۱۳۹۷/۱۱/۰۲

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و چهارم


 image



یکی دیگر از خیانت های روحانیون، مخالفت و دسیسه چینی های فراوان در انقلاب مشروطیت بود. در چند قسمت به خیانت های آخوندها در انقلاب مشروطه خواهیم پرداخت اما در ابتدا باید یک نکته را روشن کرد.
اینگونه نیست که بعضی آخوندها مرتجع بودند و برخی روشنفکر.
شواهد تاریخی گواه آن است که حتی آن دسته از آخوندهایی که با آزادیخواهان مشروطه همراهی کردند از روی آزادمنشی و مترقی بودن آنها نبود بلکه آنها دنبال منافع آخوندی خود بودند.

  • در کتاب تاریخ اجتماعی ایران صفحه ۵۲۸ آمده است: در انقلاب مشروطیت، اکثریت عظیمی از روحانیون مخالف آن بودند و تنها بخشی کوچکی و بویژه روحانیون نجف با آن همراهی کردند.
  • زنده یاد احمد کسروی هم می نویسد: بغیر از تعدادی آخوندهای معمولی و رده پایین، اکثرمجتهدین و مراجع طراز اول با ایجاد قانون اساسی مخالف بودند.
یکی از دلائلی که باعث شد برخی از آخوندها از موقعیت ایجاد شده در انقلاب مشروطیت در کنار آزادیخواهان قرار بگیرند در واقع بر سر به فلک بستن یکی از همقطاران خود در کرمان توسط حاکم دولتی بود.
حالا ماجرای به فلک بستن آن مجتهد کرمانی چه بود؟
آیت الله حاج میرزا محمدرضا کرمانی در یکی از شبها به خانه یکی از بازاریان کرمان رفت تا در مجلس روضه خوانی که وی ترتیب داده بود، حضور یابد. یکی از کسبه به وی می‌گوید: در همسایگی من فردی یهودی بساط شراب فروشی راه انداخته است، استدعا دارم او را منع فرمائید. آیت‌الله مجتهد کرمانی شراب فروش را احضار می‌کند و از وی می‌خواهد در اسرع وقت بساط خود را جمع کند و گرنه با مجازات سختی روبه رو خواهد شد.
مرد یهودی به دلیل ترس ، شرابها ادوات مشروب سازی خود را از بین برد اما مردم متوجه شدند گروهی از هم کیشان او نیز چنین خلافی را مرتکب می‌شوند، لذا به محل سکونت آنان یورش بردند و ظروف شراب و آلات نامشروع آنان را شکستند و خانه آنها را آتش زدند و به زن و بچه های آنان تعدی کردند.
(ظلم و ستم آخوندها به یهودی ها درتاریخ مکرر اتفاق افتاده که بعدا به ان خواهیم پرداخت)
بین مردم چنین رواج یافت که این کار(یعنی آتش زدن خانه های یهودیان) در راستای اطاعت از دستور آیت‌الله حاج محمدرضا و عملی کردن حکم ایشان صورت گرفته است.
ظفرالسلطنه (حاکم کرمان)، معتضد دیوان را به منزل وی فرستاد تا از وی درباره این واقعه توضیح بخواهد و مرتکبین را معرفی کند. اما او جواب سربالا داد.
کار بالا گرفت و جمعیت زیادی از صنف شالبافان کرمان به تحریک او شهر را به آشوب کشیدند و قوای دولتی خانه مجتهد را محاصره کردند و تعدادی از طرفین کشته شدند و نهایتا نیروهای دولتی موفق شدند مجتهد کرمانی را دستگیر کنند و او را به فلک بسته چوب زیادی زدند و در آخر هم با خفت و خواری او را به بم و بعد رفسنجان تبعید کردند.
خبر اهانت ظفرالسلطنه به علمای اسلام در دیگر شهرها طوفان بپا کرد و بانگ وامصیبتا و وااسلاما به آسمان بلند شد. بسیاری از مراجع در حرم شاه عبدالعظیم و قم به بست نشستند و خواستار اعاده حیثیت از مقام شامخ روحانیون و اولاد پیامبر شدند.
«ناظم الاسلام کرمانی» و «مجدالاسلام» نزد «آیت الله طباطبایی» و «آیت الله بهبهانی» رفتند، ماجرای فلک شدن عالم کرمانی را شرح دادند. پس از آن در دیداری که این دو عالم با هم داشتند، تصمیم برآن شد که سکوت نکنند. ماه رمضان بود و هر دو آیت الله در مساجد این جریان را برای مردم گفتند.
چون فشارها و اصرارمجتهدین کرمان جدی شد از سوی دولت، ظفرالسلطنه را عزل گردید و شاهزاده فرمانفرما به کرمان اعزام شد. او بخاطر دلجویی از روحانیون مبلغ پانصد تومان به او داد و از وی خواهش کرد بجای بازگشت به کرمان به مشهد برود.
تلگرافی از سوی عین الدوله خطاب به فرمانفرما مخابره شد که در آن آمده بود:
" چند نفر سوار بفرستید تا حاج میرزا محمدرضا کرمانی را برگردانند و با احترام وی را به کرمان بیاورید و پس از چند روزی که دید و بازدیدها انجام شد او را مخیر بین تهران و خراسان بنمائید،"
آیت‌الله طباطبایی وقتی این تلگراف را دید متغیر گردید و با عصبانیت گفت چرا شخصیت محترمی چون مجتهد کرمانی را از پشت دروازه مشهد به کرمان برگردانیده و پس از ده روز ایشان را نفی بلد کرده‌اند
وقتی شرح ماجرا را برای آیت‌الله بهبهانی و سایر علما از جمله آیت الله بهبهانی و... بیان کردند و پس از مشورت بزرگان، همگی از عین الدوله رنجیده و در مقام مخالفت با او، درآمدند.
بدین ترتیب حادثه اهانت به مجتهد کرمانی آتش مشروطه را مشتعل ساخت وبهترین دستاویز برای روحانیون و افزایش جنب و جوش آنان و همراهی با آزادیخواهان روشنفکر به شمار می‌رفت.
منبع: کتاب فرماندهان کرمان، شیخ یحیی احمدی، ص۳۴.

۱۳۹۷/۱۰/۳۰

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و سوم


image
در همه سالهای چند قرن اخیر هرگاه اندیشمندی در این آب و خاک سر بلند کرد و خواست مردم را آگاه کند، بی درنگ مورد تکفیر آخوندها و روحانیون قرار گرفته است.
در این بخش نگاهی مختصر به ماجرای تکفیر یکی از آزادیخواهان ایرانی می پردازیم که توسط دو آخوند مرتجع به نام شیخ فضل الله نوری و شیخ محمود واعظ تکفیر شد و کتابهای او ضاله اعلام گردید.
میرزا عبدالرحیم طالبوف ابوطالب اوغلو نجارزاده تبریزی (۱۲۹۰- ۱۲۱۳ ش)
عبدالرحيم طالبوف از نويسندگان و متفکرين برجسته عصر مشروطه بود. او که در کوی سرخاب تبريز به دنيا آمد، در شانزده سالگی به تفليس رفت و به کسب و کار مشغول شد و همزمان به فراگيری زبان روسی پرداخت.
وی بعدها به حاج ملاعبدالرحيم طالبوف مشهور شد، از تفليس به داغستان رفت و تا آخر عمر در 'تمرخان شوره' که مرکز حکومت داغستان بود، سکونت گزيد.
او یکی از بنیانگزاران نهضت بیداری ایرانیان قبل از مشروطه است که بسیاری از روشنفکران و مبارزان دوره مشروطیت از افکار وو اندیشه های او بهره مند شدند.
طالبوف با آثار خود بر توده ي مردم تأثیر ژرفی بر جاي گذاشت.
نمی توان نویسنده اي را یافت که درباره ي بیداري ایرانیان، نهضت مشروطه و ادبیات جدید سخن بگوید ولی نامی از میرزا عبدالرحیم طالبوف نبرد.
احمد کسروي از کسانی است که در دوره ي طالبوف فعالیت داشته و در آثارش از او بحث کرده است. به نظر او کتابهاي طالبوف بسیار شیرین و سودمند هستند و نقش این کتابها در بیداري ایرانیان بسیار بزرگ است.
نگاه طالبوف با اصول دیانت اسلام ناهمخوانی داشت. به همین دلیل کتاب "احمد" و "مسالک المحسنین "منسوب به بابیه شده و از طرف علما قرائت آنها ممنوع شده بود. علماء و مخصوصا شیخ فضل‌الله نوری خواندن آثار طالبوف را قدغن اعلام نمودند.
پس از صدور فرمان مشروطیت، مردم تبریز با در نظر گرفتن خدمات و فعالیت هاي میرزا عبدالرحیم طالبوف، او را به صورت غیابی به نمایندگی خود در مجلس برگزیدند. طالبوف ابتدا این انتخاب را از صمیم قلب پذیرفت ولی پس از صدور فرمان اعطاي مشروطیت آن را کافی ندانسته، تلگرافی فرستاد و اعلام کرد که در مجلس شرکت نخواهد کرد.
درباره اين که چرا وکالت را نپذيرفت، نظرات مختلفی عنوان شده است. عده ای با اشاره به سابقه دوستی وی با ميرزاعلی اصغرخان اتابک برآنند که به تهران نيامد تا مجبور نباشد به همراه ديگر مشروطه خواهان در مخالفت با اتابک سهيم باشد.
جمعی ديگر علت را ضعف، پيری و ناتوانی بينايی طالبوف می دانند. عده ای نيز معتقدند که چون بعضی از روحانيون خود طالبوف را تکفير و خواندن کتابش، مسالک المحسنين را تحريم کرده بودند، وی برای جلوگيری از عواقب احتمالی به مجلس نيامد.
در آن زمان طالبوف براي روحانیون مرتجع و استبدادخواه ، ترسناك ترین فرد بود. او با وارد کردن ضربه اي سنگین بر روحانیون چنین نظر می دهد که خمس و زکات باید از دست آنان گرفته شده و به شکل مالیات دولتی درآید.
دلیل تکفیر طالبوف از سوی آخوندهای متحجر مقالات و نوشته های او درمورد روحانیت مرتجع شیعه بود. او نوشته بود که بسیاری از علمای دینی ما مفسد و محتکرند. هر سال از سی هزار تا پنجاه هزار تومان مداخل دارند. حامی ستمکاران و زورگویانند و مروج خرافات و عامل بدبختی و ناآگاهی مردم.
روشن است که چنین سخنان صریحی به مزاق اهل غرض خوش نیامد و گوینده چنین سخنانی را تکفیر کردند.
یکی از شاگردان او در حمایت از طالبوف در برابر تکفیر روحانیون چنین نوشت:
"...من از خود حاجی شیخ محمد واعظ می پرسم که آیا ملایانی که طالبوف می گوید در ایران کم هستند؟ مگر حکایت آن دختر داراي ثروت 30 هزار تومانی فراموشتان شده است که با شنیدن وصف ثروتش او را براي آقازاده گرفتید؟
یا ماجرای آن دختري که به دیگري عقد شده بود، عقد کردید و پنهان از کسان دختر او را به تهران آوردید. سه چهار سال بر سر این مسئله به اینجا و آنجا رفتید. حاکمان عرف و شریعت را به تنگ آوردید؟
مخصوصاً یک روز در خانه.... السلطنه که من نیز آنجا بود م شما خود نگفتید که امروز یک شال کشمیري به 80 تومان خریدم و براي جناب شیخ بردم تا بر این کاغذ من مهر زند. آیا آن کاغذ درباره ي همان دختر نبود؟
نگفتید که آقا در اندرونی بود سفارش کرد که بعداً ملاقات می کنیم؟
شما که مسلمان هستید. در این عمر شصت ساله چه خدمتی به عالم اسلام کرده اید؟
کار بزرگ شما کدام است؟ آیا منبري را که براي رساندن حکم خدا و تعلیم تکالیف مردم ساخته شده ، براي خود دکانی حساب نکرده و تجارتخانه نکرده اید؟..."
منبع: کتاب میرزا عبدالرحیم طالبوف ترجمه پرویز زارع صفحه ۲۹

