قمپز در کردن

قمپز در کردن

من نميفهمم چرا بعضی از افراد اينقدر قمپز در ميکنند و می​خواهند وانمود کنند آنجوری که هستند نيستند. مثلا برای اينکه خودشان را يک سر و گردن از ديگران بالاتر نشان بدهند خود را به شخصيت​های بزرگ منسوب ميکنند. با اين کار خيال ميکنند که در نزد ديگران آدمی فرهيخته و روشنفکر و اهل نظر جا زده​اند درصورتيکه کاملا برعکس است. بسياری از مردم آنقدر شعور دارند که اين چيزها را تشخيص دهند و فريب اين گنده گويی​ها را نخورند. مثلا در همين بازی زمخت و بی​مزه «تاثيرگذارترين​ها» دقت کنيد. خيلی از شما بطور ساده و معمولی افرادی که موثرتر بودند را از ديدگاه خودتان نوشتيد. خيلی ساده و بی​آلايش.
ولی بعضی از افراد برای اينکه قمپز درکنند ليستی از شاعران بزرگی مثل مولانا و حافظ و سعدی و همچنين فيلسوفان بزرگی مثل افلاطون و ارسطو بوعلی سينا و غيره و غيره را قطار کردند و خودشان را طوری به آنها وابسته و تاثير پذير جلوه دادند که آدم خيال ميکند لابد حافظ پدر بزرگ ايشان بوده و بوعلی سينا پسر عمه​اش. چنان از حافظ حرف ميزند که آدم خيال ميکند طرف لابد همه ديوان شعر حافظ را از حفظ است و شايد نيمی از شعرهای حافظ را او برايش سروده در صورتيکه اگر از او بپرسی: «خب٬ اگر راست ميگی يک بيت از شعرهای عارفانه حافظ را بخوان ببینم»
ميگه:
ميازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شيرين خوش است
اگر از او بپرسی: مرد حسابی! کجای اين شعر عارفانه است؟
فورا شروع ميکند سه ساعت در مورد اينکه منظور از مورچه٬ مورچه زمينی نيست بلکه مورچه الهی و عرفانی است و ....

حالا با اين مقدمه ٬ ميخواهم به سبک اين افراد «تاثير گذارترين​ها» را بنويسم.
افراد زير در شکل گيری شخصيت والای من بيشترين تاثيرات را داشته​اند:

۱- خدا-
همه جهان و کهکشان​ها و اقيانوس​ها و تاريخ و خلاصه کل هستی در صلابت و استواری من هيچ تاثيری نگذاشتند که البته اين در خانواده ما ارثی است ولی در مورد خدا قضيه فرق ميکند. به گمانم خدا توانسته تا حدودی روی من اثر بگذارد که البته اين تاثيرات در مقايسه با تاثيراتی که من روی خود خداوند گذاشته​ام ناچيز است.

۲- بزغاله
از بدو تولد٬ من از خوردن شير مادر محروم بودم زيرا مادرم برای حفظ زيبايی سينه​هايش به من از شير خودش نميداد بلکه بجای آن بزغاله​ای را ابتياع کرده و در گوشه حياط بسته بود تا شير آنرا به من بدهد. من با شیر بزعاله رشد و نمو کردم و لذا بزغاله بیشترین تاثیرات فکری را بر روی من داشته است. من تا ابد مرهون فداکاريهای آن بزغاله عزيز و بع بع کردن​هايش هستم.

۳- انيشتين
هوش سرشار من متاثر از اين شخصيت والای جهان است. چقدر احساس انيشتينی ميکنم اين روزها. کجایی ای آلبرت بزرگ؟! تا با هم در شنزارهای افق قدم بزنيم و در مورد تئوری نسبيت و سرعت اتم تو را راهنمايی کنم؟ بگذريم. ما و آلبرت انيشتين يک جورايی فاميل هستيم و روی هم خيلی تاثير گذاشته​ايم که در تاریخ ثبت شده.

۴- نیوتن و جاذبه زمین
جاذبه زمین بر من خیلی اثر داشته و دارد. در این باره من منحصر بفرد هستم. هروقت از زیر یک درخت سیب عبور میکنم یاد آن خدابیامرز می​افتم و به روح پرفتوحش فاتحه میفرستم . واقعا من نمیدانم چگونه دین خود را به کاشف جاذبه زمین ادا کنم. اگر او نبود الان لنگ و پاچه من هوا بود.


بررسی ضرب المثل​های ايرانی (۴):

شايد جالب باشد بدانيم ضرب المثل زير از کجا آمده و بقول معروف خاستگاه آن چه بوده:

« آشی برایت بپزم که يک وجب روغن رویش باشد»

که کنايه است از اينکه برايت نقشه شومی کشيده​ام و حالت را ميگيرم.

توی کتاب « سه سال در دربار ايران» نوشته دکتر فووريه ٬ پزشک مخصوص ناصرالدين شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ اين مسئله است.

او نوشته: ناصرالدين شاه سالی يکبار ( آنهم روز اربعین) آش نذری می​​پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می​یافت تا ثواب ببرد. در حياط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع ميشدند و برای تهيه آش شله قلمکار هريک کاری انجام ميدادند. بعضی سبزی پاک ميکردند. بعضی نخود و لوبيا خيس ميکردند. عده​ای ديگ​های بزرگ را روی اجاق ميگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پيش ناصر الدين شاه مشغول کاری بود. خود اعليحضرت هم بالای ايوان می​نشست و قليان ميکشيد و از آن بالا نظاره​گر کارها بود.
سر آشپزباشی ناصرالدين شاه مثل يک فرمانده نظامی امر و نهی ميکرد. بدستور آشپزباشی در پايان کار به در خانه هريک از رجال کاسه آشی فرستاده ميشد و او می​بايست کاسه آنرا از اشرفی پرکند و به دربار پس فرستد. کسانی را که خیلی میخواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری میریختند.
پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برايش فرستاده ميشد کمتر ضرر ميکرد و آنکه مثلا يک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دريافت ميکرد حسابی بدبخت ميشد.

بهمين دليل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با يکی از اعيان و يا وزرا دعوايش ميشد٬ آشپزباشی به او ميگفت: بسيار خوب! بهت حالی ميکنم دنيا دست کيه! آشی برات بپزم که يک وجب روغن رويش باشد.

از آن زمان اين ضرب المثل وارد محاورات و مکالمات روزمره ما شد.

اعلام حمايت از کانديداتوری نيکی کريمی


اعلام حمايت از کانديداتوری نيکی کريمی:

باور کنيد اگر اين نيکی جون کانديدا بشه٬ من خودم شخصا ميرم تهران واسش تبليغ ميکنم. او بره مجلس٬ آنجا را بهم ميريزه. هیچکس به حرفهای رئیس مجلس و یا ناطق پیش از دستور گوش نمیده. همه نمايندکان موقع نشستن برميگردند بطرف او. سر اینکه کی کنار نیکی خانوم بنشیند توی مجلس دعوا میشه. علمای شورای نگهبان به بهانه​های الکی هر روز توی مجلس تلپ ميشن. هر طرح و لايحه​ای را که نيکی خانم ببره٬ رای مياره. وزرا بجای اینکه سرکار خودشان باشند هرروز میرند مجلس میگن دوست داریم استیضاح بشیم. خلاصه محشر کبرا ميشه بجون خودم.




