آخرین خبر: تیم ملی کشورمان به مرحله نهایی جام جهانی راه یافت:


بر اساس آخرین خبرها و گزارشات رسیده٬ با موافقت مقام معظم رهبری٬ رهبر فوتبالیست‌های جهان٬ دیگر نیازی نیست با تیم‌های کره شمالی و جنوبی بازی کنیم. ایشان فرمودند یکراست بروید آفریقای جنوبی و در جام جهانی شرکت کنید. خودم به آقای نلسن ماندلا سفارش‌تان را میکنم.

متن درخواست رئیس تربیت بدنی و همچنین جوابیه معظم له بدین شرح است:

محضر مبارک ولی امر مسلمین

در راستای فرمایشات حضرتعالی مبنی بر اصلاح الگوی مصرف و جلوگیری از هزینه‌های اضافی٬ به استحضار میرساند با این وضعی که در بازی با عربستان داشتیم معلوم است که دو بازی باقی مانده در برابر تیم‌های کره شمالی و جنوبی را هم می‌بازیم. بنابر این چه لزومی دارد این همه خرج روی دست دولت ارزشی و خدمتگزار بگذاریم.
اگر حضرتعالی موافقت فرمایید بهتر است بجای هزینه سفر به کره‌تین(یعنی دو کره) که بلیط هواپیمایش خیلی گران است٬ برای اعضای تیم ملی و همراهان آنها٬ بلیط رفت و برگشت به سوریه بگیریم تا بازیکنان با توسل به حضرت زینب ٬ برای راهیابی تیم ملی کشورمان به جام جهانی دعا کنند.

متن جوابیه مقام معظم:

آقای دکتر علی آبادی
پدر ورزش ایران

نامه را دیدم
اشکالی در آن ندیدم
راه حل‌تان را پسندیدم
بلیط جام جهانی را برایتان خریدم


در معیت برادرها:

بعضی از کلمه‌های زبان خارجی برای آدم خاطره‌انگیزند. یعنی یک حادثه‌ای رخ داده که منجر به حک شدن آن کلمه در ذهن و حافظه انسان شده است.
مثلا من از کلمه snake به معنی مار یک خاطره‌ای دارم که هیچوقت آنرا با کلمه دیگری مثل snack یعنی غذای سبک و آماده اشتباه نمی‌کنم.
چند سال پیش با یک عده از مدیران شرکتهای دولتی برای بازدید از یک نمایشگاه رفته بودیم آلمان. بیشتر آنها طبق معمول زبان خارجی بلد نبودند. من هم انگلیسی‌ام تعریفی نداشت ولی خب٬ بهتر از آنها بود. توی گروه ما چند نفر مدیر حزب اللهی بودند که باوجودیکه زبان بلد نبودند ولی هیچوقت حاضر نبودند از ما که انگلیسی‌مان بهتر از آنها بود بخواهند بجای انها حرف بزنیم. دست و پا شکسته کلمات فارسی و انگلیسی را کنار هم میگذاشتند و غلط و غلوط منظور خودشان را می‌رساندند.

شب اول اقامت‌مان٬ مثل روستایی‌هایی که به شهر می‌آیند٬ بصورت دسته جمعی ریختیم توی رستوران هتل. هتل هم از اون هتل‌های شیک بود. رستوران هتل خیلی مجلل بود و دکوراسیون زیبایی داشت. گارسون‌ها همه خوش‌لباس و مودب مراقب همه چیز بودند. یکنفر هم اون وسط کنار یک آبشار مصنوعی و چند تا درخت و درختچه داشت با پیانو یک آهنگ آرامی را اجرا میکرد.
تعدادمان زیاد بود و همه ندید بدید و روستایی. همه بلند بلند حرف میزدند و با صدای بلند یکدیگر را صدا می‌زدند.
«حاج اصغر! بیا همگی بنشینیم اینجا صفاش بیشتره. روبروی این ضعیفه‌های موبور خارجی‌!»

خلاصه در ظرف کمتر از چند ثانیه ٬قبل از اینکه گارسون‌ها از جای خود تکان بخورند٬ دو سه تا از میزها را هم بهم چسبانیده شد و هرکس صندلی‌ای را از جایی بر‌می‌داشت و با خود به سمت جمع می‌آورد. خلاصه نظم و ترتیب رستوران بهم خورد و صدای جیر جیر پایه صندلی‌‌ها و میزها فضای آنجا را پر کرده بود. بقیه میهمانان خارجی هم که بنظر خیلی باکلاس می‌آمدند توجه‌شان به این جمع دهاتی ما معطوف شده بود و دهانشان از تعجب باز مانده بود.

وقتی که همه سرجای خود نشستند و قاشق و چنگال‌ و لیوان‌ها را تلق تلق جلوی خودشان گذاشتند نوبت دستشویی رفتن‌شان شد. یکی از آقایون مدیرها که ریش و پشمی هم داشت فورا کت‌اش را از تن بیرون آورد و روی شانه‌اش انداخت و آستین‌ پیراهن را هم تا آرنج بالا زد و از یکی از خانم‌های گارسون پرسید:
اکسیوز می سیستر! (یعنی ببخشید خواهر)
ور ایز دبیلیو سی! (یعنی دست به آب کجاست؟)

آن خانم گارسون هم با لبخند او را تا مستراح همراهی کرد که لابد آن مدیر حزب‌اللهی خیال کرد حتما همراه او تا داخل توالت هم می‌آید. بیچاره قند توی دلش آب شده بود.
با مشخص شدن مکان دستشویی٬ یک دفعه گروه ما مثل لشگر مغول هلهله کنان حمله کردند به توالت‌ها.
حالا تصور کنید من و یکی دو نفر از دوستان که همچنان سرجای خودما نشسته بودیم و حرکات اینها را نگاه میکردیم چه حالی داشتیم.
موقعی که از دستشویی برمی‌گشتند دیدم چند نفر از آنها لیوان‌های سر میز را برداشته و با خود به دستشویی برده بودند تا بجای آفتابه از آن استفاده کنند.
آقا ما از خجالت خیس شده بودیم.
خلاصه موقع سفارش دادن غذا شد. غذاهای خارجی برای بیشتر ما ناشناخته بود. بعضی‌ها همینطور الکی از روی منو یک چیزی را سفارش میدادند. هرچیز را هم که گارسون می‌پرسید فقط یس یس جواب میدادند. لازم به گفتن است که یک جایی در منو مربوط به غذاهای اصلی بود و یک جایی هم مربوط به غذاهای سبک و بقول خارجی ها snack.

یکی از اون آقایون علیه السلام٬ وقتی دید غذاهای خارجی را نمی‌تواند بخورد. میخواست مثلا یک چیز سبکی سفارش بدهد مانند سیب زمینی سرخ کرده یا سالاد یا چیزی نظیر آنها. گارسون را صدا زد و گفت:
پلیز! وان اsnake! (یعنی لطفا یک عدد مار بیاور)
بیچاره snake را با snack قاطی کرده بود.
خلاصه از آن به بعد هر وقت میخواهم این دو کلمه را استفاده کنم یاد اون گوشکوبها می‌افتم.

اندوه فوتبال کشت ما را:

عرضم بحضور شما٬ امروز خیلی پکر شدم وقتی بازی ایران با عربستان را بصورت زنده از کانال فاکس اسپرت دیدم.
درست است که فوتبال برد و باخت دارد و این اولین و آخرین باخت تیم ملی ما نبوده و نیست ولی اینبار بدجوری تحقیر شدیم. آنهایی که مدتی در کشورهای عربی زندگی کرده‌اند بهتر می‌فهمند چه میگویم. قبل از آنکه ما نژادپرست باشیم عربها منتظر تحقیر ما هستند.
از قدیم الایام عربها از رویارویی با تیم فوتبال ایران وحشت داشتند مخصوصا اگر قرار شود بازی توی استادیوم یکصدهزار نفری آزادی هم برگزار شود. در چنین مواقعی آیده‌آل برای آنها نتیجه صفر- صفر است.
اما حالا به لطف مدیریت دولت مکتبی٬ مدیریت ورزش مملکت افتاده است دست یک مشت نالایق. فوتبال ما آیینه‌ای است از وضعیت مملکت ما. نالایق‌ها سوار کارند و می‌خواهند با دعا و جادو و جمبل٬ تیم ملی را به جام جهانی ببرند.
امروز تیم عربستان٬ با وجودیکه یکی دو بازیکن خود را دراختیار نداشت ولی باز قادر بود در زمین حریف و در حضور یکصد هزار نفر٬ تیم ملی ما را مچاله کند و نشان دهد فوتبال ایران دیگر حرفی برای گفتن ندارد.
من نمی‌خواهم گریز به صحرای کربلا بزنم و این موضوع را سیاسی کنم ولی الحق و الانصاف هرچه فکر میکنم می‌بینم اگر فوتبال ما بخواهد رشد کند و مایه افتخار هر ایرانی باشد٬ باید مستقل از حاکمیت نظام ولایت فقیه باشد.
تا زمانی که مقامات مذهبی و حکومتی در ورزش این مملکت دخالت میکنند٬ امیدی به توسعه آن نیست. ممکن است چند تا مسابقه را بطور اتفاقی خوب بازی کنند ولی هیچوقت نمی‌توانند با اقتدار و با برنامه جلوی حریف ظاهر شوند.
خوشبختانه یا بدبختانه٬ فوتبال یک خاصیتی دارد که سوء مدیریت آقایان را به صورت واضح نشان میدهد و مردم واقعیت‌های آنرا بخوبی لمس میکنند ولی زمینه‌های دیگر مثل سیاستهای کلان کشور٬ سیاست خارجی٬ مسائل فرهنگی و آموزشی و بالاخره آزادی بیان و حقوق شهروندی٬ اینگونه قابل لمس نیست. یعنی مردم تحقیر شدن در زمینه‌های دیگر را به این واضحی لمس نمیکنند.
تا زمانی که هویت ایران و ایرانی با هویت این اقلیت مذهبی گره خورده٬ به ما اجازه نمیدهند تا به ایرانی بودن خود افتخار کنیم. این حکومت فقط تحقیر و سرافکندگی و عقب‌ماندگی در همه زمینه‌ها را برای ما به ارمغان می‌آورد. تحقیر در فوتبال نمونه کوچک آن است.