۱۳۹۷/۱۰/۲۴

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و دوم





image
محمدعلی جمالزاده، فرزند سيدجمال‌الدين واعظ‌ اصفهانی، كه در آن زمان نوجوان بود، در كتاب «سر و ته يك كرباس» (جلد اول) داستان يكی از حمله و هجومهای اوباش طرفدار شيخ فضل‌الله را به مدير يكي از مدارس جديدی كه در اصفهان تأسيس شده بود و خود او هم در آن درس ميخواند، و دو تن ديگر را كه به جرم واهی بابی ‌بودن دستگير كرده بودند، شرح ميدهد:

"قضيه ‌يي كه تا عمر دارم فراموش نخواهم نمود اين است كه من با پسر دوم ملك‌المتكلمين هر يك هفته دو هفته يك بار به چاپارخانه (=پستخانه) رفته براي پدرانمان كاغذ مي‌فرستاديم…
روزی پاكتها به دست، به طرف چاپارخانه مي‌رفتيم كه ناگهان از وسط ميدان شاه غوغای غريبی بلند شد. بدانسو دويديم و هر طور بود خود را به ميان جمعيت انداختيم. محشر كبرايی بود. هر دقيقه ازدحام مردم زيادتر مي‌شد. از طرف قيصريه و بازار مسكرها و مسجد شاه و مسجد شيخ لطف‌الله، از هر سو، سيل جمعيت روان بود. ميدان شاه به آن بزرگی داشت می تركيد و به‌صورت دريای متلاطمی درآمده بود كه فوج‌ فوج و دسته‌ دسته مخلوق از زن و مرد در حكم امواج آن باشند و در آن ميانه عمامۀ آخوندها به منزلۀ كفی بود كه بر سر امواج نشسته باشد.
وقتی به هزار زور و زجر خود را به وسط انبوه مردم رسانديم ديديم دو نفر آدم حسابی را در ميان گرفته‌ اند و دارند به قصد كشت می زنند. درصدد تحقيق از آن احوال برآمديم ولی هيچ‌كس اعتنايی ننمود و احدی وقت و حوصلۀ سؤال و جواب نداشت. عاقبت پيرمردی را چسبيده گفتيم عموجان ترا به خدا چه خبر است؟ بدون آن‌كه نگاهی به ما بيندازد نفس‌زنان گفت: "بابی كشی است، بزنيد" و ديوانه‌وار خود را به ميان آن ولوله و جنجال انداخت. آن دو نفر بيچارگان مظلوم را با سر برهنه شالشان را به گردنشان انداخته بودند و به خواری هر چه تمامتر به خاك و خون می كشيدند.
چوب و چماق و مشت و سيلی بود كه بالا ميرفت و بر سر و مغز اين دو آدم بی يار و ياور پايين مي‌آمد. ديگر هيچ تاب و توانی در بدن آن دو نفر بخت‌ برگشته نمانده بود. رنگشان پريده، با چشمان نيم‌ بسته و دهان بازي كه صداي خُرخُر دلخراشی شبيه به خُرخُر گوسفند مَذبوح (=سربریده) از آن بيرون می آمد، ابداً قوّت جلورفتن نداشتند ولی مؤمنين و مقدّسان با شقاوت و قساوتی كه تذكار آن بعد از چهل سال هنوز بدنم را ميلرزاند، آنها را به طرف مسجدشاه كه مسند عدل و داد شريعت عُظمی بود، می كشيدند.
در آن اثنا شخصی پيت نفتی به يك دست و كاسۀ حلبی دسته‌ داری به دست ديگر فرارسيد. در يك چشم ‌به‌ هم‌زدن آتش از سر و بدن آن دو نفر به طرف آسمان بلند شد. مردم رجّاله محض ثواب هر كدام از آن نفت كاسه ‌یی به صد دينار خريده به سر و صورت آنها می پاشيدند. دود و گرد و خاك چنان صحنۀ ميدان را فرا گرفته بود كه چشم چشم را نمی ديد. من و ميرزا محمدعلی وقتی به خود آمديم كه خود را در ميان امواج مردم در صحن مسجد شاه ديديم. جمعيت مثل مور و ملخ از در و ديوار بالا مي‌رفت. فرياد و فغان لعن و سَبّ (=ناسزاگفتن)، غلغله در زير گنبد و بارگاه مسجد انداخته بود…
در آن حيص و بيص ناگهان غوغا و همهمه افزون گرديد ولی به‌ زودی معلوم شد كه يك نفر بابی بی دين ديگری را مي ‌آورند. نزديك شديم ديديم كه شخصی كه فريادش بلند است، آقامحمدجواد صرّاف، مؤسّس مدرسهٌ‌ خودمان است كه با آن جثهٌ فربه زير چوب مثل مار به خود می غلتد و ضجّه ميكند…
در اين حيص و بيص در ميان جمعيت يك نفر نگاهش به ما افتاد و اتفاقاً ما را شناخت. پرخاش ‌كنان فرياد برآورد كه پدرسوخته‌ هاي سگ ‌توله شما بچه‌ بابی ها اين‌جا چه گُ.. می خوريد؟ لرزان و اشك‌ريزان…‌مانند دو طفلان مسلم، از چنگ آن مسلمان حارث بدتر گريخته دوان‌دوان به خانه برگشتيم كه مادران خود را از ماجرا آگاه سازيم…

محمد علی غفاری یکی از درباریان دوره قاجار است. او کتابی نوشته به نام خاطرات و اسناد محمد علی غفاری که آنرا " تاریخ غفاری" می خوانند.
در صفحه 19 این کتاب خاطره ای را نوشته که با هم میخوانیم:
"در گیرودار انقلاب مشروطه در کاشان دختر نوجوانی را تنها بخاطر اینکه خانواده اش متهم به بابیگری شده بودند به دستور علما به فجیع ترین شکل تجاوز کردند آنهم در روز عاشورا.
در این روز الواط و اوباش کاشان شورش نموده و در ملاء عام، در تعزیه جناب سیدالشهدا علیه آلاف التحیه و الثنا دختر باکره سیده را کشیدند و بکارتش را گرفتند."

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و یکم





image
حاج میرزا محمد علی محلاتی( صاحب عکس بالا) در دوره ناصرالدین شاه قاجار می زیست. او یادداشتهای سفر هیجده ساله اش به کشورهای مختلف جهان و بیشتر شهرهای ایران را به رشته تحریر درآورد که بعد از مرگش در قالب کتاب ارزشمندی بعنوان "خاطرات حاج سیاح محلاتی" منتشر شده است.
او پس از سالها دوری از وطن و سپس دیدارش از زادگاهش، محلات، وارد شهر نراق شد. (نراق شهری است بین قم و کاشان). مشاهدات حاج سیاح از شهر نراق اینگونه است:

"...یک ساعت از آفتاب رفته وارد نراق شدیم و در کاروانسرایی منزل کردیم، لکن تمام حجرات کاروانسرا را خالی دیدیم. تعجب کردم. بعد بیرون آمدم و دیدم نراق آن نیست که در جوانی دیده بودم.بطور کلی خراب و ویران شده. از هر 10 خانه یکی باقی مانده. مردم اندکی هم که ساکنند عمدتا فقیر و پریشان هستند. اوضاع تمام عوض شده. قبلا نراق بسیار جای آباد و پر منفعت و با صفایی بود که آنرا هند کوچک نام داده بودند.
از یکنفر پرسیدم کو آن نراق که من قبل از سفر دیده بودم؟
گفت: ...از زمانی که داستان باب و بابی ها به سر زبانها افتاده ما بدبخت شدیم. در نراق امامزاده ای هست. مدتی پیش یک فرد خبیثی از داخل امامزاده چند ورق از قرآن نیم سوخته بیرون آورد که از قرار خودش سوزانده بود ولی فریاد زد که بابیان قرآن را آتش زدند!
(توضیح: شواهد تاریخی گواه بر آن است که بابی ها همگی اهل خواندن قران بودند و اتهام سوزاندن قرآن ترفند آخوندها بوده و صحت ندارد)
خبر در همه جا پیچید و ملاها عمامه ها را به زمین زدند و وااسلاما سر دادند و خواهان شناسایی بابیان شدند. از طرف دولت مصطفی قلی خان عرب مامور تحقیق شد.
او هم به خاطر اینکه مال مردم را غارت کند حاجی ملا محمد را که ملای بزرگ نراق بود با خود شریک و همدست کرد.
آن ناپاکان اغلب اهالی شهرخصوصا آنهایی که مال دار بودند متهم کردند. مردم بیچاره و بی گناه را در یک محل جمع کردند و بمحض اجتماع بدون سوال و جواب همه را دستگیر کردند و بسیاری را قتل کردند و تمام خانه ها را غارت نمودند. زن و مرد و صغیر و کبیر، آواره به اطراف متفرق شده به جاهای دیگر رفتند..."
ملاحظه می کنید که خیانت های آخوندها در زیر پوست روستاها و شهرهای کوچک بیشتر و عیان تر از شهرهای بزرگ بوده است. آخوندها وقتی اراده میکردند مال یا ناموس کسی را از دستش بگیرند فورا یک اتهام بابی بودن به او میزدند و روزگار طرف را چنان سیاه میکردند که به ناچار تسلیم آخوندها میشد.
اینگونه است که بخشی از مردم ما توسری خور و ظالم پرور بار آمده اند.
زخم های ظلم و ستم آخوندها بر گرده مردم روستاها و شهرهای کوچک عمیق تر از تصور ماست.
کتب تاریخی ما تنها گوشه بسیار ناچیزی از آن ظلم و ستم ها را ضبط کرده اند.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیستم





image
مقابله روحانیون با بابی ها ، درگیری و جنگ دو گروه متعصب مذهبی بود و اینگونه نبود که یکطرف حق باشد و دیگری باطل. بابی ها مسلمانانی ساده لوحی بودند که آنقدر احادیت و روایات و باورهای تشیع را جدی گرفته بودند که میخواستند دقیقا همه وعده های آخرالزمانی را محقق سازند.
اما طرف مقابل شان روحانیون و مجتهدین جنایتکاری قرار داشتند که هم در حکومت نفوذ داشتند و هم بر جان و مال مردم مسلط بودند و لذا بابی ها را برای کاسبی خود خطرناک میدیدند و بخاطر همین از هیچ جنایتی علیه بابی ها کوتاهی نکردند.
بطور خلاصه فقط به گوشه ای از جنایات اینها اشاره می کنیم:

۱- روحانیون ابتدا سید باب را دیوانه و مجنون اعلام کردند و گفتند لابد گرمای سوزان بوشهر باعث دیوانه شدن او شده است (سید باب در تابستان در بالای پشت بام خانه ای در بوشهردر زیر آفتاب سوزان ساعتها به نماز و عبادت مشغول بوده است) اما وقتی روحانیون دیدند مردم از سید باب استقبال می کنند و به او ایمان می آورند او را مرتد فطری اعلام کردند و ریختن خونش را مباح دانستند.
زنده یاد کسروی می نویسد مجتهدین معروف تبریز به نامهای: نظام العلمای تبریزی(صاحب تصویر بالا) ، ملا محمد ممقانی و میرزا علی اصغر شیخ الاسلام حکم ارتداد او را امضا کردند. در فقه شیعه نمی توان حکم اعدام برای یک دیوانه صادر کرد اما هنگامی که آخوندها چیزی را مصلحت بدانند هر جنایتی را مرتکب می شوند.
میگویند قبل از اینکه سید باب را اعدام کنند ماموران دولتی او را با زنجیر بستند و پیاده به جلو درب خانه مجتهدین تبریز می بردند تا از آنها فتوای کشتن او را بگیرند. مجتهدین تبریز حاضر به دیدن او نشدند و از همان پشت در حکمش را نوشتند و بدست ماموران دادند.
بیچاره سید باب اظهار ندامت مینمود و از اظهارات خود بیزاری می جست ولی گوش علما بدهکار این حرفها نبود. زیرا توبه مرتد فطری مورد قبول نیست.
۲- ماجرای طاهره قره العین و کشف حجاب او و برگشتن از مذهب ملایان داستان جالبی است. فقط اینرا بدانید که دو مجتهد معروف آنزمان به نامهای ملا علی کنی وملا محمد اندرمانی فتوا بر قتل طاهره قره العین را دادند و بر اساس این حکم فراشان حکومتی او را شبانه به باغی بردند و خفه اش کردند و سپس جسدش را در چاه انداختند.
۳- در قاصله ادعای سید باب در شیراز تا زمان اعدامش در تبریز چند شورش توسط بابی ها در سه نقطه کشور رخ داد که باز روحانیون و ملایان با ترغیب مردم و قوای حکومتی همه آنها را به خاک و خون کشیدند. صدها نفر از طرفین کشته شدند و آتش بیار همه این معرکه ها آخوندها از هردو طرف بودند.
۴- بعد از اقدام ناشیانه چند تن از بابی ها در ترور ناصرالدین شاه موج بابی کشی در ایران راه افتاد و این چیزی بود که ملاها و روحانیون بهترین بهره برداری را از آن کردند. تاریخ ما پر است از کشتن انسانها به فجیع ترین وجه، از شمع آجین کردن محکومان تا کوبیدن میخ طویله بر اندام بدن و زجر کش کردن آنها. گاهی در میدان شهر پاهای شخص را از دو سو به دو اسب می بستند و به ناگاه هر دو اسب را در دو جهت مخالف به حرکت درمی آوردند تا موجب شقه شدن او شود.
در آینده باز هم در این باره سخن خواهیم گفت.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش نوزدهم