خاطرات رئيس جمهور از سفر به بلاروس


خاطرات رئيس جمهور از سفر به بلاروس:
چند روز پیش بصورت سرزده رفته بودم خارج. يک شهری بود در آلمان که اسمش بلاروس بود. مردمش همه از دم خارجی حرف ميزدند. بلاروس يکی از جاهايی است که انقلاب ما به آنجا صادر شده. همه طرفدار ما بودند. خيلی ما را تحويل ميگرفتند. توی فرودگاه اصلا چمدان​های ما را بازرسی نکردند. اينها همه از ثمرات انقلاب است. درصورتيکه من خودم چند سال پيش که رفته بودم سوريه٬ توی فرودگاه امام خمينی سوريه٬ نه تنها چمدانها بلکه توی شلوارمان را هم کنترل کردند.
توی فرودگاه امام خمينی بلاروس که رسيديم٬ همه به احترام ما صف کشيده بودند و داشتند به زبان اسپانيايی يک چيزهايی ميگفتند که من حدس ميزنم داشتند ميگفتند: انرژی هسته​ای حق مسلم شماست.
يک دخترخانمی با يک دسته گل به سمت من آمد. ديدم روسری نداره. گذاشتم الفرار. توی سالن فرودگاه من ميدويديم و اون دختره دنبالم بود. بالاخره ديدم اينجوری نميشه. ايستادم و چشمانم را بستم و آن دسته گل را از او گرفتم و یک سکه پنج تومنی به او دادم و گلها را با خود به هتل بردم تا آنها را توی باغچه​های محوطه هتل بکارم.

يکی از مشکلات من در سفرهای خارجی٬ پيدا کردن غذای حلال است. توی هتل٬ همه غذاها نجس بودند. می​ترسيدم يا از گوشت خوک درست شده باشند و يا اينکه از گوشت گوسفندی که ذبح شرعی نشده. لذا من معمولا توی مسافرتهای خارجی يک بقچه نان لواش و پنير تبريزی می​برم و در طول سفر نان و پنير ميخورم. ولی اين بار نميدانم کدام آدم مردم آزاری بقچه نان و پنير ما را کش رفته بود و آنرا خورده بود. خلاصه حسابی گرسته بودم و جرات نميکردم به غذاهای آنها لب بزنم. تا اينکه يک فکری بذهنم رسيد. رفتم توی رستوران هتل و يواشکی سبدی نان و يک قاشق و یک کاسه را از روی ميز بلند کردم و آنها را زير کتم قايم کردم و آوردم توی اتاق.
توی اتاق که رسيدم درب يخچال را بازکردم ديدم اوووه....چه چيزهای خوبی اينجا گذاشته​اند. چند تا بطری خوشگل اونجا بود که خيلی خارجی بودند. با خودم گفتم حتما اينها پارسی کولای خارجی است. يکی از انها را بازکردم و ريختم توی کاسه و نشستم و همه نان​ها را توی آن تليت کردم. جای شما خالی٬ همينکه اون را خوردم کله​ام داغ شد و چشمهايم سياهی ميرفت. گرفتم دوسه شبانه روز خوابيدم. اينقدر خوابيدم تا لحظه پرواز برگشت فرارسيد. لامصب عجب آبگوشتی بود!

عواقب يک برخورد:

عواقب يک برخورد:




به عکس بالا با دقت و تامل نگاه کنيد. چه احساسی داريد؟ اين يک تصوير معمولی نيست. اين آيينه محدب سرنوشت يک ملت است.
اين زن درحالی که بغض گلويش را گرفته چه ميگويد؟ شايد ميگويد: مردم! ببينيد با من چه کردند؟
بنظر شما عواقب اینگونه برخوردها چیست؟ یعنی بعد از این برخورد٬ این خانم چگونه فکر میکند و چگونه مسائل جامعه را ارزیابی میکند؟

شايد اين خانم تا قبل از اين برخورد٬ کاری به کار حکومت و سياست و نظام نداشته و مثل یک آدم معمولی فقط سرگرم زندگی روزمره خود بوده. ولی بعد از اين برخورد او تبديل به يک عنصر مخالف اين حکومت خواهد شد. محال است او تا زمانی که زنده است اين واقعه و اين برخورد را فراموش کند. او از این نظام کینه بدل خواهد گرفت و انرا به دیگران نیز سرایت خواهد داد.
آيا بنظر شما اين خانم در انتخابات آينده رای خواهد داد؟ برای او چه فرقی ميکند محافظه کار و يا اصلاح​طلب؟ او از همه نظام نفرت دارد. او خواهد گفت: مرده شور همه​شان را ببرد.
بعد از اين برخورد٬ او خود را بی​کس و تنها می​بيند. از خود می​پرسد اين چه جهنم دره​ای است که دارد زندگی ميکند. در روز روشن او را کتک ميزنند. تحقير ميکنند. تهديد ميکنند و زورگويی ميکنند و دادرسی نيست تا لااقل حرفش را گوش کند و مرهم زخمش باشد.
از آنجايی که حکومت به او زور گفته و او را تحقير کرده٬ آرزو ميکند يک قدرت مافوق پيدا شود و دودمان اين نظام را به باد دهد. اين همان چيزی است که باعث شده بسياری از مردم عادی جامعه ما برای پرواز جت​های جنگی ارتش امريکا بر فراز تهران لحظه شماری کنند. این حقیقت تلخی است ولی واقعیت دارد. ممکن است من و شما به او بگوییم او دارد اشتباه میکند ولی یادمان باشد سر و صورت او خونی شده نه ما.
اين است عاقبت حکومتی که زورش فقط به شهروندان بی دفاع خود ميرسد.

تاثيرگذارها:

تاثيرگذارها:

حتما خبر داريد يک بازی نه چندان بامزه در وبلاگستان راه افتاده که افراد و عواملی که در شکل​گيری شخصيت فرد موثر بوده​اند را می​نويسند. بی​مزگی اين بازی در مشکل بودن «موضوع آن» است و به​خاطر همين است که مثل بازی قبلی همه​گير نشده است.
با اين وجود٬ از آنجايی که نويسنده خوش قلم و با قريحه «نقطه ته خط » ما را به اين بازی دعوت کرده٬ چند روزی توی اين فکر بودم که طنزی در اين باره بنويسم ولی الان نظرم عوض شد و ميخواهم جواب اين سوال را بصورت نوشته​ای غم​بار و تاسف​آور بنويسم تا شما هم متاثر شويد:

عواملی که عميقا بر من تاثيرگذار بودند عبارتند از:

