ماشالله به این همه حافظه:

توی این وبلاگستان دو نفر هستند که حافظه عجیبی دارند. یکی از آنها آقای افراسیابی است که اسم و مشخصات تمام همکلاسی‌های دبستانی‌اش را یادش هست و حتی قادر است شماره شناسنامه معلم کلاس دوم خود را نیز برای شما بگوید.
نفر دوم همین نیک آهنگ است. ماشالله بزنم به تخته حافظه‌اش بینظیر است. او خاطرات یک سالگی و شش ماهگی‌اش را هم به یاد دارد. تازه این که چیزی نیست. او حتی لحظه متولد شدنش را هم یادش هست. اول قرار بوده ساعت مثلا ۵ بدنیا بیاید ولی با چند ساعت تاخیر ساعت ۷ و بیست و سه دقیقه بدنیا آمده و قیافه ماما و پرستارش را هم به یاد دارد.

برعکس این دوستان خوش حافظه٬ من حافظه خوبی ندارم . اصلا یادم نیست دیشب شام چی خوردم چه برسد به یادآوری اعماق تاریخ.
من هرچه بخودم فشار آوردم تنها دو سه خاطره از دوران کودکی به یاد دارم که با کمال تعجب موضوعات همه‌شان بی‌ناموسی و مستهجن است. مثلا واقعه دردناک ختنه‌شدن‌مان یکی از آنهاست که قبلا ماجرایش را برایتان نوشته‌ام.
یکی دیگر از خاطرات دوران کودکی‌ام حمام عمومی رفتن همراه مامانم بود. البته من فقط یک بارش را یادم می‌آید و آن هم یک سکانس از آن فیلم پورنو را . ظاهرا بقیه صحنه‌های مهیج‌اش توی حافظه‌ام سانسور شده یا از بین رفته. تازه آن یک صحنه هم خوب و واضح نیست. یعنی تصویرش خیلی خش دارد و بقول امروزی‌ها رزولوشن تصویر بالا نیست. مثلا اون پیرزنی که کنار حوض حمام نشسته بود و داشت ممه‌های آویزانش را با لیف و کف صابون می‌شست به وضوح در خاطرم نیست. یک فضایی پر از بخار٬ پر از سر و صدا و شلوغ پلوغ بود. همچنین احساس ترس و دلهره از شستن کله‌ام توسط مادرم مهمترین دغدغه آن لحظه هایم بود و دیگر بفکر استفاده از منابع طبیعی محیط اطراف نبودم.. آخه مادرم هروقت میخواست کله مرا با لیف و صابون بشورد چنان محکم می‌شست که جیغ آدم بهوا بلند میشد. درست عین رخت شستن توی تشت!
چنان کله ما را توی دستانش فشار میداد و می‌چلوند که تمام آرشیو خاطرات و صحنه‌های سکسی توی حمام در ذهنمان آسیب میدید و بهمین دلیل من امروز چیز زیادی از آن موقعیت‌های تکرار نشدنی به یاد ندارم متاسفانه.

یکبار هم نمیدانم چند ساله بودم. شاید دو ساله. شاید سه ساله. شاید چهارساله ولی مطمئن هستم که سی چهل ساله نبودم. هنوز مدرسه نمیرفتم. بهرحال داشتیم با دختر همسایه‌مان که اسمش طاهره بود مامان بازی میکردیم. طاهره چشم و گوشش باز بود و من هنوز خنگ بودم و خیلی چیزها را نمیدانستم.
خلاصه در خلال همین مامان بازی٬ مثلا موقع خوابیدن شد. طاهره عروسکها را که مثلا بچه‌های ما بود خواباند و بعد آمد سراغ من. یک پتو یا لحافی را روی خودمان کشیدیم و ادای خوابیدن را درآوردیم. ناگهان دیدم طاهره دست زد به دم و تشکیلات ما!
ما که انتظار چنین کاری را نداشتیم و تابحال توی مخیله‌مان هم چنین چیزی نمی‌گنجید فورا بلند شدیم و بغض کنان از اتاق زدیم بیرون. حالا گریه نکن کی گریه کن! چنان گریه‌ای براه انداختم که خانم‌های توی حیاط بسراغم آمدند و وقتی ماجرا را فهمیدند زدند زیر خنده و کلی دلداری‌ام دادند.

هی روزگار!... کجایی طاهره خانم که الان بهت نشان بدم مامان بازی یعنی چه!


دردسر دینگ دینگ موبایل:

خفه شدیم از بس به این مادرخانم بسیار محترم و باهوش مان توضیح دادیم که این صدای دینگ دینگ مال دریافت اس ام اس‌ است و کسی پشت خط نیست.
باز هربار که صدای دینگ دینگ موبایل ما در‌می‌آید میگوید: چرا جواب مردم را نمیدی؟!
آخه شما بگین من چجوری این مسئله را توضیح بدم؟

رزمندگان اسلام با نفوذ به عمق مواضع دشمن٬ خود را تسلیم آنها کردند:


برادرها خسته نباشید!
با این طرح و عملیات غرورآفرین شما از این به بعد ارتش آمریکا باید برود بوق بزند. رکورد زدید واقعا!
عملیات برون مرزی که میگن یعنی این.
برادران عزیز سپاه برای ضربه زدن به مواضع گروه جندالله طی یک عملیات برق‌آسا خود را به عمق خاک دشمن رساندند و فورا تسلیم قوای متخاصم گردیدند. حالا باید مدتی تخم مرغهای پاکستانی‌ها را مالش بفرماییم تا اجازه بدهند رزمندگان اسلام به مواضع قبلی خود برگردند.
در همین رابطه یک مقام معظم که نخواست نامش فاش شود به خبرنگار ما گفت:
ما اصولا برنامه‌ای برای ضربه زدن به مواضع جندالله را نداشته‌ایم و آنرا بشدت تکذیب میکنیم. قصد ورود رزمندگان ما به خاگ پاکستان فقط خرید چند کیسه برنج باسماتی بوده و بس.

تازه‌های علمی و تکنولوجی:


من تصمیم گرفته‌ام هر هفته یکی از جدیدترین دستاوردهای علمی و تکنولوجیکی جهان را به شما معرفی کنم. برای همین منظور قصد دارم هفته‌ای یکبار به فروشگاههای زنجیره‌ای معروف در کانادا و آمریکا مثل فیوچر شاپ یا فود بیسیک , دالر استور سری بزنم و اگر دستگاه یا وسیله‌ای جدیدی را در آنجا دیدم٬ خبرش را هم برای اطلاع شما بنویسم.
دیروز رفته بودم فروشگاه فیوچر شاب.
یک دستگاهی دیدم آورده بودند خیلی جالب بود.
این دستگاه را دانشمندان امریکایی ما در زیر زمین خانه شان اختراع کرده‌اند و اکنون در قالب یک شرکتی به نام اسلینگ پلیر آنرا به بازار عرضه می‌کنند.
این دستگاه این قابلیت را دارد که شما هر آنچه که در تلویزیون خانه‌تان می‌بینید٬ آنرا بتوان در هر نقطه دیگری از جهان توسط کامپیوترتان و یا گوشی تلفن‌تان دید. مشروط به اینکه اینترنت پرسرعت داشته باشید.
مثلا فرض کنید من این دستگاه را به تلویزیون خانه‌مان متصل کرده باشم و به مسافرت بروم. مثلا می‌روم به کشور شاخ افریقا.
خب. وقتی که شب به هتل برمیگردم لب تاپم را روشن می‌کنم و میتوانم ببینم عیالم و مادر زن بسیار دوست داشتنی‌ام دارند چه فیلم‌هایی را در غیاب من می‌بینند. اگر خدای ناکرده فیلم‌های مستهجن ببینند فورا به آنها زنگ می‌زنم و میگویم: بزن یک کانال دیگه! اخلاق‌تان خراب میشود!
آنها هم تعجب می‌کنند که من از کجا فهمیده‌ام.
مورد دیگر استفاده این دستگاه این است که مثلا شما علاقه زیادی دارید حتما سخنرانی‌های آقا را از سیمای جمهوری اسلامی ببینید و اگر یک روز چهره ایشان و رهنمودهای گههربار ایشان را نبینید و نشنوید اعصابتان خراب میشود ولی مشکل‌تان این است که نمی‌توانید همیشه پای تلویزیون بنشینید و آن برنامه جالب و دل‌انگیز ایشان را ببینید. مجبور هستید بیرون بروید و کار کنید تا یک لقمه نان برای زن و بچه تان دربیاورید.

با استفاده از این دستگاه می‌توانید در حین کار و به هنگام راه رفتن و حتی دستشویی رفتن و غیره٬ سخنرانی‌های آقا را توی گوشی موبایل خود ببینید و یا از خطبه‌های نماز جمعه آقای جنتی و احمد خاتمی لذت ببرید.
هفته دیگر در مورد جدیدترین اختراعات بشر در صنعت الکترونیک یعنی رادیو گوشی صحبت می کنیم. منتظر باشید


هر که دارد هوس غزه و لبنان بسم‌الله!

