه اینکه آنرا آکبند بکذاریم توی فریزر که مبادا فاسد شود.

مواظب باش ماهواره نخورد توی سرت:



آخه بگو آبت نبود٬ نانت نبود٬ ماهواره پرتاب کردنت چی بود؟ بر اساس اطلاع وارده ماهواره امید ممکن است همین روز‌ها بخورد توی سرمان. مشکل کم داشتیم؟ این هم اضافه شد. حالا باید برویم توی بیابان٬ نماز نیفتادن ماهواره بخوانیم.
من نمی‌دانم سری که درد نمی‌کند را چرا باید عمامه پیچید؟

آخه تو که هنوز بعد از سی سال٬ وارد کننده گندم هستی داشتن ماهواره به چه درد تو میخورد؟ راست میگی برو جلوی افزایش قیمت نان را بگیر. برو چند تا پالایشگاه درست بکن که اینقدر نفت خام را نفروشی و بنزین وارد کنی. برو یک فکری به حال تامین گاز بکن که به ترکمنستان اینقدر باج ندهی. برو بجای اینکه میلیون‌ها دلار خرج خرید موشک و ماهواره از چین و کره شمالی و روسیه کنی٬ چند تا کارگاه و کارخانه درست کن که جوان‌ها مشغول به کار شوند و اینقدر دنبال کارهای خلاف و اعتیاد و دزدی نروند.

به شتر گفتند چرا گردنت کج است . گفت: چه چیزم مثل آدم است که این یکی درست باشد؟

نهضت جهانی تعویض پسورد:

این مطلب اخیر حسن آقا٬ بدجوری کک انداخت توی تنبان ما. فکرش را بکنید یکروز از خواب بیدار شویم و ببینیم طی یک عملیات والفجر ۱۱ با رمز یا اخ تف ولایت٬ همه وبلاگها‌یمان هک شده و از کار افتاده‌اند.
از این حکومت ارزشی هیچ چیز بعید نیست. بهتر است همین امروز دست به کار شوید و همه پسوردها را عوض کنید. اصلا باید یک روز در سال را اختصاص دهیم به تغییر پسورد. باید این را تبدیل کنیم به یک نهضت جهانی.
البته اهمیت پسورد فقط در حفظ و ایمنی وبلاگ خلاصه نمی‌شود. زندگی ما پیوند عمیقی با انبوهی از پسوردهای مختلف دارد. از پسورد کارت‌های اعتباری بگیر تا پسورد قفل‌های ورودی و خروجی محل کار و زندگی. پسورد دسترسی به موبایل٬ پسورد خاموش و روشن کردن آلارم سیستم آپارتمان٬ پسورد درب ورودی استخر٬ پسورد لازم برای پارکینگ٬ پسوردهای سایت‌های مختلف اینترنتی٬ ایمیل‌ها و دهها مورد دیگر.
حفظ و نگهداری همه این پسوردها خودش یک پروژه است و نیاز به برنامه‌ریزی و تامین اعتبار و انتخاب پیمانکار دارد.
یک بار به سرم زد یک خانم منشی استخدام کنم تا فقط بشود مسئول پسوردها. آنها را جمع‌آوری و سازماندهی کند. دسته بندی کند و هریک را داخل یک پوشه‌ای بگذارد و پرونده‌ای برایش درست کند و مرتبا آنها را تعویض کند و یادش هم باشد که آنها را ثبت کند که خدای ناکرده فراموش نشود.
اما بعدا دیدم ضریب امنیتی این کار خیلی پایین‌تر است از وضعیت شلم شوروای موجود است که اصلا یادم نیست پسورد مثلا فلان جا چیست. دلیلش هم این است که فکر کردم فرض کنید مثلا من یک خانم منشی را برای اینکار استخدام کردم و بعد در اثر تساهل و نسامح و یا هر حادثه غیر مترقبه دیگری٬ از آن خانم خوشمان آمد و او هم از ما خوشش آمد و کار به جاهای باریک کشید و به سلامتی اسلام پیاده شد٬ خب از فردای آن روز تازه اول بدبختی است. پسورد بی پسورد! هروقت ما کمر درد داشته باشیم و نتوانیم در خدمت آن ضعیفه باشیم همه پسوردهایمان می رود هوا.
کاش یک تکنولوژی هسته‌ای اختراع میشد مخصوص پسورد. بطوریکه بجای تایپ کردن پسورد مثلا از اثر انگشت یا صدای فرد استفاده می‌شد. مثلا یک سوت میزدی ایمیلت باز میشد. یک عطسه میزدی بسته میشد. یک آروغ میزدی درب پارکینگ باز میشد و همینطور صداهای مستهجن دیگر.
فعلا تا آن روز٬ علی الحساب پسوردهایتان را عوض کنید.