پیام مقام معظم رهبری بعد از مسابقه ایران-عربستان


جناب آقای جاج علی آقای دایی

صحنه را دیدم
از خواب پریدم
گل دوم سعودی‌ها را دیدم
من که آفسایدی ندیدم
ای به گور پدر همچی فوتبالی خندیدم


در سال اصلاح الگوی مصرف٬ چه خوابی برایمان دیده‌اند؟

کسی از شما خبر دارد که این علما چه چیزی را میخواهند اصلاح کنند؟
الگوی مصرف را؟
اصلا مگر ما برای مصرف٬ «الگو» هم داریم که بخواهیم آنرا اصلاح کنیم؟

خب. حالا گیریم که «الگو» داریم٬ بفرمایید ببینیم چه کسی میخواهد این الگو را اصلاح کند؟ با کدام ابزار؟ با کدام سیستم و تشکیلات؟ با کدام طرح و برنامه؟

آقاجون! اصلا این حرفها به قیافه این آقایون نمیخورد. این حرفها مال جوامعی است که مدیریت آن علمی است نه هردم بیلی و ولایت فقیهی. مال جاهایی است که مدیران آن برنامه‌ریزی و طرح و جدول زمانبندی حالی‌شان میشود. مال کشورهایی است که برای هر چیز آمار دارند. نظر سنجی دارند. مراکز تحقیقاتی و تدوین شاخص‌ها دارند. در چنین جوامعی اگر دولت در مصرف چیزی سهل‌انگاری کند رسانه‌های موافق و مخالف آنقدر آزادی دارند که مو را از ماست بیرون بکشند و حتی وزیر یا مسئولی را مجبور به استعفا کنند.
این حرفها مال آنجاست. نه مال نظام گل و بلبل جمهوری اسلامی.
اینها حتی با نفت صدو سی- چهل دلاری هم نتوانستند به اوضاع درهم پاشیده کشور سر و سامانی بدهند. حالا انتظار دارید بتوانند الگوی مصرف ما را تغییر بدهند؟
بابا جمع کنید این حرفها را.

البته من این مقام عظما را بهتر از شما می‌شناسم و میدانم چگونه این عنوان اصلاح الگوی مصرف را برای امسال انتخاب کرده است.اما بعضی از شما خیال میکنید علی آباد هم برای خودش شهری است و لابد خبرهایی هست و لذا این حرفهای مقام معظم را ممکن است جدی بگیرید. آقاجان همش کشکه. اینها تنبان خودشان را هم بلد نیستند بالا بکشند چه برسد به اصلاح الگوی مصرف.
من چند تا مثال ساده برایتان می‌زنم:

شما بهتر از من میدانید که بنزین در کشور ما چه نقش پر اهمیتی دارد. آنقدر بنزین مهم است که از آن بعنوان اهرمی علیه فشار به نظام نام می‌برند. یعنی اگر کشورهای غربی بتوانند جلوی ورود بنزین به ایران را بگیرند٬ قطعا مشکلات عمیقی را میتوانند بر ایران تحمیل کنند.
خب. اگر مسولین یک ذره عقل توی کله پوک‌شان بود٬ می‌آمدند جلوی مصرف بی‌رویه بنزین را میگرفتند.
ولی چرا نمی‌توانند در مصرف بی‌رویه بنزین اقدامی کنند؟ چون این کاره نیستند. چون آمار ندارند. اگر هم آمار بگیرند٬ آنرا دست‌کاری میکنند. اگر چهار تا کارشناس دلسوز هم بخواهند حرفی بزنند٬ فورا زیر پایشان را خالی میکنند. توی این سیستم چاپلوسی بیشتر از یک حرف کارشناسی اثر دارد. اینها حتی قادر نیستند جلوی تبخیر شدن بنزین را در هنگام پرکردن باک بنزین ماشین‌ها بگیرند. از این ساده‌تر؟

یا مثلا ببینید تلفات مصرف گندم و نان در کشور ما چگونه است. توی این سی ساله هیچوقت ما نتوانستیم جلوی واردات گندم را بگیریم. همین سال گذشته چندین میلیارد دلار گندم وارد کردیم. سالهاست که ایران جزو مهمترین خریداران گندم در دنیاست . بر اساس آماری که چند سال پیش سازمان غله داده بود٬ یک سوم واردات گندم ایران از طریق پخت غیر صحیح تلف میشود. یعنی هر ساله میلیاردها پول این ملت بدبخت را میدهند گندم و نهایتا یک سوم آنرا می‌ریزند جلوی گاو‌ها.
خب. ای مدعی مدیریت جهانی! ای نایب امام زمان! لااقل بجای اینکه پول‌های این ملت را بریزی توی حلق حماس و عنترهای حسن نصرالله برو یک فکری به حال الگوی مصرف نان این ملت بکن. بجای اینکه پول ملت را بدهی به چین و کره شمالی برایت موشک دور برد درست کنند٬ برو یکسری دستگاههای مکانیزه پخت نان تهیه کن که اینقدر تلفات گندم نداشته باشیم.

آخرین مثال. ببینید. کانادا پرآب ترین کشور دنیاست و مشگلی درتامین آب آشامیدنی ندارد ولی همین کشور٬ از سالها قبل برای مصرف آب برنامه‌ریزی کرده است. اما برعکس٬ ایران در یک منطقه کم آب قرار گرفته ولی میزان تلفات آب آن (فقط در مسیر لوله‌های زیر زمینی ) یک رقم نجومی و سرسام آوری است.
آیا بنظر شما این مملکت ماهواره نیاز دارد یا نوسازی شبکه آبرسانی؟

بخاطر این چیزهاست که من میگویم این فرمایشات مقام عظما از روی باد معده مبارک است نه از روی تدبیر و سنجش.

برو با بزرگترت بیا:


تازه پا به سن بلوغ گذاشته بودم و علائم مردانگی در قسمتهای مختلف بدنم ظاهر شده بودند. از جوش غرور و دورگه شدن صدا بگیر تا جوانه زدن چند تار مو در قسمت شرمگاهی.
همه آن علائم قابل تحمل بودند غیر از این آخری.
لامصب بدجوری اذیت میکرد. همیشه خارش داشت و آدم مجبور بود دستش را بکند داخل جیب شلوارش و به بهانه‌ای٬ بطوریکه کسی متوجه نشود٬ کمی انجا را بخاراند و یا لااقل اون کوفت زهرماری (سرمایه اسلام) را جابجا کند.
دوران کودکی و نوجوانی ما مثل الان نبود که بچه‌ها چشم و گوش‌شان باز باشد و امکانات در دسترشان.
مثلا یکی از مشکلات من این بود که چگونه آنها را کوتاه کنم. ممکن است بگویید: خب با قیچی یا مثلا تیغ صورت‌تراشی.
جهت اطلاع شما باید عرض کنم چند بار با قیچی سعی کردم این کار را بکنم ولی تجربه ناموفقی بود چون اولا نمیتوان آنها را از ته کوتاه کرد و همین باعث میشود که سر آنها تیزتر شود و مثل نیزه فرو برود در جاهای حساس بدن. ضمن اینکه استفاده از قیچی برای آن کار بخصوص٬ بی‌خطر هم نیست. کافی بود کمی حواس‌ات پرت شود و در یک لحظه کوتاه٬ همه آمال و آرزوها از بیخ بریده شود.
این از قیچی. و اما از «تیغ ناست دوسوسمار» هم می‌ترسیدم. ضمن اینکه خب نمیشد تیغ اصلاح صورت بابام را بردارم و آنجا را کوتاه کنم. اگر می‌فهمید که بدبخت میشدم.
البته بعدها توی این کار استاد شدم ولی الان دارم ماجرای همان دوران اولیه را برایتان بازگو میکنم.
بالاخره بعد از مدتی رایزنی با دوستان و هم سن و سال‌های خود به این نتیجه رسیدم که بهترین و موثرترین راه برای خلاص شدن از شر آن علائم مزاحم٬ رفتن به حمام عمومی و استفاده از داروی نظافت است. شنیده بودم آنها را از بیخ میکند و مثل آینه٬ صاف صاف میکند.
خلاصه یکروز توی هفته رفتم حمام عمومی. خیلی دقت کردم موقعی بروم که خلوت باشد و توی آن محوطه اولیه٬ یعنی همانجا که یک ردیف کمد بود و باصطلاح رختکن٬ افراد کمتری باشند تا من بتوانم راحت‌تر از آن آقای حمامی یک بسته واجبی بخرم.
خلاصه درد سرتان ندهم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که چی بگم و چی نگم. بهرحال دل به دریا زدم و خجالت را کنار گذاشتم و با اعتماد به نفس٬ داخل حمام شدم. توی رختکن دو سه تا پیرمرد بودند که مشغول خشک کردن خود بودند.
من هم سلام کردم و رفتم جلوی یکی از آن کمدها و لباس‌های خودم را درآوردم و لنگ قرمزی دور کمرم بستم و رفتم به سمت آن آقای حمامی که مشغول خشک کردن و تا کردن لنگ‌ها بود. آهسته و آرام به او گفتم: ببخشید یک بسته داروی نظافت!
حمامی٬ قیافه خشمناکی بخود گرفت و پرسید: برای کی میخوای؟
جواب دادم: برای خودم.
چشمان حمامی داشت از تعجب از حدقه می‌زد بیرون!
مثل این بود که من درخواست نابجایی کردم و مرتکب عمل خلافی شده بودم. با یک لحن تحقیر آمیز و با صدای بلند بطوریکه بقیه هم بشنوند گفت: «برو بزرگترت را بیار!
عجب دوره و زمانه‌ای شده! بچه به این فسقلی داروی نظافت میخواد!»