- انقلاب:
جريان اين موضوع اينطوری بود که اولش ما انقلاب کرديم ولی بعدا قضيه برعکس شد.
اين انقلاب بدجوری روی ما اثر گذاشت. تمام ساختار فکری و نظام اعتقادی ما را بهم ريخت. قبل از انقلاب ما خيال ميکرديم «تا شاه کفن نشود٬ اين وطن وطن نشود» و واقعا باور داشتيم که «ديو چو بيرون رود فرشته درآيد» ولی زهی خيال باطل. انقلاب به من و امثال من نشان داد که چقدر اشتباه ميکرديم.
انقلاب برای من معلمی بود سنگدل که همه مشق​های نوشته شده​ام را خط ميزد و دفتر باورهايم را پاره ميکرد. او ميگفت در امتحانات آخر سال نمره​ها بر اساس لياقت است و نه رفاقت٬ ولی بی​انصاف در آخر سال به همه تنبل​های کودن نمره بیست داد ولی به ما حتی نمره خودمان را هم نداد.
ميگفت: در حکومت اسلامی٬ هيچ پستی به روحانيون واگذار نميشود٬ ولی بعدا ديديم که نه تنها چنين نشد بلکه کل اختيار و عنان يک مملکت را دادند به يک نفر روحانی بدون هيچگونه پاسخگويی و محدوديت. مطلقه و مادام العمر.
انقلاب بزرگترين تاثير گذار بر ساده​انگاری ما بود. انقلاب به من آموخت که از یک معلم اخلاق باید پرهیز کرد زیرا هم اوست که در برابر وسوسه​های شیطان تاب تحمل ندارد و اگر فرصتی بیابد ترتیب خودت و ناموست را خواهد داد. انقلاب به من آموخت که يک مرجع تقليد که بايد احکام خدا را استخراج کند چگونه در برابر نامردمی​ها سکوت ميکند و چه بسا لازم باشد حق را باطل جلوه ميدهد.
انقلاب بمن آموخت که بعضی از انسان​ها چقدر زود رنگ عوض ميکنند و چه ماهرانه ديگران را فريب ميدهند. طرف رنگ جبهه و جنگ را نديده ولی امروز چفيه می​بندد و جلوی ناموس مردم را می​گيرد و برای آنها مزاحمت ايجاد ميکند. گذاشتن ريش و پوشيدن پيراهن يقه آخوندی و تملق​گویی و چاپلوسی از ابزارهای اوليه رسيدن به يک پست و مقام دولتی است.
اين چيزها را انقلاب به من آموخت. من قبلا آنها را نمی​دانستم.

-جنگ ايران و عراق:
وقتی صدام ميهن عزيز ما را مورد تجاوز قرار داد و خبر تجاوز به زنان هويزه را در اخبار شنيدم٬ راهی جبهه شدم. بدعهدیها و نابرابريهای حاکمان باعث نشد تا روحيه ميهن پرستي و دفاع از آب و خاک در ما کشته شود. هرموشک که به درفول اصابت ميکرد مانند تيری زهرآگين بود که به قلب و روح ما فرود می​آمد. خرمشهر زيبا و خاطره​انگيز که زمانی نگين خليج فارس بود بدست بيگانه افتاد. جمعی از بهترين جوانان اين مملکت که همگی دانشجويان دانشگاههای تهران بودند در اطراف هويزه به محاصره ارتش عراق درآمدند و قتل عام شدند. چه کسی ميتوانست در برابر اين اتفاقات بی​تفاوت باشد؟
جنگ طولانی عراق بسياری از سرمايه​های اين مملکت را از بين برد. هيئت​های مختلفی از سراسر دنيا برای ترغيب ايران به آتش بس وارد ايران ميشدند. از ياسر عرافات بگير تا محمدعلی کلی و اسقف​های کليساهای کاتوليک. هيچکدام نتوانستند حريف لجبازی و کم​خردی رهبران ايران شوند. همان اوايل جنگ٬ يکی از رهبران دنيا گفته بود که اين جنگ برنده ندارد٬ بهتر است عاقل باشيد و بيش از اين ادامه ندهيد.
بمباران هوایی٬ آژير قرمز٬ گريه و شيون زنان و بچه​ها٬ نگاههای معصومانه کودکان ٬کمبودها و ضف​های طويل برای اجناس کوپنی٬ هيچ​يک نتوانست به ما بياموزد که شعار « جنگ جنگ تا پيروزی » يک شعار توخالی و بدور از واقع​گرايی و خردمندی است. رهبران ما به ملت هرروز نويد پيروزی حق بر باطل را ميدادند و جوانان را برای جانفشانی در راه خدا ترغيب ميکردند.
دقيقا در همان زمانی که ساده​دلانی مثل من در جببهه​های غرب و جنوب خون و دل ميخوردند و به خيال خويش از مملکت و ناموس خويش دفاع ميکردند٬ آقازاده​ها در تهران از راندهای دولتی استفاده کرده و يک شبه بار خود را می​بستند. بسياری از آنها در زمان جنگ ٬ با ارز دولتی(هفت تومانی)٬ جنس وارد کردند و به قيمت بازار سياه فروختند.
اينگونه بود که بعد از جنگ ٬ بافت جمعيتی شمال تهران کاملا تغيير کرد. از میان قصرها و خانه​های مجلل٬ آدمهايی بيرون می​آمدند با يک من ريش و ظاهر مذهبی. پشت رل ماشين​های شيک و آخرين مدل کسانی را ميديدی که قيافه روستايی داشتند و فرهنگ بربريت. آقايان حسابی بار خودشان را بسته بودند همان زمان که ما را به جنگ و ايثار سرگرم کرده بودند.
اين چيزها باعث شد که جنگ بيشترين تاثير را روی من بگذارد. ديگر من گول هيچ اتفاقی شبيه جنگ را نخواهم خورد. قرار نيست ما جانمان را بدهيم و آقايان حال کنند.

- زندان
خاطراتم از زندان را بصورت طنز نوشته​ام. یک روزی هم اگر حالی بود بصورت جدی خواهم نوشت.

- مهاجرت:
در اين مورد هم بعدا می​نويسم. نوشته​های طولانی را کسی نمی​خواند. پس بهتر است سخن را در همين جا کوتاه کنم

تعرفه لينک دادن:

تعرفه لينک دادن:

قابل توجه دوستان و آشنايان٬ فاميل​های دور و نزديک٬ پسر خاله​ها٬ دختر عمه​ها٬ ننه بزرگ٬ حاج دايی و همچنين کليه همسايه​های عزيزو بچه محلهای گرامی

به اطلاع شما عزيزان ميرساند اينجانب از امروز صاحب يک پست و مقام مهمی شده​ام که نون شما توی روغن افتاده است و برای شما خيلی فايده دارد. از امروز من عضو بلاگ نيوز شده​ام و ميتوانم لينک به هر نوشته​ای بدهم . برای اينکه آنجا را سر و سامانی بدهم قرار شده از فردا کليد بلاگ نيوز را بدهند به من و خودشان همگی بروند مرخصی. خودم تک و تنها طوفان به پا ميکنم. کاری ميکنم که بلاگ نيوز بشود بزرگترين آژانس خبری خاورميانه. از اين به بعد رويتر و آسوشيتدپرس بايد جلو بلاگ نيوز لنگ بياندازند.
البته شما دوستان و آشنايان عزيز توقع نداشته باشيد من در آنجا پارتی بازی کنم و به نوشته​های شما الکی لينک بدهم. نه خير آقاجان! من اهل اينجور کارها نيستم. همه چيز بر اساس اصول و ضوابط بايد باشد.