در اوج قله های فن آوری


به به ببین چی شده!
چه عظمتی! چه شکوه و جلال و شوکتی! چه ستون‌هایی! چه عنوانی! عجب خطی! عجب فونتی! رنگ آمیزی رو ملاحظه ‌می‌کنید؟
به به٬ بی‌نظیره.
واقعا دستش درد نکنه این دانشمندی که این قالب را اختراع کرده.
ببین چقدر دکمه مکمه‌های مختلف داره. جل الخالق!
مثل کابین خلبان هواپیما می‌ماند پر است از دکمه و شاسی‌های جورواجور. یک وقت الکی دست نزنید به اون دکمه‌ها! باید اول دوره ببینید.

جهت استحضار شما باید عرض کنم که تکنولوژی بکار رفته در این قالب منحصر بفرده و هیچ کشور خارجی هنوز نتوانسته به دانش فنی آن دسترسی پیدا کنه. از دیروز مرتبا از سازمان ناسا و میکروسافت و یاهو و گوگل و مک دونالد و چند جای مهم دیگر زنگ می زنند تا این تکنولوژی را به آنها بفروشیم ولی تابحال که زیر بار نرفته‌ایم.

با راه‌اندازی این پروژه وابستگی ما به کشورهای بیگانه و مخصوصا سایت مستهجن بلاگرولینگ بکلی قطع شد و ما بحمدالله و با دعای مقام معظم رهبری و امدادهای غیبی در این زمینه به مرحله خودکفایی کامل رسیده ایم و حتی آماده‌ایم صادرات نیز داشته باشیم و مدیریت جهان را به عهده بگیریم.

از دیگر مشخصات و برتری این قالب جدید٬ مجهز شدن به دستگاهی است به نام «فیدبرنر» که به فارسی میشه «سوزانندهٔ غذا » که خیلی تکنولوژی پیچیده‌ای دارد و دانش فنی آن فقط دست چند کشور غربی است که انها هم بخاطر خوی استکباری که دارند آنرا در اختیار وبلاگ‌های در حال توسعه و جهان سومی قرار نمی‌دهند ولی بحمدلله دانشمندان هسته‌ای ما با وسایل ابتدایی و فقط با اتکا به نیروی ایمان موفق شدند این تکنولوژی را در زیر زمین خانه‌شان اختراع کنند و آنرا بگذارند روی این وبلاگ.

از امتیازات دیگر این قالب حفظ ارزشهاست. یعنی ترکیب و طراحی قالب به‌گونه‌ای است که شما تفاوت ظاهری زیادی با قالب قبلی احساس نمی‌کنید و لذا به آنچه که قبلا عادت کرده بودید در اینجا توجه و عنایت خاصی مبذول شده. همچنین سیسنم کامنت دانی قبلی نیز در چارچوب قانون اساسی و فرمایشات مسولین به اینجا منتقل گردید که در اینجا لازم است از مساعدت‌های دست اندرکاران مربوطه تشکر و قدردانی نمایم.