هر کس میخواهد جانش را فدای غزه و لبنان فدا کند بسم الله.
هر کس میخواهد پولهای توی جیبش را بریزد توی حساب مردم خوشگذران لبنان بسم الله.
هر کس میخواهد فرش زیر پایش را بفروشد و پولش را بدهد به گردن کلفت‌های حماس بسم الله.
هرکس میخواهد تا آخر عمرش علیه صهیونیسم و اسرائیل خودش را جر بدهد بسم الله.
اصلا اگر راست میگویید بلند شوید بروید غزه یا لبنان بجنگید تا ملت هم از دست شما راحت شوند.

بنظر من بهترین و ناب‌ترین و مردمی‌ترین شعار سی ساله اخیر مردم ایران همین شعار معروف« نه غزه٬ نه لبنان٬ حانم فدای ایران» است. دستش درد نکند هر کس این شعار را درست کرده است. این شعار بدجوری اعصاب آقایون را خط خطی کرده. مثل اینکه کک افتاده باشد توی تنبانشان. آرام و قرار ندارند. همه آرمانهای سی ساله خودشان را امروز سراب می‌بینند.

توصیه من به جوانان عزیز این مرز و بوم این است که اتفاقا بخاطر لج این آقایون متحجرهم که شده در تجمعات خود ٬ بیشتر از این شعار استفاده کنید.

آقای قرائتی! آقای خزعلی و دیگران!
شما هم هرشب صدبار از روی این شعار «نه غزه٬ نه لبنان٬ جانم فدای ایران» بنویسید و بدهید مبصرتان آنرا خط بزند! تا شاید معنی آنرا بفهمید.

دستگیری در مراسم دعای کمیل نشانه چیست؟


شاید برای برخی از شما این تصور پیش آمده باشد که با این وضعیت موجود٬ امکان سقوط نظام جمهوری اسلامی کمی دور از واقعیت باشد. اینها صندلی قدرت را دو دستی چسبیده‌اند و با زبان خوش حاضر نیستند آنرا به صاحبان اصلی‌اش یعنی مردم واگذار کنند. کارشان به جایی رسیده که در روز روشن در انتخابات تقلب می‌کنند و معترضین به انتخابات را زندانی میکنند.
کشورهای غربی هم دنبال منافع خودشان هستند و هر روز دارند این رژیم منزوی و فاقد پشتوانه مردمی را می‌دوشند و کاری به گرفتاری‌های مردم ایران هم ندارند و لذا امیدی به کمک آنها نیست.
خب. با این اوصاف ممکن است به این نتیجه برسید که اینها حالا حالاها ماندنی هستند.

اما بنظر من اینطور نیست. این حکومت حتی اگر بوسیله اعتراضات مردمی و یا کودتا نیز ساقط نشود٬ (که البته اینطور نیست)٬ ولی باز مسیری که سردمداران این نظام در آن قرارگرفته‌اند مقصدی جز استحاله کامل آن برایشان وجود ندارد.
اگر دقت کنید در طول تاریخ ایرانیان همیشه برای بیرون رفتن از تسلط بیگانگان از یک شیوه عجیبی استفاده کرده‌اند. آنها با هوشیاری و ذکاوت طرف مقابل را بدون سر و صدا در خود حل کرده‌اند. مثلا ببینید با چه مکانیسمی با تسلط اعراب و یا حکمرانان مغول‌ رفتار کردند و دوباره قدرت را بدست گرفتند؟ مثالها فراوانند که از آنها می‌گذریم.

بنظر من کار جمهوری اسلامی دیگر تمام شده واز درون پوسیده شده. تئوری دیانت ما عین سیاست ماست دیگر گندش درآمده و اکثریت قاطع مردم به این نتیجه رسیده‌اند که دین ازحکومت باید جدا باشد و تا دخالت مذهب و روحانیون هست آب خوش از گلوی کسی پایین نمی‌رود.
امروزه همه فهمیده‌اند که تئوری ولایت فقیه آقای خمینی یک تثوری شکست خورده و مسخره است که با هیچ موازین عقلی٬ دینی٬ منطقی٬ حقوق بشری و دمکراسی مطابقت ندارد.
و خوشبختانه این را فقط روشنفکران لائیک نمیگویند بلکه بسیاری از نیروهای وابسته به این نظام نیز بدان معترف‌اند.
روز به روز جمهوری اسلامی دارد از آرمان‌های اولیه خود دست بر‌میدارد و بطلان همه آن چیزهایی را که زمانی بعنوان خط قرمز قلمداد میکرد و عده بسیاری را بخاطر آن مورد تهمت و افترا قرار میداد٬ بر همه و بخصوص بر نیروهای خودی ثابت گشته و اکنون این حکومت مجبور است که از همه آن آرمان‌ها عدول کند. این روزها جام‌های زهر پی در پی به حلق رهبران این نظام خالی می‌شود.
خب. نظامی که از درون خالی شود٬ کم کم تبدیل به همان چیزی میشود که دیگران میخواستند بدون اینکه اسمش عوض شود. این معنی‌اش همان استحاله است که دارد اتفاق می‌افتد.
البته این استحاله ابتدا از لایه‌های بیرونی این نظام شروع میشود و کم کم مردم داخل نیز از آن بهره‌مند خواهند شد. یعنی ابتدا همه تابوهای خارجی این نظام از بین خواهند رفت و در نهایت مجبور به تن دادن به فضای باز سیاسی در داخل خواهند شد.
در مرحله اول آنها با امریکا و اسرائیل دست خواهند داد و مجبور خواهند شد دست از فتنه‌گری‌ها در غزه و لبنان و عراق و دیگر جاها بردارند. غنی‌سازی هسته‌ای را هم که متوقف کرده‌اند و درآینده بدون سر و صدا همه سانتریفوژها را سوار کامیون می‌کنند و تحویل آژانس اتمی خواهند داد.
بعد این عقب‌نشینی‌ها ادامه خواهد داشت و به گسترش روابط دیپلماسی و اقتصادی خواهد رسید. مرزها را مجبورند باز کنند. پای شرکتهای خارجی بازترخواهد شد. رفت و آمد‌ها٬ سرمایه‌گذاری‌ها٬ تضمین‌های دوجانبه و داد و ستدهای سطح بالا و ارتباط با جهان آزاد٬ جمهوری اسلامی را در نقطه‌ای خواهد رساند که راه بازگشتی را برای خودنخواهد دید.
یعنی یک زمانی آقایان بیدار خواهند شد که دیگر کار از کار گذشته و دیگر جلوی مظاهر تمدن و ارزش‌های مورد قبول جهانی را نمی‌توان گرفت. رسانه‌ها و تبادل اطلاعات گسترش خواهند یافت و دیگر قادر نخواهد بود در مقابل استانداردهای زندگی مطابق سلیقه‌های جهانی مقاومت کند.
دور نیست آن زمانی که وقتی پیچ تلویزیون جمهوری اسلامی را باز می‌کنیم و میخواهیم اخبار را ببینیم٬ اخباری از این دست را شاهد باشیم:

- مقام معظم رهبری در دیدار امروز با جمعی از عرق فروشان خیابان لاله‌زار فرمودند: مشروبات الکلی غربی باعث فساد و انحراف جوانان ما میشود. ما باید از منابع داخلی خود مطابق موازین شرعی عمل کنیم. اگر قرار شود بین ودکا با شامپاین یکی را انتخاب کنیم باید عرق سگی را انتخاب کنیم.
در پایان این دیدار تعدادی از اعضای انجمن اسلامی عرق خوران بازار با سر کشیدن گیلاس‌هایی از مشروبات الکلی در محضر ایشان مراتب وفاداری و تبعیت خود را از رهنمودهای مقام شامخ ولایت ابراز نمودند.
مقام عظما هم به آنها فرمودند: طیب الله انفاسکم!

- صبح امروز آنجیلا جولی و جونیفر لوپز در راس هیئتی بلند پایه برای یک دیدار رسمی و تحکیم روابط دوستی وارد کشورمان شدند و مورد استقبال گرم آیت الله جنتی قرار گرفتند.
- هیئت متوسلین به امام سیزدهم پایگاههای بسیج جهت شرکت در یک اردوی فرهنگی وارد سواحل آنتالیا شدند.
- خط تولید لباس‌های مستهجن و کرم های حجیم کننده توسط رئیس جمهور محبوب‌مان افتتاح گردید. قبلا در این مرکز تولیدی٬ فقط شورت مامان‌دوز مونتاژ میشد.
- فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد از این به بعد با کسانی که حجاب را رعایت کنند شدیدا برخورد خواهیم کرد. از خواهران محترم تقاضا داریم فقط مینی‌جوب و دامن‌های کوتاه بپوشند و از اسراف بپرهیزند.
- برزیل اعلام کرد که برنامه سالانه کارناول‌های خیابانی خود را به قم منتقل خواهد کرد تا به همراه طلاب عزیز مشترکا برنامه اجرا شود.