image
سید علی محمد شیرازی معروف به باب در شیراز ادعا کرد که همانا من باب یا نماینده امام زمان هستم. البته بعد از مدتی ادعا کرد که خود امام زمان است و در نهایت گفت من از طرف خداوند مبعوث به رسالتی جدید هستم که بعد از فراز و نشیب های فراوان بالاخره چند نفر از مجتهدین تبریز حکم ارتداد علیه او صادر کردند و او را در تبریز اعدام کردند.
درمورد ماجرای سید باب دیدگاههای کاملا متفاوتی وجود دارد:
- آخوندهای جمهوری اسلامی آنرا "فتنه" میخوانند و می گویند که باب از طرف انگلیس یا روس مامور بوده تا دین حنیف اسلام را از بین ببرد.
- هموطنان بهایی ما معتقدند سید باب در واقع همان امام زمان بود و مبشر دین بهایی بوده است.
- گروهی از تاریخ پزوهان در سالهای اخیر باب و نهضت بابیان را یک نهضت بیداری دینی قلمداد کرده اند که ریشه های اجتماعی آنرا قیام مردم به تنگ آمده از جور و ظلم روحانیون و حکومت قاجار میدانند.

هیچکدام از این سه دیدگاه با واقعیت همخوانی ندارد.
اما دیدگاه منطقی تر، دیدگاه زنده یاد احمد کسروی است. او معتقد بود هیچ سند و شواهد معتبری دال بر اینکه بیگانگان در ظهور باب دخالت داشته اند وجود ندارد. او سید باب را یک طلبه بیسواد و بسیار ساده لوح میداند که امر بر او مشتبه شده بود.
در واقع ادعای امام زمان بودن کاملا از پایه دروغ و کذب است. امام زمان از ابتدا وجود نداشته و ندارد. بنابر این هرگونه ادعا در این رابطه هم غیرمنطقی است.
اما واقعیت امر این است که باب محصول مسخ شدن آدمها به خرافاتی است که قرنها روحانیون شیعه تکرار کردند و افسانه ها بافتند و روایت ها جعل کردند.
بنابر این تقصیر بوجود آمدن "فتنه باب" خود آخوندها و دروغهایشان هست.
اکنون بحث ما در اینجا متمرکز به عملکرد جنایتکارانه آخوندها در مواجهه با این داستان است و به حواشی ماجرا کاری نداریم. آخوندها افسانه امام زمان را برای اهداف و نیات شوم خود اختراع کرده اند و اگر کسی هم ادعای امام زمانی بکند فورا سرش را زیر آب خواهند کرد چون خودشان میدانند قضیه از پایه دروغ است.
باید صفحات تاریخ را ورق زد و دید که آخوندها مرتکب چه جنایتها شدند و چه تعداد انسانهای بیگناه را برچسب "بابی" زدند و اموال شان را غصب کردند و خون شان را ریختند.
این بخش از تاریخ ایران را همه ایرانیان غیر متعصب باید بخوانند تا به عمق ذات خبیث آخوندها پی ببرند.
در چند قسمت بعدی گوشه هایی از جنایات آخوندها را در این باره مرور خواهیم کرد.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش هجدهم





image
اگر با شنیدن اینکه احمدی نژاد در جلسه کابینه اش یک صندلی خالی برای امام زمان می گذاشت می خندیدیم و یا شاید آنرا باور نمیکردیم متاسفانه باید بعرض شما برسانم که تاریخ ایران از دوره صفوی تا همین اواخر مملو است از اتفاقات و ماجراهایی که منشا آن دروغی به نام امام زمان بود.

از خیانت های روحانیت شیعه همین تلقین مداوم وجود امام غایب برای پیروان شان است. در کتب تاریخی بارها به سرگذشت زندگی مجتهدین و روحانیون شیعه بر می خوریم که از کرامات آنها ملاقات با امام مهدی بوده و این داستانهای دروغ و کلک آنقدر فراوان نقل شده که بسیاری از ساده دلان و مردم ناآگاه آنها را باور میکردند.
مثلا نقل شده فلان آخوند آنقدر اهل زهد و تقوا و عبادات بوده که وقتی به جایی رفته بود الاغش را گم کرده بود. بسیار ناراحت و افسرده شده بود اما ناگهان جوانی زیبا روی ظاهر شد و الاغ او را برایش آورد و غیب شد.
از جمله این حقه بازها، دو آخوند بودند که حتی آب هم که میخواستند بخورند از امام زمان موهوم مایه میگذاشتند بطوریکه کم کم خودشان هم باورشان میشد.
این دو نفر یکی شیخ احمد احسایی بود که ماجرایش را قبلا گفته ایم و دیگری سید کاظم رشتی که جانشین شیخ احمد بود.
سید کاظم معتقد بود که همانطور که پیامیر گفته انا مدینه العلم و علی بابها (یعنی من شهر دانش هستم و علی درب آن)، حتما باید برای امام زمان هم یک "باب" یعنی درب وجود داشته باشد تا رابط بین امام زمان و عوام قرار گیرد.
سید کاظم تا زمانی که زنده بود ادعا میکرد که او باب امام زمان است و پیروان متعصبش هم بسیار به او باورمند و مومن بودند.
اما زمانی که در بستر بیماری بود به شاگردانش گفت بعد از من به چهار جهت سفر کنید تا "باب" روی زمین را پیدا کنید.
بعد از مرگش یک اخوندی در کرمان ادعا کرد که جانشینی سید کاظم من هستم. اسم او حاجی محمد کریمخان کرمانی بود. همین ادعا باعث دو دستگی در بین پیروان سید احمد شد: دسته شیخی ها و دسته کریمخانی ها.
زنده یاد کسروی در کتاب بهائیگری در مورد این دو دستگی چنین می نویسد:
" دشمنی میان دسته شیخی ها و کریمخانی ها چنان بود که بهمدیگر سلام نمیکردند و آمد و رفت با هم نمیکردند و دختر بهم نمی دادند یا نمی گرفتند."
از سوی دیگر پس از مرگ سید کاظم رشتی بعضی از شاگردان او مشتاقانه در جستجوی جانشین یا نایب امام زمان بودند و از این شهر به آن شهر میرفتند تا او را پیدا کنند!
(واقعا آدم به شعور آنها حیرت می کند)
از جمله شاگردان سید کاظم رشتی آخوندی بود به نام ملا حسین بشرویه ای.
ملا حسین ابتدا چهل روز در مسجد کوفه به اعتکاف و عبادت نشست تا به درجه اخلاص نائل شود و سپس راهی شهرهای ایران شد و بالاخره به شیراز رسید.
ملا حسین در بیرون شهر با طلبه ای جوان برخورد کرد به نام علی محمد شیرازی.
به دعوت او به خانه علیمحمد رفت و داستان خود را برای او بازگو کرد.
سید علیمحمد گفت: اونی که دنبالش میگردی روبرویت نشسته!
ادامه دارد....

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش هفدهم





image
در این قسمت ملاحظه خواهید کرد که اوضاع محاصره و حمله کربلا در سال ۱۸۴۲میلادی چقدر شبیه اوضاع فعلی ما در شرایط تحریم اقتصادی و ستیز بیهوده با امریکا بود و چگونه حماقت یک آخوند مرتجع متوهم باعث کشته شدن صدها و یا هزاران نفر شد.

در قسمت قبل گفتیم در سالهای ۱۸۰۰ تا ۱۸۴۲ شیعیان مقیم کربلا بتدریج ثروتمند و پرجمعیت شده بودند و در نتیجه شروع به اذیت و آزار سنی مذهبان شهر کردند. آنها دور شهر را دیوار بلندی کشیدند و برای خود نیروی انتظامی تشکیل دادند.
در نمازها دیگر نام سلطان عثمانی در خطبه های جمعه برده نمی شد و بلکه برعکس ابوبکر و عمر و عثمان را لعن میکردند و دستورات و فرامین حکومت مرکزی، مورد بی اعتنایی قرار می گرفت بطوریکه فرماندار دولتی کربلا را از شهر بیرون کردند.
تداوم این ناآرامی ها، حکومت عثمانی را بر آن داشت تا علی رضا پاشا را با سه هزار سرباز، به سوی کربلا بفرستد. آنان شهر را محاصره کردند؛ اما این محاصره به حمله منتهی نشد و علی رضا پاشا، بدون موفقیت به بغداد بازگشت.
(شخصیت اش شبیه باراک اوباما بود و اهل تسامح و تساهل!)
حکومت عثمانی فهمید که علی رضا پاشا از عهدۀ حل مشکل کربلا بر نمی آید و به همین دلیل، او را از ولایت عراق خلع کرد و در سال ١٢۵٨ قمری، محمد نجیب پاشا را که پیش از آن والی شام و به خشونت مشهور بود، به جایش منصوب کرد.
در همان ابتدا، موافقت با درخواست نجیب پاشا برای ورود به شهر کربلا، از سوی علما مجددا رد شد.
والی جدید عراق که توقّع چنین برخوردی را نداشت، دستور محاصرۀ کربلا را صادر کرد و در بیانیه ای، فرصت یک ماهه ای به علما داد تا تسلیم خواسته هایش شوند.
این مهلت، به پایان رسید؛ امّا تسلیم نشدند.
نجیب پاشا اعلام کرد که اگر مردم دروازۀ شهر را باز نکنند، او به زور وارد خواهد شد. در پی این اتفاقات، سید کاظم رشتی به همراه شاهزادۀ قاجاری، ظل السلطان به اردوگاه نجیب پاشا رفتند امّا تلاش های مصرّانه این دو سودی نبخشید.
نجیب پاشا اعلام کرد که با مردم کاری ندارد و مردم باید سرنوشت خود را از یاغیان جدا کنند و قول داد که پناهندگان به حرم امام حسین و اباالفضل العباس (علیهما السلام) و حاضران در خانۀ سید کاظم رشتی و ظل السلطان، در امان باشند.
در همین حال یکی از مجتهدین شهر به نام سید صالح حائری ادعا کرد که حضرت عباس را در خواب دیده:
" من حضرت عباس (ع) را در خواب دیدم که فرمود به اهل کربلا بگو با قوای دولت جهاد کنند و مطمئن باشند که منصور و مظفر خواهند شد"
به دستور نجیب پاشا، قبل از ورود به کربلا، مدّت بیست و سه روز، شهر را محاصرۀ شد و از رسیدن مواد غذایی به شهر، جلوگیری گردید و در این مدّت نیز گاهی شهر را آماج توپخانه سنگین قرار می داد.
سرانجام، سربازان عثمانی در روز سیزدهم نوامبر سال ۱۸۴۲ میلادی با ایجاد روزنه ای در ضلع شرقی حصار شهر، وارد شهر شدند و دست به کشتار عظیمی زدند و اعلام کردند که برای سر هر یاغی، ١۵٠ پیاستر (واحد پول عثمانی) جایزه می دهند.
خانۀ سید کاظم رشتی، مورد تعرض قرار نگرفت؛ اما حرم های مطهر در معرض حمله و اهانت واقع شدند و بخش هایی از آنها تخریب شدند و اشیای قیمتی آنها به غارت برده شدند.
میگویند مردم آنچنان در خانه بزرگ سید کاظم رشتی تجمع کرده بودند که بیش از ۵۰ نفر در اثر ازدحام کشته شدند.
در گزارش نامق پاشا، نمایندۀ دولت عثمانی آمده بود که در مجموع حدود ۶۵٠ نفر کشته شدند که ۴٠٠ تن از ایشان از سربازان عثمانی اند. در روایات مورخان شیعه تعداد کشته ها را به ده هزار نفر نوشته اند که رقم اغراق آمیزی است.
بالاخره آقا سيد صالح تسليم و دستگير شد و او را بردند به استانبول .
سلطان عثماني عبدالحميد به ملاحظه مراتب علميه و سيادت سيد از كشتنش درگذشت و سيد را در قفس آهنين محبوس داشت، اين خبر به ايران رسيد. بالاخره سيد را به ايران فرستادند و در تهران بر مسند حجت الاسلامي جلوسش دادند.
منابع:
- تاريخ بيداري ايرانيان، ص ۵۲
- مكارم الآثار، ج ۵، ص ۱۶۸۵
- تاريخ عراق، ترجمه: دكتر هادي انصاري، ج یکم ص ۳۴۶