آخ چه صحنه بدی بود. از خجالت آب شدم رفتم توی زمین. لباس‌هایم را پوشیدم و موقع بیرون آمدن از حمام یک فحش آبداری نثار حمامی کردم و الفرار!

«آویزون» سقوط کرد:

بنا بر گزارش خبرگزاریها شب گذشته چند لشگر پیاده و زرهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که با آتش توپخانه و جنگنده بمب افکن‌ها حمایت می‌شدند با عبور از میادین مین و موانع سیم خاردار٬ وارد منطقه اینترنت شدند و با یک عمیلیات گاز انبری چند روستای سوق الجیشی اینترنتی را به محاصره کامل درآوردند. در این تهاجم گسترده نیروهای سپاه از بمب های خوشه ای و گلوله های میکروبی و شیمیایی استفاده کردند و مناطق مسکونی و چند وبلاگ روستایی را منهدم کردند که باعث ترسیده شدن چند وبلاگ نویس شد. بنابر شاهدان عینی از مناطق جنگی عده ای از وبلاگ نویسان در حال فرار به مناطق امن تر هستند.
گزارش‌های تکمیلی حاکی از نبرد سنگین آتش توپخانه و خمپاره‌اندازها در حوالی روستای معلوم الحال «آویزون» دارد و دود ناشی از انفجار انبار مهمات آن سایت از فاصله دور نیز قابل مشاهده است.
بنا به گزارش قرارگاه خاتم الانبیا٬ نیروهای سپاه هم اینک در حال جستجوی خانه به خانه آن سایت مستهجن هستند و گزارشها حاکی از به اسارت درآمدن چهارتن از فرماندهان آن سایت و به غنیمت گرفتن تعداد زیادی عکسهای لختی و فیلمهای بی‌ناموسی دارد.

برای اطلاع شما عزیزان از چند و چون این خبر٬ ارتباط زنده‌ای داریم با دکتر گوشکوبیان کارشناس استراتژیک جنگهای پارتیزانی و استاد دانشگاه در حال تاسیس زورآباد سفلی و عضو سابق آکادمی نان خشکه فروشی‌های جنوب تهران:

- آقای دکتر! شما بفرمایید نظرتان در مورد این عمیلیات تهاجمی سپاه به سایت‌های اینترنتی چیست و آنرا چگونه ارزیابی می‌کنید؟

- بعد از عرض سلام و احوالپرسی و تبریک عید نوروز به همه شما و هموطنان عزیز٬ باید بگم والله من بیلمیرم! یعنی نمی‌دانم.یک سوال آسان بپرس.

- آقای دکتر! نمیشه شما باید به همین سوال جواب بدین.
- والله. چی عرض کنم؟ بنظر من سپاه دچار یک اشتباه استراتژیک شد. نباید به اینترنت حمله میکرد. مثل حمله امریکا به عراق٬ سپاه هم در باتلاق اینترنت گیر خواهد افتاد.

- آقای دکتر! ولی سپاه اعلان کرده میخواهد اینترنت را پاکسازی کند و ایمان و تقوای را به آنجا ببرد
- خب. همانطور که دمکراسی را با حمله نظامی به یک کشور نمیتوان محقق کرد٬ با ارعاب و تهدید و هک کردن سایت‌ها نمیتوان جلوی ایده‌ها را گرفت و اینترنت را یکدست کرد.
-ولی آقای دکتر! خیلی از وبلاگ نویس‌ها ترسیده‌اند. شما آینده را چگونه پیش بینی میکنید؟
- ای آقا! عجب ساده اید شما. کی ترسیده؟ شما نگاه کن این روزها لحن نوشته‌های وبلاگ نویس‌ها تندتر شده یا محافظه‌کارانه‌تر؟
الان حتی ترسوترین وبلاگ نویس ها هم علیه خامنه ای مطلب مینویسند و قتل یک وبلاگ نویس جوان را در زندان محکوم میکنند. دخالت سپاه و بسیج در اینترنت باعث شکسته شدن خطوط قرمز خواهد شد. هر سایتی را که ببندند بعد از مدتی سایت دیگری درست میشود. البته ما نباید از سایتهای بی ناموسی حمایت کنیم ولی آنها (سپاه) که فقط دنبال چنین سایتهایی نیست. هدف آنها یکدست کردن فضای اینترنت است که یک مبارزه از پیش باخته شده ای است.
آنها وارد کارزاری شده‌اند که برایشان جز جری کردن کاربران اینترنت و رودررویی با مردم ثمری ندارد و نهایتا با خفت و خواری عقب نشینی خواهند کرد. البته مملکت ما همیشه اینطوری بوده. ابتدا چند روزی را با زور و کتک میخواهند جلوی یک چیزی را بگیرند بعد که می بینند نشد آنرا ول میکنند و میروند سراغ سوژه ای دیگر.

- ممنون از شما آقای دکتر گوشگوبیان
- من هم ممنون.... آی نون خشک میخریم. دم پایی کهنه- سماور- لباس کهنه میخریم....

خاطره‌ای از یک ماجرای واقعی:

دوستان! تا حالا شده مطلب دروغی توی این وبلاگ خوانده باشید؟ هرگز. خب امروز هم میخواهم یک ماجرای واقعی را همانطور که اتفاق افتاده برایتان بازگو کنم.

عرضم بحضور شما٬ در زمان جنگ ایران و عراق٬ یک زمانی صدام شروع کرده بود با موشک‌های دوربرد تهران را میزد. خیلی‌ها خانه و زندگی را ول کردند و به شهرها و روستاهای اطراف رفتند تا وقتی آبها از آسیاب افتاد دوباره به سر خانه و زندگی خود برگردند. مدارس و دانشگاهها تق و لق شدند و بازاریها حجره‌ها را بستند و رفتند شمال.
خیلی‌ها رفتند. تهران خلوت شده بود. اما من مجبور بودم بمانم. هم بخاطر کارم و هم بخاطر سرزدن به خانه‌های بستگان.
از جمله کسانی که تهران را ترک کرد٬ برادر خودم بود که بهمراه همسر و بچه‌هایش تهران را موقتا ترک کرده و به دماوند رفتند. از من هم خواهش کردند که مرتب به خانه آنها سر بزنم که در غیاب آنها اتفاقی نیفتد.
از بد حادثه٬ یک شب دزد آمده بود خانه برادرم و کل دار و ندارش را با حوصله جمع کرده بود و برده بود. خانه خالی خالی شده بود. همه چیز را برده بودند.دزد یا دزدان نابکار هیچ رد پایی هم از خود باقی نگذاشته بودند.

پیگیری کلانتری و ماموران کارکشته آگاهی هم راه بجایی نبرد. حدس و گمان‌ها شروع شده بود و حرف و حدیث‌های فراوانی در جمع فامیل زده می‌شد. همه اینها باعث شده بود که من انگیزه زیادی برای پیدا کردن سرنخی از آن دزد نابکار پیدا کنم.
روزها گذشت و تلاش‌ها برای یافتن سارق بی‌حاصل.
بالاخره یک‌روز یکی از افسران آگاهی که قبلا سبیلش را برای پیدا کردن دزد چرب کرده بودم به خانه ما آمد و گفت: اگر هزینه‌اش را قبول کنی٬ همراه من بیایید برویم زاهدان. آنجا یک نفر هست که غیبگوست و می‌تواند به شما نشانی‌های دزد را بگوید!
من با تمسخر اظهار بی علاقگی کردم و جواب منفی دادم. هرچه او در مورد توانایی‌های آن شخص میگفت در من اثر نمیکرد. نهایتا به او گفتم من به این چیزها اعتقادی ندارم و اینقدر گرفتارم که وقت افتادن دنبال یک آدم جادوگر را ندارم ولی حاضرم هزینه سفرت را بدهم تا خودت بروی آنجا و مشخصات دزد نابکار را بگیری و بیاوری.
او قبول نمیکرد و میگفت آن پیرمرد با مامورهای نظامی و انتظامی همکاری نمیکند و فقط به مردم عادی سرویس میدهد. بعد از کشمکش‌های فراوان خلاصه قرار شد برادرم به همراه او برود. ظاهرا خیلی از او خواسته بودند با ارگان های دولتی کار کند ولی آن پیرمرد قبول نکرده بود.