- شب گذشته جمعی از عناصر ضدانقلاب در حال خواندن دعای کمیل دستگیر شدند. یکی از دستگیرشدگان اعتراف کرد که نماز هم میخوانده! و یکبار نیز در نمازجمعه شرکت کرده بوده که با هوشیاری سربازان گمنام شناسایی و دستگیر شده بود.


این بود عناوین مهمترین خبرهای ایران و جهان تا این ساعت. مشروح اخبار را در ساعت ۹ شب به سمع و نظر شما عزیزان می‌رسانیم. شب بر همه شما خوش.

احمدی نژاد در سریال لاست:


یکروز احمدی نژاد سوار هلی کوپتر بوده و داشته از فراز شهر کویری بجنورد عبور میکرده که یهو موتور هلی کوپتر خراب میشه و اونها مجبور میشن به یک جزیره ای متروک در وسط یک رودخانه فرود بیایند. بقیه ماجرا را در اینجا بخوانید....

پس چی شد اون حق مسلم ما؟؟



یک زمانی قرار بود ما ذره‌ای از مواضع هسته‌ای خود عدول نکنیم. قرار بود تعلیق غنی‌سازی خط قرمز ما باشد. قرار بود انرزجی هسته‌ای حق مسلم ما باشد. پس چی شد؟

لابد آقایون فردا میگویند: غربی‌ها میخواستند ۱۰۰ گرم از سهمیه اورانیوم غنی‌شده ما را کم کنند که ما با اقتدار و صلابت قبول نکردیم و آنها بالاخره مجبور شدند نیم کیلو اضافه‌تر به ما بفروشند!

کارهای این حکومت مثل مرد معتادی است که زورش فقط به زن و بچه‌هایش میرسد و هر روز آنها را زیر مشت و لگد می‌گیرد ولی وقتی بیرون میرود برای نیم مثقال تریاک یا حشیش به هر کس و ناکس التماس میکند.
بچه‌های ولگرد توی خیابان اذیت‌اش می‌کنند٬ کلاهش را بر‌میدارند و فرار می‌کنند. گاهی هم انگشت به ماتحتش می‌رسانند ولی او جرات مقابله با آنها را ندارد ولی درعوض وقتی به خانه برمیگردد تلافی‌اش را سر زن و بچه‌اش درمی‌آورد!

عصبانیت مقام عظما از اقدام حامد کرزای بخاطر قبول وجود تقلب در انتخابات:


جناب آقای حامد کرزای
ریاست محترم جمهوری کشور همسایه

صحنه را دیدم
از شما شل و ول‌تر دیگر ندیدم
از امروز به بعد خودم رئیسم
نمیخوام دیگر قیافه ات را هم ببینم!
والسلام

پی نوشت: آخه مرد حسابی! به تو هم میگن مسئول؟ از همان اول میگرفتی دهن کسانی که میگفتند تقلب شده را سرویس میکردی. تو با این کارت آبروی ما را بردی.
از ما یاد بگیر. طوری به آنها تجاوز جنسی کردیم که الان کسی جرات نمیکند کلمه تقلب را به زبان بیاورد. چی خیال کردی؟ ما اینیم!

رونوشت:
- شورای نگهبان افغانستان جهت درج در پرونده آقای حامد کرزای
- سردبیر محترم کیهان جهت افشای اسناد جاسوسی نامبرده با عوامل انگلیس و افشای اسناد ختنه نشدن ایشان
- فرودگاه کابل جهت ممنوع الخروج کردن مشارالیه
- مدیر محترم صدا و سیما جهت پخش اعترافات نامبرده به کودتای مخملی

اینجا کجاست؟؟


اگر این عکس را به یک دانشجوی فلسفه نشان بدهید ممکن است دو ساعت برود توی بحر آن و به این فکر کند که اصولا هدف از خلقت این همه ممه دان چه بوده است؟ نظر ارسطو و سقراط و افلاطون در این باره چیست؟ و هزاران سوال دیگر.

اگر این عکس را یک روانشناس نگاه کند ممکن است به شما بگوید: به احتمال زیاد اون کرست سیاه بزرگه که شل و ول است مال یک خانمی است 35 ساله که تا بحال سه تا شکم زاییده و هم به بچه هایش شیر میداده و هم به بابای بچه ها.

اگر این عکس را به یک شاعری با روحیه ای لطیف نشان دهید ممکن است یک شعر جانسوزی در وصف فراغ ممه دان با محتویاتش بسراید که دل هر خواننده ای را بدرد بیاورد.

اگر این عکس را به یک حسابدار نشان دهید فورا ماشین حسابش را درمی آورد و حساب میکند اگر قیمت خرید هر ممه دان را بطور متوسط پنج هزار تومان و عمر مفید هرکدام را دو سال و ضریب استهلاک آنها را 20% فرض کنیم و تعداد کل انها را 5567 عدد منظور کنیم اکنون میتوانیم تخمین بزنیم که دارایی موجود بر روی طناب ها پس از کسورات قانونی به چیزی در حدود 452321 ریال می رسیم که نصف آن شامل مالیات بردرآمد میشود و بقیه اش هم مال خود آن خانم هاست و شریک قانونی آنها.

اگر یک مهندس به این عکس نگاه کند ممکن است این سوال برایش بوجود بیاید که مرکز ثقل ممه کجاست؟ نیروهای وارده به دیواره های جانبی ممه بند از چه مدل ریاضی پیروی میکنند؟ ایا میتوان یک میکروپروسسوری روی آن نصف کرد که تعداد دید زدن مردهای چشم چران را ثبت و ضبط کند؟ آیا بجای سیستم مکانیکی سنجاقک ممه بندها میتوان از امواج مخابراتی استفاده کرد؟
آیا کرست های زهوار دررفته و درب و داغون را میتوان دوباره بازیافت نمود؟ خود محتویاتشان را چطور؟

و اما اگر این عکس را به یکی از علما نشان بدهیم اولین سوالی که از شما می پرسد این است که:
«اینجا» کجاست؟؟
اینهایی که لباس شان را شسته اند پس خودشان کجا هستند؟

خامنه‌ای تقریبا مرده!


حتی اگر خامنه‌ای نمرده٬ بهتره همینطوری هلش بدیم. شاید توی رودروایسی قرار گرفت و مرد. خدا را چی دیدید؟

قابل توجه فرماندهان سپاه: دیدید چگونه آه مظلوم کار خودش را میکند؟


آقایان سرداران سپاه! که با قلدری وارد انتخابات شدید و رای میلیونها نفر را جابجا کردید٬
ای شمایی که لشگر کشی کردید علیه مردم بی‌دفاع و با وحشیانه‌ترین روش‌ها آنها را سرکوب کردید و نه به پیر مرد رحم کردید و نه طفل نوزادی که در بغل مادرش بود٬
ای شمایی که با لگد به شکم دختران و پسران این مملکت میزدید٬ و آنها را در زندان‌های سپاه و سلولهای شبیه قبر در پادگان قصرفیروزه شکنجه میکردید٬
ای شمایی که با کمال بی‌شرمی اسلحه گرم بر مردم بی‌سلاح کشیدید و جمعی از آنها را به خاک و خون کشیدید٬
ای شمایی که دهان و دندان جوانان ما را در بازداشتگاههایتان با مشت و لگد و ضربات میله آهنی خرد کردید٬
ای شمایی که به دختران و زنان شوهردار این ملت تجاوز کردید٬ و جنازه‌هایشان را سوزاندید٬
حالا بچشید مزه ظلم و جنایت را.
اکنون در آتشی که خود برافروختید بسوزید.
تازه این اولش بود.
بقول آن شاعر:
ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار؟
خوشبختانه باب شهادت برای شما هنوز باز است. پس بفرمایید داخل!

به هنگام وقوع زلزله٬ با هرگونه لرزش باسن و سینه بشدت برخورد خواهد شد!

بنا به گزارشات رسیده عده‌ای از عناصر فریب‌خورده در جریان زلزله اخیر اقدام به لرزش باسن و بعضا ممه‌های خود نمودند که تداعی کننده رقص‌های بندری و قرکمر در زمان حکومت طاغوتی گذشته شده است.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به همه ملت عزیز همیشه در صحنه هشدار داد به هنگام زلزله مواظب حرکت‌های موهن باسن و سینه خود و بستگانشان باشند و یکدیگر را در تکان نخوردن و ثابت نگه داشتن اعضای مورد نظر یاری دهند در غیر اینصورت بشدت با آنها برخورد انقلابی صورت خواهد گرفت و اعتراقات تلویزیونی آنها از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش خواهد گردید.
ملت عزیز ایران توجه کنند که همانطور که مقام عظما فرمودند این زلزله از قبل طراحی و سازماندهی شده و هدف آنها ضربه زدن به حیثیت نظام مقدس اسلامی ما بود که بحمدلله با هشیاری نیروهای مسلح و تدابیر رهبری این توطئه نیز خنثی گردید.