- اگر نوشته شما نوشته​ای جالب و پرمحتوا باشد٬ بدون توجه به رابطه دوستی و خويشاوندی٬ با کمال ميل به آن لينک خواهم داد و هيچگونه چشمداشتی نخواهم داشت.

- اما اگر نوشته​های شما اينطور نبود قضيه فرق ميکند. همينطوری و الکی نميشه به شما لينک داد. خرج دارد. گرفتاری و دردسر دارد. البته هيچ​کاری نشدنی نيست منتها شما بايد يه خورده سر کيسه را شل کنيد و بسته به نوع کار٬ حق و حساب آن را بپردازيد.

مثلا اگر نوشته شما يک نوشته معمولی باشد و بقول معروف آش دهن سوزی نباشد٬ برای اينکه من به آن لينک بدهم بايد از قبل چند عدد اسکناس هزاری توی پاکت بگذاريد و از زير درب بلاگ نيوز بياندازيد تو. يادتان باشد حتما روی پاکت اسم من را بنويسيد والا ممکن است اسد و بيلی آنرا بردارند.

اگر نوشته شما از نظر محتوی بد نباشد ولی دارای غلط​های املايی و دستوری زيادی باشد٬ در اينصورت خرج شما بيشتر ميشود. يک تخنه قاليچه بافت تبريز به همراه چند تا سکه بهار آزادی ميفرستيد درب منزل ما. آدرسش را هم بايد از آبدارچی بلاگ نيوز پرسيده باشيد. با او هماهنگ شده.

و اگر خدای نکرده نوشته​های شما بيخود و بدرد نخور باشد و بقول معروف به لعنت خدا هم نيارزد٬ در اينصورت بسته به کرم خودتان بايد هديه​ای سنگين تهيه و برای من بفرستيد. لطفا از فرستادن گوسفند برای قربانی کردن به درب منزل ما خودداری کنيد. توی در و همسايه آبرويمان ميرود. بعضی از بلاگرهای روستايی نيز يک دبه عسل يا شيره ميفرستند که اصلا قابل قبول نيست. پس حساب بانکی برای چیست؟ برای همین مواقع است دیگر.

خلاصه از فردا به هیچ سایت و وبلاگی سر نزنید جز فقط به بلاگ نیوز. خودم به همه مطالب جالب و تازه وبلاگستان لینک خواهم داد بشرطی که طوری باشد برای ما هم بصرفد

وبگردی و چهار سايت:

وبگردی و چهار سايت:

يک زمانی بود٬ وقتی پای کامپيوتر می​نشستيم به همه سايتها و وبلاگهای مهم سر ميزديم و بقول معروف اينترنت را ظرف مدت کوتاهی تی ميکشيديم و بيرون می​آمديم.
ولی الان اوضاع فرق کرده. خوشبختانه هزاران سايت خبری و صدها هزار وبلاگ فارسی بوجود آمده که امکان بازديد از همه آنها غير ممکن است.
در اين راستا مراجعه به سايتهايی که بنحوی منعکس کننده رئوس مطالب مهم سايتها و يا وبلاگهاست کار وبگردی را آسان ميکنند. در واقع چنين سايتهايی مطالب مهم را غربال کرده و در معرض کاربران اينترنتی قرار ميدهند.
از ميان سايتهايی که چنين لينکهايی را جمع​آوری و عرضه ميکنند ميتوان به چهار سايت: صبحانه٬ دودردو٬ بلاگ نيوز و بالاترين اشاره کرد.

۱- صبحانه- شايد بتوان گفت اولين و قديمی​ترين سايتی که اخبار سايتهای اينترنتی را منعکس ميکرد همين صبحانه بود. من هرروز به اين سايت سر ميزدم و عناوين مطالب مهم را می​خواندم. از حق نگذريم٬ تا بحال سايت مفيدی بوده و لينکهای خوبی در آن ارائه شده است. تنها اشکالی که اين سايت دارد که بنظر من باعث افت شديد آن شده٬ نحوه اداره آن است که بر اساس سيستم سلطانی است. يعنی شاه سلطان حسين هرچيز را که تشخيص بدهد خوب است يا بد٬ مستقيما اعمال نظر ميکند. بی​طرفی و تحمل ديدگاه مخالف وجود ندارد. دقيقا مثل نظام گل و بلبلی حکومتی خودمان. رای رای ولی فقيه است و بقيه پشم.
بنظر من اگر صبحانه در شيوه اداره خود تجديد نظر اساسی نکند٬ روز به روز شاهد افت بيشتری خواهد بود. بنظر من در مجموع سايت خوبی است ولی مرده شور صاحبش را ببرد.

۲- دودردو- برخلاف شايتهای مشابه٬ در دودردو٬ اعمال سليقه شخصی و حذف و سانسور کمتر است و شايد ناچيز است و علت آن اين است که اخبار بصورت اتوماتيک وارد صفحه اين سايت ميشوند. بخاطر همين است که شما می​بينيد اغلب عناوين نوشته​ها وصل ميشود به جمله اول آن نوشته. و کسی نيست آن را اصلاح کند.
دودردو مثل نانوائی​های ماشينی است. از همان​هايی که لواش را بصورت متری توليد ميکنند. تنها فرقش اين است که در نانوايی ماشينی يک کارگر را گذاشته​اند تا لواش​ها را با کارد جدا٬ جدا ميکند ولی در دودردو خبری از آن کارگر نيست. مطالب همبنطوری پشت سر هم بيرون ميآيد!

۳- بلاگ نيوز- اگرچه بلاگ نيوز هنوز دوران آزماشی خود را طی ميکند و اميدواريم قبل از فرج امام زمان کار بهره​برداری دائمی آن آغاز شود ولی اين سايت به مبانی و اصول دمکراتيک و اخلاقی بيشتر پايبند است و همه زحمات اداره اين سايت بعهده چند نفر از دوستان بلاگ نويس است.
بلاگ نيوز آن اوايل خوب شروع کرد ولی رفته رفته شور و شوق آن از ميان رفت و بخاطر همين است که می​بينيم برخلاف اسمش ٬ هيچ خبر مهمی از وبلاگستان در آن منعکس نميشود. روزانه دو سه تا لينک به روی صفحه بلاگ نيوز می​آيد و السلام.
علت اين وضعيت يک چيز است و آن اين است که بلاگ نيوز بصورت ايلياتی و عشيرتی اداره ميشود. در ايل و عشاير ايران٬ وقتی مثلا برای رئيس عشيره کار مهمی پيش ميآمد که مجبور ميشد چند روزی را به شهر برود٬ در مدت زمانی که رئيس عشيره ٬ ايل را ترک ميکرد اوضاع بهم ميخورد و تا بازگشت رئيس از شهر سنگ روی سنگ بند نمی شد.
از زمانی هم که برای رئيس بلاگ نيوز گرفتاری و مشغله فراوان بوجود آمده٬ دوستان بلاگ نيوز کرکره را پايين کشيده​اند و همه رفته​اند هواخوری.