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش شانزدهم


image
یک قاعده کلی درمورد مسلمانها و بویژه شیعیان وجود دارد که میگوید هنگامی که این جماعت در موضع ضعف و ناتوانی و در اقلیت هستند خودشان را به موش مردگی و مظلوم نمایی میزنند و زمانی که احساس قدرت و توانمندی می کنند بسیار چموش و طغیانگر میشوند.
از جمله حوادث تاریخی ناگوار برای شیعیان، حمله نجیب پاشا والی بغداد به کربلا است. اگر از شیعیان بپرسید دلیل حمله عثمانی ها به کربلا چه بود؟ فورا میگویند ظلم و ستم عثمانی ها بوده اما واقعیت چیز دیگری است.
در کشورهای منطقه خاورمیانه هرجا جنگ و بدبختی وجود داشته بدانید پای حماقت چند آخوند در میان بوده است که ما در اینجا سعی می کنیم واقعیت این حادثه را بازخوانی کنیم.
آیت الله العظمی سید علی طباطبائی متولد کاظمین عراق است و از نام آوران فقه شیعه و از نوادگان علامه مجلسی است. او کتاب معتبری در فقه تالیف کرده به نام ریاض و بدین سبب او را صاحب ریاض می شناسند.
او مدتی به اصفهان آمد و مورد توجه شاه قاجار قرار گرفت و سپس به کربلا رفت و در آنجا تشیکلات عظیمی براه انداخت. همانطور که میدانید عراق فعلی در آن دوره جزئی از کشور عثمانی بود که عمدتا سنی مذهب بودند.
جمعیت کربلا اگر چه بیشتر شیعه بودند اما اهل تسنن هم برای خود مسجد داشتند و ماموران دولتی هم که از طرف والی بغداد تعیین می شدند عمدتا سنی مذهب بودند.
از زمانی که این آیت الله طباطبائی به کربلا رفت بدلیل اینکه از اصفهان ثروت زیادی را با خود به کربلا آورده بود، شروع به گسترش اماکن متعلق به شیعیان کرد.
کتابی هست به نام اعیان الشیعه که شرح زندگانی آخوندهای بزرگ شیعه را نوشته است در جلد هشتم این کتاب چنین آمده است:
(اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۱۵)
صاحب ریاض (یعنی همین آیت الله طباطبائی ) دیوار بلندی دور شهر كربلا در سال ۱۲۱۷هـ . ق. بنا كرد و برای حفظ نظم و رعایت قانون در شهر كربلا، دست به تأسیس نیروی انتظامی زد. ایشان قبیله‌ای از بلوچی‌ها را كه بدنی قوی و روحیه‌ای خشن داشتند در كربلا اسكان داد تا نظم و قانون را حفاظت كنند.
(یعنی عملا شهر کربلا را از سیطره عثمانی ها خارج کرده بود)
زمان مرجعیت ایشان مقارن با فتح هندوستان بود. از این رو، وجوهات اسلامی بسیاری از بلاد فتح شده به دست ایشان می‌رسد كه درهم‌های رسیده به ایشان را با جهت كثرت و فراوانی آنها، تشبیه به تپه‌های خاك كرده‌اند. وی از این وجوهات در جهت خدمات اجتماعی و عام المنفعه استفادة فراوانی كرد و خانه‌ها و باغ‌های زیادی را خریداری و وقف علمایی كه در اطراف كربلا اسكان داشتند مجاور زمین مقدس كربلا نمودند و نیز از همان وجوهات خانه‌های بسیاری را در كربلا خرید.
پس همانطور که ملاحظه میکنید این آخوند ثروتمند همه املاک کربلا را به تصاحب درآورد و عملا حکومت خودمختار تشکیل داده بود.
در کتاب روضه الصفا (روضه الصفا، ج ١٠، ص ٢۶۵) این ادعا را تایید می کند:
"قدرت روز افزون شیعیان در کربلا، باعث شد تا آنان خود را مستقّل از حکومت عثمانی بدانند. علی رضا پاشا، والی وقت عراق نیز که از سال ١٢۴٧ قمری این سمت به او واگذار شده بود، شخصی مسامحه کاربود و بر مردم کربلا آسان گرفته بود و در نتیجه، در غیاب حاکمیت، افرادی از خلا قدرت، سوء استفاده کردند
همچنین در کتابهای تاریخی این نکته آمده است که یکی دیگر از دلائل حمله نجیب پاشا به کربلا این بود که علمای شیعه در بالای منابر سه خلیفه راشدین یعنی ابوبکر و عمر و عثمان را لعنت میکردند و سنی ها را اذیت و آزار و از شهر بیرون میکردند و حتی مسجد سنی ها را به آتش کشیدند.
در قسمت بعد بقیه ماجرا را دنبال خواهیم کرد.

۱۳۹۷/۱۰/۲۳

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش پانزدهم





image
یکی از خبیث ترین و جنایتکارترین و دزدترین آخوندها در دو قرن اخیر همین جناب ملا محمد تقی بزغانی معروف به شهید ثالث است.
ملا محمد تقی بن محمد برغانی در روستای برغان طالقان از توابع شهرستان ساوجبلاغ متولد شد. پس از خواندن دروس حوزوی در ایران و عراق به دربار فتحعلی شاه فراخوانده شد و در آنجا برای اولین بار نظریه ولایت فقیه را مطرح نمود.

... در ایام تحصیل همیشه شبھا می گریست و به گردن خود زنجیری می انداخت و میخی بود که بر زمین می کوبیدو تا صبح مشغول عبادت می شد.
زمانی که در اصفهان دروس حوزوی میخواند بسیار فقیر و تهدیدست بود بطوریکه پوست خربزه دیگران را میخورد.( شرح ماجرا در این جا)
اما زمانی که مجتهد شد و به قزوین آمد پرنفوذترین شخص مذهبی در قزوین و حتی ایران شد. او همه کاره شهر بود. حکم تعزیر متهمان را صادر و حدود شرعی را اجرا میکرد. اموال بسیاری از کسبه و تجار را توقیف کرده و آنها را تکفیر و تازیانه میزد.
حکیمی (طبیب) در قزوین قبل از سفر به حج انگشتری گرانقیمت از الماس ناب را به رسم امانت به دست مجتهد شهر یعنی همین برغانی سپرد. وقتی که از سفر برگشت و تقاضای انگشتر را کرد، برغانی به او یک انگشتر معمولی عقیق را داد. هرچه او اصرار کرد که انگشتر من الماس بوده این عالم روحانی زیر بار نرفت و او را از خانه اش بیرون انداخت.
در موردی دیگر پول یکی از تجار پنبه فروش را بالا کشیده بود. آن شخص تهدید کرد که برغانی را می کشد. روز بعد مغازه اش به آتش کشیدند و آنرا به حساب کرامات و معجزات ملا محمد تقی برغانی گذاشتند.
این شخص آنقدر پرنفوذ بود که هر چه میخواست میکرد. از شاه و دربار هم ترسی نداشت. همانطور که در قسمت قبل گفتیم شیخ احمد احسایی بسیار شهرت یافت و بسیار مورد وثوق شاه قاجار قرار گرفت.
ملا محمد تقی برغانی بالای منبر رفت و شیخ احمد را تکفیر کرد و او را مرتد نامید. جنجال عظیمی به پا شد. روزی هر دو اینها در مجلس شاهانه به خدمت فتحعلیشاه رسیدند و در آنجا با هم مجادله کردند و کار به سیلی زدن بصورت یکدیگر کشید که موجب ناراحتی شاه گردید.
از آن تاریخ به بعد، اختلاف چنان این دو عالم بزرگوار آتش فتنه ای را در کشور افروختند که جان صدها و هزاران ایرانی را به کام خود فرو برد.
تکفیر او بازتاب گسترده‌ای در میان علما داشت و به درگیری فیزیکی بین پیروان دو گروه منجر شد . این درگیری ها در تبریز منجر به کشته شدن عده زیادی گردید.
این اختلافات در شهر قزوین چنان شدت یافت که شهر به دو قسمت کاملا مجزا تقسیم کردید. یکطرف طرفداران شیخیه و یکطرف طرفداران همین ملا محمد تقی.
گاهی اهالی بدلیل عبور از قسمت دیگر مورد ضرب و شتم پیروان گروه دیگری قرار میگرفتند.
اما ماجرای قتل او چه بود؟
شخصی عادی به نام عبدالله شیرازی وارد شهر قزوین میشود و می بیند که مردم شخصی را گرفته و عمامه اش را به گردنش انداخته و اذیت و آزار میکنند. زمانی که علت را جویا میشود میگویند برای این بوده که آن شخص از شیخ احمد احسائی تمجید نموده و بنابر حکم شرعی ملا محمد تقی برغانی او را باید کشت.
او که از پیروان شیخ بوده برای تحقیق به مجلس درس او میرود و ملا تقی در پاسخ او میگوید که شیخ احمد احسایی و اتباعش همه گمراه و خدا نشناسند. این دلیل خشم عبدالله شیرازی شده و تصمیم میگیرد ملا محمد تقی برغانی را به قتل برساند.
البته روایت دیگری هم هست که چند روز بعد از قتل ، انگشت اتهام به سوی طاهره قره العین نشانه گرفتند و او را به دانستن وقوع قتل میداند.
برادر زاده اش یعنی طاهره «قره العین» اولین زنی بود که بابی شد و کشف حجاب کرد.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش چهاردهم