وقتی برادرم برگشت. کاملا خوشحال بود. میگفت حیف شد نیامدی از نزدیک آن آدم عجیب را ببینی. یک پیرمردی بود توی یک خانه محقری نشسته بود. مردم از راههای دور و نزدیک می‌آمدند و سوالات خودشان را می‌پرسیدند. یکی شترهایش را گم کرده بود. یکی دیگر فرزندش مفقود شده بود. دیگری کانتینر جنس‌هایش را در گمرک دزده بودند و الان نمی‌دانست در کجا پنهان شده. دیگری ماشینش را بسرقت برده بودند ومی خواست بداند الان در کدام اوراق فروشی پارک شده و امثالهم.
جالب این که آن پیرمرد غیبگو مثل دستگاه موقعیت یاب جی پی اس محل تقریبی گم شده‌ها را به آنها میگفت. ظاهرا وقتی برادرم ماجرای سرقت خانه و زندگی‌اش را میگوید٬ پیر مرد چند تا سوال از او میکند و نهایتا به او میگوید یکی از همکارانت که اسم کوچکش فلانی است آن کار را کرده و هنوز هم اثاثیه در فلان منطقه جنوب تهران توی انبار است!

خلاصه در کمال ناباوری٬ ظرف کمتر از یک هفته٬ ماموران آگاهی به سراغ سارق رفتند و او را دستگیر کرده و اموال دزدیده شده را به صاحبش برگرداندند.

با گذشت سالها از آن ماجرا من هنوز هم باور نمیکنم که یک انسان قادر باشد چنین کارهایی بکند. لااقل با عقل ناقص من جور در‌نمی‌آید. در درستی و یا نادرستی آن ماجرا هزار جور احتمال مطرح است ولی بهرحال اتفاقی بود که افتاد. خارج از چارچوب‌های عقلانی ما.

اما این روزها دلم میخواهد آن ماجرای پیرمرد غیبگو واقعی باشد . در آنصورت من باید فورا یک سفری بروم زاهدان.
باید بروم پیش آن پیرمرد غیبگو و از او بپرسم چه بلایی سر وبلاگ نویس‌های قدیمی ما آمده ؟ خیلی‌ها نیستند. مثلا اون هاله «سرزمین آفتاب» کجاست؟. همچنین از او بپرسم ناصر خالدیان نویسنده چیره دست وبلاگ «نقطه ته خط» کجاپنهان شده؟ حالش خوبه؟ مسعود برجیان چی شد؟ نویسنده وبلاگ «پیام ایرانیان» و یا خیلی های دیگر که اسمشان را فراموش کردم.
البته مهم نیست که دیگر چنین وبلاگ‌هایی وجود ندارند ولی مهم آدمهای پشت آن وبلاگها هستند. فقط دلم میخواهد بدانم که این دوستان قدیمی هنوز زنده و سالم و سرحال هستند یا خدای نکرده دچار مشگلی شده‌اند؟
البته خیالتان راحت باشد از آن پیرمرد پسورد شما را نخواهم پرسید. بیخودی دلواپس نشوید.

پاسخ دندان‌شکن مقام معظم رهبری به پیام نوروزی باراک اوباما:


جناب آقای حسین آقای اوباما
دامت حفاظاته
صحنه را دیدم.
چیزی از آن نفهمیدم.
بخود بالیدم.
بعد گرفتم خوابیدم.

والسلام علیکم و رحمت الله
سید علی خامنه‌ای
رهبر مسلمین و غیر مسلمین جهان

سال اصلاح الگوی مصرف:


در راستای تبعیت از رهنمودهای عالمانه مقام معظم رهبری در اعلام سال ۸۸ بعنوان سال اصلاح الگوی مصرف٬ قرار شده است از این به بعد موارد زیر را رعایت کنید در غیر اینصورت با شما برخورد قانونی صورت خواهد گرفت:

۱- اولین قدم اصلاح در الگوی مصرف آب است. اینقدر آب نخورید. مخصوصا شب‌ها و قبل از خواب. این کار درستی نیست چون ممکن است آبرویتان برود. مصرف آب فقط سه قلپ. صبح و ظهر و عصر.
ضمنا اینقدر هم غسل جنابت نکنید. چه خبره‌تون است؟ یک کم جلوی خودتان را بگیرید. هفته‌ای یکبار کافی است. در طول هفته همه توان‌تان را جمع کنید برای شب جمعه.

۲- قدم بعدی رسیدگی به وضع الگوی مصرف هواست. یعنی اینکه شما ملت خیلی اکسیژن مصرف میکنید. هیچ جای دنیا اینقدر اکسیژن مصرف نمیکنند. سعی کنید نفس‌هایتان را در سینه حبس کنید و هر دو سه ساعت یکبار عمل دم و بازدم را انجام دهید و بیخودی خرج روی دست دولت نگذارید. مگر نمی بینید ما در تحریم اقتصادی هستیم. خلاصه اینکه بیخود و بی‌جهت نفس نکشید. در صورت ضرورت٬ و در مواقع خیلی اضطراری٬ آن هم پس از درخواست کتبی از مسولین و اخذ مجوز می‌توانید یک نفسی بکشید. البته آنهم نه نفس عمیق.

۳- اما الگوی مصرف بقیه مواد خوراکی و دارویی و غیره. آقاجان! هیچوقت به تاریخ انقضای مصرف کالاها دقت نکنید. این قرتی بازی‌ها چیه؟ اینها توطئه دشمن است که ما اینگونه کالاها را دور بریزیم و آنها خودشان بروند و آنها را بردارند و مصرف کنند.

۴- از همه مهمتر الگوی مصرف مسکن است. این یعنی چی که هر خانواده باید یک خانه داشته باشد؟ مگر زندگی در چادر چه عیبی داره؟ من خودم تابستان‌ها که به کوه و صحرا می‌روم با خودم چادر می‌برم و شب‌ها توی چادر میخوابم. خیلی هم خوب است. مردم هم باید این کار را کنند.

۵- بالاخره ما کی میخواهیم نحوه مصرف بقیه چیزها را یاد بگیریم. مثلا ببینید ما تا بحال یاد گرفته‌ایم که از دانشگاه بعنوان جایی برای تحصیل علم و دانش استفاده کنیم. آقاجان! این غلط است. دانشگاه باید محل دفن شهدا باشد. دانشگاه جایی است برای کتک زدن دانشجو. البته روزهای جمعه هم باید در آنجا نماز جمعه برگزار شود و علیه دنیا با مشت های گره کرده شعار داده شود.
یا مثلا به ما یاد داده‌اند که از کامپیوتر برای وصل شدن به اینترنت و دسترسی به اطلاعات در زمینه‌های مختلف استفاده کنیم. خیر اینطور نیست. اینها همه الگوهای نادرست از مصرف کامپیوتر و اینترنت است.
اینترنت برای یک کار خوب است. آنهم برای فیلترینگ. والسلام.

پیام نوروزی آقا گاوه:


یا مُقّلب القلوب و الدل و القلوه
یا مُحّول الشبر به کره و خامه
یا مُبّدل الگوشت به همبرگر و کباب کوبیده
حَوّل حالنا به دوران قبل از انقلاب

من این عید سعید باستانی را به یکایک شما عزیزان تبریک عرض میکنم و امیدوارم سالی پر از نشاط و شادی و موفقیت پیش رو داشته باشید.
عزیزان من! مراقب توطئه دشمن باشید. آنها میخواهند شما را بدوشند و از آن سرشیر و کره و مربا درست کنند و صبحانه آنرا کوفت کنند.
ما نباید بگذاریم آنها به اهداف شوم خود برسند. همه ما باید مثل گاوهای هفت من شیر ده باشیم‌٬ با لگد بزنیم سطل شیر را بریزیم. ما باید از آب کره بگیریم و به قدرت‌های جهانی نشان دهیم یک من ماست چقدر کره دارد.
ما نباید مثل گاو حسنک باشیم که وقتی علفش یک مقداری دیر میشد شروع میکرد به نق زدن. ما باید صبور باشیم و زیاد مع مع نکنیم. حسنک بالاخره یا خودش میاد یا نامه‌اش.
ما باید یک گاو مطیع باشیم. یک گاو مکتبی و متعهد. نه آن گاو غربزده و وابسته به اجانب که نه شیر داشت و نه پستون. بعد هم رفته بود با یک دختر کردی روابط غیر اخلاقی ایجاد کرده بود و اسمش را گذاشته بود «عمه قزی» و دور کلاهش را قرمز متالیک کرده بود و آخرش هم میخواست برود هندوستان که بهش ویزا ندادند.
نخیر. ما نباید این کارها را بکنیم. اینها دستاوردهای فرهنگ غرب و بازمانده های نظام طاغوت است.
ما باید با رفتار و کارهایمان به دنیا نشان دهیم که گاویم و به گاو بودن خود افتخار میکنیم.