۴- بالاترین- من نميدونم طراح اين سايت چه کسی است و اين ايده را از کجا گرفته ولی انصافا طرح و فکر خوبی است. صرف​نظر از بعضی اشکالات جزئی٬ بالاترين خيلی خوب رشد کرده و اخبار سايتها و وبلاگها را بسيار عالی منعکس ميکند. اين همان چيزی است که ما را در صرفه​جويی وقت برای سرزدن به مطالب ديگران کمک ميکند. بالاترين متکی به آرا کاربران فعال آن است که اين هم خوب است و هم ميتواند بد هم باشد. بد از آن نظر که ممکن است بمروز زمان فقط يک نوع اخبار و مطالب با گرايش معين که مطابق سليقه کاربران فعال آن است منعکس شود ولی ضرر اين احتمال کمتر از اعمال سليقه فردی است. بنظر من بالاترين در حال تمرين مبانی دمکراسی است و دارد با مسائل آن دست پنجه نرم ميکند. شنيدم بعضی از کاربران بالاترين برای اينکه مثلا لينک يک مطلب مورد علاقه​شان امتياز مثبتی بدست بياورد چند تا کارگر افغانی را استخدام کرده​اند تا از صبح تا عصر برای خودشان اکانت درست کنند و رای مثبت بدهند.
خلاصه اين هم از دردسرهای دمکراسی است. کاريش نميشه کرد.

دوچرخه اسلامی

دوچرخه اسلامی:

مهمترين معضل و کمبود ما فقط یک چیز بود و آن فقدان دوچرخه اسلامی بود. دوچرخه​هایی که تاکنون در بازار یافت می​شندد براساس فرهنگ غربی ساخته شده بودند که وقتی خانمهای محترمه سوار آنها میشدند و رکاب میزدند بعضی از اندامهای تحتانی و فوقانی آنها حرکات مستهجنی میکردند که باعث انحراف جوانان عزیز این مملکت میشد. البته اخیرا خوشبختانه اين مشکل مهم حل شده و قرار است بزودی دوچرخه اسلامی مخصوص بانوان محترم ساخته و به بازار عرضه گردد.
همانطور که همه شرکتهای سازنده خودرو مثل مرسدس بنز٬ تويوتا٬ هندا٬ نيسان و غيره محصولات خود را در مدل​های مختلفی و با نامهای ويژه​ای توليد ميکنند٬ ما هم دوچرخه اسلامی را در مدل​های مختلف زير توليد خواهيم کرد:

مدل فاطی landcruiser
پرقدرت٬ شش سيلندر٬ دو پستون٬ رينگ اسپرت٬ سپر اسنسل استيل دور باسن٬ شاسی بلند مخصوص خانمهای کماندو

مدل بهجت civic LX
مجهز به حجاب فایبرگلاس اتوماتیک محافظ سوراخ سلمبه​های بدن ٬نرم و بيصدا٬ جا دار و راحت٬ مجهز به آفتابه هيدروليک٬ کاموا و ميل بافتنی تمام اتوماتيک٬ سبزی پاک​کن ديجيتال و هزاران نوآوری ديگر

مدل شمسی 230
مجهز به بشکه ۲۲۰ لیتری محافظ اندام بدن ٬دارای زين با روکش چرمی٬ آينه تمام قد برقی٬ بوق شیپوری٬ فرمان سوپر هيدروليک٬ قبله نمای هیدرولیک٬ کم مصرف و بادوام مخصوص خانم​های محترم و بویژه شمسی خانوم اینا.


امريکا امريکا٬ ما داريم می​آييم

امريکا امريکا٬ ما داريم می​آييم


هرکه دارد هوس امريکا بسم​الله
باطلاع برادران و خواهران عزيز ميرساند نظر به مذاکره قريب الوقوع بين ايران و امريکا و باز شدن راه امريکای معلی٬ کاروان زیارتی حاج ماشالله از شما شیفتگان و عاشقان آن ديار ثبت نام بعمل می​آورد.

برنامه سفر:
- حرکت از مصلی تهران با اتوبوس​های میهن​تور و عبور از کشورهای ترکیه٬ بلغارستان٬ رومانی٬ مجارستان٬ اتریش ایتالیا٬ فرانسه٬ کشور اقیانوس اطلس ٬ کانادا و بالاخره به امریکا خواهیم رسید.
( برادران و خواهران عزيز توجه داشته باشند برای اينکه از اتوبوس جا نمانند٬ لااقل از يک شب قبل کنار پياده رو حاضر باشند. اين کاروان هیچ مسئوليتی در قبال جا مانده​ها ندارد)
-لوازم سفر
بغير از لوازم شخصی ٬ آوردن زیرانداز٬ پتو٬ قابلمه٬ گاز پيک نيک٬ کاسه و بشقاب و مقدرای برنج و حبوبات و مواد خوراکی الزامی است. آوردن کتاب دعا و تسبيج و جانماز و قبله نما فراموش نشود. آوردن قالیچه و پسته و زعفران برای فروش در دیار غربت اشکالی ندارد بشرطی که حجم آن بیشتر از بار یک کامیون نباشد.
- به محض مشرف شدن به ايالات متحده٬ همه برادران و خواهران کاروان جلو صحن مطهر کاخ سفيد اجتماع خواهيم کرد و دعای ندبه خواهيم خواند و در آخر شعارهای مرگ بر امريکا سرخواهيم داد.
- زيارت اماکن متبرکه نظير خرابه​های لاس وگاس٬ ديسنی​لند هاليوود و ديدار با مداحان لوس​آنجلس٬ از ديگر برنامه​های اين سفر زيارتی هستند.
- برای اسکان شما زوار عزیز هتل کارتن درنظر گرفته شده که هتلی است پر ستاره و خودمونی که توی یک پارک سرسبز و با صفا واقع شده است.


کاروان زيارتی حاج ماشالله و شرکاء

خنده​دارترين عکس رئيس جمهور

خنده​دارترين عکس رئيس جمهور

بر اساس نظرات رسيده٬ عکس زير بعنوان خنده​دارترين عکس رئيس جمهور محبوب ايران انتخاب شد.
لطفا آنرا قاب کنيد و بالای سرتون نصب کنيد. هرروزصبح که از خواب بيدار ميشويد اول يک نگاهی به آن عکس بياندازيد و لبخندی بزنید تا روز خوبی داشته باشيد
(توضيح: برای ديدن تصوير نياز به برنامه Adobe flash player داريد. از اينجا دانلودش کنيد)






نظرخواهی:

در اسلايد زير ده تصوير از احمدی​نژاد می​بينيد. بنظر شما کداميک خنده​دارتر است؟



پی​نوشت: اگر نميتوانيد اسلايد فوق را ببينيد به اين لينک مراجعه کنيد.
همچنين اگر خارج از اين ده تصوير٬ عکس خنده​دار ديگری از احمدی​نژاد سراغ داريد معرفی کنيد تا نهايتا از میان همه عکسهای موجود خنده​دارترین عکس را معرفی کنيم.