image
شیخ احمد احسایی یکی از معروف ترین مجتهدین عصر قاجار بود که پایه گذار فرقه شیخیه گردید و زمینه را برای ظهور سید علی محمد باب فراهم کرد.
در اینجا لازم است توضیح دهم که اینجانب همواره از حقوق شهروندی هموطنان بهایی حمایت کرده و خواهم کرد ولی اینجا بحث ما روایت های تاریخی است و قصد دشمنی با پیروان مذاهب را نداریم.
در واقع میخواهیم نشان بدهیم که آخوندها در طول تاریخ چقدر خبیث بوده اند و چقدر با دروغ و کلک و ریا مردم ساده لوح ایرانی را استحمار کرده اند. شیخ احمد احسایی کسی بود که ادعا میکرد نظریات فقهی اش را از طریق خواب و راهنمایی امامان کسب کرده!
شيخ احمد احسايى در ۱۱۲۲ شمسی (1743 میلادی) در منطقه احساء بحرين متولد شد . مى نويسند در پنج سالگى از خواندن قرآن فارغ شد و تا سال ۱۱۷۶ كه بيست ساله بود براى تحصيل به كربلا و نجف رفت.
در سال ۱۷۹۰ در ایران، شیخ احمد احسایی مکتب جدیدی را در زیر مجموعه شیعه بنیان نهاد که به شیخیه معروف است
وى در سال ۱۱۸۷ شمسی در حالى كه ۶۵ سال از عمرش مى گذشت عازم زيارت مشهد شد . اقامت شيخ احمد در مشهد سبب اشتهار او شد . فتحعليشاه چون شهرت شيخ احمد ر ا شنيد، فورا او را به تهران دعوت كرد.
فتحعليشاه احترام زيادى نسبت به وى مرعى داشت و چنان مفتون شيخ احمد شد كه اطاعت شيخ را واجب و مخافتش را كفر دانست و مسائلى چند سئوال نمود و شيخ جواب نوشت به نامهای رساله خاقانیه و دیگری رساله سلطانیه.
برخی از موضوعات این رساله ها چنين بود :
۱ كيفيت نكاح اهل جنت؟
۲- اهل جنت بيش از چهار زن عقدى مى توانند تزويج نمايند يا نه؟
۳ احوال مختلف كه بر انسان وارد مى شود از قبيل حزن و سرور و اقبال بر طاعت ومعاصى و حال آنكه سبب ظاهرى ندارد؟
۴- سئوال از كيفيت موت و مفارقت روح و نزول در جنت مثالى كه آيا با بدن مثالى است يا جسم دنيوى؟
۵- تنعم جنت مثل تنعم دنياست يا طور ديگرست؟
به نوشته کتاب قصص العلما شاه به او سالی هفتصد تومان مقرری میداد. با این حال او را قرضی پیدا شد. (مقایسه کنید با حقوق سالیانه یک تومان یک آدم عادی)
پس شاهزاده محمد على ميرزا به شيخ گفت كه يك باب بهشت به من بفروش، من هزار تومان به تو مى دهم كه به قرض خود داده باشى . پس شيخ يك باب بهشت به او فروخت و به خط خود وثيقه نوشته و آن را بخاتم (مهر) خويش مختوم ساخته به شاهزاده داد و هزار تومان از او گرفته و قروض خود را پرداخت .
(منبع: قصص العلما صفحه ۳۶)
شیخ احمد احسایی ادعا میکرد که در فراگیری علوم شاگرد کسی نبوده و آنچه را که می‌داند تنها از راه خواب و یا در حالت یقظه، از ائمه اطهار علیهم‌السلام گرفته است و اجازه‌ی نقل روایت و اجتهاد خود را، نه با گذراندن مراحل آموزش رسمی، بلکه در خواب و از دست امام هادی علیه‌السلام، به نمایندگی از امام دوازدهم عجل‌الله‌تعالی‌فرجه دریافت کرده است.
(هانری کربن، مکتب شیخی از حکمت الهی شیعی، ترجمه‌ی فریدون بهمنیار، ص ۲۵)
نمونه دیگری از این خوابها:
شبی در خواب دیدم به مسجدی در آمدم. سه مرد و شخص دیگری یافتم. آن شخص از بزرگ آنها پرسید: «یا سیدی چقدر زندگی خواهم نمود؟» گفتمش: «مگر این کیست؟» گفت: «حسن بن علی است». نزدیک رفتم و سلام کردم و دست مبارکش را بوسیدم… فرمود: «پنج سال یا چهار سال». چون از من اظهار رضا به قضا دید، نزد سرم نشست و دهان مبارکش بر دهانم نهاد… عرض کردم: «یا سیدی، مرا چیزی بیاموز که چون قرائت کنم، شما را زیارت نمایم». فرمود: «این ابیات را مداومت نما، هرگاه بخواهی ببینی»:
کن عن امورک معرضاً … وکل الامور الی القضا … فلربما اتسع المضیق … و ربما ضاق الفضا…
شیخ میگوید:
در ابتدا هر چه بر این اشعار مداومت کردم، اثری ندیدم تا اینکه به خاطرم آمد که مراد، تخلّق به مضامین اشعار است، نه قرائت و تکرار. بعد از آن به عبادت خویش افزودم و فکرت و نظر می‌نمودم و قرائت قرآن و تدبر در معانی آن و استغفار در سَحر بسیار می‌کردم. پس من خواب‌های عجیبه و چیزهای غریبه در آسمان و زمین و جنّات و برزخ و عوالم غیب و شهادت از نقوش و الوان مشاهده می‌کردم که عقول در آن حیران است و ابواب دیدن خواب برایم مفتوح شد. حتی اینکه در غالب شب‌ها، هر یک از آن بزرگواران را که می‌خواستم زیارت و عرض حاجت می‌کردم و جواب می‌فرمودند.
(عبدالله احسائی، شرح حال شیخ احمد بن زین الدین احسائی، ترجمه‌ی محمد طاهر کرمانی، ص ۱۳)
پس از مرگ شيخ احمد احسايى، سيد كاظم رشتى جاى اونشست و عقايد استادش را تدريس نمود كه سبب اختلافات فرقه اى در ايران و عراق شد . شاگردان شيخ احمد احسائى بس از مرگ او بدور سيد كاظم رشتى، جانشين شيخ گرد آمدند . شيخ احمد و سيد كاظم رشتى پيروان خود را به ظهور صاحب الزمان بشارت ميدادند و بهمين خاطر پس از مرگ سيد كاظم، عده زيادى از آنان به سيد باب پيوستند .

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش سیزدهم

image
عکس بالا مربوط است به آخوندی از فرقه اسماعیلیه به نام حسن‌علی شاه محلاتی معروف به آقاخان محلاتی. (آقاخان اول)
فرقه اسماعیلیه از دوره صفوی در بخش هایی از فارس و کرمان مریدانی داشت و در زمان فتحعلیشاه بخاطر آرام کردن اوضاع آن منطقه حکومت فارس و کرمان را به این آخوند با عمامه سبزپوش که رهبر و امام آن فرقه بود داده شد.
بعد از مرگ فتحعلیشاه، هنگامی که یک آخوند متحجر به نام میرزا حاجی آقاسی به صدارت رسید، آقاخان محلاتی را از حکومت کرمان برکنار کردند و همین باعث شد تا علیه حکومت مرکزی با انگلیس ها همکاری کند.
او ظاهرا مشغول تهیه اسباب سفر حج شد ولی در خفا وسایل و تجهیزات فراوان برای مقابله با دولت و اعلام استقلال را تهیه می کرد از جمله ۵۰۰ راس اسب عربی از گوشه و کنار ایران خرید و با اطرافیان و برادران خود در رجب ۱۲۵۵ قمری به طرف کرمان به راه افتاد. انگلیسی ها نیز برای او در بندر عباس تجهیزات و قورخانه ای تدارک دیده بودند.
در بیشتر کتابهای تاریخ، از کمکهای مالی و تسلیحاتی انگلیس ها به این آخوند اسماعیلی نام برده اند و این همکاری بسیار عیان بوده و او ابائی از گرفتن پول از انگلیس ها نداشته و نهایتا نیز به تبعیت انگلیس درآمد.
همرمان با این تحولات، حاکم هرات (جزئی از خاک ایران بود) با دسیسه بیگانگان ساز جدایی از حکومت مرکزی را زد و از دادن مالیات به حکومت سرباز زد و به نام خود سکه ضرب زد.
محمدشاه قاجار با یک قشون چند هزار نفری به آن دیار رفت و هرات را محاصره کرد. اما انگلیس ها بیکار ننشستند و آقاخان محلاتی را تحریک کردند تا علیه حکومت مرکزی شورش کند تا کشور هرج و مرج شود و بدینوسیله از سقوط هرات جلوگیری کنند.
اگرچه محمدشاه هرگز موفق به تسخیر هرات نشد و کار را نیمه تمام رها کرد اما بقیه شورش ها نظیر شورش آقاخان توسط حاکمان محلی سرکوب شدند.
در یک جنگ چهارده ماهه بین حاکم کرمان از یک سو و نیروهای آقاخان از سوی دیگر، نهایتا افراد شورشی تار و مار شدند و آقاخان فرار کرد و به هندوستان رفت (در سال ۱۸۴۳ ) و تا آخر عمر زیر پرچم انگلیس زندگی کرد.
آقا خان در سال ۱۸۸۱ میلادی فوت کرد.
منبع: خلاصه شده از کتاب رابطه سیاسی ایران و انگلیس جلد 2- صفحه 130 به بعد

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش دوازدهم

image
بسیاری از ما خیال می کنند که آخوندها برای اولین بار در سال ۵۷ و بعد از سقوط پهلوی اداره مملکت را در دست گرفتند درصورتیکه یکبار دیگر هم کشور در اختیار یک آخوند مرتجع و خرافاتی قرار گرفته بود و آن زمانی بود که حاجی میرزا آقاسی اداره کشور را بدست گرفت.
میرزا آقاسی یک آخوند بیسواد و ابله بود. برخی به غلط سعی کرده اند او را صوفی و درویش بنامند تا سرپوشی روی خلافکاری آخوندها بگذارند و دامن روحانیت شیعه را از بی لیاقتی های این آخوند پاک کنند ولی همه کتابهای تاریخی گواهی میدهند که حاجی میرزا آقاسی یک آخوند بوده دقیقا مثل بقیه آخوندها.
میرزا حاجی آقاسی حدود ۱۴ سال شخص اول مملکت بود. او در ایروان بدنیا آمده بود. سپس به عتبات رفت و دروس فقه را خواند و بعد از چند سال به آذربایجان مراجعت کرد. در آن موقع عباس میرزا (فرزند فتحعلیشاه) در تبریز اقامت داشت و برای فرزندش (محمد شاه قاجار) دنبال معلم خصوصی می گشت.
آنزمانها به معلم خصوصی میگفتند معلم سرخانه یا لله.
از این زمان یک الفت و رابطه استاد و شاگردی بین این دونفر ایجاد شد.رابطه مراد و مریدی.
زمانی که محمدشاه به سلطنت رسید. ابتدا قائم مقام فراهانی به صدارت رسید ولی او را با دسیسه های مختلف به قتل رساندند و درنتیجه این آخوند بیسواد که از کشورداری هیچ نمی دانست به صدارت رسید.
حاجی میرزا آقاسی خصلت آخوندی داشت. در ظاهر بسیار ساده و عوام فریب بود و در باطن بسیار شیاد و حقه باز. از سوء سیاست و بی‌تدبیری و بی‌کفایتی آقاسی در اداره امور کشور و تهی‌شدن خزانه از پول و امتناع فرمانرویان و حکام ولایات از فرستادن مالیات به پایتخت، موجب پریشانی و اختلال وضعیت مالی مملکت شد.
محمد شاه به او ایمان داشت. زمانی که مبتلا به نقرس و درد پا شده بود از حاجی میرزا آغاسی میخواست برای تسکین دردش دعا بخواند و به پایش فوت کند.
در صفحه ۵۲۵ کتاب قبله عالم تالیف عباس امانت به یادداشتی به خط محمد شاه استناد میکند:
امروز مولایم حاجی (میرزا آقاسی) اطمینانم داد که از راه رمل و اسطرلاب کشف کرده که نور چشمم عباس روزی پادشاه ایران خواهد شد و قشون ما هرات را فتح خواهد کرد. دلم از این خبر روشن شد.
در کتاب امیر کبیر و ایران نوشته فریدون آدمیت صفحه ۱۳۰ :
گفته‌اند که حاجی میرزا آقاسی در مسائل مدنی، داخلی، روابط بین‌الملل و به ویژه ارتباط با بیگانگان برخورد بسیار ساده‌لوحانه‌ای داشت به طوری که در کمال تعجب هر نامه‌ای را که به زیردستان خود می‌نوشت، یک نسخه را به سفارت‌های روس و انگلستان هم می‌فرستاد. در این باب، میرزا محمدتقی خان (امیرکبیر بعدی) که وزیرش بود بارها به او تذکر می‌داد اما او گوشش بدهکار نبود. «مسئله این است که حاجی اصلاً حوصلهٔ کار دیپلوماسی نداشت»
درباره خیانت های این آخوند کتابها نوشته اند که از حوصله ما خارج است اما ما در اینجا فقط به یک نمونه اش اشاره می کنیم:
در کتاب معاهدات و اسناد سیاسی صفحه ۶۶ متن دستخط حاجی میرزا آقاسی هست که به کشتی های انگلیسی اجازه داده بنادر ایران در خلیج فارس را از جانب ما ایرانیان تفتیش کنند!
داستان این قضیه اینگونه است که فرانسه و انگلیس تجارت بردگان و کنیزان را ممنوع کرده بودند اما متوجه شدند که از سرزمین های تحت استعمار آنها همچنان غلامان و کنیزانی از طریق جزیره خارک و بوشهر و خرمشهر(محمره آنزمان) به سمت ایران و عثمانی (عراق) در حال خرید و فروش هستند. انگلیس ها همین را بهانه کردند و پس از بارها نامه نگاری، حاجی میرزا به آنها نوشت که ما بخاطر مخالفت علما با ممنوع کردن خرید و فروش غلامان و کنیزان نمی توانیم مانع این کار شویم.
اما پس از اخطارهای دولت انگلیس و پیشنهاد بازرسی کشتی ها توسط آنها نهایتا در تاریخ ۱۲۶۴ قمری چنین نامه ای صادر شد:
" مکتوب شما راجع به برده واصل شد. نظر به دوستی و احساسات پاک شما، درخواست شما را به پیشگاه اعلیحضرت شهریاری ارواحنا فداه تقدیم نمودم و مراحم شاهانه درباره شما در ازدیاد است. در این فرمان شاهانه ورود برده و غلام از راه دریا جلوگیری شود ولی از راه خشکی ممانعت نگردد..."
لازم به ذکر است که این اجازه ننگین در زمان امیرکبیر ملغی گردید.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش یازدهم