من امسال را «سال تاپاله و پشگل‌های اسلامی » اعلام میکنم و امیدوارم مردم و مسولین دست در دست هم دهند و در انتخاب‌ها و انتصاب‌هایشان همچنان تاپاله‌ها را بر مسند امور بگمارند.
در خاتمه امیدوارم امسال جنون گاوی به سراغ ما نیاید و انسان‌های بی‌گناه٬ از شاخ‌های ما در امان باشند.
خدایا چنان کن سرانجام کار
که تو خشنود باشی و ما شخم‌گزار

خانه تکانی قبل از عید توسط مقام عظمای ولایت:


مقدمه:
روزهای پایانی اسفند ماه ٬توی ایران حال و هوای خاصی داره. مردم همه در جنب و جوش‌اند. ملت بی‌مهابا خرید میکنند. البته هرکس به میزان توانایی مالی و وسع خودش.از ماهی قرمز و آجیل و میوه گرفته تا مبل و صندلی و دیگر لوازم.
گویی مسابقه‌ای است نابرابر. همه با هرچه در توان دارند خرید میکنند. گویی بعد از عید دیگر قرار نیست کالایی در بازار موجود باشد. باید همه چیز را قبل از عید خرید. راستش را بخواهید اصلا مزه‌اش به همین است.
داستان‌های زیادی را میتوان در مورد خرید شب عید و خانه تکانی خانواده‌های ایرانی نوشت. از نحوه خرید کردن یک کارمند ساده بی بضاعت که سعی میکند سر و ته نیازمندیهای نوروز را یکجوری سر هم کند تا نحوه خرید یک حاجی بازاری خسیس و یا یک تاجر دم کلفت. هر کدام از اینها به تناسب وضعیت خود٬ به شکلی خاص با این موضوع یعنی خرید شب عید کلنجار می‌روند.
اما مسولین و علما نیز مستثنی نیستند. درست است که آنها به برکت انقلاب٬ مشکل مالی ندارند و لوله‌های نفت وصل شده به جیب مبارک آنها ولی هرچه باشد بالاخره آنها هم مثل بقیه در کشور ایران زندگی میکنند و بخاطر در و همسایه و فک و فامیل هم که شده مجبورند بعضی از کارها را علی رغم میل باطنی خود انجام دهند. مثلا خانه تکانی قبل از عید نوروز یک کار قطعی است که هر خانواده‌ای باید انجام دهد و هیچ مردی تاوان در رفتن از زیر بار این مسولیت عظیم و طاقت فرسا را ندارد مگر اینکه تنش برای دعوا و جنجال با همسر عزیزش بخارد.
حالا با این مقدمه برویم خانه مقام عظمای ولایت ببینیم آنجا چه خبر است:

- آ سید علی آقا!... آهای با توام... مگه نمیشنوی؟... حاج آقا! بلند شو بیا سر این مبل رو بگیر جابجا کنیم. میخوام زیرش را جارو کنم.

- زن! چند بار بهت بگم منو سید علی آقا صدا نزن. صد بار بهت گفتم بگو « مقام معظم رهبری»
- مرد! خدا ذلیلت کنه. پاشو بیا کمرم درد گرفت. من هم بهت گفتم یک اسم درست درمان برای خودت انتخاب کن. من زبانم نمی‌چرخه هی بهت بگم مقام منظم. مگه من گوینده رادیو تلویزیونم. حالا پاشو بیا اینجا.

- حاج خانوم! من کار دارم. دارم روی پیام نوروزی کار میکنم. نمیدانم اسم سال جدید رو چی بگذارم. سال شکوفایی سال نشاط سال ابتکار سال اختراع سال اکتشاف سال هسته‌ای سال نیروگاه سال بمب اتم سال...؟

- ولش کن اینا رو . بلند شو بیا این شیشه‌های پنجره را پاک کن. سال شکوفایی و سال کوفت و زهر مار!

- زن! آخه تو چرا حرف سرت نمیشه. من باید از روی این فرهنگ دهخدا یک اسمی برای سال جدید پیدا کنم. آخه ناسلامتی ما رهبر معظم این مملکت هستیم. رهبر مسلمانان جهان..
- (جیغ فرابنفش): بلند شو بیا. اینقدر هم حرف نزن و الا با این دسته جارو همچی میزنم توی ملاج‌ات که بروی بیمارستان میلاد کنار مجروحان غزه بستری بشی.

- ای دشمن! ای استکبار! ای جهانخوار! من به حرف هفتاد میلیون ایرانی گوش نمیدهم حالا میخواهی از تهدید تو بهراسم؟ من یک ذره از مواضع بحق خود عقب نشینی نمیکنم. با تو هم دیگر مذاکره نمیکنم. آنجا هم نمیام. نمیام. نمیام! فهمیدی؟

- الهی که جز جیگر بزنی مرد! من که دیگه از دست تو خسته شدم. من همین الان میرم خانه مامانم اینا. این شب عید تو بمان با اون مقام عظمایت.

انبارگردانی وبلاگی:

عرضم بحصور مبارک شما٬ تا قبل از آمدن نوروز٬ بد نیست یک انبارگردانی توی وبلاگ‌مان داشته باشیم. ببینیم در سال گذشته چیکار کردیم. چی آوردیم و چی بردیم؟ یک لیستی از موجودی انبار بگیریم و ببینیم کجای کاریم؟ بدهکاریم یا بستانکار؟ کم و کسری چی داریم؟ همه قفسه‌ها را مرتب کنیم و خرت و پرت‌های اضافی و بدرد نخور را دور بریزیم.

- مطابق اسناد موجود در سال گذشته ما ۱۴۶ تا مطلب نوشته‌ایم که تقریبا متوسط نرخ تولید این وبلاگ میشود ۲/۵. یعنی در هر دو و نیم روز یک مطلب جدید وارد بازار کرده‌ایم.
خب. این رقم رضایت بخشی نیست و ما باید تولیدمان را بالا ببریم. الان ما در مقایسه با بعضی از رقبا خیلی عقب هستیم. مثلا همین نانا را ببینید. روزانه بیشتر از هفت هشت تا پست جدید می‌نویسد. آن‌هم به چه درازی! لامصب کارخانه چیت سازی را گذاشته توی جیب‌اش. هر مطلبی که می‌نویسد دو متر است. از بس طول و دراز می‌دهد بیرون.
البته باید در کنار افزایش تولید به قسمت کنترل کیفی (QC) هم بیشتر برسیم و خدمات پس از فروش را هم تقویت کنیم که سر و صدای مردم درآمده است.

- مطابق آماری که به ما داده‌اند در سال گذشته در حدود یکصد وهشتاد هزار مشتری داشته‌ایم که رقم خوبی است. البته تعدادی از این رقم‌ها مربوط به آمد و رفت خودمان و فک و فامیل‌مان است که باید از آن کسر شود. ناگفته نماند که ما الان در محاصره اقتصادی از سوی جمهوری اسلامی هستیم و قدرتهای استکباری آن نظام نمیگذارد پیام ما به گوش مستضعفان داخل ایران برسد ولی بحمدلله امدادهای غیبی و ابتکار و خلاقیت جوانان عزیز توطئه دشمنان را نقش برآب کرده و خیل عظیمی از مشتاقان٬ از طریق گوگل ریدر و ایمیل٬ وفاداری و پایبندی خودشان را به آرمانهای مقدس این وبلاگ اعلام داشته و میدارند.

- در سال گذشته٬ یک تحول بنیادین در فن‌آوری هسته‌ای وبلاگی انجام شد و بزرگترین پروزه نوسازی قالب وبلاگ بدون کمک خارجی بدست جوانان برومند این آب و خاک انجام شد که خبرش را همه خبرگزاری‌های معتبر منعکس کردند. از آن تاریخ به بعد به ما ایزو 9000 دادند.

- براساس اسناد مالی و بارنامه‌ها و برگه باسکول و غیره که از انبارداری به دست ما رسیده٬ کسر موجودی در لینکهای وبلاگها داریم که نمیدانیم کجا هستند. تعدادی از وبلاگها را قبلا لینک داده بودیم که الان نیستند. معلوم نیست کی آنها را از توی انبار کش رفته. باید وضعیت آنها معلوم شود. آنهایی که گم شده اند خودشان بگویند.

- این گوگل ریدر ما سرعتش خیلی کند است یعنی مطالب جدید دیگران را فورا نشان نمیدهد. مثل پرواز هواپیماهای ایران ار است. همیشه چند ساعت تاخیر دارد.