پی نوشت دو: لامصبا نظر بدهيد ديگه!

عيب​های ما ايرانيان(۴):

عيب​های ما ايرانيان(۴):

ج) پنهان​کاری و ظاهر سازی

ما ايرانی​ها ملتی ميهمان​دوست هستيم ولی در کنار اين صفت خوب٬ يک بدی هم داريم و آن ظاهر سازی ماست. یادتان می​آید بچه که بوديم يک اتاق بزرگ داشتيم بنام اتاق ميهمان. اين اتاق درش هميشه بسته بود. مبل و صندلی و فرش و پشتی داخل آن٬ با آنچيزی که خودمان هرروز از آن استفاده ميکرديم فرق داشت. پدر و مادرها سيب و پرتغال که ميخريدند٬ درشت​هايش را سوا ميکردند تا شب که قرار بود ميهمان بيايد جلوی آنها بگذارند . ميوه​های کوجک و ريزه ميزه را خودمان ميخورديم و درشتهايش را جلوی ميهمان ميگذاشتيم که وانمود کنيم اصلا ما هميشه پرتغال​های به اين بزرگی مصرف ميکنيم.
اين وضعيت يک جنبه مثبت دارد و آن ميهمان​نوازی​اش است ولی جنبه منفی آن که سراسر فکر و رفتار ما را احاطه کرده تظاهر به چيزی است که واقعا نيستيم. در دوستی​ها٬ همين حالت تظاهر را داريم. مثلا اگر کسی از ما پولی دستی بخواهد و ما به هر دليل نتوانيم و يا نخواهيم به او قرض بدهيم ٬ هيچگاه رک و راست و پوست کنده نميگوييم: با عرض معذرت نميتوانم پولی به شما بدهم. خودم نياز دارم. چرا؟ چون ميخواهيم تظاهر کنيم که ادم نوع دوستی هستيم و در سختی ها و ناملايمات ديگران بی تفاوت نيستيم. بهمين دليل ميگوييم:
« کاش يک روز زودتر گفته بودی. ديروز داداشم از آلمان زنگ زده بود پول ميخواست براش فرستادم. تو که عين داداشم هستی. اگر ديروز گفته بودی اون پول رو به تو ميدادم!»
ميگويند چند سال پیش يک هنرپيشه خارجی به ايران رفته بود. اتفاقا ايام عاشورا و عزاداری محرم هم بوده. او ميگويد:
« در يکی از روزهای عزاداری دسته​ای را در خيابان ديدم که به سر و سينه خود ميزدند و گريه و شيون ميکردند. همه ناراحت و غمگين بودند. عده​ای زار زار گريه ميکردند. عده​ای هم که گريه نميکردند فيگور گريه کردن را گرفته بودند. من تنها کسی بودم که بلاتکليف وسط خيابان مانده بودم. باوجوديکه سالها هنرپيشه بودم و نقش های زيادی را بازی کرده بودم ولی خجالت کشيدم الکی گريه کنم. ترسيدم همين گريه من باعث سو تغاهم آنها شود.
کنار من چند مرد مسن ايستاده بودند و داشتند بشدت گريه ميکردند. بطوريکه ميترسيدم هر لحظه بر اثر شدت اندوه سکته کنند و نقش زمين شوند. يکی از آنها همين که ديد من خارجی هستم آهسته به من نزديک شد و وسط عزاداری و گريه رو به من کرد و گفت: ميخواهی فرش بخری؟ و در عين حال بسختی گريه ميکرد!. اين بزرگترين بازيگری بود که من تا بحال ديده​ام!»

همين خصلت ظاهر سازی است که باعث مشکلات اجتماعی بزرگتر نيز ميشود. ما حرف دلمان را بزبان نمی​آوریم. حتی اگر از رئيس و مدير مافوق​مان متنفر هم باشيم هيچوقت اين تنفر را بروز نميدهيم. برعکس کاری ميکنيم که طرف در مورد ما دچار قضاوت غلط شود و فکر کند اصلا طرفدارش هم هستيم. بيچاره محمد رضا شاه باور نميکرد اين همان مردمی باشند که تا چند ماه قبل هنگاه عبور ماشينش از خيابانهای تهران فرياد جاويد شاه گوش فلک را کر ميکرد و امروز مرگ بر شاه ميگويند.
ما با اين ظاهر سازی​هايمان دست اندکاران مملکت را به اشتباه می​اندازيم. از زمانی که من بياد دارم هر مسئول مملکتی برای بازديد به استانها و شهرستانها ميرفته٬ مورد استقبال انبوه مردم محلی واقع ميشده. مسئولين وقت خيال ميکردند که حضورمردم بدليل شدت علاقه به آنهاست.در صورتيکه نميداننستند و نميدانند که ما مردم همين کار رابرای نفرات قبلی و بعدی هم انجام ميدهيم

مسافرت به امريکا:

مسافرت به امريکا:

من دارم میرم امریکا.
شرکت ماکروسافت را که می​شناسيد؟ آقای بيل گيتس از من دعوت کرده بروم اونجا براشون سخنرانی کنم. قراره در مورد طريقه روشن - خاموش کردن کامپيوتر حرف بزنم. البته اگر اين چماق بدستان ماکروسافت عليه من تظاهرات نکنند و مراسم سخنرانی منو بهم نزنند.
بعد از اونجا ميرم ناسا. قراره به اونها طريقه ساخت موشک با استفاده از يک ورق کاغذ باطله را ياد بدهم. از همون​هايی که توی دوره دبستان درست ميکرديم. البته اگر اون خانم انوشه تا بحال زیر آب منو نزده باشه و از من پیش اونها بدگویی نکرده باشد.
وزارت امورخارجه امريکا هم از من خواهش کرده​اند تا در این سفر اگه میشه یه توک پا به سنای امريکا بروم و براشون در مورد طريقه پينگ کردن یک وبلاگ سخنرانی کنم. بدبختا اين چيزا رو نميدونند بعد ادعاشون هم میشه.
توی برنامه​ام يک بازديد هم از پنتاگون گذاشته​اند که قرار است مقاله​ام را در مورد ساخت تيرکمان با استفاده از يک چوب دوشاخه و مقداری کش تنبان و يک تکه پارچه و يا چرم براشون بخوانم و آنها از روی آن ديکته بنويسند.
خلاصه بريد کنار. من دارم ميام.

عيب​های ما ايرانيان (۳)

عيب​های ما ايرانيان (۳)

ما ایرانیان مردمی باهوش٬ زیرک٬ با استعداد٬ میهمان​نواز٬ خونگرم و خوش​مشرب هستیم ولی بدلیل وجود بعضی کاراکترهای منفی ٬ هیچکدام از این صفات خوب نتوانسته​است دردی از ما درمان کند و گره​ای از مشکلات عمیق و کهنه ما را باز کند.
بعضی از عیب​های ما مثل ویروس​های خطرناک هستند که همنشین ما شده​ و همه قوت و توان ما را دارد از بین می​برد. متاسفانه ما به وجود این ویروس​ها عادت کرده​ایم و خیلی مشکل است آنها را بسادگی از خود دور کنیم. یکی از این ویروس​ها عدم مسئولیت پذیری ماست.