در این بخش به داستان ثروت اندوزی و احتکار یک مجتهد معروف شیعه می پردازیم:
image
حاج آقامحسن سلطان‌آبادی عراقی (اراکی)، فقیه و مجتهد شیعه سده ۱۳ هجری قمری بود.
پدرش به دعوت یکی از شاهزادگان قاجار به اراک آمد. با مرگ پدر تنها قطعه کوچکی زمین کشاورزی به او به ارث رسید اما او برای تحصیل فقه به عتبات رفت و چند سال بعد بعنوان مجتهد به اراک برگشت.
او در اراک علاوه بر تدریس فقه منسب قضاوت را نیز بعهده داشت و از این طریق توانست املاک بسیاری را نصیب خود گرداند. وی با وجود ثروت سرشار و گرفتاری‌های بسیار ، ۹ ماه از سال را به تدریس می‌پرداخت، به‌طوری‌که هر روز سه جلسه بحث خارج فقه، خارج اصول و خارج اسفار در معقول داشت و سه ماه رجب شعبان و رمضان را به بحث تفسیر اختصاص داده بود.
حاج‌آقا محسن به موجب ساخت قنوات جدید، کاروانسراها، روستاهای جدید و تملک بیابان‌های اطراف عراق عجم(اراک) و فروش یا اجاره آن‌ها به سایر اهالی منطقه، به مرور زمان به ثروت قابل توجهی دست می‌یابد و قادر می‌شود روستاهای بیشتری از ناحیه اراک را از شاهزادگان و حکمرانان محلی خریداری نماید. روستاهای رشان، بازنه، رباط‌میل، سه‌دانگ از روستای علیم‌آباد و سه دانگ از روستای قره‌کهریز از جمله املاک وی می‌باشد. میزان محصول گندم سالانه این روستاها بالغ بر ۱۲ هزار خروار گندم بوده‌است و اموال منقول وی نیز بالغ بر ۲۰۰ هزار تومان ارزش داشتند که این سرمایه‌ها به نقل از ابوالحسن‌خان فخرالملک اردلان، حاکم اراک در دهه ۱۲۸۰ می‌باشد.
ثروت او به اندازه ای بود که ناصرالدین شاه در سفر خود به عتبات به هنگام عبور از اراک، از آن میزان ثروت یک مجتهد اظهار شگفتی میکند.
مورخ سرشناس عصر قاجار، مهدیقلی هدایت، در کتاب خاطرات و خطرات خود حکایت می‌کند که در همان سالی که کشور دچار قحطی بود و مردم دسته دسته از گرسنگی می‌مردند، حاجی آقا محسن مجتهد نود ساله اراکی در انبارهای خود ۲۵۰٫۰۰۰ خروار گندم احتکار کرده بود که از قریب صد پارچه ملک شش دانگی او آمده بود و همین مجتهد بزرگوار به‌طوری‌که می‌گویند از پدر مرحوم خود فقط یک قطعه زمین کوچکی به ارث برده بود که حداکثر سالی هفده من گندم محصول آن بود.

۱۳۹۷/۱۰/۲۲

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش دهم

در این قسمت داستان مرگ هزاران ایرانی را برایتان شرح میدهم که ریشه اش به بلاهت و نخوت و تکبر یک مجتهد والا مقام شیعه برمیگردد.
image
در دوره قاجار یکی از مشکلات بسیار مهم کشور شیوع بیماریهای واگیر بود. کشورهای اروپایی مقررات قرنطینه را با جدیت و سختی رعایت میکردند. در سفرنامه مظفرالدین شاه به اروپا میخوانیم که او و همراهانش را بمدت چند روز در قرنطینه ای در سواحل دریای مدیترانه نگهداشتند. در میان کشورهای مسلمان هم مقررات قرنطینه کم و بیش اجرا میشد مخصوصا دولت عثمانی در این باره بسیار سختگیر بود. اما در ایران موضوع بسیار تاسف اور بود.
اگرچه امیرکبیر در سال ۱۲۶۷ه.ق دستور اجرای قرنطینه در مرز ایران و عراق را صادر کرد اما این دستور مانع تکرار شیوع وبا و طاعون نشد زیرا بسیاری از افراد متمول با پرداخت رشوه و بدون توقف در قرنطینه از مرز عبور میکردند و همچنین نخوت و تکبر علمای بزرگ اجازه نمیداد که آنها هم مثل افراد معمولی چند روزی را در قرنطینه سپری کنند.
بخاطر همین است که ایران شاهد چندین موج بیماری های واگیر قرار گرفت و صدها هزار نفر جان خود را از دست دادند.
در سال ۱۲۹۰ موج بسیار عظیمی از بیماری وبا ایران را در بر گرفت. بطوریکه بخش بزرگی از جمعیت کشور را نابود کرد. در سال ۱۲۹۰ قمری (1873 میلادی) جمعیت ایران به شش میلیون کاهش یافت. حالا ببینیم جریان چه بوده؟
حاج سیاح محلاتی در کتاب معروف خودش (صفحه ۵۳۸) بدون نام بردن از کسی می نویسد:
" در جریان شیوع وبا در عتبات، دولت ایران در مرز کرمانشاه قرنطینه دایر کرده بود. در همان زمان یکی از علمای مشهور به همراه گروهی از مقلدان و مردم و زوار وارد مرز شد. هنگامی که مامورین خواستند آنها را متوقف کنند و در قرنطینه نگهدارند برخی از مقلدان از قبول این امر خودداری کردند و کار به منازعه کشید و نهایت بیماری وبا را به ایران آوردند.
در کتاب روابط سیاسی ایران و انگلیس جلد ششم صفحه ۳۴۱ به نقل از گزارشات سفیر انگلیس در ایران نوشته:
یکی دیگر از علمای بنام و معروف آقای ممقانی است. او اهل آذربایجان است. این روحانی بعد از مراجعت من(سفیر بریتانیا) از نجف به طهران، با یک عده زوار که در میان آنها عده ای درویش و فقیر و بینوا بودند به ایران آمد و با خود "وبا" را به ایران آورد. در ورود به مرز اعتنایی به قرنطینه نکرد و بدون رعایت بدان از سرحد عبور کرد و کسی جرات نداشت متعرض او شود.
محمدحسن مامقانی یا ممقانی (۱۲۳۸ق - ۱۳۲۰ق) از فقهای شیعه که پس از وفات میرزای شیرازی به مرجعیت رسید و در نواحی آذربایجان و تهران مقلّدان فراوانی داشت. مردم آذربایجان با نوشتن طومار از این عالم بزرگ دینی دعوت کردند از عتبات به ایران بیاید و زعامت شیعیان را در دست گیرد.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش نهم

image
ابواحمد جمال‌الدین بن عبدالنبی بن عبدالصانع نیشابوری اِستَرابادی (۱۱۷۸-۱۲۳۲‌ق)، معروف به سید محمد استرآبادی نیز به دعوت فتحعلیشاه از عتبات به ایران آمد. او صاحب کراماتی بود!
در خلال سکونت او در تهران، کراماتی از وی در میان عامه شهرت یافت‌، و او به «صاحب الکرامات‌» ملقب شد. یکی از کراماتی که به او منتسب شد، داستان پیشگویی در خصوص قتل تسیتسیانف فرمانده سپاه روسیه در منطقه قفقاز بود: میرزا محمد به فتحعلی شاه پیشنهاد کرد که حاضر است برای نابودی این فرمانده روسی چله بنشیند تا پس از گذشت ۴۰ روز، سرِ تسیتسیانف را برای شاه بیاورند و در عوض‌، حکومت قاجار متعهد گردد که حقیقت ماجرا را آشکار، و از اخباریگری حمایت کند. به دنبال این گفت‌وگو، میرزا محمد به مزار حضرت عبدالعظیم در ری رفت و در حجره‌ای در به روی خود بست و با اعمالی خاص‌، چله نشست‌. پس از گذشت ۴۰ روز، سرِ سردار روس توسط سواری به درگاه فتحعلی شاه آورده شد. (منبع: نک: نفیسی‌، ج۱، صص۲۵۱-۲۵۲؛ سپهر، ج۱، صص۸۲ - ۸۳
به دنبال امضاء عهدنامه تركمنچاى و براى نظارت در اجراء آن آلكساندر گرى بايدوف نويسنده، شاعر وديپلمات روس كه خود در نوشتن عهدنامه دخالت داشت از جانب تزار روسيه به عنوان سفير فوق العاده به ايران آمد تا در باب ترتيب پرداخت تتمه غرامت، كه در پرداخت آن تأخير شده بود، مطالبه و استرداد اسراى روس كه مدتها پيش در ايران بودند و نيز در باب ساير مسايل فيمابين مذاكره و اقدام نمايد .
زمانی که او به تهران رسید، متوجه شد تعدادی از زنان گرجی در منازل رجال ایرانی به سر می‌برند. او طبق مفاد ماده سیزده عهدنامه ترکمنچای آنان را اسیر تلقی کرد و از دولت ایران درخواست استرداد آنان را نمود.
در بين كسانى كه در جزو اسراى ارمنى، خود را در همان اول ورود ايلچى به سفارت روس رسانيد، ميرزا يعقوب يكى از خاجگان ارمنى حرمسراى سلطنتى بود . وى بيشتر براى رهايى از حسابرسى تنخواه دولت كه در دست او بود و سر به صد هزار تومان مى زد استنكاف جست . و در ضمن نام اسراى گرجى و ارمنى را كه در خانه اعيان شهر پيش خدمت بودند به گرىبايدوف داد.
گریبایدوف با کمک و هدایت «آغایعقوب ارمنی»، که با خانواده‌های رجال ایران آشنا بود از اوضاع آگاهی یافت و با مراجعه به شخصیت‌های سرشناس به مطالبه زنان گرجی که در حرمسرای آنان بودند پرداخت. سرانجام با پافشاری گریبایدوف دو زن ارمنی، که به گفتهٔ ایرانیان مسلمان شده بودند و در منزل اللهیارخان آصف الدوله وزیر امور خارجه وقت، به سر می‌برند، به هیئت روسی پناهنده شدند. روز ۹ بهمن ۱۲۰۷ به دستور رستم بیگ از همراهان ایرانی گریبایدوف در سفارت روسیه، زنان ارمنی را که در فکر پناهندگی به روسیه بودند، به یکی از گرمابه‌های مجاور سفارت بردند.
این خبر به روحانی معروف تهران یعنی حاج سید محمد مسیح استرآبادی رسید. او فتوای جهاد داد و امر کرد که آن دو ناموس اسلامند و باید از دست اجنبی آزاد شوند! (شواهد متعددی حاکی از آن است که این ماجرا توطئه انگلیس بود و بوسیله این آخوند خیانتکار عملی شد)
در یکم فوریه سال 1820 میلادی مطابق با ششم شعبان 1244 قمری اوباش چماق بدست با شعار یا حسین، الله اکبر، امروز عاشوراست از بازار تهران راه افتادند و به جایگاه وزیر مختار روس یورش بردند و سی و نه تن از افراد حاضر در انجا را قطعه قطعه کردند.
نهایتا گریبایدوف دستور داد آن دو زن و یعقوب خان ارمنی را تحویل مردم دادند. مردم بلافاصله یعقوب خان را جلو ساختمان کشتند و آن دو زن گرجی را به خانه آصف الدوله بردند.
در این میان تیری از سوی سفارت شلیک شد و یکنفر از مهاجمان زخمی شد. مردم هم خشمگین شده به سفارت یورش بردند.مردم هر کس را یافتند کشتند و تنها مالتسوف، دبیر اول سفارت که خود را به لباس مبدل درآورده بود جان سالم به در برد. سرانجام جنازه مثله شده گریبایدوف شناسایی و به تفلیس فرستاده و در همان شهر دفن شد.
با قتل گریبایدوف، ایران و روسیه در آستانهٔ جنگ دیگری قرار گرفتند که با اعزام هیاتی عالیرتبه به مسکو با در دست داشتن نامه عذرخواهی فتحعلی شاه برای تزار نیکلای یکم، کار به مصالحه کشید و حاج میرزا مسیح استرآبادی به تقاضای دولت روس به عتبات تبعید شد.
فتحعلی شاه برای جلوگیری از جنگ دیگری که پیروزی آن غیرممکن به نظر می‌رسید مجبور شد الماس بسیار بزرگ ۸۸ قیراطی (معروف به الماس شاه) را که هنگام فتح هند به دست نادرشاه افشار افتاده بود، به وسیله نوه‌اش در سن پترزبورگ به تزار روسیه نیکلای یکم به عنوان خون‌بهای الکساندر گریبایدوف تقدیم نماید.
این هم یکی دیگر از دسته گل هایی که آخوندهای شیعه به سر مملکت ما زدند. عواقب این حمله طوری بود که تا مدتها دولت ایران به روس ها باج میداد و زبانش در برابر زیاده خواهی های آنها کوتاه بود.
ای دو صد لعنت بر روحانیون نابکار.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش هشتم