خلاصه وظیفه ما گفتن بود. حال خود دانید. از هرگونه لرزش٬ نرمش٬ خارش و یا مالش قسمت‌هایی که از بدن‌تان که موجب تضعیف نظام میشود بشدت خودداری کنید.
حرکتهای پاندولی مربوط به آقایان عیبی ندارد بشرطی که زاویه رفت و برگشت پاندول بیش از ۱۲۰درجه به سمت بالا نباشد.

در جستجوی مرگ موش:



از وقتی که به مادرم در تهران زنگ زدم و از او خواستم یک بسته مرگ موش برایم بفرستد٬ مرتب دلواس است و هر چند روز یکبار زنگ میزند مطمئن شود که من حالم خوب است یا نه.

ماجرا از دو سه ماه پیش آغاز شد. زمانی که یکی از اون سنجاب‌های ولگرد از طریق ایجاد یک سوراخ وارد قسمت زیر شیوانی خانه‌مان شد و بدون اجازه لحاف و تشک خودش را در آنجا پهن کرد.
گفتنی است که خانه ما در کنار یک پارک طبیعی بزرگ قرار گرفته و این سنجابک‌های شیطون دیواری کوتاه‌تر از دیوار ما گیر نیاورده بودند.

ابتدا ما این قضیه را خیلی جدی نگرفتیم و به آن ستجابها بی محلی میکردیم تا شاید خجالت بکشند و از آنجا بروند ولی آنها پرروتر از این حرفها بودند و مراعات هیچ‌چیز را نمیکردند. کارشان به جایی رسیده بود که ساعت ۲ نیمه شب وقتی همه ما خواب بودیم٬ اون بالا یعنی زیر شیروانی٬ بساط بزن و برقصی راه می‌انداختند بیا و ببین!
اصلا بی‌انصافها نمی‌گفتند این بیچاره‌ها خوابیده‌اند و دارند استراحت میکنند و فردا کله سحر باید بروند سرکار.

خلاصه دیدیم اینطوری نمی‌شود و باید کلک‌شان را بکنیم. با هزار ترس و لرز رفتیم بالای پشت بام. لامصب پشت بامهای اینجا هم مثل پشت بامهای توی ایران مثل آدما نیست. آنقدر شیب‌دار و ترسناک است که اگر کوچکترین غفلتی بکنی با کله سقوط می‌کنی پایین.
بهرحال هرچی گشتم نتوانستم بفهمم این ووروجک‌ها از کجا وارد و خارج زیرشیوانی خانه ما میشوند.

به ذهنم رسید بروم یک تله موش بخرم و بگذارم روی پشت بام. توی فروشگاهها هرچی گشتم تله موش گیر نیاوردم. ناچار رفتم روی گزینه بعدی یعنی استفاده از مرگ موش! البته نه برای خودم بلکه برای اون مهمان ناخواسته.
این بود که شروع کردم به گشتن توی فروشگاههای مختلف. از بقالی سر خیابان بگیر تا دراگ استورهای زنجیره‌ای و غیره. خبری از مرگ موش نبود که نبود. گویی اینکه اصلا این خارجی‌ها نمی‌دانند مرگ موش چیه. یکبار از فروشنده‌ای سوال کردم: حالا که شما مرگ موش ندارید میشه یک جور سم قوی مثل سیانور یا آرسنیک یا تالیوم به من بفروشید؟
یارو فروشنده در حالیکه از ترس رنگش را باخته بود٬ بسرعت رفت پیش همکارش و زیر لب یک چیزهایی را زمزمه میکرد. گویا فکر کرده بودند من سم را میخواهم توی ظرف غذای همسرم بریزم. شاید هم داشتند نقشه می‌کشیدند مرا یکجوری بکشانند اون عقب فروشگاه و هل بدهند داخل انباری فروشگاه و درب را به رویم قفل کنند و زنگ بزنند به پلیس تا بیاید و مرا بجرم قتل همسر دستگیر کند.
این بود که یواشکی فلنگ را بستم و زدم به چاک!

خلاصه مدتها گذشت شت و هر شب ما مجبور بودیم صدای تلپ تلپ دویدن سنجابها و رقص باله آنها را تحمل کنیم به امید پیدا کردن یک مثقال سم برای از بین بردن آنها.
همینطوری گذشت و گذشت تا اینکه یکروز ماجرا را برای همسایه‌مان تعریف کردم. او گفت: مگر نمیدانی توی کانادا کشتن حیوانات جرم است؟
گفتم: نه بابا؟!!
گفت: آره. اینجا استفاده از سم و هرگونه ماده شیمیایی برای از بین بردن حیوانات قدغن است و اگر بفهمند می‌آیند دستگیرت میکنند!
گفتم: قربون کشور خودمون برم. آنجا زرتی چارپایه رو از زیر پای آدمها می‌کشند و آنها را مثل آب خوردن میفرستند به ملکوت اعلی و اینجا حتی به ما اجازه نمی‌دهند سنجاب‌های مزاحم را از بین ببریم و از شرشان راحت شویم.

گفت: راه حلش بسیار ساده است. زنگ بزن به یکی از این شرکتهایی که متخصص این کار هستند. آنها می‌آیند و یک وسیله‌ مکانیکی را در پشت بام شما نصب میکنند. این وسیله مثل یک شیر یکطرفه است یعنی سنجاب‌ها میتوانند از طریق آن از زیر سقف شیروانی خارج شوند ولی نمی‌توانند برگردند.
بعد از چند روز که مطمئن شدند سنجاب‌ها از آنجا خارج شدند٬ می‌آیند و همه‌جاهایی که احتمال میدهند می‌توانند محل ورود جانوران شود را با ورقه‌های آلومینیومی می‌بندند و ان دستگاه را نیز برمی‌دارند و خلاصه خلاص!
و بدینگونه ما از شر اون سنجابکهای موذی خلاص شدیم.

برای حفظ اسلام چه جنایت ها که نمی کنند

روایتی از «روایت فتح»:

بعد از اتمام جنگ ایران و عراق٬ یک سریالی از تلویزیون پخش می‌شد به نام «روایت فتح». یک برنامه مستندی بود بر آنچه که در جبهه‌ها گذشت و خاطرات مختلف رزمندگان از جنگ هشت ساله.
یکی از قسمت‌های این برنامه را هیچوقت فراموش نمی‌کنم. نمی‌دانم کسی از شما هم آن قسمت را دیده یا خیر. بهرحال برای من خیلی تکان دهنده بود.
ماجرا در مورد یکی از عملیاتی بود که رزمندگان بسیج و سپاه در جبهه‌های جنوبی و در کناره اروند رود انجام دادند. تا آنجا که یادم می‌آید ظاهرا یک گردانی درست کرده بودند از بسیجیان اعزامی کرمان. به آنها آموزش‌های غواصی و شنا داده بودند و قرار بود شب عملیات آنها ابتدا از عرض اروند رود شنا کنان بگذرند و بقول معروف خط را بشکنند تا نیروهای اصلی با قایق‌ها و شناورهای مجهز حمله را آغاز کنند.

فرمانده این گردان یک فرد سپاهی بود که داشت توی این برنامه خاطرات خودش را از آن شب عملیات بازگو میکرد. همچنان که ریتم برنامه غمناک بود٬ کسانی هم که خاطره‌ای را تعریف میکردند سعی میکردند به یاد شهدا خیلی تن صدایشان را غمناک جلوه بدهند.

او میگفت: در آن شب وقتی با بچه‌های غواص زدیم به اروند رود٬ خیلی مواظب بودیم سر و صدا ایجاد نشود. من خودم همراه گردان شنا میکردم و مواظب بودم کسی عقب نماند. همه جا تاریک بود. مدتی که شنا کردیم متوجه شدیم جریان آب خیلی شدید شده. شنا کردن بچه‌ها را خسته میکرد. چندین نفر که ضعیف‌تر بودند را آب با خود ‌برد و هیچوقت جنازه‌هایشان پیدا نشد. بعضی از آنها ساکت و آرام توی جریان خروشان رودخانه غرق شدند ولی بعضی زمانی که آب آنها را با خود می‌برد بی‌اختیار فریاد میزدند. یکی از آنها که کنار من بود را سعی کردم نجات بدهم ولی دیدم نمیشود و از طرفی نمیتوانستم او را ساکت کنم و هر لحظه ممکن بود بخاطر سر و صدای ایجاد شده عملیات لو برود. این بود که او را با دست فشار دادم زیر آب تا تمام کرد!!! بعد اضافه کرد که بقیه را هم بقیه برادرها همین کار را با آنها کردند!
(دارم توی اینترنت میگردم ببینم آن ویدئو هست تا برایتان لینکش را بگذارم یا نه. اگر کسی پیدا کرد خبرم کند لطفا)

اگر با گوش خودم این چیزها را نشنیده بودم باورش برایم سخت بود. ولی خودم این قسمت برنامه را از تلویزیون دیدم و متاسفانه هرگز نتوانسته‌ام با آن کنار بیایم.
هیچوقت نتوانستم این قضیه را برای خودم حل کنم که چگونه میشود آدم جان یک انسان زنده را بگیرد برای یک هدف مهمتر. چه چیزی مهمتر از جان یک انسان مظلوم؟

وقتی کسی را اعدام می‌کنیم٬ منظورمان این است که جان یک انسان را می‌گیریم تا مثلا سلامت جامعه را تضمین کنیم. این قابل هضم نیست. آخر این چگونه ایجاد سلامتی است که با کشتن بدست می‌آید؟
الان سی سال است که مخالفان سیاسی را اعدام می‌کنند تا نظام پایدار بماند. خب این چه نظام مقدسی است که برای حفظ آن باید انسان‌ها قربانی شوند؟ چه تقدسی بالاتر از جان انسانها؟

هر کس آیفون نخریده نیم عمرش برفناست!