ب) بی مسئوليت و بی تعهد بودن
ما ملتی هستيم که از کوچک تا بزرگمان مسئوليت کاری که بعهده گرفته​ايم را بطور کامل نمی​پذيريم. اگر از رفتگر خيابان بپرسيم: اين آت و آشغال​ها کنار خيابان چيه. مگر امروز اينجا را جارو نکردی؟ فورا ميگه: چرا جارو کردم. باد اومد دوباره همه جا را آشغال کرد. هيچوقت نميگه: همين الان آنها را جارو ميکنم. فکرش به دنبال توجيه کردن است و فرار از مسئوليت.

در همه جای دنيا برای تاييد و الزام قراردادها و تعهدهای کتبی چيزی هست به نام امضا. امضا عبارتست از اسم و مشخصات فاميلی متعهد. حالا ببينيد همين امضا در فرهنگ ما چه شکلی است؟ يک خط کج و کوله و شکلک عجيب و غريب که معمولا نه نام دارد و نه مشخصات. يعنی امضا ميکنيم ولی طوری امضا ميکنيم که چند سال بعد اگر لازم شد بتوانيم بزنيم زيرش.
چرا توی تجارتهای جهانی بازرگانان ما معروف شده​اند به اهل دبه درآوردن؟ بخاطر همين عدم تعهد ذاتی ماست.

شما ببینید از سر و کول اين مملکت هزاران کاستی و کمبود و نارسايی می​بارد٬ محال است شما بتوانيد يک مسئول برای حتی يکی از آنها پيدا کنيد. تمام تاريخ دادگستری اين کشور را از بذو پيدايش تا بحال زير و رو کنيد. يکنفر را نخواهيد يافت که بجرم « کارنکردن» و پيش نبردن مسئوليتی که عهده​دار بوده محاکمه شده باشد.
اين همه هواپيما سقوط کرد. اين همه قطار بهم تصادف کرد. کسی پيدا نشد مسئوليتش را قبول کند و عذرخواهی کند و استعغا بدهد. کدام وزير و يا وکيل را سراغ داريد که بگويد که اين تصميمی که مثلا چند سال پيش گرفتم اشتباه بوده و اين زيان​ها را به بار آورده. پس اين همه اشتباه را در اين مملکت چه کسی انجام ميدهد؟
اوایل انقلاب آمدند گفتند کنترل جمعیت کار استعمار است. بروید بچه درست کنید. لشگر بیست میلیونی میخواهیم. بعد که چند سال گذشت و فهمیدند عجب حرف نسنجیده​ای زده​اند بدون سر و صدا و بدون اینکه اعتراف کنند اشتباه کردیم بزرگترین کارخانه کاندوم سازی خاورمیانه را راه​اندازی کردند.

اين مسئوليت نپذيرفتن در اعماق جامعه و رفتارهای همه ما جا افتاده. مثلا وقتی با کسی قرار ميگذاريم و يا بايد در جلسه​ای حاضر شويم معمولا يک ربع نيمساعت دير ميرسيم و فوری سر ته قضيه را بهم می​آوريم.« ببخشيد٬ شرمنده٬ توی ترافيک گير کرده بودم! ». هم خودمان از اين «توجيه» راضی ميشويم و هم مخاطب. چون او هم میداند این بهانه را باید در دفعه بعد خودش نیز بکار ببرد.


عيب​های ما ايرانی​ها (۲)

عيب​های ما ايرانی​ها (۲)

ما ايرانيان مثل بقیه ملل جهان دارای صفات خوب و همچنين صفات بدی هستيم. در مورد خوبی​هايمان بارها و بارها شنيده و خوانده​ايم و لذت برده​ايم ولی از تامل در مورد خصوصيت​های منفی که باعث اين همه مشکلات و گرفتاری شده همواره گريزانیم. جالب اینکه بعضی از ما اصلا از بیخ منکر داشتن عیب هستیم. در صورتیکه چه بخواهیم و چه نخواهیم این عیبها در ما وجود دارد. من علل پیدایش این عیبها را دقیقا نمیدانم ولی میدانم که وجود دارد.

واقعا در کجای دنيا سراغ داريد مثلا يک نفر شب بخوابد و صبح بيدار شود و بدون گذراندن دوره​های آموزشی و تحصيلی يک رشته خاص٬ ادعای انجام آن کار را بکند؟
اصولا ما برای علم و دانش و تکنولوژی و هنر و تخصص ارزش قائل نيستيم. بخاطر همين است که در مورد هرچيز صاحبنظريم. شما ببينيد بساز و بفروشی توی مملکت ما چگونه است؟ نه لازم است شما معمار و بنا باشید و نه آرشيتکت و يا مهندس سازه. همه میتوانند خانه بسازند. کاری ندارد. يک شاگرد جوشکار هم ميداند برای اسکلت يک ساختمان چهار طبقه از تيرآهن شانزده برای ستونها استفاده ميکنند و از نمره چهارده يا دوازده برای تيرها. خب همين کافی است.
چند نفر سمسار و فرش فروش و دلارفروش را به شما نشان بدهم که توی همين تهران دارند ساخت و ساز ميکنند بدون اينکه يک واحد درسی فنی خوانده باشند؟ نتيجه​اش همين ميشود که ساختمانهای ما با هيچکدام از استانداردهای مهندسی دنيا سازگار نيست و البته هزينه​ها و صدمات جانی و مالی حاصل از این کار را نیز می​پردازیم. بارها توی روزنامه خوانده​ایم که خاکبرداری و تخریب در فلان جا باعث ریزش ساختمانهای مجاور شد و جان چند نفر را گرفت.

توی اين کانادای خراب شده شما اگر بخواهيد حتی آب هم بخوريد بايد «لايسنس» آن را بگيريد. يعنی بايد برويد دوره آن را ببينيد. با مقررات پيرامون آن آشنا شويد. با سياستهای کلی سازمان مربوطه آشنا شويد و عضو سنديکا و يا انجمن مربوطه شويد و در صورت موفقيت در همه مراحل تازه اجازه ميدهند يک ليوان آب بخوريد آنهم هميشه تحت نظارت و کنترل هستيد.

قرار شد در مورد خارجی​ها حرف نزنیم. برگردیم به بررسی اوضاع مملکت خودمان. مثلا ببینید کارگردان سینمای ما کیست؟ آقای مسعود ده​نمکی. آخه یک کارگردان نباید توی رشته فیلم و فیلمسازی تحصیل کند؟ همینجوری و به امید خدا؟
پس این همه دانشجو و استاد رشته​های سینمایی و تاتر و سینما از روی بیکاری درس میخوانند؟
والله بالله سرچشمه همه این نابسامانیها به خودمان برمیگردد. ما خودمان همینطوری هستیم که امثال ده​نمکی و احمدی​نژاد در بین ما رشد میکنند.
ما خودمان را همه فن حریف میدانیم. این مسئله از محیط خانواده شروع میشود و به محیط​های بزرگتر توسعه می​یابد. نتیجه​اش این میشود که وقتی يکی از خودمان به پست و مقامی رسيد اين خصوصيت نمايان​تر ميشود و بدون درنظر گرفتن مصالح ملی و نظر کارشناسان در مورد همه چيز راسا تصمیم​گیری میکند. از انرژی هسته​ای بگیر و برو تا تغییر نرخ بهره بانکها.