سرپرست دانشمندانی که در راه اندازی این پروژه زحمات زیادی را کشید و شبانه روز در زیر زمین این وبلاگ مشغول یک کارهایی بود کسی نیست جز نویسنده وبلاگ دستنوشته ها که الان شده دانشمند هسته ای و با اسکورت او را می برند و می آورند. شما هم اگر سوال فنی داشتید از ایشان بپرسید ولی نگویید که من او را معرفی کردم. بنده خدا از درس و مشق و کار و زندگی افتاد.

بزرگترین پروژه ملی وبلاگستان بزودی افتتاح خواهد شد:

فقط خواستم بگم منتظر باشید بزودی شاهد افتتاح یکی از عظیم ‌ترین پروژه‌های وبلاگی خواهید بود.
هم اکنون دانشمندان هسته‌ای ما دارند توی زیر زمین خانه‌شان یک کارهایی می‌کنند که هر وقت آماده شد با حضور خبرنگاران داخلی و خارجی آنرا افتتاح خواهیم کرد.

در ایام انتخابات ناهار را فراموش نکنید


دوازده سال پیش٬ یعنی زمانی که خاتمی برای اولین بار کاندیدای ریاست جمهوری شده بود من هنوز در ایران بودم و حال و هوای انتخابات آن سال را بخوبی به یاد دارم.
در بین مردم شایع شده بود که اگر خاتمی بیاید ماهواره آزاد میشود. رابطه با امریکا برقرار میشود. ایران از انزوا بیرون می‌آید و همه چیز گل و بلبل میشود.
آقای خاتمی یک ستاد انتخاباتی داشت اگر اشتباه نکنم توی خیابان سیزده آبان پایین تر از کریمخان بود. یک ساختمان چند طبقه قدیمی با نمای آجری و پنجره‌های چوبی.
توی آن ستاد خیلی از چهره‌هایی که بعدا اصلاح طلب نامیده شدند حضور داشتند. خیلی از افرادی که بعدا وزیر و معاون و استاندار و سفیر شدند٬ همان کسانی بودند که توی آن ستاد انتخاباتی حضور داشتند و حتی شبها هم در همانجا می‌خوابیدند.
بدون اغراق٬ و بدون هیچگونه حب و بغضی عرض میکنم٬ تقریبا همه کسانی که توی آن ستاد رفت و آمد داشتند٬ بعد از پیروزی آقای خاتمی صاحب پست و مقام شدند.
یکی از دوستان دوران دانشگاه٬ در همان ستاد مشغول بود و در همان روزها چند بار به من زنگ زد که یکسری بروم آنجا و هم او را ببینم و هم ناهاری با هم خورده باشیم. ظاهرا هرروز آنجا ناهار میدادند.
به دلایل مختلف نتوانستم به آنجا سربزنم و بقول معروف ناهار آقای خاتمی را بخورم. هربار بهانه‌ای آوردم و از رفتن عذرخواهی کردم.
ماهها گذشت و همان دوست قدیم ما هم به برکت حضور در ستاد انتخاباتی به پست و مقامی رسید. بکروز ناهار دعوتم کرد تا به محل کارش بروم.
موقع صرف غذا صحبت از انتصاب‌ها و عملکرد ضعیف خاتمی شد. دوست ما به شوخی نکته‌ای را گفت که خیلی هم دور از واقعیت نبود. او گفت:
چند بار گفتم بیا توی ستاد انتخاباتی نهار بخوریم؟ اگر آنجا آمده بودی و خودت را آفتابی میکردی الان بجای فلانی که سفیر شده٬ انتخاب شده بودی و نانت توی روغن بود. اشتباه کردی که نیامدی. لااقل هرروز ظهر می‌آمدی ناهار رو میخوردی و می‌رفتی. این که دیگه کاری نداشت!

حالا که خاتمی دوباره آمده٬ من خودم میخوام هرروز ناهار بروم ستاد ایشان.