- حسابداری وبلاگ گزارش داده که اوضاع نقدینگی خیلی خراب است و باید یک فکری کرد. اگر اینطوری ادامه پیدا کند می‌ترسیم کارگرها اعتصاب بکنند و بیایند مدیر این وبلاگ را گروگان بگیرند.
بخاطر همین موضوع٬ در نظر داریم خواندن این وبلاگ را پولی کنیم. آخه این که معنی نداره من بنشینم کلی وقت بگذارم برای شما طنز بنویسم و شما همینطوری مفتی بیایید بخوانید و بروید. آقاجان! از این به بعد اینجا «ورودی» دارد. ردیف اول یک دلار. ردیف وسط پنجاه سنت. ردیف‌های آخر ماخر هم یک سنت. البته قدم خانم‌های عزیز روی چشم. پول هم میدهیم.

- یکی از مشکلات این وبلاگ٬ و شاید بقیه وبلاگها٬ نداشتن بیمه است. وبلاگ‌ها باید بیمه شوند. بیمه حوادث. بیمه گم شدن. بیمه دستگیری. بیمه بی حالی و بیمه فیلترینگ و غیره. خدای نکرده اگر ما مفقودالاثر شدیم چه بلایی به سر این وبلاگ خواهد آمد؟
بنابر این در سال جدید باید وبلاگ‌هایمان را بیمه کنیم.

- جمع بندی: هرجور چرتکه می‌اندازیم٬ با احتساب همه موجودی انبار و مطالبات از اشخاص حقیقی و حقوقی و چکهای وصول نشده و با اعمال تورم جهانی٬ بازهم در وضعیت بدهکاری قرارداریم. بدهکار به خوانندگان خوب و عزیز.

نواهای خاطره‌انگیز:


برای بیشتر کسانی که در ایران بزرگ شده‌اند٬ صرفه‌نظر از مذهبی بودن یا نبودن٬ شنیدن چند نوا یا دعا یا هرچیز دیگری که اسمش هست٬ خاطره‌انگیز است.
یکی از این آواها٬ دعای «ربنا» با صدای شجریان است که حتما بارها آنرا در ماه رمضان شنیده‌اید. من هر وقت این آوای ربنا را می‌شنوم٬ دلم هوس زولبیا و پشمک میکند.
قدیم‌تر ها٬ همه چیز یک صفای خاصی داشت.

آوای دیگری که برای شما هم می‌تواند خاطره‌انگیز باشد شنیدن صدای اذان با صدای موذن زاده اردبیلی است. من هر وقت آنرا می‌شنوم یاد گذشته‌ها می‌افتم. وسط تابستان. کنار حوض میان حیاط خانه قدیمی‌مان. تماشای وضو گرفتن مرحوم حاج دایی. همیشه موقع وضو گرفتن از من می‌پرسید: توی این حوض که جیش نکردی وضویم باطل شود؟؟

و بالاخره سومین مورد خاطره‌انگیز٬ همان دعای معروف سال تحویل است. «یا محول الحول و احوال...»
این عبارات قبل از اینکه دعا باشد٬ یک هویت است. هویت عید نوروز. نوید آمدن بهار و سپری شدن سختی و سرما. اینها در واقع عجین شده‌اند با امیدواری و نشاط.
از قبل از انقلاب٬ تحویل سال‌نو توام بود با خواندن این کلمات و البته این دعا مخصوص آخوندها نیست. آخوندها که آمدند همه چیز را به گند کشیدند این را هم همینطور.

زمانی که کودک بودیم٬ نزدیک حلول سال جدید کنار سفره هفت سین می‌نشستیم و منتظر اعلام تحویل سال از سوی رادیو یا تلویزیون می‌شدیم. یک فضای آرام و لذت بخشی حاکم می‌شد. دل‌مان مالامال از امید و آرزو بود. همه چیز بوی تازه‌گی و بهار و زندگی دوباره می‌داد. هنگامی که می‌شنیدیم یا محول الحول و الاحوال٬ چنین گمان میکردیم که تغییر و پویایی چشم به راه ماست و آینده‌مان روشن و آفتابی است.
به تحول و تغییر اعتقاد داشتیم. کهنگی و سکون و درجا زدن را نه.
خلاصه اینکه در قبل از انقلاب٬ شنیدن آوای یا محول القلوب و الابصار٬ برای ما کودکان آن زمان٬ بوی بهار میداد. بوی شکوفه بادام. بوی یاس‌های آویزان از روی دیوار همسایه.
اما الان چی؟
الان همین که سال تحویل میشه٬ ایکی ثانیه بعد از شنیدن نوای یا محول القلوب و الابصار٬ چشم آدم می‌افتد به قیافه خواب‌آلود مقام معظم با آن چشمان پف کرده و چهره درهم کشیده که میخواهد برای‌مان پیام نوروزی بدهد. آخ که چقدر مشمئز کننده است.آدم از دنیا سیر میشود. بوی کهنگی٬ بوی مرگ٬ بوی تباهی و بوی دروغ و تکبر و خودخواهی و انحطاط به مشام می‌رسد. اینها سنخیتی با نوروز ندارند. ما باید نوروز را دوباره بسازیم.

بیایید عید نوروزمان را فرسنگها دورتر از این کهنه‌پرستان ٬ همانند گذشته‌های شیرین٬ جشن بگیریم و روح امید و شادی را در دل‌هایمان زنده کنیم.
عیدتان مبارک!

ف. م. سخن پیدا شد:

بر اساس اطلاع رسیده ماموران کلانتری موفق شدند ف. م. سخن را که از سه ماه پیش از خانه خارج شده و گم شده بود را صحیح و سالم پیدا کنند و او را تحویل خانواده اش دهند.
این هم کشکول جدیدش.

حالا دیدید درست حدس زده بودم؟
آیا باز هم به من ایمان نمی‌آورید؟

نگران نباشید ف. م. سخن خودم هستم!

چند نفر از دوستان قدیمی وبلاگستان در مورد ناپدید شدن نویسنده خوش قلمی با نام مستعار «ف.م. سخن» اظهار نگرانی کرده‌اند و حدس می‌زنند او را دستگیر کرده باشند.

چند سناریو برای وضعیت ف. م. سخن متصور است.
یا ممکن است تغییرات مهمی در زندگی شخصی‌اش بوجود آمده باشد. مثلا فرض کنید یک ثروتی انبوه یک جوری به او رسیده شده و زندگی‌اش را از این رو به آن رو کرده باشد. خدا را چه دیدی٬ شاید عمه‌اش فوت کرده و یک ثروت بی‌حساب و مال و اموال بیشماری به او رسیده. خب شما هم اگر جای او باشید باز می‌آیید وبلاگ نویسی کنید؟ وبلاگ نویسی مال آدم‌های فقیر و مستضعفی است که نان شب خودشان را هم به زور پیدا میکنند.

سناریوی بعدی این است که ممکن است ف. م. سخن با خانمش اختلاف پیدا کرده باشد و زنش او را تهدید کرده باشد که اگر یکبار دیگر بروی کشکول هفته بنویسی دیگه نه من نه تو! وسایلم را جمع می‌کنم میروم خانه مامانم اینا!
خب. شما خودتان را جای ف. م. سخن بگذارید. حضرت عباسی اصلا جرات میکنید نزدیک کامپیوتر شوید؟

سناریوی بعدی این است که این ف. م. سخن عزیز ممکن است شلوارش دو تا شده باشد و پای یک زن دیگر در میان باشد. خدا نکند چنین بلایی سر کسی بیاید. همه چیز به هم میخورد و همه کاسه کوزه‌ها بهم می‌ریزد. دیگر آدم وقت نمیکند سرش را بخاراند چه برسد به وبلاگ نویسی و جواب ایمیل مردم را دادن.

اما سناریوی آخر احتمال دستگیری او توسط نیروهای اطلاعاتی است. خب. شما فرض کنید جای ف.م. سخن باشید. در موقع دستگیری چه میکنید؟ غیر از این است که «ف.م. سخن» بودن خود را انکار می کنید؟
البته بازجو هم زرنگ است. میگوید: اگر تو ف. م. سخن نیستی پس چرا از زمانی که تو را بازداشت کرده‌ایم دیگر مطلبی با این عنوان نوشته نمیشود؟؟
اینجاست که هر کدام از ما باید یک ف. م. سخن شویم و جای او را پر کنیم و اعلام کنیم همه ما ف. م. سخن‌ایم.
امیدوارم ف. م. سخن هرجا که هست سلامت باشد و بزودی به جمع ما برگردد ولی در اولین اقدام این اسم خودش را عوض کند. مردیم از بس لابلای اسمش نقطه گذاشتیم.

روز زن با کمی تاخیر و سس مایونز:

- من از دنیای شما چهار چیز را بیشتر دوست می‌دارم:
زن٬ زن٬ و زن و بازهم زن.

- شخصی از حضرت سوال کرد هفت رکن عالم خلقت کدامند؟
فرمود: دختر٬ دوشیزه٬ زن٬ بیوه٬ مطلقه٬ هلو٬ جیگر.

- مقرب‌ترین مخلوق نزد خداوند متعال چه کسی است؟
دوست دخترش.

-امام خمینی فرمود: از دامن زن٬ مرد به معراج می رود و از زیر دامن زن٬ مرد به حمام. لاکن آنطور نباشد که اینطور بشود که تا بحال شده و نباید میشد.

-مقام معظم در منزلت و بزرگداشت مقام زن فرمودند: مقام زن خیلی متعالی است ولی مقام من معظم‌تر است.