یادش بخیر سری اولی که مخابرات برای تلفن همراه ثبت نام میکرد من هم ثبت نام کردم. آنروزها موبایل را فقط به کسانی میدادند که حتما ماشین داشته باشد. ما هم به عشق داشتن موبایل رفتیم یک رنو سفید رنگ خریدیم و سندش را بردیم مخابرات همراه یک فیش پانصد هزار تومانی (اگر اشتباه نکنم) و یک فتوکپی از صفحه اول شناسنامه.
بعد از چند ماه انتظار بالاخره موبایل ما را دادند. آخ چه کیفی میکردیم. چه پزی میدادیم با اون دستگاههای آجری نوکیا. لامصب وزنش بیشتر از نیم کیلو بود.
هرجا میرفتیم آنرا مثل ندید بدید ها از جیب مان در می آوردیم و میگذاشتیم روی میز تا همه ببینند ما هم موبایل داریم!
البته خوبی های آن گوشی های سنگین و زمخت این بود که شما میتوانستید از آن بعنوان دمبل استفاده کنید و بازوهایتان را کلفت کنید. من که چند بار از آن بعنوان چکش استقاده کردم زمانی که یکی از میخ های توی کفشم زده بود بیرون.

کم کم موبایل داشتن همه گیر شد و هر ننه قمری یک گوشی موبایل گرفت دستش و توی خیابان توی صف نانوایی توی تاکسی و اتوبوس روی موتورگازی و خلاصه هرجای دیگری از این موهبت الهی استفاده میکرد.
اما به موازات گسترش موبایل در بین مردم رقابت برسر داشتن گوشی های نازکتر و کوچکتر بالا گرفت. هرروز یک مدل ظریفتر به بازار می آمد. آنها که پولدارتر بودند را از کوچکتر بودن گوشی موبایل شان میتوانستیم تشخیص بدهیم.

اما ظرف یکی دو سال گذشته داشتن گوشی کوچک و ریزه میزه دیگر مد نیست. مردم روی آوردند به گوشی هایی به اندازه نعلبکی. هرچی بزرگتر باکلاس تر!
ما هم بخاطر اینکه از قافله عقب نمانیم سال گذشته رفتیم یکی از آن دستگاههای بلک بری خریدیم به چه گندگی!
اما از وقتی دست بعضی از خانم های محترم گوشی های بسیار زیبای آیفون را دیدیم دیگر خجالت می کشیم بلک بری مان را از جیب بیرون بیاوریم و به مردم نشان بدهیم.
بر هر زن و مرد مسلمان و کافر واجب است آیفون خریدن.
در روایت هست شخصی آمد خدمت حضرت و عرض کرد: ای قبله مسلمین آیفون خوب است یا بد؟
حضرت فرمود: داخل نشد به بهشت مگر آنکه در دستش آیفون باشد.
در روایت دیگر نقل است دارنده آیفون روزی اش فراخ و فیش تلفن اش کلان باشد.
پس بر شما باد خریدن آیفون.
البته نه از اون آیفون هایی که توی ادارات هست که هر وقت چای میخواستی یک دکمه ای را فشار میدادی و میگفتی: مش غلام یک چای لیوانی!


دو خاطره از سال‌های دهه ۶۰

نمی‌دانم چرا آن مقطع از تاریخ معاصر که از آن بعنوان سالهای دهه ۶۰ یاد می‌کنیم در ذهن من همواره بصورت سیاه و سفید است و نه رنگی.
توی خیابان که می‌رفتی قیافه‌ آدمها یک جور دیگری بود. همه جا صف بود و کوپن و دفترچه بسیج اقتصادی و کپسول بوتان گاز و حلبهای 20 لیتری نفت. از جلوی هر بقالی که رد میشدی حتما چند تا از نوشته هایی که با مازیک بر روی یک مقوا نوشته شده و با چسب به شیشه پنحره مغازه چسبانده بودند را می دیدی:
« کوپن ۴۳۵ روغن اعلام شد»٬ «شامپوی صدر صحت با ارائه دفترچه بسیج» ٬ « باطری قلمی به نرخ تعاونی» و چیزهایی از این قبیل.

یک روز از میدان امام حسین داشتم رد میشدم که دیدم زن جوانی مثل ابر بهار دارد اشک میریزد و گریه میکند. یک خانم لاغری بود مثلا ۲۰ تا ۲۵ ساله همراه یک پسر بچه کوچک. بیچاره طوری داشت گریه میکرد و دست آن بچه را می‌کشید و راه میرفت که بیشتر مردم توی پیاده رو دلشان به حال او سوخت. همینطوری که داشت از جلو می‌آمد٬ بهش گفت: خانم ببخشید چی شده؟
گفت: کیفم را توی سبزه میدان زدند.
گفتم: خب. چقدر پول تویش بود؟
گفت: پول نبود. خدا را شکر پولهایم را توی جیبم گذاشته بودم ولی بدشانسی زیپ کیفم باز بوده و نفهمیدم چطوری توی کیفم را خالی کردند.
گفتم: خب. لابد شناسنامه‌ات و یا مدارکت را بردند؟
گفت: نه.... بعد دوباره زد زیر گریه... آنهم چه گریه‌ای! دل کوه آب می شد بخاطر شیون‌های آن زن.
گفتم: خب پس چی را دزدیدند؟ (بعد سعی کردم کمی دلداریش بدهم. گفتم نگران نباش پیدا میشه. شاید کسی آنرا پیدا کرده و داده است به این مغازه‌دارها. از آنها پرسیدی؟)
گفت: از هر کدام آنها پرسیدم گفتند: خانم خدا پدرت را بیامرزد کسی که یک دسته کوپن را پیدا کند که پس نمیدهد!

من تازه فهمیدم که چقدر برای آن بیچاره مهم بوده آن کوپن‌ها. بعضی از مردم واقعا بدون کوپن نمی‌توانستند زندگی کنند. حقیقتا این مردمی که اینقدر صبور بودند در زمان جنگ و تمام کمبودها و سختی ها را تحمل کردند حق شان این بود و هست که بعد از جنگ زندگی خوب و شادی را داشته باشند. اما افسوس که رهبران این نظام این چیزها را فراموش کردند و فرزندان همین مردم نجیب را در خیابان ها به خاک و خون کشیدند.

یک خاطره دیگر:

یکبار توی یکی از روزهای سرد پاییزی داشتم با اتوبوس‌های بین شهری مسافرت میکردم و از شهری به شهری دیگر میرفتم. نزدیک ظهر بود و اتوبوس در جلوی یکی از همان غذاخوری‌های بین راهی معروف نگه داشت. در محوطه خاکی جلوی غذاخوری چندین اتوبوس دیگر نیز توقف کرده بودند و جمعیت زیادی از اتوبوس‌ها پایین آمده بودند و برای تهیه ژتون غذا جلوی میز آهنی ازدحام کرده بودند.
صاحب رستوران هم تند و تند پول‌ها را میگرفت و ژتون‌های قرمز و آبی و زرد رنگ را به مشتری‌ها می‌داد. معمولا توی این جور موقعیت‌ها در بین جمعیت ازدحام کننده بگو مگو رخ میداد و گاهی کار به فحش و کتک کاری می‌کشید. مثلا سر اینکه نوبت تو نبود و نوبت من بود و از این حرفا.
خلاصه یک دفعه دیدم اون جلو بزن بزن شد و اوضاع حسابی متشنج و شیر تو شیر شد.
ما هم کناری ایستاده بودیم و نظاره‌گر اوضاع بودیم.
یک دفعه دیدم یک پسر چهار ده پانزده ساله بسیجی که لباس جبهه را پوشیده بود و پوتین سربازی و گرمکن خاکستری کره‌ای پوشیده بود رفت بالای پله‌های رستوران و با صدای بلند گفت:
«برادرها توجه کنید. الان رزمنده‌ها دارند توی جبهه‌ها خون میدن و آنوقت شما برای خوردن چلوکباب اینجور هول میزنید؟!»
این حرفها را آن برادر بسیجی داشت با شوق و ذوق میزد که به مردم بگوید در موقعی که در جبهه‌ها یک حال و هوای ایثار و شهادت جریان دارد شما مردم غرق در رفاه‌ طلبی و خوشگذرانی هستید و سر یک پرس چلوکباب با هم دعوا میکنید!