مواظب باشید همسرتان وبلاگتان را نخواند

خبر دارید چی شده؟
یک آقایی با خواندن نوشته‌های خانمش در اینترنت٬ سرِ او را قلفتی کنده! (این هم لینک)

من که حسابی ترسیده‌ام. اگر عیال اینجانب خدای ناکرده زبانم لال بطور اتفاقی پی ببرد که این وبلاگ متعلق به شوهرش است٬ فاتحه ما خوانده شده است بدون برو برگرد.

اینقدر که من از همسرم می‌ترسم که هویت این وبلاگ برایش فاش نشود از جمهوری اسلامی و برادران دادستانی نمی‌ترسم.
اگر یک روزی دیدید وبلاگ ما بسته شده بدانید لابد یک نفر رفته و گزارش ما را داده به عیال و او هم ما را از پنجره پرت کرده توی خیابان و ما به ملکوت اعلی پیوسته‌ایم.

آخه عیال٬ از خواننده‌های پر و پا قرص اینجاست و وقتی می‌بیند مدتی آپدیت نشده به جد و آباد نویسنده تنبل آن فحش و ناسزا می‌دهد.

مصاحبه اختصاصی با یک هکر بسیجی:

خبرنگار- لطفا ضمن معرفی خودتان بفرمایید اصولا چرا شما هکر هستید و انگیزه شما از این کار چیست؟
برادر بسیجی - من کوچکتر از آن هستم که خودم را معرفی کنم ولی ما باید گوش به فرمان رهبر باشیم و توی دهان استکبار و مزدوران داخلی و خارجی آن بزنیم.

خبرنگار - شما چه احساسی دارید وقتی که یک سایتی را هک میکنید؟
برادر بسیجی- راستش ما اصلا احساس محساس حالی‌مان نیست. ما برای رضای خدا هر کار که لازم باشد میکنیم.

خبرنگار- میشه بفرمایید چرا سایت بالاترین را هک کردید؟
برادر بسیجی- خب. اون به غزه فحش داد. ما هم هکش کردیم.

خبرنگار- ببخشید مگر غزه٬ هم جزو مقدسات شده؟
برادر بسیجی- مواظب حرف زدنت باش. به غزه بی احترامی نکنی‌ها. یک دفعه دیگه به غزه بی احترامی کنی با من طرفی!

خبرنگار- خیلی معذرت میخوام. ما مخلص غزه و محتویاتش هم هستیم! من اصلا از بیخ ارادت دارم خدمت غزه و حومه. من میخوام وقتی بزرگ شدم اسمم را بگذارم غزه.
میشه شما بفرمایید برای تبدیل شدن به یک هکر استشهادی ضد اسرائیلی طرفدار غزه چه کارهایی باید بکنیم؟ یعنی نشانه‌های یک فرد ضد اسرائیلی از دیدگاه شما چیست؟
برادر بسیجی- خب. اولا شما باید اعتقاد قلبی به نوار غزه داشته باشید. دوم اینکه باید کوکاکولا نخوری. سوم اینکه برای بچه‌ات شیر خشک نستله نخری و از صهیونیسم حمایت نکنی. چهارم اینکه خالد مشعل را مثل پسرخاله‌ات دوست داشته باشی. البته کارهای دیگری هم هست که باید بکنی ولی برای شما که مبتدی هستی و تازه اول راه هستی همین‌ها کافی است.

خبرنگار- ولی جناب هکر جان! اگر شیرخشک نستله برای بچه‌ام نخرم که اون طفلی از گرسنگی تلف میشه. توی این دوره و زمانه هم گاو و گوسفند و شتر و بزغاله توی خانه نداریم که لااقل شیر آنها را بدهیم به بچه. پس چیکار باید بکنیم. بچه‌ام مهمتر است یا غزه؟
برادر بسیجی- باز به غزه فحش دادی؟؟
خبرنگار - ببخشید یادم نبود. معذرت میخوام. اصلا گور بابای بچه.