- احمدی‌نژاد: اگر این‌بار انتخاب شوم بجای آوردن نفت سر سفره‌ها٬ برایتان زن می‌آورم.

مصاحبه با مراکش:

اخیرا متوجه شدیم مراکش روابط خودش را با جمهوری اسلامی به‌هم زده و قهر کرده رفته خانه مامانش اینا.
برای اطلاع از چند و چون ماجرا٬ مصاحبه‌ای اختصاصی انجام دادیم با مراکش که توجه شما را به آن جلب میکنیم:

- مراکش جون! لطفا بفرمایید ببینیم چی شد که یکهو قهر کردی و جمهوری اسلامی رو ترک کردی؟
- ای آقا دست روی دلم نگذار که خونه! سی سال آزگار توی خودم ریختم و هیچی نگفتم ولی دیگه الان کارد به استخوانم رسیده. دیگه تحمل‌ام تمام شده. دیگه نمی‌توانم با این جمهوری اسلامی زیر یک سقف زندگی کنم. مرگ یکبار شیون هم یکبار. (در این موقع مراکش میزند زیر گریه)

- ببخشید. بداخلاقی میکرد؟
- خدا پدرت را بیامرزد. ای کاش فقط بداخلاقی میکرد. از روزی که اون شاه خدا بیامرز سرش را گذاشت زمین و عمرش را داد به شما٬ بدبختی ما شروع شد. از اون ور خاورمیانه بلند میشد می‌آمد شمال افریقا٬ به نیروهای جبهه پليساريو که دشمن من بود کمک میکرد. بعد آمد رفت سودان٬ همسایه دیوار به دیوار ما. رفت با اون سیاه سوخته‌ ریخت روی هم. یک بچه‌هم از اون داره که اسمش عمر البشیره و الان تحت تعقیب است. بعد آمد هی دور و بر اون یکی همسایه بغلی ما یعنی مصر می‌گشت و زاغ سیاه اون رو می‌زد. خیلی دلش میخواست با اون هم بریزه روی هم . آخه مصری ها خوشگل مشگل اند ولی مصری‌ها گول نخوردند و نشستند سر خانه و زندگی خودشون.
آقاجان! از این جمهوری اسلامی هرزه‌تر و بی‌پرنسیب‌تر و چشم چران تر وجود ندارد. هرچی بهش بی‌محلی میکنیم باز مثل آفتابه سوراخ هی میاد موس کشی.

- ببخشید که این سوال بی‌تربیتی رو می‌پرسم. تا حالا با هم بوده‌اید؟ منظورم اینکه تا حالا شب اومده خونه‌تون واسه از اون کارها؟
- دو سه بار پیغام پسغام فرستاد که من بروم آنجا. میگفت همه برو بچه‌هاش از دستش فرار کردند رفته‌اند خارچ و الان او تنهاست ولی راستش من ترسیدم و نرفتم.
همیشه هم توی اضطراب و نگرانی بودم یک وقت اون احمدی‌نژاد بلند نشه و همینطوری بدون دعوت بیاد اینجا مثلا به عنوان سفر استانی به مراکش!

- حالا شما اجازه میدید ما این وسط ریش سفیدی کنیم و شما رو با هم آشتی بدهیم؟
- نه خیر. اصلا و ابدا. مگر از روی جنازه من رد بشین. من دیگه حاضر نیستم با یک آدم خل و چل رابطه داشته باشم. نه ادب داره. نه قیافه. نه خوشگلی داره. نه کمالات. نه قواعد بین المللی را رعایت میکنه. نه با زن و بچه‌اش درست رفتار میکنه. آخه دوستی با همچی غول بی شاخ و دمی را میخوام چیکار؟
- پس وای بحال زن و بچه‌های مظلومش. ببین چی میکشند از دستش.

آنجا چه خبره؟

دوستان! فکر کنم رژیم عوض شده و آخوندا فرار کرده‌اند؟
باور کنید راست میگم.
آخه دیروز وبلاگ ما از فیلتر خارج شده بود و بیشتر از سه هزار بازدید‌کننده داشت. حتما آخوندا فرار کرده‌اند و مملکت افتاده دست خودمون. بروم چمدانم را ببندم.

یک سوال ترسناک:

بنظر شما چرا در جمهوری اسلامی مکانیزه کردن «مرده‌شویی» بر «نحوه شمارش آرا در انتخابات» ارجحیت دارد؟(+)

عکس روز:


عکسی که خبرگزاری فارس آنرا حذف کرد.

به این عکس خوب نگاه کنید. نمی‌خواهم نتیجه خارق‌العاده‌ای از آن بگیرم. فقط یک «بلند بلند» فکر کردن است.
عنوان این عکس در فارس این بود: « از آب گل آلود ممه گرفتن»
که خب البته فورا از خروجی سایت فارس حذف شد.
این عکس فوتو شاپی نیست و اگر شما به آرشیو فارس مراجعه کنید می‌بینید مربوط است به زمانی که یک دختر شانزده ساله در زیر زمین خانه‌شان انرژی هسته‌ای اختراع کرده بود.
حالا روی تصویر کلیک کنید. سوال اصلی اینجاست که اون دستی که ممه‌های آن خانم را توی اون شلوغ پلوغی گرفته٬ مال کیست؟
اگر شما کله‌های آن دو سه نفری را که جلوی تصویر ایستاده‌اند را کنار بزنید و از زاویه ۴۵ درجه نگاه کنید می‌بینید یکی از برادران ارزشی آنجا ایستاده و به قصد قربت و تبرک دستش به ضریح شفابخش آن دانشمند هسته‌ای رسیده و آنرا محکم نگه داشته تا نیفتد.
(منبع: خبرگزاری آرش)

شیمون پرز به جرم ارتباط با اسرائیل بازداشت شد:

دیروز آقا سعید(مرتضوی) تلفن زد به کلانتری و خواست فورا دو تا سرباز را بفرستند دفترش. وقتی سربازها وارد اتاق شدند به آنها گفت: این حکم جلب شیمون پرز و این یکی هم مال اهود اولمرت است. بروید آنها را دستبد بزنید و بیاورید اینجا.
سربازها که سواد خواندن و نواشتن هم نداشتند پرسیدند: حاج‌آقا! چک برگشتی‌اند؟
سعید آقا گفت: نه. جرم‌شان ارتباط با رژیم صهیونیستی اسرائیل و تشویش اذهان عمومی است.
سربازها که معنی این کلمات را نفهمیده بودند٬ جرات نکردند سوال دیگری بپرسند. فورا پاکت حاوی احکام جلب را گرفتند و از اتاق خارج شدند.
از روی پله‌های دادستانی که پایین می‌آمدند این مکالمه بین آنها رد و بدل شد:

- اصغر! تو فهمیدی جرم متهم چیه؟
- آره. فکر کنم توی راهپیمایی ۲۲ بهمن علیه اسرائیل شعار داده.

- عجب خری هستی‌ها. شعار دادن علیه اسرائیل که جرم نیست. شعار ندادن جرمه!
- خر خودتی. توی این مملکت هر کاری جرمه. فرقی ندارد که بکنی یا بدهی. هر دو تاش جرمه!. یکبار در دوره آموزشی همه گروهان را بردند راهپیمایی. غلام و صفدر در رفتند. من ترسیدم و فرار نکردم و رفتم راهپیمایی ولی در عوض توی راهپیمایی اصلا شعار ندادم. یعنی دهانم را باز میکردم و الکی باز و بسته میکردم ولی صدایی از خودم در نمی آوردم. میدانی چی شد؟ فردا از طرف دفتر عقیدتی سیاسی پادگان احضار شدم و یکماه اضافه خدمت گرفتم. اون آخونده میگفت: تا تو باشی توی راهپیمایی لااقل یک صدایی از خودت در بدهی!
- خب. حالا آدرس متهم کجا هست؟
- من هم نمیدانم. خدا کند آدرس‌اش نزدیک پارک شهر باشه. برویم آنجا یک خورده دختر بازی کنیم.
حالا برو از یکنفر بپرس توی این کاغذ چی نوشته و آدرس متهم کجاست؟

سربازها به ایستگاه اتوبوس می‌رسند و منتظر اتوبوس می‌شوند. کنارشان یک پیرزن سالخورده با زنبیلی در دست نیز منتظر اتوبوس است.
یکی از سربازها رو به پیرزن میکند و میگوید:
- حاج خانم! حجابت را درست کن! این چی وضعیه آمدی خیابون؟
پیرزن که از شنیدن این حرف یکه خورده بود و در دلش نور امیدی از جوانی و نشاط ایجاد شده بود٬ روسری‌اش را جابجا کرد و با ناز و غمزه خاصی گفت:
- اوا خدا مرگم بده. حواسم نبود. همش تقصیر جنس این روسری‌های ساخت چین است که اینقدر لیزند و هی سر میخورند.... حالا خوب شد؟
- نه منظورم رنگ اون زنبیل‌ات بود. رنگش قرمزه. مگر نشنیدی خانم‌ها نباید از رنگهای شاد و تحریک کننده استفاده کنند؟ بیا برویم کلانتری!