آن زمان‌ها مردم هو کردن بلد نبودند و مثل نسل امروز و جوانان جنبش سبز اعتماد بنفس نداشتند. از آن همه جمعیت یکی نگفت: برو بنشین سر جات جوجه!
مگر چلوکباب خوردن مصداق رفاه طلبی است؟
هیچ کس چیزی نگفت حتی خود من!
انگار توی دهان ما خاک ریخته بودند. اگر آنروزها سکوت نمیکردیم کار به اینجا نمی کشید.

اوباما: از بس نق زدید این جایزه نوبل کوفت‌مان شد!



آهای ملت همیشه در صحنه!
آخر چرا چشم ندارید به ما هم یک جایزه‌ای بدهند؟ مگر من کمتر از شیرین خانم هستم؟ یادتان رفته کی بود زندان گوانتانامو را تعطیل کرد؟ کی بود که طرح خلع سلاح هسته ای را در شورای امنیت جا انداخت؟ من بودم دیگه!
ای بشکند این دست که نمک ندارد!

ای ایرانی‌های عزیز نق نقو٬! ما حسابی گیج شده ایم از دست شما.
میشه بفرمایید تکلیف ما با شما چیه؟
- اگر بخواهم به ایران حمله کنم٬ زود یک عده‌تان جلوی سازمان ملل اعتصاب غذا میکنید که مبادا به ایران حمله کنی‌ها!!. ممکن است خسارات جانی به مردم وارد شود.
- اگر بخواهم ایران را تحریم اقتصادی کنم و فشارهای اقتصادی بیشتری وارد کنم باز یک عده‌ای گریه‌کنان میایند جلوی کاخ سفید و میگویند: تو چطور دلت میاد اینکار را بکنی؟ آیا نمیدانی با تحریم اقتصادی دودش به چشم مردم میرود؟
- خب معلومه اگر نه حمله نظامی در کار باشد و نه تحریم اقتصادی٬ درآنصورت مجبورم از طریق راههای دیپلماسی و مذاکره مستقیم وارد قضیه شوم. هنوز من با آنها درست و حسابی سلام و علیک هم نکرده‌ام یکوقت می‌بینم داد و بیداد شما به آسمان بلند شده که: چطوری دلت میاد با رژیمی که دستانش به خون جوانان ما آغشته شده وارد گفتگو بشوی؟

والله بحضرت عباس ما که گیر کرده‌ایم از دست شما. هرطور حرکت کنیم شما به ما گیر میدهید.
حالا هم این نروژی‌های عزیز خواستند به ما یک لطفی بکنند و جایزه‌ای بدهند٬ هنوز جایزه به دست ما نرسیده جیغ و داد شما بلند شده که حیا نمیکنی جایزه‌ای که متعلق به مردم ایران بود را میگیری؟! تو اصلا برای صلح چه غلطی کرده‌ای که این جایزه را به تو داده‌اند؟ تو میخواهی جایزه را بگیری که با آخوندها سازش کنی؟

اصلا آقاجان میدانید چیه؟
من میخوام این جایزه نوبل و مدال افتخارم را تقدیم بکنم به فاطی رجبی! خلاص!
تا هم من راحت بشم و هم شما دست از سرم بردارید و هم اینکه حق به حقدار برسد.

«تنازع یا تضاد منافع» کیلویی چند؟

از خدا که پنهان نیست٬ از شما چه پنهان ٬ من تا قبل از اینکه پایم به خارج از کشور بخورد نمی‌دانستم منظور خارجی‌ها از «Conflict of Interest » چی بود و چی هست؟ یعنی این عبارت را توی فیلم‌ها زیاد شنیده بودم ولی مفهوم آن برایم جا افتاده نبود.
بعد که آمدیم اینجا کم کم فهمیدیم ای دل غافل! این لامصبا به چه گوهر نابی دست یافته‌اند که ما قبلا روح‌مان از آن بی‌خبر بود.

تا آنجایی که من فهمیدم کاربرد اصل «پرهیز از تلاقی و تضاد منافع» برای این خارجی‌ها یک اصل بسیار حیاتی است و کسی که در زمینه‌ای مرتکب چنین تخلفی شود قانونا و عرفا صلاحیت ادامه آن کار را ندارد و اگر کارش به دادگاه برسد٬ بدون درنگ او را محکوم میکنند.

البته این یک بحث طولانی و خسته کننده‌ای است ولی برای اینکه حوصله شما سر نرود چند تا مثال ساده میزنم تا اهمیت و حیاتی بودن این اصل را در سلامتی جامعه نشان دهم:

- فرض کنید فرزند یک معلم بطور اتفاقی دانش آموز کلاسی باشد که پدر یا مادرش در آنجا درس میدهد. یعنی توی یک کلاس یکی از دانش آموزان فرزند آقا معلم است. تا اینجای کار هیچ اشکالی وجود ندارد.
ولی آیا این معلم میتواند برگه‌های امتحانی فرزند خودش را تصحیح کند و نمره کارنامه او را تعیین کند؟
جواب خیر است. چرا؟ چون تنازع منافع پیش می‌آید. او در تنازع بین وظیفه معلمی و رعایت حقوق دیگر دانش آموزان و دلبستگی به فرزندش گیر می‌افتد و همین گیر افتادنش تخلف است.

- فرض کنید یک قاضی که میخواهد به یک پرونده رسیدگی کند متوجه شود که یکی از طرفین دعوا مثلا پسر خاله خودش است. آیا او مجاز است به این پرونده رسیدگی کند؟ واضح است که خیر. قانون کاری ندارد که این قاضی به درستی قضاوت کرده و حق را به پسرخاله و یا طرف مقابلش داده و یا خیر. قانون میگوید قاضی نباید وارد قضیه ای شود که در آنجا درگیری بین منافع خودش و اجرای مقررات وجود دارد.

- فرض کنید یک مهندس و یا معمار خودش کار طراحی یک ساختمان را انجام داده باشد. آیا او میتواند خودش آنرا اجرا کند و در عین حال ناظر خودش هم باشد؟؟ البته این کار اگر توی ایران باشد عیبی ندارد ولی توی اینجا یک تخلف واضح است و گوش طرف را بخاطر «تنازع در منافع» حسابی می‌کشند. نمیشود که آدم هم خودش ببرد و هم بدوزد و هم از خودش متشکر باشد و کارهای خودش را تایید کند.

- حالا فرض کنید توی کانادا یک بازداشتگاهی باشد به نام کهریزک. از گوشه و کنار خبرهایی برسد که توی این بازداشتگاه به متهمین بی‌گناه یک کارهایی کرده باشند و حالا بخواهند این قضیه را بررسی کنند تا صحت و سقم آن معلوم شود.
آیا بنظر شما اصلا بررسی و تحقیق چنین امری را میتوان سپرد به دست عده‌ای که خودشان ذینفع این قضیه هستند؟

- حالا یک پله برویم بالاتر. آیا برگزاری انتخابات در جمهوری اسلامی توسط شورای نگهبان که خودش یکطرف دعواست عقلانی است؟ بابا جان! در جایی که رهبر خودش یکطرف دعواست معلوم است که حرف از اجرای قانون و عدالت چیزی در حد باد معده است.
جالب این است که این آقایون خودشان در انتخابات تقلب میکنند و خودشان هم مسئول رسیدگی به تخلفات میشود و خودشان هم صحت انتخابات را تایید میکنند!

فرق بین یک کشوری که قانون و اخلاق در آن حاکم است با کشوری که هم اخلاق را مسخره کرده و هم قانون را به تخم مرغ‌های مبارک خودشان حساب نمیکنند فقط در یک چیز است:
رعایت کردن و یا رعایت نکردن اصل تلاقی و تضاد منافع.

اگر دین ندارید لااقل پارازیت ول نکنید!