در نبود بالاترین

این بی انصافی است که آدم از سایت بالاترین استفاده کند و در مقابل هک شدن آن سکوت اختیار نماید.خاک برسر حکومتی که کارش شده فیلتر کردن وبلاگها و هک کردن سایت‌ها.

سهمیه بندی نور خورشید

خدا به دادمان برسد. همین یکی را کم داشتیم. پای آخوندها به فضا هم کشیده شد. دیگه بدبخت شدیم. از فردا نظم کهکشان‌ها و منظومه شمسی به هم میخورد و یک وضعیت خر تو خری میشه بیا و تماشا کن.
از فردا طلوع و غروب خورشید به دستور مراجع تقلید صورت خواهد گرفت تا نماز کسی قضا نشود. خورشید دور زمین خواهد چرخید و مریخ دور ناهید و زهره. البته یک صیغه محرمیت هم بین آنها خوانده خواهد شد. ماه میشود آتلیه عکاسی. عکس آخوندا را با میخ می‌کوبند به ماه تا مردم عکس آنها را ببینند و صلوات بفرستند.
یک پرده‌ سیاهی وسط کهکشان کشیده خواهد شد. یک طرف زنانه و یک طرف مردانه. برادران سپاه و بسیج در فضا پایگاه نظامی میزنند و از آنجا به سوی اسرائیل سنگ پرت میکنند و سخنگوی وزارت‌خارجه میگوید: تقصیر ما نیست. اینها شهاب‌های آسمانی است.
از فردا مردم نقاط مختلف جهان به جای دیدن بشقاب پرنده‌ها٬ عمامه‌های نورانی را می‌بینند که بر فراز شهر یا روستایشان در حال پرواز است.

آخ آخ. سوراخ لایه اوزون را بگو! بیچاره تازه پرده بکارت‌اش را دوخته بود.از فردا آخوندا حمله میکنند به لایه اوزن و سوراخ سوراخش میکنند.

نور خورشید سهمیه بندی میشود و آسمان برای کسانی که بخواهند لخت شوند و آفتاب بگیرند٬ تیره و تار خواهد شد.
رنگین کمان فیلتر میشود و بارش نزولات آسمانی منوط به خواندن نماز باران میشود. هر جا که نماز بخوانند یک سطل بزرگی از اب سرشان ریخته میشود و آنهایی هم که بلد نیستند نماز بخوانند چشم‌شان کور. خبری از باران نیست.
از همه بدتر نظارت دائمی آنها از آن بالا بالاهاست. مثلا اگر شما بدون روسری و حجاب بروید توی حیاط خانه‌تان و یا مثلا لخت شوید و بپرید توی حوض و بخواهید آبتنی کنید٬ از همان بالا یک سطل زباله یا خاکستر می‌ریزند توی سرتان که این دفعه از این کارها نکنید و شئونات اسلامی را رعایت کنید.
خلاصه مواظب خودتان باشید. از ما گفتن بود.

خاطره‌ای از وقایع سی سال پیش

دقیقا سی سال پیش بود. نظام شاهنشاهی در حال سقوط بود و شور و هیجان انقلاب در همه جا گسترده شده بود. مردم مجسمه‌های شاه را یکی پس از دیگری به پایین می‌کشیدند و انقلابیون همه ظواهر طاغوت را یکی پس از دیگری از بین می‌بردند.
یک روز از میدان فردوسی عبور میکردم که دیدم عده‌ای وسط میدان جمع شده‌اند و می‌خواستند مجسمه فردوسی را هم پایین بکشند!
شاید برای شما طرح این موضوع خنده‌دار باشد ولی آن زمان اصلا خنده‌دار نبود.
استبداد و ظلم و بی‌عدالتی آنقدر عمیق بود که مردم را به گلوگله‌های آتشین٬ مملو از کینه اما خالی از عقل و دوراندیشی٬ تبدیل کرده بود. انقلاب ما یک حرکت پوپولیستی تمام عیار بود.