image
تصویر این آقا متعلق به "سِر آرتور هاردینگ" است. او سفیر بریتانیا در جاهای مختلف بوده و در سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۶ میلادی در تهران بعنوان سفیر مشغول فعالیت بوده است.
هاردینگ مهره بسیار کلیدی در سیاستهای انگلیس در ایران و خاورمیانه بود.
قبل از آمدن او به ایران مدتی بود که نفوذ روسها روز به روز در ایران بیشتر شده و در مقابل انگلیس ها به حاشیه رفته بودند و از این بابت بسیار ناراضی و نگران بودند.
تا اینکه بالاخره این آقای هاردینگ به ایران آمد. او با بکارگیری روحانیون موثر شیعه توانست قدمهای بزرگی برای طرح های استعماری بریتانیا بردارد. او در مسیرش ابتدا به عتبات رفت. عراق آن زمان بخشی از دولت عثمانی بود. او با چند نفر از روحانیون مطرح کربلا و نجف ملاقات کرد که این ملاقاتها تاثیر زیادی در برنامه های بعدی او گذاشت.
جناب هاردينگ وزير مختار بريتانيای کبير بعدا در کتاب خود به نام A Diplomat in the East درباره آن نوشته:
اختیار تقسیم وجوه "اود" در دست من اهرمی بود که با آن می توانستم همه چيز را در ايران و عتبات بلند کنم و هر مشکلی را از ميان بردارم.
(اود به منطقه ای از شمال هندوستان می گفتند که جمعیت شیعه فراوانی داشت و تحت مستعمره انگلیس بود )
هاردینگ می نویسد:
"یک اهرم قوی که باعث شد بین من و روحانیون روابط حسنه ایجاد کند همین وجوه اود بود. این وجوه توسط فرماندار اود وقف شده بود تا به مرور صرف تحصیل طلاب شیعه در کربلا و نجف بشود. من این موضوع را خیلی مهم دانسته و دستور دادم وجوه موقوفه بیش از یکصد لک روپیه یا معادل یکصد میلیون تومان را در اختیار "کلنل نیومارچ" در بانک لندن قرار دهند تا نیمی از آن را به مروز به مجتهدین اعلم کربلا و نیمی از آنرا به مجتهدین اعلم نجف بدهیم.
یعنی هر ماه مبلغ ده هزار روپیه از سوی قنسول انگلیس را بین روحانیون بلند مرتبه این دو شهر مذهبی پرداخت میکردیم."
در آنزمان شیخ مرتضی انصاری مرجع تقلید شیعیان در نجف بود. او مدتی این پول را میگرفت ولی ظاهرا فهمیده بود که این پول ربطی به وجوه شرعی ندارد بلکه زیر کاسه نیم کاسه ای است و لذا از قبول آن امتناع کرد اما بقیه علما و مجتهدین به کارشان ادامه دادند.
در کتاب تاریخ روابط ایران با انگلیس جلد ششم ص ۳۳۱ تا ۳۳۹ (در این کتاب مطالبی به نقل از
آرشيو سری وزارت امور خارجه انگلستان ارائه شده) اسامی مجتهدین حقوق بگیر کنسول گری بریتانیا را نوشته است.
اسامی ده نفر از مجتهدین از حوزه نجف که هر ماه از کنسول انگلیس پول دریافت میکردند، ظاهرا 500 روپیه در ماه عبارتند از
- ملا محمد کاظم خراسانی
- شیخ عبدالله مازندرانی
- شیخ ابوالحسن شیخ راضی
- شریعت اصفهانی
- شیخ محمد مهدی کشمیری
- شیخ مهدی ابن شیخ اسدالله
- شیخ حسن پسر شیخ حسن صاحب کتاب جواهر
- سید محمد بحرالعلوم
- سید ابوتراب خوانساری
- سید ابوالقاسم اشکوری
و اما نام ده تن از مجتهدین از حوزه کربلا:
- شیخ حسن پسر شیخ زین العابدین مازندرانی
- مولوی سید باقر هندی
- سید مرتضی هندی معروف به واحدالعین
- سید سبط حسین
- سید محمد کاشی
- سید محمد باقر طباطبایی
- سید جعفر پسر سید نقی طباطبایی
- شیخ هادی اصفهانی
- سید محمد باقر بهبهانی
- شیخ علی بفروئی یزدی

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش هفتم

image
سيد محمد باقر شفتى در سال ۱۱۳۹ خورشیدی در شفت گيلان، جنوب غربى شهر رشت بدنيا آمد. تا سن بيست سالگى در رشت به تحصيل دروس اسلامى پرداخت و سپس عازم عتبات شد و در نجف نزد فقهاى آن زمان تحصيل كرد. پس از آنكه از اكثر روحانيون معروف عراق اجازه اجتهاد گرفت به ايران بازگشت و به اصفهان رفت و تا زنده بود در آنجا می زیست.
شفتى زمانى كه به شهر اصفهان رسيد جز يك سفره خالى چيزى ديگر نداشت . اما بعدها بزرگترين ثروتمند ايران شد بطورى كه به فتحعليشاه پول قرض مى داد. او در نامه ای به یکی از شاگردان درباره خودش چنین نوشته است:
"خادم شريعت غراء (منظورش خودش است) زمانى كه وارد اين ولايت شد سواى يك نعلين آخوندى و يك مجلد مستدرك (نام کتابی است که خودش تالیف کرده) بخط نحس خود ... چيز ديگرى در بساط نداشتم و در نجف بارها از گرسنگى غش مى كردم و استادم سيد على طباطبائى روزى دو نان براى من مقرر داشته بود ...حال الحمدالله صاحب همه چیز هستم!"
ميرزا محمد تنكابنى در اين باره مى نويسد:
"درميان علماء اماميه مانند او در ثروت نيافتم، نه در اسلاف و نه در اخلاف. او بیش از ده هزار باب دکان و چهارصد کاروانسرا در اصفهان و دیگر شهرها داشت. درامدی که از املاک در بروجرد داشت سالی هزار تومان عایدی داشت و املاکش در یزد بالغ بر دو هزار تومان و املاک و دهاتی که در شیراز داشت بالغ بر چند هزار تومان مداخل (درآمد) داشت."
سيد شفتى دارائيهاى ديگرى هم داشته كه میرزا محمد تنكابنى از آن بى خبر بوده است . وى بسبب ثروت و عده اى طلاب جيره بگير كه گرد خود جمع كرده بود هيچ كس جرأت مقابله با او را نداشت . هيچگاه بديدن حكام اصفهان نرفت.
فتحعليشاه سفرى به اصفهان رفت، شفتى بديدن شاه رفت، ولى با كوكبه و جلالى كه گوئى شاهى بديدن شاهى ديگر ميرود و در ملاقات نيز نهايت بى احترامى روا داشت.
مسلمانان هند سهم امام ر ا بار فيل مى كردند و براى حجت الاسلام مى فرستادند. (جالب است که اینگونه کاروانها را سربازان هندی/انگلیسی در طول راه محافظت میکردند تا بدست علمای شیعه برسد!)
وى سوار بر فيل هنديان بديدن شاه رفت ...
بعد از فتحعلیشاه نوبت زمامداری محمد شاه قاجار رسید.
در عهد محمد شاه رسم حجت الاسلام بر همين منوال بود و چندان احترامى براى شاه رعايت نمى كرد .
شفتى از برادران محمد شاه كه عليه او ياغى شده بودند حمايت مى كرد و قائم مقام فراهانى نامه اى تهديد آميز به وى نوشت، اما كارى از پيش نبرد . زمانى محمد شاه حكومت اصفهان را به خسرو خان گرجى داد و اتفاقا وى از ميان حكام تنها كسى بود كه بشفاعت روحانيون اعتنايى نمى كرد . بهمين جهت شفتى مردم شهر را به شورش عليه او واداشت و سبب عزل او از حكومت اصفهان شد .
شفتی قدرت بلامنازع اصفهان و بلاد اطراف بود. شخصا به امر معروف و نهى از منكر و اجراى احكام مى پرداخت . عدد كسانى كه سيد محمد باقر شفتى در دوره سلطه خود در اصفهان با تازيانه حد زد از حساب بيرون است و شماره كسانى را كه او بدست خويش به عنوان اجراى احكام دين كشته است تا يكصد و بيست مى رسد و گاهى ميان نماز اين كار اسلامى را انجام مى داد .
وى بواقع حجت اسلام و به معناى كلمه يك بيمار روانى و شهوت مقام و مال و ثروت چنان وى را تسخير كرده بود كه چون حيوانى وحشى بجان مردم مى افتاد و از شغل مير غضبى و جلادى لذت مى برد . جالب اينكه گورستانى به نام لعنت آباد نزديك منزل خود براى مقتولینی که خود گردن زده بود ساخته بود .
(منبع: روضات الجنات، جلد دوم، صفحه ۲۸۹ )