روحانيون ما که ماشالله ماشالله توی این چیزها حريف ندارند. تا بحال شده در جواب يک استفتا٬ يک مجتهد بنويسد نميدانم!. بلکه معمولا می​نویسند بنابر احتیاط. احوط آنست. اقوی این است و....
آقاجان اگر بلد نیستی بگو بلد نیستم. خلاص.


ادامه دارد...

عيب​های ما ايرانی​ها (۱)

عيب​های ما ايرانی​ها (۱)


مقدمه: از بس از خودمان تعريف کرديم و قربان صدقه خودمان رفتيم٬ باعث شد یک عمر از عيب و ايراد خود غافل بمانيم و هرروز کلاف سردر گم مشکلات اجتماعی و سياسی مان پيچيده​تر شود بطوریکه ديگر هيچ قدرتی قادر به حل آنها نيست مگر اينکه در خودمان بازنگری کنيم و خودمان را بهتر بشناسيم.

اينکه ما صد سال دنبال برقراری دمکراسی بوده​ايم و هنوز در همان نقطه اول هستيم برميگردد به خودمان. لابد ما يک جور خاصی هستيم که اينقدر ديکتاتور در آستين خود پرورش ميدهيم.

مطالبی را که ميخواهم از این به بعد در چند بخش بنويسم به زير ذره​بين بردن بعضی از رفتارهای اجتماعی و باورهای غلط خودمان است و اصلا کاری با مقايسه کردن خود با مردم ديگر کشورها نداريم. ما می​خواهيم ماست خودمان را بخوريم و با عيب و ايراد فرنگی​ها در اين نوشتار کاری نداريم.
در ضمن برای تهيه اين مطالب٬ از دو کتاب ارزنده يکی مربوط به پنجاه سال پيش و ديگری مربوط به همين اواخر استفاده خواهم کرد.

الف) پرمدعا بودن
کلماتی نظير « نمی​دانم»٬ « خبر ندارم» ٬ « بلد نيستم» و « اصلا سرم نميشه» کمتر در قاموس ما ملت پيدا ميشود. در مورد همه چيز ادعا داريم. شايد همه افراد اينگونه نباشند ولی اکثريت اينگونه​اند.
بطور مثال شما اسم يک خيابان يا کوچه الکی را از مردم بپرسيد. هرکس يک چيزی ميگويد و يک جور آدرس ميدهد. خيلی کم پيدا ميشود کسی بگويد« نميدانم».

اصلا چرا به جای دور برويم؟ تا بحال دقت کرده​ايد در ايران وقتی تصادف ميشود و دوتا ماشين بهم ميخورند چرا فورا ملت دور ماشين​ها جمع ميشوند؟
برای اينکه نظر کارشناس فنی بدهند! يکی ميگه حق تقدم با پيکان است. ديگری ميگه: برو بابا٬ تقصير پيکان بوده مالانده به گلگير عقب نيسان.

بخاطر همين خصلت منحصر بفرد است که وقتی ميرويم پيش پزشک٬ خودمان هم تشخيص مرض را ميدهيم و هم توصيه ميکنيم چجور دارويی برايمان بهتر است.
حالا ممکن است چون امر طبابت امری تخصصی​تر است کمتر اين حالت پيش بيايد ولی حتما تا بحال ديده​ايد که ما در مراجعه به وکيل​های دادگستری٬ خودمان هم طرح مشکل ميکنيم و هم راه حل ارائه ميدهيم. فکر نميکنيم که بابا جان اون بدبخت رفته سالها درس حقوق خوانده٬ کتابهای قانون مدنی و جزايی را ورق ورق کرده٬ حداقل از ما صاحبنظرتر است. لااقل به نظر کارشناسی او اعتماد کنیم.

ادامه دارد....

پی نوشت: منابع مورد استفاده: خلقيات ما ايرانيان نوشته محمد علی جمالزاده و جامعه شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی

اختراع وسيله​ای برای حجاب

اختراع وسيله​ای برای حجاب:

من در زير زمين خانه​مان يک وسيله​ای اختراع کرده​ام که مشکل بدحجابی خانم​های محترم را حل ميکند. الان نيروی انتظامی در به در دنبال من است تا اين وسيله را از من بخرند تا بجای اين مسخره​بازيها و گيردادن به زن و بچه مردم توی خيابان​ها٬ از اين دستگاه جديد استفاده کنند.
درست است که من يک دختر شانزده ساله نيستم که بتوانم در زير زمين خانه​مان به تکنولوژی هسته​ای دست يابم ولی بالاخره هرچی باشه ما با چند واسطه فاميل مرحوم اديسون هستيم و برای ما اختراع کردن مثل آب خوردن است.
وسيله​ای که من ساخته​ام مشابه خارجی ندارد و صد در صد ساخت داخلی است لذا هيچگونه ارزبری و وابستگی به خارج ندارد. همه قطعات و مواد اوليه آن هم از بازار داخلی قابل تهيه است.
اين وسيله متشکل است از يک چارچوب فلزی مثل چارچوب درهای معمولی و چند عدد سوسک و همچنین چند عدد موش. برای مبارزه با بدحجابی و برای اينکه خانم​ها اينقدر توی خيابانها رفت و آمد نکنند و شئونات اسلامی را مخدوش نکنند٬ در هر خيابان دو تا از اين دستگاه نصب ميشود. يکی ابتدای خيابان و ديگری در انتها.
طرز کار اين دستگاه بر اين اصل علمی استوار است که اکثر خانمها يا از سوسک می​ترسند و يا از موش و يا از هردو. بنابر اين با نصب اين دستگاه در خيابانها٬ خانمها همينکه ميخواهند از زير اين دستگاه عبور کنند٬ همينکه چشم​شان به آن سوسک و يا موش بالای چارچوب فلزی افتاد٬ اول جيغ می​کشند بعد سر و صورتشان را با روسری و يا چادر و يا هرچيز دم دستشان بود می​پوشانند و با سرعت فرار ميکنند. وقتی به انتهای خيابان رسيدند تازه می​بينند يک چارچوب ديگری هم هست. دوباره جيغ کشان از همان راهی که آمده​اند با سرعت و دوان دوان برميگردند و دوباره می​رسند به چارچوب اول و همينطور... اينقدر از ترس سوسکها اينور آنور می​دوند که تصميم ميگيرند ديگه اصلا پاشون را به کوچه و بازار و خيابون نگذارند و بدين ترتيب مشکل بد حجابی از بيخ ريشه کن ميشه و اسلام پياده ميشه.