درمیان جمعیت طلبه‌ای داد می‌زد: همین فردوسی بود که شاهنامه را نوشت! ما شاه را فراری دادیم ولی فرهنگ شاهی هنوز هست. بکشید پایین این مجسمه ثناگوی شاهان را. الله اکبر! الله اکبر!
دو سه نفر الله اکبرگویان سیم بکسل را انداختند گردن فردوسی بیچاره و هنوز سر دیگر آنرا به عقب یک کمپرسی وصل نکرده بودند که دوباره بین جمعیت درگیری شد. عده‌ای می‌گفتند آقای طالقانی گفته کاری به کار فردوسی نداشته باشید. او وابسته به سلطنت نبوده. ولش کنید بنده خدا را.
خلاصه بحث و کشمکش بین موافقان و مخالفان با وساطت عده‌ای از اساتید دانشگاه تهران پایین یافت و بالاخره سیم بکسل را از گردن فردوسی باز کردند و بقول معروف خطر از بیخ گوش فردوسی گذشت.

یادداشت‌های روزانه باراک اوباما (۲):


جمعه بیست و چندم ژانویه ۲۰۰۹

خیلی خسته‌ام. الان دو سه شب است که درست و حسابی نخوابیده‌ام. این چند شب گذشته کارم فقط شده بود شماره تلفن گرفتن. از بس شماره گرفتم نوک انگشتم درد میکند. الحق ارتباط برقرار کردن با ایران کار دشواری است. تازه دارم می‌فهمم که چرا هیچکدام از روسای جمهور اخیر امریکا موفق به برقراری رابطه با ایران نشدند.
اولین مشکلی که این روزها با آن برخورد کردم وضعیت مخابرات ایران است. توی ایران ٬ مخابرات٬ یکروز در میان٬ برنامه «کابل برگردان» دارد و لذا ارتباط تلفنی دچار اختلال است و شماره‌ها نمی‌گیرد و مرتب بوق اشغال میزند. تلفن‌های موبایل هم که قربانش بروم٬ مشترک مورد نظر در دسترس نیست و یا آنتن نمیدهد.
اختلاف زمانی ۱۲ ساعتی بین تهران و واشنگتن باعث شده که آدم برای یک کاری اداری مجبور شود شب‌ها بیدار بماند تا به ایران زنگ بزند.
تازه همه اینها یکطرف٬ مصیبت آنجاست که وقتی بالاخره با هزار مصیبت شماره‌ات وصل شد٬ یکنفر گوشی را برمیدارد که دو کلام انگلیسی بلد نیست. مثلا همین دیروز که زنگ زدم به دفتر مقام معظم. من فکر میکردم بالاخره توی اون دستگاه عریض و طویل رهبر مسلمین جهان یکنفر پیدا میشود که چهار کلمه انگلیسی بلد باشد و جواب ارباب رجوع را بدهد. دیروز تلفنچی آنجا ابتدا مرا وصل کرد به خالد مشعل.
هرچه گفتم باباجان! من با آقای مقام معظم کار دارم٬ متوجه نمی‌شدند و هی وصل میکردند به این اداره و آن سازمان. تا بالاخره وصل کردند موسسه زبان کیش توی خیابان ولیعصر.
شانس آوردم آبدارچی آنجا که گوشی را برداشته بود دو سه جمله مثل «ایت ایز اِ بوک» و «دیس ایز اِ ویندو» را بلد بود و خدا پدرش را بیامرزد کارمان را راه انداخت. قرار شد پیام دوستی من را از روی دیکشنری آریانپور به فارسی ترجمه کند و بدهد دست یکی از فامیل هایش که توی وزارت خارجه ایران باغبانی میکند. از او بخواهد که ترجمه پیام مرا بفرستد برای وزیر امور خارجه تا او هم آنرا بدهد به دست محمودآقا و او هم برساند دست آقا.

این خودش یک موفقیت بزرگ است که حتما در تاریخ تبت خواهد شد. حالا در روزهای آینده جریانش را توی همین دفترچه خاطراتم خواهم نوشت.