حاجیه خانوم (لبخند زنان) - حاج آقا! امشب شب جمعه است ها!
حاج آقا (آه عمیقی میکشد)- آره میدونم ولی برنامه بی برنامه. برو بخواب!
حاجبه خانوم - ولی هفته گذشته هم همین رو گفتی! اصلا معلومه چه ات شده؟ نکند خدای نکرده زبانم لال پای یک زن دیگه ای در میونه؟
حاج آقا- زن! این حرفا چیه که میزنی؟ مگر خبر نداری دولت داره پارازیت ول میکنه توی هوای تهرون؟
حاجیه خانوم- واسه چی؟
حاج آقا- آخه دولت دلش نمیخواد مردم کانالهای ماهواره ای رو نگاه کنند و از راه راست منحرف بشن. بخاطر همینه که داره پارازیت ول میکنه توی هوا.
حاجیه خانوم - خب. این چه ربطی داره به برنامه شب جمعه ما؟
حاج آقا - میگن این پارازیتها باعث عقیم شدن مردها میشه! اون ها رو سست و بی حال میکنه! مال ما هم پارازیتی شده!
حاجیه خانوم (بغض میکند) - اوا خدا مرگم بده! این که نمیشه بخاطر بهشت رفتن یک عده شبهای جمعه ما بشود جهنم! ایشالله خدا ذلیل شون کنه که اینقدر به مردم ظلم میکنن.
میگم حاج آقا! حالا نمیشه تشکیلاتت را استتار کنی یا زاویه آنرا یکخورده مثل دیش ماهواره تغییر بدی تا پارازیت کمتری به آن بخوره؟
حاج آقا - میخواهی ما را بیندازی توی دردسر؟ فردا ممکن است بیایند ما را بخاطر همین که سرش را یکخورده کج کرده ایم را بگیریند و بیاندازند توی هلفدونی بجرم مبارزه نرم علیه نظام! ولش کن بگذار در جهت حفظ نظام باشد!

مثل اینکه باز مقام عظما یک جایش میخارد:


حتما شما هم شنیده‌اید که مقام عظما در مازنداران گفته:
«سرنوشت زورگویان سقوط است»

الان دو سه روزه که ما حسابی گیج شده‌ایم که این یارو چرا چنین جمله‌ای از دهانش خارج شده. هرچی فکر کردیم بالاخره دلیلش را نفهمیدیم. از هرکس هم پرسیدیم جواب درست و حسابی نشنیدیم.

بعضی میگویند: طرف جلو دویده که عقب نماند! یعنی خواسته که بگوید من دیکتاتور نیستم و خودم هم مثل شما (مردم) مخالف دیکتاتورها هستم.

بعضی میگویند: از بس پر رو تشریف دارد آقا. بعد از این همه جرم و جنایت و زورگویی٬ تازه آمده همچی حرفی میزند. انگار که نه انگار!
با زورگویی تمام حرف خودش را علیه هفتاد میلیون نفر تحمیل کرد و در انتخابات تقلب کرد و حالا آمده میگه زورگویی چیز خوبی نیست!

بعضی دیگر میگویند: این نشانه خریت طرف است. لابد خودش معنی زورگو و دیکتاتور را نمیداند.

بعضی دیگر میگویند: شما چقدر ساده‌اید. لابد یکی دارد بهش زور میگوید که اینطور علیه زورگوها موضع گرفته. لابد حاج خانوم بهش زور میگه. ما که از پشت پرده خبر نداریم!

بعضی‌ها هم میگویند: اشتباه شما این است که این بابا را خیلی جدی میگیرید. همیشه اینطوری نامربوط حرف میزند. این بابا همینطوری دهانش را باز کرده یک زری زده دیگه! شما از این گوش بگیر و از او گوش در کن!

اما میدونید من چی میگم؟
من میگم بعضی از آدم‌ها هستند ماتحت شان میخارد برای اینکه دیگران بهشان گیر بدهند. باور کنید از اینجور آدم‌ها زیاد دیده‌ام. طرف سادیسم این را دارد که کاری کند تا مردم به او فحش بدهند تا او ارضا شود.
من فکر میکنم خامنه‌ای و شریعتمداری و احمدی‌نژاد از این دسته افراد هستند. عمدا یک چیزی میگویند که مردم در مورد آنها بگویند:
عجب حرامزاده‌هایی هستند اینها!

از وبلاگ مقام عظما:

از روزی که عقب نشینی هسته‌ای را با اقتدار شروع کردیم حال و روز خوشی نداریم. فکر نمیکردیم اینجوری بشود. بی‌گمان کار دشمن است. یعنی این قضایا از قبل سازماندهی شده بود که ما را به این روز سیاه بنشانند. البته حماقت های مسئولین هم بود والا ما که رهبری مان داهیانه است و مو لای درزش نمیرود. خدا لعنت کند این محمود را. از بس رفت توی نیویورک هارت و پورت کرد و چرت و پرت گفت تا آخرش کار داد دست‌مون. لابد این تاسیسات مخفی قم را محمود به خارجی‌ها لو داده و الا چطور ممکن است یک تاسیسات زیر زمینی را خارجی‌ها کشف کنند؟ حتما کار کار محموده. آخه این بشر اختیار دهانش دست خودش نیست. همینطوری دهانش را باز میکند و هرچی دلش خواست میگوید. لابد توی نیویورک به خبرنگاران گفته:« یک وقت فکر نکنید ما دنبال ساخت سلاح اتمی هستیم‌ها! الان ما توی قم یک تاسیساتی را راه انداخته‌ایم برای برق رسانی به توالت‌های عمومی مسجد جمکران. شما میتوانید بروید و از نزدیک ببینید!»
این خارجی‌های زبل هم فوری گوشی دستشان آمد و متوجه قضیه شدند و مثل عقاب آمدند روی تاسیسات قم و پته ما را انداختند روی آب.
خدا لعنتت کند ای محمود! الهی که بروی زیر تریلی 24 چرخ! الهی تیر غیب بخورد به اون هاله بی‌نورت! ای گل بگیرند اون دهان گشادت را!
اصلا من خر را بگو که اینقدر از تو حمایت کردم و گفتم توی انتخابات رای‌ها را به نفع تو اعلام کنند. اگر دستور من به سپاه نبود همین سبزپوشها دودمان تو و ما را فتیله‌پیچ کرده بودند.

حالا من جواب این ذوب شدگانم را چی بدهم؟ البته آنها خرتر از این هستند که اصولا سوالی برایشان پیش بیاید ولی خب. جواب این وبلاگ نویس‌ها را چی بدهیم؟ هی میگن «تو که میخواستی عقب نشینی مقتدرانه کنی پس چرا زودتر این کار را نکردی و چرا این همه خسارت به مملکت زدی؟ اون از وضع دریای خزر که همش را روسها و شرکایش بالا کشیدند و نتوانستیم جیک هم بزنیم و این هم از قضیه انرژی هسته‌ای که یکزمانی حق مسلم ما بود.»

ولی عیبی ندارد تلافی‌ این شکست را سر ملت درمی‌آورم! پدری از این ملت دربیاورم که مرغان آسمان بحال‌شان مراسم ترحیم برگزار کنند و حلوا پخش کنند!

توی این هیر و ویر یک تعدادی از این بسیجی ها امروز آمده بودند اینجا برای دستبوسی و از این حرفا. اینقدر بی حوصله و عصبانی بودم که دستور دادم همه را ببرند کهریزک و تا میخورند آنها را بزنند و کارهای دیگر بکنند.
آنها را بردند نوبت مسئول زندان اوین شد. او امده بود حکم آزادی ابطحی و زیدآبادی و دیگران را توشیح کنم. از عصبانیت کاغذ توی دستش را گرفتم و فین کردم تویش و با شدت مچاله اش کردم و کوبیدم توی کله او. گفتم خودت هم برو توی همان سلول انفرادی ابطحی همانجا بمان و تا وقتی خودم بهت خبر نداده ام حق نداری از آنجا خارج بشی!

این وضعیت دیگه قابل تحمل نیست. باید دنبال یک چارپایه و طناب مفت بروم و کار را یکسره نمایم. البته دو تا طناب لازم داریم. یکی برای خودم و یکی هم برای اون محمود چاخان ذلیل شده به تیر غیب آمده!

نیروگاه هسته‌ای بوشهر به روسیه منتقل می‌شود!