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش ششم

image
اسم این آخوند جلیل القدر آیت الله میر فتاح تبریزی است. او مجتهد طراز اول تبریز در دوران فتحعلیشاه قاجار بود.
در قسمتهای قبل گفتیم که فرمان جهاد علیه دولت روس را عده ای از علمای نجف دادند و آیت الله سید محمد مجاهد شخصا با عده ای از مومنین شیعه برای نبرد با قشون روس وارد تبریز شد. اما طبق معمول دو آخوند در یک شهر همدیگر را تحمل نمیکنند و همین سبب دشمنی میرفتاح تبریزی با مجاهدین لشگر اسلام گردید بطوریکه کارش به جایی رسید که علنا همکار و ستون پنجم روس ها شد.
هنگامی که فقط پانزده روز پس از صدور حکم جهاد و آغاز جنگ از طرف مجتهدین می گذشت، لشکر روسیه تزاری به فرماندهی ژنرال پاسکویچ وارد تبریز شد، میرفتاح به همراه جمع بزرگی از مردم شهر به پیشباز لشکر اشغالگر شتافت. وی حتی برای یاری رساندن بیشتر به روس‌ها، مردم را بر ضد عباس میرزا شوراند؛ کار تا جایی پیش رفت که مقلدینش حتی کاخ عباس میرزا را غارت کردند و انبارهای آذوقه، اسلحه‌خانه‌ها و زرادخانه‌ها (به ویژه کارخانه توپ‌ریزی) را دست‌نخورده تحویل سپاهیان روسیهٔ تزاری دادند.
او سپس تبعه روس شد و پرچم روس را بر بالای خانه اش نصب کرد. وی بسیاری از ایرانیانی که مخالف اشغالگری روس بودند را تحویل بیگانه داد که همگی بطرز فجیعی کشته شدند.
این بود خلاصه خیانت این بزرگوار.
اکنون تفصیل داستان با ذکر منابع:
رضا قلى خان هدايت در روضة الصفا مينويسد "فتاح ولد جناب علامة العلما حاجى ميرزا يوسف تبريزى كه بعد از فوت پدر بزرگوار بحكم وراثت امام و پيشواى اهل تبريز بود و ساغر خاطرش از باده غرور و جوانى لبريز در حفظ شهر و شهريان اطاعت ژنرال روسيه را اولى و انسب و به صرفه وقت اقرب دانسته تن به متابعت آصف الدوله در نداد و از تسليم و تمكين روسيه سخن راند و عموم اهالى شهر را با خود مطابق و موافق اوضاع تبريز آن چنان به تحريك ميرفتاح مجتهد تبريزى عليه قاجارها به آشوب كشيده شد كه حتا نوكران عباس ميرزا صلاح را در اين ديدند كه مادر فتحعليشاه و خانواده عباس ميرزا را از ترس آنكه مجتهد تبريزى آنان را تحويل ارتش روس دهد، از شهر خارج كنند . "
روضه الصفا، جلد نهم، صفحه 675
اما با همه این پیش بینی ها بينى ها مردم تحريك شده، بدستور ميرفتاح مجتهد در تعاقب اهالى حرم قصد تطاول و چپاول كردند اما موفق نشدند گزندی به انها برسانند.
در اين هنگامه آقا ميرفتاح مجتهد تبريزى مذكور با كل اهالى شهر به دروازه كجيل آمده حكم به گشادن دروازه كرده . دروازه را فرو شكستند و توپچى ر ا از بام دروازه تبريز افكندند و علم خود رأى برافراشته به استقبال نيارال ارستوف ژنرال تقدیم ورزیدند.
تفنگچیان حصار شهر با دیدن این وضع دست از محارست (نگهبانی) برداشتند و هریک به گوشه ای فرار کردند.
خبر سقوط مرند و از همه مهم تر شهر تبريز بويژه با فتواى مجتهد تبريز بگوش سربازان عباس ميرزا رسيد و سبب برهم ريختگى سپاه ايران شد و عده زيادى از سربازان اسلام فرار را بر دفاع از اسلام عليه ترکفر را ترجيح دادند .
(منبع تاريخ نو، صفحه ۹)
ميرفتاح مجتهد نزد ژنرال پاسكيويچ رفت و نامه اى به او داد مبنى بر اين كه حكمرانان مراغه، اهر، اردبيل و خوى پيشنهاد تسليم به روسها كرده اند . 91 رئساى طوايف و حكمرانان در آذربايجان بناى سركشى گذاردند و ميان راه تهران آذربايجان به راه زنى مشغول شدند . طرفداران مجتهد تبريزى كاخ عباس ميرزا را تاراج كردند، اما انبارهاى اسلحه و كارخانه توپ ريزى را دست نخورده تحويل لشكر روس دادند .
روسها بلافاصله ماليات براى اصناف تعيين كردند و اين سبب شورش و نا آرامى در تبريز شد
فورامجتهد تبریزی نزد پاسكيويچ رفت و اطلاع داد كه كارگزاران دولت ايران مردم را تحريك كرده اند ... ميرفتاح مجتهد صورتى (لیستی) از نامهاى ايشان به پاسكيويچ داد و چون آنها را زندانى كردند و فتنه فرونشست.
(منبع: تاريخ اجتماعى و سياسى ايران، جلد دوم، صفحه174)
مير فتاح مجتهد تبريزى عامل اصلى فتنه در تبریز و غوغای عامه بود . اما بسبب آنكه تبعه دولت روس، و پرچم روسيه تزارى بر بام خانه او در اهتزاز بود، دولت و حكومت تبريز از دستگيرى و مجازات مجتهد خائن ناتوان بود زیرا طبق قرارداد ترکمنچای اتباع روسیه در ایران از مصونیت برخوردار شده بودند.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش پنجم

image
در بخش قبل گفتیم که در زمان حمله وهابی ها به کربلا و کشتار شیعیان آنجا، روحانیون و مراجع بجای دفاع از حرم امام حسین و تشویق مردم به جنگ با وهابیون، به ایران گریختند.
یکی از این مرفهین بی درد آخوندی بود به نام سید محمد طباطبایی که بعدها معروف شد به آیت الله مجاهد!
دلیل این لقب به او برمیگردد به تشویق و تحریک مردم ایران برای جنگیدن علیه کفار روس که خودش هم لباس رزم پوشید ولی در تبریز مستقر شد و هیچگاه به خط مقدم نرفت ولی مردم ساده اندیش ایران به او لقب مجاهد دادند.
و اما برگردیم به ماجرای اختلاس این آخوند عراقی:
همانطور که گفتیم این بزرگوار وقتی به ایران آمد بدلیل اینکه داماد سید بحرالعلوم بود و پدرش هم از علمای نامدار کربلا، همچنین سید طباطبایی هم بود و هم خوش چهره، کار و کاسبی اش در ایران بسرعت رونق گرفت و هرجا قدم می گذاشت خیل عظیم مردم مشتاق بر قدمگاهش بوسه میزدند و گرد و خاکش را بعنوان تبرک با خود می بردند.
خلاصه کم کم این شخص آنقدر در ایران پرآوازه شد که حتی روحانیون شهرهای دور و نزدیک هم مشکلات و سوالاتشان را به این آخوند غیر ایرانی می نوشتند و از او طلب کمک میکردند.
بعد از شکست قشون ایران در جنگ اولی که با لشگر روس، برخی از مناطق به تصرف دولت روس درآمد. بسیاری از خانواده ها از آنسوی مرز به اینطرف کوچ کردند. بسیاری زمینهای کشاورزی شان را از دست دادند. ملک و املاک شان را از دست دادند. از همه مهمتر آخوندهای دهات و شهرها از دیدن اینکه مساجد به تصرف کفار نجس افتاده بسیار غمگین شده بودند.
در مدت زمانی که جماعت روس در ولایات گنجه و شیروان تسلط یافتند خبرهایی از طریق آخوندهای محلی و زمینداران و اربابن آن حوالی می رسید که روسها متعرض ناموس مسلمانان میشدند و این مطلب توسط آخوندهای آنجا به گوش مجتهد زمان آقا محمد مجاهد در اصفهان رسید و آن جناب تکلیف شرعی مسلمانان را جهاد با کفار روس اعلام کرد!
واقعیت اين است كه روحانيون و سران قبايل ترك قفقاز با پخش شايعات نادرست، مراجع تقليد بى خبر از سياست و جنگ را، تشويق و تهيج به جنگ كردند .
از طرفی فقها ی شیعه خود را صاحب بيضه اسلام و وارث و رئيس دين رسول و شريعت اسلام را حقيقت مطلق و ابدى مى پنداشتند و هنوز هم مى پندارند، پس طبيعى بود كه از شنيدن و خواندن اين اخبار خوشحال و مسرور نمى گرديدند، زيرا رياست و سرورى خود را برباد رفته مى ديدند و گمان ميكردند كه بواقع روسها در پى از بين بردن قرآن و مساجد و ساير شعائر دين اسلام هستند و از شنيدن اين اخبار که به اسلام بى احترامى شده تن آنان مى لرزيد و بويژه از عاقبت وحشتناك اين خبر كه مقلدين آنان به مدارس جديده مى روند، و اطفال دروس غير اسلامى مى آموزند، خواب راحت نداشتند . زير ا بروشنى ميدانستند كه مدرسه و كسب علم و دانش، در آينده نزديكى اساس تقليد و رياست فقها را متزلزل خواهد ساخت . بعلاوه انتشار اينگونه اخبار در ميان عامه مردم ايران خطرناك و باعث از بين رفتن دكان رياست فقه خواهد شد .
خلاصه انکه این جناب آخوند غیر ایرانی که در هنگام حمله وهابی ها به کربلا حکم جهاد نداده و از ترسش پا به فرار گذاشته بود وقتی به ایران میرسد و صاحب مال و مقام و نوکرانی میشود برای ایرانیان تعیین تکلیف میکند که بروید و با روسها جهاد کنید!
در کتاب روضه الصفا از نفوذ شدید علما و مجتهدین بر شاه قاجار چنین میخوانیم:
" الان در ایران وضعیت چنان است که اگر حضرت خاقان (فتحعلیشاه) بر رای علما انکار کند اهالی ایران سلطان دیگری برگزینند و به مخالفت با شاهنشاه اسلام برخیزند. لاجرم حضرت خاقان صاحبقران تسلیم فشار علما میشود."
سید محمد مجاهد برای متقاعد کردن شاه برای جنگ با روس به طهران سفر کرد. او به خدمت شاه رسید و وضعیت را تشریح کرد و گفت همه علمای بلاد خونشان بجوش آمده و باید وارد جنگ شد.
براساس نوشته های مورخ دوران قاجار یعنی حاج میرزا حسن حسینی فسایی، شاه قاجار تمایلی به جنگ نداشت و میخواست قضایا از طریق فرستادن سفیر به دربار تزار حل و فصل شود اما فشار علما بیش از حد تصور بود. مذاکره با کفار یعنی خروج از سیره سیدالشهدا!!
در کتاب ناسخ التواریخ به نکته تکان دهنده ای اشاره شده و آن اینکه فرستاده تزار در ملاقات با فتحعلیشاه متوجه میشود که علما و مجتهدین حکم جهاد داده اند و بزودی آتش جنگ برافروخته خواهد شد. سفیر روس از شاه درخواست میکند که اجازه دهد با روحانیون وارد صحبت شود تا شاید آنها را از این اقدام منصرف کند ولی شاه میگوید بی فایده است چون روحانیون شیعه سازش با کفار را گناهی بزرگ می دانند.!
سید محمد مجاهد سپس به همه علمای بلاد نامه نوشت و آنها را به تهران دعوت کرد. آنها آنچنان فضایی را بوجود آوردند که کسی جرات مخالفت با رای و نظر آنها را نداشت. یکی دو نفر از درباریان نیز تکفیر شدند و سرشان را به باد دادند.
سرانجام فتحعلیشاه تسلیم فشار روحانیون شد و همین سید محمد مجاهد را مامور کرد تا در کنار قشون دولتی، سپاهی از مومنین و مردم عادی تشکیل دهد. مدرک موثق تاریخی هست که فتحعلیشاه مبلغ سیصد هزار تومان به مرجع عالیقدر شیعیان جهان حضرت آیت الله سید محمد مجاهد عراقی داد تا صرف قشون علیه روس ها کند.
(منبع: روضه الصفا ناصری جلد نهم صفحه ۶۴۱)
برای اینکه تصور واقعی از کلان بودن این مبلغ داشته باشید به همین نکته اشاره میکنم که حقوق یک سرباز در سال یک تومان بود!
این پول را ایشان صرف خرید قصر باشکوهی در تبریز کرد. بخشی از آنرا صرف قشون روستائیان بلاد نمود و بقیه را بالا کشید بطوریکه سربازان در حال جنگ بدون آذوقه ماندند و برای بار دوم سپاه ایران متحمل شکست سختی شد.
سيد محمد مجاهد پس از شكست لشكريان اسلام از كفار روس، با تهديد مقلدين و چماقداران مير فتاح مجتهد تبريزی فرار را بر قرار ترجيح داد.
او در بین راه مریض و سقط شد.
قبر این عالم بزرگوار در کربلاست که هنوز هم محل زیارت بسیاری از ایرانیان ناآگاه می باشد.

راه اندازی سایت مشروطه

برای خواندن مطلبی درباره دروغگویی روحانیون از وبسایت مشروطه دیدن فرمایید. لینک اینجا