بیچاره پیرزن که فکر نمیکرد ناز و غمزه‌اش ممکن است کار دستش بدهد٬ حسابی ترسید و فورا زنبیلش را زیر مانتو‌اش قایم کرد و گفت:
- ببخشید. دیگه تکرار نمیشه. امروز میروم و یک زنبیل مشکی میخرم.

- دفعه آخرت باشه‌ها. حالا اگر با نیروی انتظامی همکاری کنی ولت میکنیم.
- یعنی باید چیکار کنم؟
سربازها فورا پاکت حاوی حکم جلب شیمون پرز را باز کردند و به او نشان دادند و از او پرسیدند:
- یالا بگو این آدرس کجاست؟ کدام خط را باید سوار بشیم؟
پیرزن عینک ذره‌بینی‌اش را جلوی چشمانش جابجا کرد و گفت:
- اینجا نوشته: محل سکونت متهم: فلسطین اشغالی.
من فکر کنم شما باید بروید میدان انقلاب بعد سوار یک خط دیگه بشید بروید میدان فلسطین. همانجا باید یک آشغال‌دونی ٬ چیزی اون اطراف باشه. من دقیق نمی‌دونم. آنجا که رسیدید از بقال محل بپرسید.
در همین موقع سر و کله اتوبوس شرکت واحد پیدا شد و سربازها پیرزن را ول کردند و با عجله سوار اتوبوس شدند.
پیرزن به پیرمردی که روی نیمکت ایستگاه نشسته بود رو کرد و گفت:
دیدی توی اون کاغده چی نوشته بود؟
حکم جلب اسرائیل بود!
شصت سال است که عربها دارند با اسرائیلی‌ها می‌جنگند. توی این مدت یکنفر به عقلش نرسیده بود که چطور این مشکل خاورمیانه را حل کند. حالا این آقای دادستان آمده حکم دستگیری ریس جمهور و نخست وزیر اسرائیل را داده. لابد تا فردا آنها را دستبند می‌زنند و میفرستند زندان و مشکل اسرائیل برای همیشه حل میشه.
بارک الله به این آخوندا. هوش و زیرکی که این آخوندا دارند را هیچکی نداره!

تکذیب سخنان منتسب به بادامچیان:

دوست عزیزم جناب ملا حسنی وبلاگ نویس
ایدکم الله تعالی
نظر به تحریف سخنان اینجانب در برخی روزنامه‌های زنجیره‌ای٬ دستور فرمایید جوابیه اینجانب را مطابق قانون مطبوعات٬ در وبلاگ حضرتعالی درج نمایند. در غیر اینصورت با شما برخورد قانونی صورت خواهد گرفت.

متن این جوابیه بدین شرح است:

بسمه تعالی
کجا بودی تا حالا
بار دیگر دست استکبار جهانی از آستین عوامل داخلی آن به درآمد و جنایتی دیگر آفرید.
بر اساس اطلاعات رسیده برخی عوامل مشکوک در روزنامه‌هایشان حرفهایی را به من منتسب کرده‌اند که کذب محض است. آخر این چه حرفهایی است که از طرف من نقل قول کرده‌اید؟ من کی گفتم این خودسوزی‌ها سیاسی است؟
من گفتم این خودسوزی‌ها خیلی هم خوب است و نشان میدهد در مملکت ما چقدر آزادی هست که یک نفر هرکاری دلش میخواهد می‌کند. شما در کجای دنیا چنین وضعی را سراغ دارید. آزادی‌های شخصی که میگن همین است دیگر. نظام ما اصلا کاری با کارهای شخصی مردم ندارد. مردم میخواهند خودشان را جر بدهند٬ خب بدهند. میخواهند خودشان را آتش بزنند٬ خب بزنند. آنها آزادند. هر کاری که دلشان میخواهد٬ بکنند. اصلا به ما چه؟

اما از من نقل کرده‌اند که گفته‌ام بروید توی خانه‌تان مرغ و خروس نگهداری کنید.
این هم کذب محض است و توطئه عوامل صهیونیسم است تا پیروزی حماس در غزه را کمرنگ کنند.
آنچه که من گفتم این بود که مردم بروند کارخانه جوجه‌کشی راه بیاندازند و تند و تند بچه بدنیا بیاورند تا لشگر اسلام تقویت شود. من کی حرفی از مرغ و خروس آوردم؟
آره. من گفتم ما توی خانه‌مان مرغ و خروس داریم. هم تخمش را میخوریم و هم ران و سینه‌اش را. استخوان جناغش را هم با بچه‌ها می‌شکنیم و شرط بندی می‌کنیم. البته سر یک جفت جوراب.
حالا آمده‌اند حرف مرا تحریف کرده‌اند که فلانی گفته بروید توی اتاق خواب‌تان مرغ و خروس پرورش بدهید. من کی این حرفا را زدم؟ چرا دروغ میگویید؟ اصلا مگر می‌شود مرغ را بدون اذن خروس‌اش به اتاق خواب برد؟ من خودم یکبار مسئله شرعی‌اش را از امام راحل پرسیدم ایشان فرمودند جایز نیست. ما هم دیگر نکردیم. حالا این چه حرفهایی است شما می‌زنید؟
نکته آخر اینکه من نگفتم بروید توی گلدان ریحان و تربچه و خیار چنبر بکارید. من گفتم بجای اینکه بروید پول‌هایتان را صرف خرید گل و گلدان و اینجور چیزهای غیر ضروری کنید٬ بروید سبزی خوردن بخرید. مثلا بجای اینکه به دوست یا همسر و یا عزیزانتان گل و گلدان هدیه کنید٬ به جای آن بروید برایشان یک بسته ریحان و نعناع و شنبلیله و تربچه بخرید و هدیه بدهید. هم مشکلات خورد و خوراک مردم حل می‌شود و هم اوقات فراغت‌شان پر میشود. دور هم می‌نشینند و سبزی‌ها را پاک میکنند.
والسلام
اسدلله بادامچیان

اصلاحات بنیادین در وبلاگ نویسی ما:


من امروز تصمیم گرفته‌ام ورژن خودم را کمی عوض کنم و یک آدم متفاوتی باشم. بهرحال تغییر و تحول٬ حق مسلم هر وبلاگ نویسی است.
اما عناوین این تغییر و تحولات عبارتند از:

- درباره موضوع تهوع‌آور انتخابات در ایران چیزی ننویسم. راستش حالم بهم میخورد از وارد شدن به جریاناتی که یک سوی آن کسانی قرار گرفته‌اند که از تهران دستور میگیرند و در خارج برای گرم کردن تنور انتخابات٬ مقاله‌های تهییجی می‌نویسند٬ و یک سوی دیگر آن آدم‌های ساده دلی است که به راحتی گول چنین تبلیغاتی را میخورند و هیزم چنین آتشی می‌شوند و همیشه در انتخاب بین بد و بدتر٬ چیزی چز بدترین عایدشان نمیشود.

- تا زمانی که این نظام جمهوری اسلامی میهن‌ام را تصاحب کرده و ماموران اطلاعاتی اش مثل سگ هار منتظرند پاچه منتقدان را بگیرند٬ قصد ندارم به ایران برگردم حتی برای دیدن بستگان و عزیزانم. بنابراین هیچگونه مسامحه و خودسانسوری علیه این نظام نخواهم داشت. از این به بعد اگر لازم باشد مستعار نویسی را هم کنار خواهم گذاشت و با نام واقعی خودم خواهم نوشت.
البته اگر لازم شد!. از فردا نیایید اینجا فتوکپی شناسنامه‌ام را طلب کنید!

- نوشته‌های من در این وبلاگ٬ هرگز به قصد تشویق و ترغیب هم میهن‌نان داخل کشور برای انجام یا ندادن چیزی نبوده و نیست. خودشان می‌دانند چه مسیری را انتخاب کنند. وظیفه من انعکاس باورها و تجربیات است. ممکن است درست باشد و ممکن است اشتباه. ولی خوشبختانه برای نوشتن این چیزها از کسی دستور نمی‌گیرم و دمب‌ام به جایی وصل نیست و جیب‌ام با آمدن یا رفتن جناح یا گروهی پر یا خالی نمی‌شود.

- برای نوشتن طنزها میخواهم تم آنها را عوض کنم. میخواهم خودم را در قالب یکنفر طرفدار نظام٬ چه از نوع حزب اللهی‌اش و چه از نوع اصلاح‌طلب‌اش٬ فرو ببرم و دنیا را از دیدگاه آنها ببینم.

- تا بحال علیه باورهای مذهبی مردم چیزی ننوشته‌ام. نه بخاطر ترس و محافظه‌کاری٬ بلکه بخاطر پرهیز از ایجاد کینه و اختلاف.
اما از این به بعد هیچ محدودیتی را قائل نیستم جز حفظ حقوق و حریم شخصی افراد. هرچه را که فکر میکنم می‌نویسم. لطفا کسانی که تحمل‌اش را ندارند اسم ما را از لیست دوستان خود خط بزنند و این اطراف پیداشان نشود. حال و حوصله جر و بحث نداریم.

- از این به بعد٬ اگر فرصت و فراغتی حاصل شود٬ طنزهای بیشتری خواهم نوشت.
البته این تصمیمات را اول صبح گرفتم. ممکن است تا شب تغییرات فاحشه ای در آنها رخ دهد. الله اعلم.