من بعنوان یک بسیجی مخ لس و ذوب شده در ولایت خیلی خوشحالم که رهنمودهای مقام عظما در مذاکرات هسته‌ای به نتیجه رسید و بالاخره پوز استکبار جهانی به خاک مالیده شد.
همانطور که پیش بینی میشد ما در مذاکرات هسته‌ای با اقتدار کامل جلو رفتیم و یک قدم از حقوق هسته‌ای خود عقب ننشستیم ولی بخاطر بعضی از چیزهایی که ما نمی‌دانیم و لی حتما آقا خودشان میدانند قرار شده ابتدا اورانیوم ناخالص را از کشورهای اروپایی بخریم و به ایران منتقل کنیم. بعد تحت نظارت بازرسان سازمان انرژی اتمی صندوق‌های اورانیوم ناخالص را بازکنیم و آنرا الک کرده و نخاله‌هایش را جدا کرده و بقیه را شستشو داده و حسابی مرتب کرده و دوباره بسته بندی کنیم و به روسیه بفرستیم تا در آنجا غنی سازی شود.
قرار شده روسها صندوق‌های اورانیوم را باز کنند و آنها را بریزند داخل دستگاههای سانتریفیوژ خود و یک چرخی بدهند به آنها و درجه خلوص آنرا برسانند به ۵ درصد. بعد دوباره آنها را بسته بندی کنند و بفرستند به فرانسه.
در فرانسه قرار است صندوق‌ها را باز کنند و دوباره انرا بریزند توی سانتریفیوژ خودشان و درجه خلوص انرا برسانند به ۶ درصد. بعد دوباره آنها را بسته بندی کنند بفرستند به کشور آلمان.
در آلمان هم آنها صندوق‌ها را باز خواهند کرد و درجه خلوص اورانیوم‌های ارسالی را میرسانند به ۷ درصد و بلافاصله آنها را بسته بندی میکنند و میفرستند به کشور بعدی و همینطور این چرخه غنی سازی ادامه پیدا میکند و هر کشوری در دنیا یک گوشه‌ای از این کار را انجام میدهد تا اورانیوم مورد نظر را برسانند به غلظت ۲۰ درصد.
وقتی به این درجه خلوص رسید مجددا آنرا میفرستند به روسیه تا در راکتورهای خودشان آنرا بسوزانند و برق تولید کنند. وقتی برق تولید شد آنرا بوسیله کابل‌های فشار قوی میفرستند به یکی از کشورهای اروپایی برای تست فنی.
اگر همه چیز اوکی بود اروپایی ها قسمتی از آنرا خودشان برمیدارند و قسمتی را درصورت صلاحدید سازمان انرژی اتمی میفرستند به ایران تا ما از برق تولید شده با انرژی هسته ای که حق مسلم ما بود تحت نظارت سازمان انرپی اتمی از آن استفاده کنیم و مخصوصا سخنرانی‌های آقا را بتوانیم از صدا و سیما ببینیم و لذت ببریم.
خدا سایه آقا را از سر این مملکت کم نکند با این همه درایت و ذکاوت خارق‌العاده‌شان. واقعا بقول آقای هاشمی رفسنجانی مدیریت ایشان بی‌بدیل است و ما هیچ کس را نداریم که بخوبی ایشان بتواند کشور را اداره کند.

سالروز خروج ملکوتی ما از ایران به کانادا:

ده سال پیش در چنین روزی حضرت آیت الله العظمی خودمان روحی له الفداء از تهران به تورنتو هجرت فرمودند که طبعا این روز باید مبدا تقویم کانادایی ها و ایرانیان مقیم شمال امریکا گردد.
مقام عظمای ملا حسنی در ابتدا به قصدادامه تحصیلات علوم جدیده به بلاد فرنگ مشرف شده بودند و قصد مراجعت به موطن خود را داشتند ولی بعدها بدلیل شیر تو شیر بودن موطن اصلی از مراجعت منصرف شدند و از ترس شان در همانجا رحل اقامت افکندند.

علامه دهر٬ نابغه زمانه٬ امید مستضعفین جهان٬ متفکر و فیلسوف شرق٬ استاد بی‌بدلیل وبلاگ‌نویسی٬ حضرت مستطاب ملا حسنی کانادایی از همان دوران جوانی که به تورنتو مشرف شدند در هدایت همشیره‌های بلاد کفر اهتمام ورزیدند که بسیار مثمر ثمر بود و دولت فخیمه کانادا به معظم له بسیار مدیون است بخاطر اهتمام و کوشش در جهت جلوگیری از انقراض نسل و کاهش جمعیت در این سرزمین یخی.
لازم به ذکر است که معظم له مدتی را در محضر رستوران‌های زنجیره‌ای مک دونالد حضور یافتند و بسرعت مدارج علمی و عملی ساندویچ درست کردن و سیب زمینی سرخ کردن را طی کردند و سپس بدلیل هوش سرشار خدادادی که در معظم‌له بود بسرعت وارد کار پیتزایی شدند و در آنجا مجاهدتها و رشادتهای زیادی از خود نشان دادند که در تاریخ به ثبت رسیده است.
با اتمام تحصیلات معظم له در حوزه تورنتو ایشان در یک موسسه تحقیقات علمی بصورت قراردادی مشغول بکار شدند که بحمدلله پول خوبی نصیب‌شان گردید و همین باعث شد به فکر راه‌اندازی بیزینسی مستقل برای خودشان بیفتند و دیگر اینقدر برای این و آن کار نکنند.
معظم له مدتی را از جیب خوردند تا کم کم بیزینس‌شان راه افتاد و رونق گرفت بطوریکه بحمدلله امروزه به اوج قله‌های پیشرفت و فن‌آوری رسیده‌اند و دفتر و دستکی راه‌انداخته‌اند و چند تا منشی خوشگل و کارمند تر و تمیز و بقیه چیزها که بیا و ببین!

در وصیتنامه معظم‌له خطاب به هموطنانی که به کانادا مهاجرت کرده و یا خواهند کرد توصیه‌های مهمی شده که میتوان راهگشای آنان گردد. در قسمتی از این وصیتنامه آمده است:
«ای عزیزانی که با تحصیلات دانشگاهی از ایران به کانادا می‌آیید بهوش باشید که در اینجا معمولا کار برای رشته تحصیلی شما پیدا نمیشود مخصوصا در رشته‌های فنی و مهندسی. و اگر هم پیدا شود پول درست و حسابی نمیدهند و شما همیشه به زمین و زمان بدهکار خواهید ماند.
از من به شما نصیحت که برای موفقیت در کانادا سعی کنید برای خودتان کار کنید و بیزینسی را هرچند غیر مرتبط با تحصیلات‌تان راه‌اندازی کنید و برای رشد و رونق آن لااقل سه چهار سال متوالی زحمت بکشید.
هرکاری زحمت دارد و زود نباید جا بزنید. از همان ابتدای ورودتان به این کشور بروید دنبال یادگرفتن یک حرفه جدید که بدرد این کشور بخورد. کالج‌های زیادی در اینجا هست که شما میتوانید براحتی وارد آنجا شوید و یک حرفه را ظرف شش ماه یا یکسال یاد بگیرید و با آن بیزینس خودتان را شروع کنید. اینقدر هی نگویید پس اینهمه درسی که خوانده ایم چی میشه؟! فراموشش کنید. ممه را لولو برد ( و یا خورد)!
اگر از ایران با پول زیاد می‌آیید ابتدا بروید یک محل درآمد بخرید نه اینکه همه پول‌هایتان را صرف خرید خانه و یا آپارتمان و مبل و تلویزیون‌های فلت اسکرین و غیره کنید و بعد مجبور شوید توی مک دونالد کار کنید تا از پس مخارج آن برآیید. ایده‌های کسب درآمد زیادند. با هموطنان خودتان مشورت نکنید که بدبخت میشوید!
باید خودتان با مطالعه و بررسی به آن برسید.
مثلا بروید یک سالن بخرید و یک سینمای ایرانی راه‌اندازی کنید. هجوم مهاجرین ایرانی به این کشور توقف ناپذیر است و هر ساله بر جمعیت ایرانی‌های مهاجر افزوده میشود.
اگر پول ندارید ولی فیزیک بدنی خوبی دارید و به کارهای ساختمانی علاقه‌ دارید ابتدا بروید جرج براون کالج و حرفه «فریمینگ» ساختمان را یاد بگیرید. در اینجا فریمینگ به کار اسکلت سازی ساختمان میگویند. البته اسکلت چوبی. خیلی کار پول‌سازی است. این کار بیشتر در دست ایتالیایی‌ها و پرتغالی‌هاست. از من به شما نصیحت بروید دنبال این کار.
اگر اهل این جور کارهای فیزیکی و زمخت نیستید بروید یک دوره نقشه برداری بردارید و یک شرکتی بزنید و فقط کار مساحت یابی ساختمان‌های مسکونی را انجام دهید. شاید تعجب کنید. این کار٬ کار گمی است که خیلی‌ها بفکرشان نمیرسد. مشتری‌های شما هم صاحبان خانه‌های مسکونی و تجاری هستند که میخواهند بدانند خانه‌شان و یا محل کسب‌شان دقیقا چقدر است و هم مشاورین املاک و هم شهرداری‌ها و شرکت‌های بیمه و غیره.
خلاصه ایده‌ها زیادند. از دنباله‌روی هموطنان‌تان بپرهیزید. مثلا ببینید الان چقدر مشاور املاک و یا مشاور مهاجرت و یا بقالی ایرانی داریم؟ همه‌شان هم ول معطل‌اند از بس روی دست هم بلند میشوند.
اگر تنبل‌تر از این حرفها هستید لااقل بروید یک لاتاری بخرید شاید برنده شدید!
البته همه ایده‌ها را که نمیشود در یک وصیتنامه ذکر کرد. بقیه‌اش ایشالله در وصیتنامه بعدی!»